«فاطمیون»؛ از دفاع از رژیم در سوریه تا تحقیر در تهران؛ لشکریان دیروز، آوارگان امروز

دوشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۴ برابر با ۱۴ ژوئیه ۲۰۲۵


یونس قانونی (غلامی) – در روزگاری نه‌چندان دور، وقتی آتش جنگ سوریه شعله‌ور شد، هزاران جوان افغان تحت عنوان «مدافعان حرم» و به عنوان لشکر «فاطمیون» به خط مقدم نبرد اعزام شدند. بسیاری‌شان در آن سرزمین غریب جان دادند، برخی جانباز شدند، و گروهی زنده ماندند اما با زخمی عمیق‌تر از ترکش بازگشتند: زخم نادیده‌گرفته‌شدن.

امروز همانها که دیروز با پرچم جمهوری اسلامی جنگیدند، در خیابان‌های همین سرزمین، بی‌پناه، تحقیرشده و آواره‌اند. تصاویر اخراج دستجمعی، برخوردهای غیرانسانی، و موج رسانه‌ای علیه مهاجران افغان، ما را در برابر یک سؤال جدی قرار می‌دهد: ما با انسانیت‌مان چه کرده‌ایم؟

ادعای مسئولان این است که «برای حفظ امنیت» و «جلوگیری از مهاجرت غیرقانونی» چنین رفتارهایی ضرورت دارد. اما آیا امنیت، مترادف با نژادپرستی است؟ آیا پاسداری از مرزها، به قیمت لگدمال‌کردن کرامت انسانی مجاز است؟ مگر نه اینکه همین افغانستانی‌هایی که امروز رانده می‌شوند، در سال‌های پیش داوطلبانه جانشان را در جنگی سپری کردند که سیاست رسمی رژیم ایران آن را «جهاد مقدس» می‌دانست؟

یونس قانونی (غلامی)

اگر بهانه «اقامت غیرقانونی» است، باید پرسید: آیا راهی برای اقامت قانونی گشوده شده؟ آیا با کارگر روزمزدی که سال‌ها در کارگاه و مزرعه این سرزمین کار کرده، نباید انسانی‌تر برخورد کرد؟ اگر امنیت دغدغه است، چرا مرزهای فقر، فساد و تبعیض داخلی را به اندازه مرزهای جغرافیایی جدی نمی‌گیریم؟

ما در این سال‌ها با پدیده‌ای به‌نام «سیاست دوگانه» روبرو بوده‌ایم. افغان‌ها را وقتی به‌ کارمان می‌آمدند ستایش کردیم، و زمانی که فشارهای اقتصادی، سیاسی یا اجتماعی ما را در تنگنا قرار داد، آنان را به‌ عنوان «عامل بحران» معرفی کردیم. این ساده‌سازی خطرناک، نه فقط اخلاقی نیست، بلکه موجب برهم‌زدن همزیستی اجتماعی و تقویت گفتمان نفرت می‌شود.

در دهه‌های اخیر، مهاجران افغان بخش مهمی از نیروی کار ایران را تأمین کرده‌اند. از ساخت‌ و ساز گرفته تا کشاورزی، از مشاغل سخت و کم‌درآمد گرفته تا کارهای خدماتی، بسیاری از امور با دست‌های همین مهاجران پیش رفته است. اما وقتی نوبت به حقوق، امنیت شغلی، آموزش فرزندان، یا برخوردهای قانونی می‌رسد، همچنان با آنها به‌ مثابه «دیگریِ ناخواسته» رفتار شده است.

بسیاری از فرزندان این خانواده‌ها در ایران متولد شده‌اند. به فارسی سخن می‌گویند، در مدارس ایرانی درس خوانده‌اند، در همین فرهنگ رشد کرده‌اند، و اما هنوز «غریبه» محسوب می‌شوند. برای بسیاری از این کودکان، افغانستان تنها یک نام بر شناسنامه است؛ کشوری که هرگز ندیده‌اند و به آن تعلق خاطر ندارند. آیا می‌توان چنین انسان‌هایی را ناگهان اخراج کرد و به سوی آینده‌ای نامعلوم فرستاد، تنها به جرم تولد از پدری افغان؟

در کنار این‌ موارد، باید به فضای رسانه‌ای و فرهنگی اخیر نیز اشاره کرد که با زبان طعن و تحقیر، به شکل خطرناکی در حال نهادینه‌کردن تبعیض است. در فضای مجازی، هشتگ‌هایی پُر از نفرت، جوک‌هایی با محتوای نژادپرستانه، کلیپ‌هایی از تحقیر مهاجران، و حتی تشویق به برخورد فیزیکی با آنها در حال گسترش است. این گفتمان اگر مهار نشود، نه‌تنها به وجهه انسانی و اسلامی جامعه ما لطمه می‌زند، بلکه بنیان‌های همزیستی در آینده را نیز ویران می‌کند.

پاسخ برخی مسئولان به این انتقادات، ارجاع به «منافع ملی» و «مصالح امنیتی» است. اما اگر بنا بر رعایت مصالح ملی باشد، باید در نظر داشت که هیچ ملت قدرتمندی بر پایه نفرت و طرد بنا نشده است. امنیت واقعی، از دل عدالت، کرامت و احترام متقابل حاصل می‌شود. تجربه جهانی نشان داده که فشار، طرد و حذف، نه‌تنها مهاجرت را مهار نمی‌کند، بلکه به چرخه‌های خطرناک‌تری از جرم، قاچاق، و افراط‌گرایی دامن می‌زند.

از سوی دیگر، یادمان نرود که مهاجرت، محصول انتخاب نیست؛ حاصل اجبار است. آنکه خانه‌اش را ترک می‌کند، خانواده‌اش را در خطر می‌بیند، و پا به کشوری بیگانه می‌گذارد، نخستین قربانی شرایط است. او نه یک متجاوز، که یک پناهجو است. وقتی ما مرزهای اخلاق را می‌شکنیم، هیچ حصاری نمی‌تواند از مرزهای جغرافیایی‌مان محافظت کند.

ما اکنون در نقطه‌ای ایستاده‌ایم که باید میان دو راه یکی را انتخاب کنیم: یا به راه نفرت، طرد، تحقیر و بی‌اخلاقی ادامه دهیم، یا با بازنگری در نگرش‌ها و سیاست‌ها، به کرامت انسانی بازگردیم. بازگشت به قانون، بازگشت به اخلاق، و بازگشت به وجدان، تنها راه برون‌رفت از این بحران انسانی‌ست.

تبعیض علیه مهاجران افغان، یک مسئله خارجی نیست؛ یک مسئله درونی است. مسئله‌ای درباره‌ی آنکه ما کی هستیم و چگونه با «دیگری» رفتار می‌کنیم. هیچکس از تاریخ نژادپرستی سربلند بیرون نیامده است. اگر امروز افغان‌ها را تحقیر می‌کنیم، فردا نوبت به دیگری خواهد رسید. و در نهایت، هیچکس در امان نخواهد ماند.

بیایید فراموش نکنیم: دیروز در کنار ما جنگیدند، امروز با ما زندگی می‌کنند. اگر آنان را تحقیر کنیم، خود را تحقیر کرده‌ایم. اگر آنان را برانیم، خود را از وجدان و اخلاق تهی کرده‌ایم.

و چه ننگ‌آور است اگر تاریخ درباره‌مان چنین قضاوت کند: «آنانکه در روزگار سختی، یاران خود را از یاد بردند.»

به‌ عنوان یک فعال حقوق بشر، باور دارم که در عصر فروپاشی مرزهای ذهنی و جهانی‌شدن بحران‌ها، دیگر نمی‌توان انسان‌ها را بر اساس ملیت، لهجه، یا رنگ پوست دسته‌بندی کرد. ما پیش از آنکه ایرانی یا افغانی باشیم، انسان هستیم. و این هویتِ انسانی، والاتر از هر مرز و سند شناسنامه‌ای‌ست.

در مورد مردم افغانستان، مسئله عمیق‌تر است. ما تنها با یک مهاجر «خارجی» روبرو نیستیم. آنها همسایگان طبیعی ما هستند. زبان، آیین، دین، سنت، و فرهنگ‌شان، با ما پیوندهای جدی و تاریخی دارد. درواقع، در دهه‌ها و بلکه سده‌های نه‌چندان دور، این دو سرزمین، دو پاره‌ی یک بوم فرهنگی و جغرافیایی بودند. مرزهای سیاسی، نتوانسته و نباید بتواند، ما را از هم جدا کند.

فرزندان امروز افغانستان، همان کسانی هستند که اجدادشان دیروز در کنار اجداد ما در برابر تجاوز و ظلم ایستادند. ما از ملتی سخن می‌گوییم که رنج‌های مشترک، تاریخ مشترک، زبان مشترک و رؤیاهای مشترک دارد. آیا شایسته است که اینهمه نزدیکی را قربانی موجی از بیگانه‌هراسی و تحقیر کنیم؟

اکنون زمان آن است که بجای ترس‌افکنی و طرد، به مهربانی و همدلی بازگردیم. راه نجات ما در بازسازی پیوندهای انسانی‌ست، نه در شکستن آنها. راه عزت ما در احترام به همسایه، یار، و همراه دیروزمان است. این مسئولیتی‌ست که وجدان انسانی، دین، تاریخ و هویت شرقی‌مان بر دوش ما نهاده است.

بیایید با صدای بلند بگوییم: افغانستان تنها یک کشور همسایه نیست، بخشی از خاطره‌ی مشترک ماست. و انسان، هرجا که هست، شایسته‌ی احترام، امنیت و کرامت است.

در جهان امروز، هرگاه نام حقوق بشر بر زبان‌ها جاری می‌شود، ناخودآگاه، ذهن بشریت به سوی کوروش بزرگ و منشور حقوق بشر او معطوف می‌گردد؛ نخستین اعلام جهانی آزادی و کرامت نوع بشر. کوروشی که در دو هزار و پانصد سال پیش، از بردگان حمایت کرد، اقوام را آزاد ساخت، و دین و فرهنگ را محترم شمرد.

اما چه شده است که از دل چنین تمدنی، اکنون رژیم ملاها سر برآورده که نه‌تنها ملت خود را سرکوب می‌کند، بلکه با سیاست‌های عوام‌فریبانه، دو ملت ریشه‌دار، همزبان، و هم‌سرنوشت را به جان هم انداخته است؟ امروز به بهانه‌های واهی،‌ امنیت، اقتصاد، قانون، تبعیض را می‌فروشند و انسانیت را تبعید می‌کنند.

این جمهوری اسلامی‌ست که با نفرت‌پراکنی سیستماتیک، با وارونه‌سازی واقعیت، و با استفاده ابزاری از مهاجران، زمینه را برای خشونت و تحقیر ساختاری فراهم کرده است. رژیمی که از کرامت انسانی فقط نامی می‌برد، اما در عمل، انسان را به کالایی مصرفی و قربانی سیاسی تبدیل کرده است.

چه کرده‌ایم با خود؟ چه بر سر ما آمده که فرزندان کوروش، منشور عدالت و آزادی را زیر پای تبعیض، تحقیر، و بی‌رحمی لگدمال می‌کنند؟

کوروش دروازه‌های بابل را بی‌جنگ گشود، ما دروازه‌های قلب‌مان را با دیوار، سیم خاردار، و خشونت بستیم.

اگر امروز ما با آنهمه پیشینه، آنهمه میراث انسانی،‌ نتوانیم در برابر این موج بی‌رحمی و بی‌انصافی بایستیم، دیگر چه کسی خواهد توانست؟

تاریخ ما را نگاه می‌کند. آیندگان از ما خواهند پرسید:

«شما که کوروش داشتید، با همسایه‌تان چه کردید؟
شما که از منشور حقوق بشر سخن می‌گفتید، با انسان چه کردید؟
شما که روزی فریاد می‌زدید انسانیت مرز ندارد، چگونه آن را به مرزبان سپردید؟»

بیایید پیش از آنکه دیر شود، بایستیم.
نه برای افغان‌ها، که برای شرافت خودمان.
برای آنچه هنوز از انسان در ما باقی‌ست.

*یونس قانونی (غلامی) نویسنده و فعال حقوق بشر

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۲ / معدل امتیاز: ۵

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=381799