وطن در آینه جاودانگی: جستاری در مفهوم عشق به میهن

یکشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۴ برابر با ۲۷ ژوئیه ۲۰۲۵


محمود مسائلی – هرچند شور و شعارهای آنی و گاه سطحیِ میهن‌دوستی برخی از حامیان نظام تا حدی فروکش کرده، اما مناقشه‌ها و گفتگوها پیرامون معنای «میهن» همچنان در رسانه‌ها و فضای عمومی جامعه حضور پررنگی دارد. با این‌ حال، آنچه در شرایط حساس و پرتلاطم امروز ضروری به نظر می‌رسد، نه پرداختن به تعاریف سطحی و سیاسیِ میهن، بلکه تأملی ژرف‌تر بر ابعاد معنایی و هستی‌شناختی این مفهوم است؛ مفهومی که در بطن خود، حامل بارهای فرهنگی، تاریخی، اخلاقی و حتی وجودی است. چنین تأملی، بیش از هر جا، در قلمرو اندیشه‌ی فلسفی امکان‌پذیر می‌شود؛ به‌ ویژه در فضای پُرمعنا و انعطاف‌پذیر فلسفه‌ی رمانتیک. این شاخه از فلسفه، برخلاف عقل‌گرایی سخت‌افزاری عصر روشنگری، با تکیه بر شهود، احساس، فردیت، کل‌گرایی، و پیوند دوباره با اسطوره، تاریخ و فرهنگ ملی، بستر مناسبی برای بازاندیشی در معنای میهن فراهم می‌آورد. فلسفه‌ی رمانتیک جهان را نه مجموعه‌ای از عناصر منفصل، بلکه همچون کلیتی زنده و درهم‌تنیده می‌نگرد؛ و از همین منظر، می‌تواند فهمی عمیق‌تر از میهن به‌ عنوان یک پدیده‌ی فرهنگی- معنوی ارائه دهد.

نوشتار حاضر، می‌کوشد با بهره‌گیری از ظرفیت‌های این سنت فکری، چهره‌ای نو و ژرف‌تر از میهن را به‌مثابه «هویتی معنایی» ترسیم کند؛ هویتی که می‌تواند در بنیانگذاری دوباره‌ی هویت ملی و اخلاق سیاسی مؤثر باشد. برای تحقق این هدف، به سراغ یکی از چهره‌های برجسته‌ی ایده‌آلیسم آلمانی، یعنی «یوهان گوتلیب فیخته» رفته‌ایم؛ فیلسوفی که در گذار از «امانوئل کانت» به «فریدریش ویلهلم یوزف فون شلینگ» و « فریدریش ویلهلم یوزف فون هگل»، جایگاهی بنیادین در تحول اندیشه‌ی مدرن آلمانی دارد.

فیخته، با فلسفه‌ای که هم‌زمان ادامه‌دهنده‌ی راه کانت و مقدمه‌ای بر ایده‌آلیسم مطلق هگل است، اندیشه‌ای منحصر به‌ فرد پدید آورد که در آن مفاهیمی چون آزادی، وظیفه‌ی اخلاقی، خودآگاهی، ملت و میهن، نقشی محوری ایفا می‌کنند. او نه‌تنها در سنت فلسفی آلمان، بلکه در شکل‌گیری گفتمان مدرنِ میهن‌دوستی و هویت ملی، نقشی بی‌بدیل داشته است.

شایان ذکر است که فیخته را ممکن است به‌ عنوان منبع فکری برای ملی‌گرایی افراطی خوانده و تفسیر کرد. بی‌تردید، این نوشتار کوتاه چنین دیدگاهی را دنبال نمی‌کند. بلکه تنها هدف این است که هموطنان نگران میهن دلبند دربند را به آگاهی‌های اصیل و تامل انتقادی در ماهیت گمراه‌کننده داعیه‌های میهن‌دوستان یک‌شبه، فرا خواند.

آموزش برای بیداری ملی

«خطابه‌هایی به ملت آلمان»[i] بی‌تردید برجسته‌ترین اثر بجامانده از یوهان گوتلیب فیخته است؛ اثری که در آن، مفهوم «میهن» در پیوندی عمیق با زندگی انسانی و تاریخ معنا می‌یابد. این کتاب، یکی از متون بنیادین و اثرگذار در شکل‌گیری اندیشه‌ی سیاسی و ملی‌گرایی مدرن آلمانی به‌شمار می‌رود و در سال ۱۸۰۸، هم‌زمان با اشغال پروس به‌دست نیروهای ناپلئون، منتشر شد. این اثر شامل چهارده سخنرانی است که فیخته آنها را در زمستان سال‌های ۱۸۰۷ تا ۱۸۰۸، در تالار آکادمی علوم برلین و در شرایطی بحرانی و تحقیرآمیز برای مردم آلمان ایراد کرد. در آن زمان، آلمان هنوز موجودیتی یکپارچه و ملی نداشت، بلکه به مجموعه‌ای از ایالت‌های پراکنده و ناتوان تقسیم شده بود. شکست آلمان از فرانسه در نبرد «ینا» (۱۸۰۶)[ii] و اشغال برلین، روحیه‌ی ملی را به‌ شدت تضعیف کرده بود.

در چنین فضایی، فیخته با انگیزه‌ی احیای هویت ملی، فرهنگی و اخلاقی آلمان، این سخنرانی‌ها را سامان داد. او مردم را به خودآگاهی، بیداری فرهنگی و بازسازی معنوی فراخواند. مضامینی چون اهمیت آموزش در بیداری ملی (نه از طریق نژاد یا قدرت نظامی، بلکه با اتکا به فرهنگ و زبان)، پرورش انسان‌های اخلاق‌مدار، آزاد و خودآگاه، میهن‌دوستی به‌ مثابه مسئولیت اخلاقی، و در نهایت، پیوند میهن با ابدیت— یعنی با ارزش‌های جاودانه‌ی حقیقت، آزادی و اخلاق— از موضوعات محوری این خطابه‌ها هستند. در نگاه فیخته، میهن نه صرفاً سرزمینی فیزیکی یا میراثی خونی، بلکه مفهومی معنوی و اخلاقی است که تنها در پرتو ارزش‌های ابدی معنا می‌یابد. از میان این چهارده سخنرانی، شاید مهم‌ترین آنها، خطابه‌ای است که در آن «عشق به میهن در پرتو ابدیت» مورد تأکید قرار می‌گیرد— جایی که وفاداری به وطن به‌مثابه پیوندی با ایده‌های جاودانه و متعالی، معنا می‌یابد.

اما برای ادراک آنچه فیخته به‌ عنوان «عشق به میهن در پرتو ابدیت» می‌نامد و برای آن اندوه حاصل از پیکره زخمی میهن را به تصویر می‌کشد، ناگزیر امید خود به بیداری ملت آشکار می‌شود:

«این روزگار، در نظر من، همچون شبحی است که گریان بر بالین پیکر بی‌جان خود ایستاده است؛ پیکری که به‌سبب بیماری‌های گوناگون از آن رانده شده، اما هنوز نگاهش را نمی‌تواند از قامت محبوب و دیرینه‌اش برگیرد، و از سر یأس، دست به هر تلاشی می‌زند تا دوباره به خانه‌ای بازگردد که اکنون آکنده از فساد و بیماری است. راست آنکه، نسیم‌های جان‌بخش جهانی دیگر— که روان از آن تن جداشده به آن گام نهاده— اکنون آن را در برگرفته‌اند و با نفسِ گرمِ عشق، در آغوش می‌کشند؛ زمزمه‌ی صدای خواهران روح، با شادی آن را خوشامد می‌گویند. و اینک، در ژرفای وجودش، روح به‌ آرامی شروع به جنبش و رشد در همه سو می‌کند، تا به سوی صورتی شکوه‌مندتر که در پیش دارد، تحول یابد. اما هنوز این روح، نه نسیم‌های تازه را حس می‌کند، و نه صدای آن نداهای مهربان را می‌شنود— و اگر هم چیزی حس کرده باشد، در غم از دست دادن پیکر خاکی‌اش، آن را از یاد برده است؛ چرا که با رفتن آن پیکر، گمان می‌برد که خود را نیز از دست داده است.»[iii]

در این شرایط چه باید کرد؟ پاسخ در امید به بیداری ملت برای نجات مام میهن است:

سپیده‌دمِ جهان نو، دیگر از افق گذشته است؛
اکنون نوک کوه‌ها را زرین کرده، و آمدن روزی تازه را نوید می‌دهد.
آرزو دارم— تا آنجا که در توان من است— پرتوهای این سپیده را برگیرم و آنها را در آینه‌ای ببافم؛
آینه‌ای که این عصر غم‌زده بتواند خود را در آن ببیند؛
تا به بودن خویش ایمان آورد،
خودِ حقیقی‌اش را بازشناسد،
و همچون در رؤیایی پیشگویانه،
رشد و دگرگونی آینده‌ی خویش را،
صورت‌هایی را که در راه‌اند، تماشا کند.

این خطابه می‌تواند راهنمای عمل برای ملت باشد و آنها را قادر سازد تا راه چاره‌ای برای حیات ملی خویش پیدا کنند. از این‌ رو، ماهیت واقعی و شفاف این درمان (یا راه‌ حل)، زمانی به‌ درستی روشن و قابل‌ فهم می‌شود که با راه‌ حل‌های دیگر سنجیده شود، و آنها نیز در نسبت با آن مورد بررسی قرار گیرند، و همه اینها در پیوندی کامل و منسجم با یکدیگر ارائه شوند. پیشنهاد در آموزش متبلور می‌شود. اما چه نوع آموزشی؟ آنکه امروزه، و در شرایط خطیر پیش روی میهن و ملت، اغلب رسانه‌ها و بخش بزرگی از روشنفکرنمایان در پیش گرفته‌اند؟ یعنی واکنش به سیاست‌های مخربی که پیکره میهن را زخمی ساخته است و آنهم در سطحی‌ترین شکل ممکن خود، بدون اینکه مفاهیم متعالی همراه با مفهوم میهن را به گونه‌ای ژرف برای مردم عادی توضیح دهند؟ آموزش یعنی صدور بیانیه‌های سیاسی از سوی گروه‌های مختلف– مانند انشاهایی که دانش‌آموزان می‌نویسند– بی‌آنکه ضرورتا با شرایط، نیازهای حقیقی، و ادراک فرصت‌های ممکن در پیش‌ روی پیوند سازنده داشته باشند؟ آموزش و آگاهی رساندن یعنی جلسات پیوسته در جمع‌های دربسته که باعث شده است بیش از نیم قرن جمع محدودی را در دایره‌ای بی‌سرانجام بچرخاند بی‌آنکه افق نوینی در پیش روی آنها بازگشاید؟ اگر آگاهی‌رسانی و تلاش برای بیداری نتواند راهی در پیش پای ملت برای درمان پیکر زخمی میهن و رهایی آن از تباهی و سیاهی بگذارد، نتیجه آن ظهور مدعیان دروغین میهن دوستی است که وطن و هویت تاریخی و معنایی آنرا به سیاق خود تعبیر کرده و با فریبندگی در حفظ شرایط موجود می‌کوشند.

بنابراین، باید در ماهیت و اهداف آگاهی‌سازی و آموزش تاملی ژرفتر نمود. شایسته است با ادراک شرایط تاریخی در پیش روی میهن دربند، آموزش‌ها، تحلیل‌ها، بیانیه‌ها و خطابه‌ها، و تلاش‌های گروه‌های سیاسی مختلف ریز و درشت، در پی پرورش شخصیت‌ها و نیروهایی باشند که هویت خود را با حیات ملی درپیوند می‌بینند و آگاهانه برای رهایی آن می‌کوشند. آیا آنانی که در چارچوب سیاست‌های سازمانی و حزبی خود به رهایی می‌اندیشند، اما از کمترین دانش و آگاهی علمی لازم برای رهایی بی‌بهره هستند، و تمایل و اراده‌ای هم برای بازگشودن افق تازه و نقدی برای خود ندارند، می‌توانند در پرورش شخصیت‌های ملی و میهن دوست کامیاب باشند؟ اینگونه تلاش‌های نافرجام باعث شده است تا فضا برای آنانی که به حفظ وضع موجود و منافع خود می‌اندیشند، فراهم شود تا یک شبه میهن‌دوست شوند.

اگر آموزش در پی پرورش چنین شخصیتی نباشد، دیگر آموزش نیست، بلکه بازی‌ای بی‌هدف خواهد بود؛ و اگر به پرورش چنین شخصیتی نیانجامد، همچنان ناکامل است. کسی که هنوز باید خود را به انجام کار نیک تشویق کند، یا دیگران او را به آن وادارند، هنوز دارای اراده‌ای استوار و همواره آماده نیست؛ بلکه هربار که به اراده نیاز دارد، باید دوباره اراده کردن را اراده کند. اما آنکه دارای چنین اراده‌ی پایداری است، آنچه را می‌خواهد، برای همیشه می‌خواهد و نمی‌تواند تحت هیچ شرایطی جز آنچه همواره می‌خواسته، بخواهد. برای چنین فردی، آزادی اراده پایان می‌یابد و در ضرورت اخلاقی حل و مستحیل می‌شود.[iv]

فیخته، درواقع، این بحث  را باز می‌کند که آموزش مردم و آگاهی‌سازی صرفاً انتقال دانش یا مهارت نیست، بلکه وظیفه‌ای اخلاقی دارد؛ ساختن انسانی که نیازی به هدایت بیرونی برای انجام امر نیک نداشته باشد. بنابراین،  اگر آموزش به پرورش اراده‌ی اخلاقی نینجامد، نه تنها ناقص است، بلکه اصلاً نمی‌توان آن را آموزش حقیقی نامید؛ زیرا هدف نهایی آن– خودمختاری اخلاقی– حاصل نشده است.

عبارت «کسی که هنوز باید خود را به انجام کار نیک تشویق کند… دارای اراده‌ای استوار نیست… باید دوباره اراده کردن را اراده کند»، دو نوع اراده را به کانون مرکزی توجهات فرا می‌خواند.

اول اراده‌ی ناپایدار؛ درباره  کسی که برای انجام کار نیک نیاز به انگیزه، تذکر، یا فشار بیرونی دارد. او هنوز به سطحی نرسیده که اراده‌ی نیک درونی در او تثبیت شده باشد. چنین فردی، هربار در برابر انتخاب اخلاقی قرار می‌گیرد، باید از نو «خود را راضی کند» که کار درست را انجام دهد. این یعنی اخلاق او عادت نشده، نهادینه نشده، و درونی نیست.

دوم اراده‌ی پایدار که درحقیقت، به خواست اخلاقیِ ماندگار و تغییرناپذیر اطلاق می‌شود: «آنکه دارای چنین اراده‌ی پایداری است، آنچه را می‌خواهد، برای همیشه می‌خواهد…» یعنی فردی که به بلوغ اخلاقی رسیده، اراده‌ی اخلاقیِ استواری دارد که دیگر دستخوش تردید، وسوسه یا نیاز به تشویق نیست. او آنچه را درست می‌داند، بدون تنزلزل همواره و در هر شرایطی می‌خواهد. بنابراین، این بحث که «برای چنین فردی، آزادی اراده پایان می‌یابد و در ضرورت اخلاقی حل و مستحیل می‌شود»، به این معنی است که برای او آزادی حقیقی، نه توانایی انتخاب بین خیر و شرّ (مانند مواضع اصلاح‌طلبان حکومتی)، بلکه توانایی انتخاب خیر برای همیشه است (در این متن یعنی رهایی میهن برای همیشه از جمود و تباهی).

وقتی انسان به این سطح از تعالی فکری و جاودانه برسد، دیگر میان انتخاب‌های اخلاقی مردد نمی‌ماند. عمل نیک برای او به یک «ضرورت درونی» بدل شده است. به تعبیر دیگر، انسانِ اخلاقیِ بالغ، دیگر آزاد نیست که بدی را پیشه خود سازد، زیرا که ذات او با خیر یکی شده است.

در اینجا نکته‌ای حیاتی مطرح می‌شود که شایسته است میهن دوستان به آن توجه داشته باشند: «عشق، یگانه انگیزه‌ی حقیقی و در عین حال خطاناپذیر اراده‌ی انسان و تمام تمایلات و کنش‌های اوست». این عشق آنی است که  با اراده نیک همراه و هم‌پیوند شده است. کسی که عاشقانه به میهن می‌اندیشد، به نیکی می‌داند که خوب بودن یعنی خود را از محاسبات فردی رها ساختن است؛ نه شهرت و نه منافع مادی. فقط و فقط عشقی جاودانه نسبت به میهن دلبند.

در اینجا به یاد مضمونی عارفانه افتادم. منصور حلاج در یکی از اشعار منسوب به او می‌گوید: «بینی و بینک انی ینازعنی فارفع بلطفک انی من البین». یعنی: خدایا، میان منِ ناچیز و تو– ای محبوب دلبندم– این «منیّت» و خودخواهی، بزرگترین مانع است. پس به لطف خود، این «من» را از میان بردار تا جانم آزاد شود و در دستان تو،‌ ای معبودم، آرام گیرد.

احساس می‌کنم هم رضاشاه بزرگ و هم محمدرضا شاه پهلوی، بازتابی از چنین اندیشه‌های عارفانه‌ای هستند؛ آنگاه که پادشاهی و تداوم قدرت سیاسی را وانهادند تا میهن را از سقوط در ورطه‌ی نابودی باز دارند، و خود نیز در دستان محبوب آرام گیرند. چنین مضامین ژرف عرفانی را می‌توان در اندیشه‌ی فیخته نیز بازشناخت؛ آنجا که می‌گوید: «عشق، یگانه انگیزه‌ی حقیقی و در عین حال خطاناپذیرِ اراده‌ی انسان و سرچشمه‌ی تمام تمایلات و کنش‌های اوست».

میهن به عنوان ضمانت‌ ماندگاری معنوی ملت

میهن در اندیشه فیخته صرفاً یک نهاد سیاسی یا ساختاری حقوقی نیست که بر اساس قراردادهای اجتماعی یا مرزهای جغرافیایی تعریف شود، بلکه تجسمی از حقیقتی والاتر و معنوی‌تر است که به آن، نقش تضمین‌کننده‌ی ماندگاری معنوی یک ملت واگذار می‌شود. در این نگاه، آن‌چه ملت را زنده نگاه می‌دارد، نه قدرت نظامی و نه صرفاً نهادهای حکومتی است، بلکه پیوستگی روحی مردم با میهن به‌مثابه حامل ارزش‌های جاودانه‌ای چون حقیقت، آزادی، اخلاق و فرهنگ ملی است. از همین رو، عشق به میهن تنها یک احساس ملی‌گرایانه یا عاطفی نیست، بلکه پیوندی معنوی و سرنوشت‌ساز با آن ارزش‌های ابدی است که هویت ملت را شکل می‌دهند. به بیان دیگر، هرگاه از عشق به میهن سخن می‌گوییم، درواقع از ارج‌نهادن به ارزش‌هایی سخن می‌گوییم که میهن به عنوان «بستر تاریخی و معنوی ملت» آن‌ها را حفظ می‌کند و به نسل‌های آینده منتقل می‌سازد.

فیخته این دیدگاه را به‌ روشنی بیان می‌کند، آنجا که می‌گوید: «مردم و میهن در این معنا، به‌مثابه پشتوانه و ضمانت ابدیت در این جهان هستند و آنچه می‌تواند در زیر زمین باقی بماند». در اینجا، میهن به‌ مثابه حافظ ارزش‌های فرازمانی و فرامکانی ادراک می‌شود؛ گویی میهن همانجایی‌ست که ابدیت، در شکل عینی و جمعی خود، در جهان مادی تحقق می‌یابد. به همین دلیل، دولت، با تمام نظم حقوقی و ابزارهای قانونی‌اش، اگر تنها به وضع قانون و تنظیم روابط اجتماعی بسنده کند، نمی‌تواند آن رسالت والایی را که میهن از آن انتظار دارد، تحقق بخشد. دولت باید به‌وسیله‌ی عشق به میهن هدایت شود؛ عشقی که نه از سر احساس‌گرایی یا تعصب کور، بلکه به‌مثابه منطقی عالی‌تر و راهبردی‌ترین اصل در خدمت تعالی روح ملت عمل می‌کند. این عشق، به تعبیر فیخته، باید به‌عنوان قدرتی راهبردی و راهنما در ساختار سیاسی، فرهنگی، و اخلاقی جامعه حضور داشته باشد، چرا که بدون آن، ملت دچار فراموشی تاریخی و فروپاشی معنوی می‌شود.

این ویژگی (یعنی ویژگیِ جاودان و پایدار میهن)، همان امر ابدی‌ای‌ است که انسان، ابدیت خود و تأثیر ماندگارش را به آن می‌سپارد؛ نظم جاودانه‌ای از هستی که انسان سهم خود از ابدیت را در آن جای می‌دهد. او باید خواهان بقای آن باشد، زیرا تنها از طریق آن است که می‌تواند زندگی کوتاه‌مدت و فناپذیر خود را به حیاتی پیوسته و ماندگار در این جهان امتداد دهد. ایمان او و تلاشش برای کاشتن چیزی پایدار، و درکی که از زندگی خود به‌مثابه حیاتی جاودانه دارد، پیوندی عمیق پدید می‌آورد – نخست با ملت خویش، و سپس از رهگذر این ملت، با تمام نوع بشر؛ و این پیوند همه‌ی نیازهای دیگران را در گستره‌ی همدلی وسیع او جای می‌دهد، تا به انتهای زمان. این، همان عشق او به ملت خویش است: احترامی آمیخته با اعتماد، شادمانی، و افتخار از اینکه فرزند چنین مردمی است.[v]

در این فراز، تصویری عمیق از پیوند انسان با ملت خود ترسیم می‌شود؛ پیوندی که فراتر از یک تعلق اجتماعی یا سیاسی صرف می‌باشد.  انسان، در کشاکش مرگ‌پذیری و میل به جاودانگی، نیاز دارد که بخشی از خود را در امری پایدارتر از حیات فردی بیابد.  این امر پایدار ملت است؛ نه به‌معنای صرف قومیت یا سرزمین، بلکه به‌مثابه یک وجود معنویِ جمعی که حامل ارزش‌های اخلاقی، تاریخی و فرهنگی ماندگار است.

بنابراین، شایسته است این باور را در هستن خویش ایجاد و دنبال کنیم که انسان، اگرچه می‌داند عمرش محدود است، اما می‌خواهد چیزی از خود به‌جا بگذارد؛ چیزی که بماند، رشد کند، و از مرگ نرهد.  خدمت به ملت، و همدل شدن با سرنوشت معنوی آن، برای او راهی است برای امتداد خود، راهی برای پیوستن به «زنجیره‌ی جاودانه‌ای» که در بطن ملت حضور دارد.  اینجاست که عشق به میهن دیگر فقط یک احساس غریبانهو دورافتاده از وطن یا غرور ملی نیست، بلکه بیان فلسفی و اخلاقی ایمان انسان به معنا و ماندگاری زندگی در سطحی فراتر از فردیت اوست.

این پیوند با ملت، فرد را از «خودِ محدود» بیرون می‌برد و وارد جهانی از معنا و اخلاق می‌سازد. فرد از طریق ملت، به ارزش‌هایی می‌پیوندد که نه‌تنها او، بلکه گذشته و آینده‌ی بشری را در بر می‌گیرند. این همان چیزی‌ست که می‌توان آن را «جاودانگی اخلاقی» نامید: جاودانگی نه از راه بدن یا قدرت، بلکه از راه مشارکت در ارزش‌های ابدی مانند آزادی، راستی، وظیفه و کرامت انسانی.

چنین است: عشق، آنگاه که عشقِ راستین است و نه شهوتی زودگذر، هرگز به چیزهای گذرا دل نمی‌بندد؛ تنها در آن‌چه جاودانگی است که بیدار می‌شود، شعله‌ور می‌گردد، و تنها در آن آرام می‌گیرد. انسان حتی نمی‌تواند خود را دوست بدارد، مگر آن‌که خود را به‌عنوان موجودی جاودانه تصور کند؛ اگر چنین تصوری نداشته باشد، نه تنها نمی‌تواند خود را دوست بدارد، بلکه حتی نمی‌تواند برای خود احترام قائل شود، چه رسد به آن‌که خود را تأیید یا تحسین کند. و به‌طریق اولی، او نمی‌تواند چیزی بیرون از خود را دوست بدارد، مگر آن‌که آن را در ایمان و جان خود وارد سازد و آن را به ابدیت درون خود پیوند زند. کسی که خویشتن را نخست به‌عنوان موجودی جاودانه درک نمی‌کند، در درونش هیچ‌گونه عشقی ندارد، و به‌همین ترتیب، توان عشق ورزیدن به میهن را نیز ندارد—چرا که در نظر او، اساساً چیزی به نام میهن وجود ندارد.[vi]

میهن به منزله روح تاریخی ملت

نکته بسیار حائز اهمیتی در اینجا به کانون اصل بحث افزوده می‌شود. میهن و ملت نه صرفاً پدیده‌هایی سیاسی یا قومیتی، بلکه مفاهیمی ژرف و چندلایه دارند که ماهیتی روحانی، تاریخی و اخلاقی دارند. از این نقطه نظر، ملت چیزی فراتر از مجموعه‌ای از افراد یا یک واحد جغرافیایی است؛ ملت حامل یک روح تاریخی، اراده‌ای مشترک و رسالتی اخلاقی در جهان است. از این‌رو، میهن ظرف معنا و ابدیت به‌شمار می‌آید؛ جایی که ارزش‌هایی چون آزادی، حقیقت، اخلاق، فرهنگ و وجدان ملی در آن پرورش می‌یابند و از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند.

در مقابل، دولت نهادی عقلانی و قراردادی است که با هدف تنظیم روابط اجتماعی و حفظ نظم حقوقی شکل گرفته است. دولت به مدد قانون و ساختارهای اجرایی، ثبات بیرونی جامعه را تضمین می‌کند، اما نمی‌تواند ضامن معنا، روح یا جاودانگی باشد.

به بیان دیگر، دولت ابزار نظم است، اما ملت و میهن حامل معنا. دولت پیکره است، اما میهن روح است؛ یکی ظرف و دیگری مظروف. با این تمایز، وظیفه‌ی انسان تنها اطاعت از قانون یا مشارکت در ساختارهای دولتی نیست، بلکه فراتر از آن، او باید در معنابخشی به تاریخ و هویت ملت خود سهیم باشد. انسان باید با عشق به میهن و آگاهی از رسالت تاریخی آن، خود را به نوعی ابدیت متصل سازد؛ چرا که تنها از این راه است که فرد از مرزهای فردی و فناپذیر خود عبور می‌کند و در چیزی بزرگ‌تر، پایدارتر و معنادارتر جای می‌گیرد.

در این‌جا نیز، این عشق به میهن است که باید دولت را هدایت کند، زیرا تنها از رهگذر آن می‌توان هدفی برتر از اهداف معمولی همچون حفظ صلح داخلی، مالکیت، آزادی فردی، و امنیت و رفاه همگان را پیش‌روی دولت نهاد. دولت تنها به‌خاطر همین هدف والاتر است که نیروی نظامی فراهم می‌آورد، و نه با هیچ نیت دیگری.[vii]

با تکیه بر عشق به میهن می‌توان این باور را توسعه بخشید که کارکرد دولت تنها حفظ نظم، تأمین امنیت و منافع مادی شهروندان نیست. این وظایف گرچه ضروری‌اند، اما تنها بُعد فنی و اداری حکومت را تشکیل می‌دهند. از نگاه فیخته، دولت زمانی به معنای واقعی کلمه «مشروع» و «معنادار» می‌شود که فراتر از این اهداف روزمره، در خدمت یک رسالت والاتر قرار گیرد— رسالتی که از دل عشق به میهن برخاسته و به سوی شکوفایی معنوی، اخلاقی و تاریخی ملت هدایت می‌شود. این رسالت برتر، نه در حفظ وضعیت موجود، بلکه در پیشبرد آزادی درونی انسان‌ها، بیدارسازی آگاهی ملی، و تحقق نوعی جاودانگی اخلاقی برای ملت معنا می‌یابد. به همین سبب، حتی نهادهایی مانند ارتش یا قوای قهریه، که در ظاهر کارکردی صرفاً امنیتی دارند، تنها زمانی مشروع‌اند که در خدمت این آرمان بزرگ‌تر قرار گیرند— نه برای حفظ قدرت حاکمان یا منافع طبقه‌ای خاص، بلکه برای پاسداشت و صیانت از روح ملت و جاودانگی آن.

نکته پایانی

پرسش‌هایی مانند «ایرانی کیست؟»، «ایرانیِ میهن‌دوست کیست؟» و «عشق به میهن چیست؟» پرسش‌هایی صرفاً احساسی یا سیاسی نیستند، بلکه ریشه در بنیان‌های فلسفی هویت، تاریخ و مسئولیت فردی دارند. اندیشه‌های یوهان گوتلیب فیخته، به‌ویژه در سخنرانی‌هایی برای ملت آلمان، می‌توانند در یافتن پاسخ‌هایی ژرف‌تر به این پرسش‌ها راه‌گشا باشند.

از نگاه فیخته، میهن‌دوستی امری سطحی یا صرفاً احساسی نیست، بلکه حاصل پیوند عمیق فرد با تاریخ، فرهنگ، و رسالت معنوی ملت خویش است. بر این اساس، می‌توان گفت ایرانی واقعی کسی است که آگاهانه خود را بخشی از تداوم تاریخی و معنوی ملت ایران می‌داند. ایرانی بودن، صرفاً به زیستن در یک جغرافیا یا داشتن تابعیت رسمی محدود نمی‌شود؛ بلکه نوعی «در خود زیستن تاریخی» است، نوعی پیوند فعال با روح ملت، زبان، فرهنگ، و مسئولیت نسبت به سرنوشت جمعی.

ایرانیِ میهن‌دوست کسی است که دل‌مشغول سرنوشت معنوی، اخلاقی و تاریخی ایران است— نه صرفاً منافع شخصی یا بقای زیستی خویش. او از خویشتن فردی فراتر می‌رود و خود را وقف چیزی بزرگ‌تر، پایدارتر و والاتر می‌کند: ملت.

در این چارچوب، عشق به میهن، نه تعصب کور است و نه نوستالژی صرف، بلکه نوعی شناخت روشن از رسالت تاریخی یک ملت و آمادگی برای مشارکت در تداوم آن است. تنها فردی که در ساختارهای موجود (چه سیاسی، چه اقتصادی، چه فرهنگی) دچار بیگانگی از خود نشده باشد—یعنی هویت خویش را در پیوند با فرهنگ و تاریخ ملت خود بازشناخته باشد—می‌تواند به‌راستی داعیهٔ عشق به میهن داشته باشد.

چنین فردی نه فقط «در» یک ملت زندگی می‌کند، بلکه «دارای» ملت است— ملت به معنای یک روح تاریخی، یک افق اخلاقی و یک پیوند زنده و جاودانه. او حق دارد به این ملت تکیه کند، و ملت نیز از او معنا می‌گیرد. تنها چنین فردی است که می‌تواند به‌گونه‌ای عقلانی و راستین، ملت خویش را دوست بدارد— نه از سر اجبار، نفع شخصی یا شعار، بلکه از سر شناخت، وفاداری و تعهد.

* * * * *

ایرانی کیست، میهن‌دوستِی او در چیست؟
آیا سخن فقط بر سر خاک و بوم است؟
و یا تکرار نام‌ها، شعارها، و صداها؟
بی‌شورِ بی‌فریادِ اندیشه‌ناک؟
و بی‌شعور دردها و زخم‌ها بر پیکره مام میهن؟
ایرانی اویی است که در تپشِ جانِ خویش صدای هزاران سال هویت ملی را می‌شنود،
و خود را نه ذرّه‌ای تنها،
که پیوندی، و در زنجیره‌ای از معنای جاودانگی می‌بیند.
او که در وجدان تاریخ خویش، در زبانِ مهربان مام خویش،
در میهن،
در شور و شیدایی،
در نور و زیبایی،
و در امیدی که از خاک تا افلاک ریشه دوانده است،
خود را می‌‌یابد.
میهن‌دوستی، نه دلدادگیِ کور است،
نه نعره‌ای در باد،
نه فریادی از سر خشم،
میهن‌دوستی
شناخت است و شناختن،
و پرسشی است برای ایستادن در برابر فراموشی.
ایرانیِ میهن‌دوست،
دل‌آگاهِ رنج‌های این سرزمین دربند است،
اما نه برای نان،
بلکه برای نوری که در دل تاریخ می‌تابد،
و شایستگی را می‌خواند.
او در«ملت» است،
و «دارای» ملت است.
ملت در جان اوست،
در گوهر وجودی او،
در کردار روزانه‌اش،
در شرافتِ و شعورش،
و در صداقتِ حضورش.
و تنها چنین کسی می‌تواند بگوید:
من ایرانم را دوست دارم.
نه برای منافع،
نه از روی عادت،
بلکه برای آنکه ایرانم،
میهن دلبند دربندم را در ژرفای هستی خویش معنا کرده‌ام،
و آنرا یافته‌ام.
«محجوری» دردمندم،
بیقراری خسته‌دل، اما مهرمند، و نیک‌مند،
همه هستی و حیات خویش را در مهر میهن می‌جویم،
با او می‌پویم، عطر او را می‌بویم،
با درد او می‌مویم،
با او می‌رویم،
او را می‌بوسم،
وبا هزاران امید با او سخن می‌گویم،
فقط یک سخن:
میهنم، ایرانم، جانم.

*دکتر محمود مسائلی استاد بازنشسته روابط و حقوق بین‌الملل، دانشگاه‌های آتاوا و کارلتون و دبیرکل اندیشکده بین‌المللی نظریه‌های بدیل با مقام مشورتی دائم نزد ملل متحد


[i]Fichte. J. Gottlieb. (1922). Addresses to the German Nation. Translated by R. F. Jones and G. H. Turnbull. Chicago and London: The Open Court Publishing Company
[ii] Battle of Jena, (Oct. 14, 1806)
[iii] Ibid., p. 18
iv] Ibid., p. 21
[v] Ibid., p. 136
[vi] Ibid., pp. 136-137
[vii] Ibid., pp. 139-140

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۴ / معدل امتیاز: ۵

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=382642