بنیامین دیلم کتولی – در ایران باستان، پادشاهی صرفاً یک قدرت موروثی یا نظامی نبود؛ بلکه نوعی «شاهی آرمانی» بود که باید از نظر فرّه ایزدی، دادگری و پیوند با نهادهای مشورتی، مشروعیت پیدا میکرد. اینکه ایرانیان مؤلف بودند یعنی آنها ساختاری ابداع کردند که شاه بدون پیوند با نوعی «قانون مردمی» یا مشورت جمعی، کامل نبود.
در اوستا و سنت زرتشتی، شاه در جهانبینی اوستایی فقط فرمانروا نیست؛ او «خَشَثرَه» (xšaθra = قدرت، فرمانروایی) را در پیوند با «اَشا» (اشه = راستی، داد، نظم کیهانی) به دست میآورد. شاه خوب کسی است که «داد» را نگاه دارد و با دروغ بجنگد. اگر شاه از داد بیرون رود، فرّه ایزدی (xvarənah) از او جدا میشود و مشروعیتاش نابود میگردد. بنابراین مشروعیت شاه نه فقط از نسب یا شمشیر، بلکه از «هماهنگی با نظم هستی» گرفته میشود. نکته بسیار مهم اینست که این داد نوعی خرد انسانیست که وابسته به بسیاری قراردادهای اجتماعیست.
در شاهنامه نیز همین فلسفه بازتاب یافته است.
شاهان در شاهنامه بر دو دستهاند: دادگر (مثل فریدون و انوشیروان) که فرّه را در خود دارند و با عدالت میمانند.
و شاهان بیدادگر (مثل ضحاک، کاووس در لحظاتی، یا جمشید پس از غرور) که فرّه از آنها میگریزد و سقوط میکنند.
این نگاه اسطورهای- تاریخی دقیقاً شاه آرمانی را تصویر میکند: شاهی که بدون داد و خرد باشد، شاه نیست. به زبان فردوسی، شاه خوب باید پهلوانی و خرد را با هم داشته باشد.
در آیین پهلوانی و زورخانهای ایرانی نیز، پهلوان نوعی «بدن مردمی شاهی» است.
او قدرت دارد اما قدرتش را وقف عدالت و پاسداری از مردم میکند و میتواند همچون «شاهدی» بر شاه عمل کند. نمونههای تاریخی و اسطورهای مانند سیاووش و بهمن نشان میدهند که پهلوان بارها شاه را از بیداد بازمیدارد و اگر لازم باشد علیه او میایستد. این یعنی شاه آرمانی باید بدنش تلفیقی از «روح پهلوانی» و «عقلانیت اجتماعی» باشد.
شاه آرمانی ایرانی یک «نهاد دوگانه» است: از بالا فرّه و نظم کیهانی او را مشروع میکند و از پایین پهلوانی و مجلس (مهستان) او را به مردم پیوند میزند.
مجلس مهستان (یا مجلس مهتران/اشراف) نمونهای از این نهادسازی است. در دوره اشکانی، این مجلس بازوی مشورتی و حتی تصمیمگیرنده بود. شاه قدرت مطلق نداشت و بدون توجه به رأی یا مشورت مهستان نمیتوانست تصمیم بگیرد.
در مقایسه با همین سیستم پادشاهی میتوانیم ببینیم که در یونان شاه حذف میشد و نهادهای الیگارشی جای اورا میگرفتند.
در روم شاه بالاتر از سنا ایستاد و نهاد مشورتی بیشتر نقش تزئینی داشت، اما در ایران شاه و مجلس با هم و حتی در دورانی چون دوران ساسانی و اشکانی در کنارهم مشروعیت میآفریدند.
گزارشهای تاریخی نشان میدهد که در دوره مهرداد یکم حتی برای چند ماه کشور بدون پادشاه اداره شد و مهستان زمام امور را در دست گرفت. این تنها یک خلأ قدرت نبود؛ بلکه نشان میدهد که شاه جزء ضروری است اما مشروعیت خود را از قرار گرفتن در کنار مردم و قوانین تاریخی و اجتماعی میگیرد. یعنی سیستم پادشاهی ایرانی سیستمی عمودی نبود بلکه یک ایدهی همعرض و افقی بود.
در بسیاری از مشاهدات تاریخی ما ایرانیان میتوان به راحتی اثبات کرد که مجلس در انتخاب یا عزل پادشاه نقش اساسی ایفا کرده است. آن هم پیش از ظهور و بروز جهان مدرن و قوانین پادشاهی مدرن در بریتانیا ، اسپانیا و…
فرّه ایزدی در تاریخ باستانی ایرانی تجلی عقلانیت و نظم اجتماعی بود و شاه ایرانی پیونددهنده شهر خدا و شهر مردم بود. آنهم پیش از سنتهای فلسفی مسیحی و بحثهای آگوستین درباره قانون طبیعی و شهر خدا وشهر مردم(اش) و تاکیدی که آگوستین به حضور دولت در شهر مردم داشت.
آنچه در ایران باستان پیش از آن وجود یافته بود و شاه باید از قوانین عقلانی و اجتماعی پیروی میکرد. که اگر تخطی میکرد، مشروعیتش (فرّه) از دست میرفت.
نمونههای این مدعا در شاهنامه و آیین پهلوانی واضحاند؛ چنانکه ضحاک به دلیل جهل و نادانی فرّه خود را از دست میدهد اما جمشید با کمک همین فرهایزدی مردم را با قوانین اجتماعی و فنون زندگی آشنا میکند و کیومرث و تهمورث شاهانی هستند که خرد و عدالت را با فرّه در خدمت مردم قرار میدهند. شاه ایرانی، مانند یک مدیر-معلم، مشروعیتش را نه از تاج و تخت بلکه از کارکرد اجتماعی و آموزش مردم میگیرد. شاهان ایرانی به کمک فرهایزدی تمدن انسانی میسازند، کشاورزی به مردم خود یاد میدهند و قانون خویشکاری برای حفظ و تعالی سرزمین ، خانواده و جامعه میگذارند.
گرانمایه جمشید فرزند او
کمر بست یکدل پر از پند او
برآمد بر آن تخت فرّخ پدر
به رسم کیان بر سرش تاج زر
کمر بست با فرّ شاهنشهی
جهان گشت سرتاسر او را رهی
زمانه بر آسود از داوری
به فرمان او دیو و مرغ و پری
جهان را فزوده بدو آبروی
فروزان شده تخت شاهی بدوی
منم گفت با فرّهٔ ایزدی
همم شهریاری همم موبدی
بدان را ز بد دست کوته کنم
روان را سوی روشنی ره کنم
نخست آلت جنگ را دست برد
در نام جستن به گردان سپرد
به فرّ کیی نرم کرد آهنا
چو خود و زره کرد و چون جوشنا
چو خفتان و تیغ و چو برگستوان
همه کرد پیدا به روشن روان
بدین اندرون سال پنجاه رنج
ببرد و از این چند بنهاد گنج
دگر پنجه اندیشهٔ جامه کرد
که پوشند هنگام ننگ و نبرد
ز کتّان و ابریشم و موی قز
قصب کرد پر مایه دیبا و خز
بیاموختشان رشتن و تافتن
به تار اندرون پود را بافتن
چو شد بافته شستن و دوختن
گرفتند از او یکسر آموختن
چو این کرده شد ساز دیگر نهاد
زمانه بدو شاد و او نیز شاد
ز هر انجمن پیشهور گرد کرد
بدین اندرون نیز پنجاه خورد
در شاهنامه مواردی میتوان یافت که زنان و فرزندان از فرّ خود سخن می گویند و با فرزندان ایشان از فرّ مادران خود یاد میکنند؛ البته ناگفته نماند که در این موارد نیز فرّ به معنی نیروی خدایی یا زور پهلوانی نیست بلکه مفاهیم و معانی زیبایی زمینی و رسم و آیین اخلاقی و… را در بردارد.
می توان نمونه هایی در شاهنامه را گفت.
برای مثال زمانی که اسکندر به شهر هروم که شهر زنان بود می رود و نامه ای به دارندهی مرز هروم می نویسد و می خواهد آیین و فر آنان را ببیند.
ببینم تا چیست آیین و فرّ
سواری و زیبایی و پا ی و پر
در ادامه همین ابیات میبینیم که اسکندر قرار است از یک قانون اجتماعی و نظمی زیباساز دیدار کند نه از تاج یا پادشاهی آسمانی.
این سنت شاه آرمانی در طول تاریخ عقلانیت ایرانی تداوم یافته و در دوره ساسانیان شاه با اشراف و موبدان در ارتباط بود و مشروعیتش مشروط به رعایت عدالت بود و در مقابل میتوان دید که در دوران قاجار ضعف نهادهای مشورتی نشان داد که تخطی از قوانین اجتماعی و عقلانی فساد و بیثباتی میآورد.
بی شک در مشروطه (۱۹۰۶)، بخش عظیمی از ایده شاه و مشروطیت بازآفرینی همین سنت عقلانی بود. مجلس شورای ملی و شورای سنا نقش مهستان را به شکل مدرن ایفا کردند و شاه مشروعیت خود را از پیروی از قانون و حمایت مردم میگرفت.
نمونه عینی محمدعلی شاه است که وقتی مجلس را به توپ بست، مشروعیتش به شدت تضعیف شد و سقوط کرد.
اندیشمندانی مانند فریدون آدمیت و سیدجواد طباطبایی نیز معتقد بودند که ایدههای بنیادین مشروطه، یعنی محدود کردن قدرت شاه، مشروعیت مبتنی بر قانون و مشارکت نخبگان و مردم در حکومت، ریشه در سنت کهن شاهی ایران دارد و صرفاً محصول قرن ۱۹ یا دوره مظفرالدین شاه نیست بلکه به خیلی پیشتر از آن باز میگردد. مشروطه در ایران نه یک واردات فکری غربی، بلکه بازآفرینی سنت دیرینه ایرانی بود که هدفش حفظ عدالت، نظم اجتماعی و مشروعیت شاه است. شاه مشروطه نسخهای مدرن از شاه آرمانی باستانی است، با ابزارهای قانونی و پارلمانی، اما با همان روح.
مشروطیتی وابسته به رعایت قانون و پیوند با مردم.
به این دلیل است که میگوییم ایرانیان در ایده پادشاهی مؤلف بودند و تطبیق این ایده با هر نمونه غربی دیگری کاری از عدم آگاهی و دانش دقیق تاریخی است. اشاره به اینکه افلاطون که شایستهترین حکومت مورد نظر خویش را حکومت شاه- آرمانی میدید را از میراث فکری ایرانیان برداشته بود نیز را میتوانید در بسیاری از اسناد معتبر تاریخی ببینید. مراجعه شود به تاریخنوشتههای گزنفون ، ویلهلم ، گرسیوس ، ورمازرن ،کرستینسن و بسیاری منابع دیگر.
*بنیامین دیلم کتولی پژوهشگر حوزه علوم انسانی و دانشآموختهی ادبیات

