مرگی که پیش از مرگ رخ می‌‎دهد؛ بررسی علل و پیامدهای خودکشی و مرز باریک میان ماندن و رفتن در جامعه ایران

چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۴ برابر با ۰۳ دسامبر ۲۰۲۵


دکتر محمد طباطبایی* – یکی از بحران‎‌های جامعه امروز ایران، روند رو به رشد آمار خودکشی است. در این راستا، آمار تکان‎دهنده‌‎ای وجود دارد؛ تعداد قابل توجهی از مردم هر روزه با چالشی عمیق میان‌امید و ناامیدی روب‎رو هستند. به ویژه آمار‌های موجود حاکی از افزایش نگران‌‎کننده خودکشی در کشور است. تنها در طی حدود ۲۰ سال گذشته، میزان خودکشی در کشور از ۲/۴ در هر ۱۰۰ هزار نفر به بالای ۳/۶ در هر ۱۰۰ هزار نفر رسیده است؛ یعنی با رشدی بالای ۴۴ درصدی روبرو هستیم. هر چند این آمار نیز وخامت واقعی این بحران را کامل بازگو نمی‌‎کند.

این چالش، لایه‌های مختلف زندگی فردی و جمعی جامعه ایران را تحت‌تأثیر قرار داده است. از یکسو، خشم انباشته و احساس ناتوانی در ایجاد تغییر، و از سوی دیگر، نارضایتی درونی و دائمی نسبت به شرایط موجود، فضای عمومی را آکنده از این احساس ناامیدی کرده که «چیزی درست نیست»، و «همسویی» با این وضعیت به درستی وجود ندارد. در چنین فضایی، معنا، ‌امید و انگیزه به‌ آسانی می‌توانند جای خود را با بی‌معنایی، یأس و پوچی بدهند. بر اساس نظریه «آلبرت بندورا» بعضی افراد با آموختن و درونی کردن احساس درماندگی، در شرایط بحرانی خودکشی را به عنوان یک راه حل برمی‌‎گزینند. این وضعیت هرگز به این معنا نیست که افراد جامعه ایران گرایش ذاتی به مرگ دارند؛ بلکه نشان می‌دهد که در مواجهه با مجموعه‌ای پیچیده از فشار‌های اجتماعی، اقتصادی و عاطفی، گاهی پایان دادن به زندگی در نگاه برخی افراد به‌ عنوان آخرین راه برای رهایی از رنج تجربه می‌شود. این «خشم نهفته و خاموش» یک پدیده لحظه‌ای و تصمیم آنی نیست؛ بلکه محصول فرسایشی طولانی مدت و پیچیده‌ای است که در آن اختلالات روانشناختی مانند افسردگی، اضطراب، اعتیاد، نابرابری‌‎های اقتصادی، آشفتگی اجتماعی، بی‌عدالتی، و ناکارآمدی ساختاری و تجربه مکرر «احساس بی‌قدرتی» نقش مهمی در این زمینه ایفا می‌‎کنند؛ عواملی که همگی می‌توانند میل یا اقدام به خودکشی را افزایش دهند.

در واقع، افکار خودکشی در بسیاری از موارد بیانگر میل واقعی به مرگ نیستند؛ بلکه نشان‌دهنده‌ی رنج عاطفی شدید، احساس بن‌بست و تلاش ناامیدانه برای پایان دادن به دردی هستند که فرد راه دیگری برای رهایی از آن نمی‌بیند. فهم این واقعیت، نقطه‌ی آغاز هر تحلیل دقیق و هر اقدام مؤثر برای پیشگیری، حمایت و مداخله است.

فشار ساختاری و احساس خفگی اجتماعی

یکی از عوامل تعیین‌کننده در شکل‌گیری چنین واکنش‌‎هایی، گسترش وحشت، ناامنی روانی و فشار ساختاری است.

در طی چند دهه گذشته، بکارگیری خشونت توسط ارگان‎‌های دولتی و سازوکارهایی همچون بازداشت‎‌های خودسرانه، خشونت سازمان‌یافته و ابزارهای سرکوب، تلاش داشته‌‎اند نوعی قدرت مطلق خود را تثبیت کنند. استمرار این وضعیت، سطح استرس اجتماعی را افزایش داده و نشانه‌های افسردگی، ناامیدی و درماندگی را تشدید کرده است.

این فشارها نوعی «احساس خفگی جمعی» ایجاد کرده‌اند؛ احساسی که در آن فرد تصور می‌کند نه ابزار مؤثری برای تغییر دارد و نه مسیر قابل دسترس و روشنی برای پیگیری حقوق بنیادین خود پیدا می‌‎کند. در نتیجه، فاصله میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد» هر روز بیشتر می‌شود و افراد، به‌ ویژه نسل جوان، خود را در چرخه‌ای از ناامیدی و خشم فرو‌خورده می‌بینند. در پی تداوم این سطح از فشار روانی و فکری میزان استرس در جامعه افزایش می‌‎یابد که خود علائم افسردگی و ناامیدی را تشدید می‌‎کند.

بحران آزادی و هویت بر زندگی فردی

از دست دادن آزادی‌های فردی و اجتماعی که از همان روزهای اول استقرار حکومت اسلامی بر جامعه ایران تحمیل شد. این محدودیت‌ها، از پوشش تا سبک زندگی، موجب آن گردیده که افراد زیادی از جامعه برای دستیابی به ابتدایی‌ترین حقوق خود ناچار به مبارزه با این حاکمیت دیکتاتوری بپردازند.

این احساس ناتوانی مزمن در کنترل و هدایت زندگی فردی یکی از عوامل تأثیرگذار در شکل‌‎گیری احساس ناتوانی و بی‌قدرتی در جامعه ایران گردیده است.

در جامعه‌‎ای که حقوق آزادانه فردی براساس باورهای خرافی مذهبی، سنتی و به اصطلاح فرهنگی به یک آرزو تبدیل گردیده است. این تناقض میان «زندگی واقعی مردم و انتظاراتشان» و «نوع حاکمیت موجود» شکافی عمیق ایجاد کرده است؛ شکافی که در آن ناسازگاری اخلاقی، فشار روانی و سردرگمی هویتی هر روز گسترش می‌یابد.

ناامنی اجتماعی و فرسایش اعتماد

عدم امنیت اجتماعی و بی‎اعتمادی، و تجربه‌های پی‌درپی آزاردهنده -چه کلامی، چه رفتاری و چه جنسی- در سطح جامعه به افزایش انزوای اجتماعی دامن زده‌‎اند. در جامعه‎ای که «ترس جایگزین اعتماد»، و «پنهان کاری جایگزین صداقت» می‌شود، افراد ارتباط سالم خود را با دیگران از دست می‌دهند و شبکه‌های حمایتی تضعیف می‌شود. این فرایند، یکی از محرک‌های مهم و زمینه‌ساز برای پریشانی روانی، افسردگی و احساس بی‌‎پناهی است.

در چنین بستری که تلاش فردی، پشتکار، توانایی، مهارت‌های به دست آمده، شایستگی و کارکردها مبنای پیشرفت را شکل نمی‌دهند، افراد جایگاه واقعی خود را پیدا نمی‌کنند. رشد و ترقی به‌جای آنکه بر توانایی استوار باشد، به روابط، رشوه، فساد و نابرابری گره خورده است. هنگامی که مسیرهای رشد شخصی و حرفه‌ای مسدود می‌شود و ضوابط جای خود را به روابط می‌دهند، آنچه را که مارتین زلیگمن احساس درماندگی می‌نامد و بدینگونه بی‌افقی تشدید می‌گردد.

در پی ترس‌‎های شکل گرفته، امید به آینده‎ای بهتر و انگیزه برای ساختن آینده‎ای مطلوب هر روز کم‎رنگ‌‎تر می‌‎شود. افرادی که دل به آینده‎ای بهتر در آن سوی مرزها می‌‎بندند، سعی بر آن دارند تا روزنه‌‎ای از امید را در فضای خارج از کشور بیابند. اما این فرصت برای همه افراد جامعه در دسترس نیست و در بسیاری از موارد، این امید نیز شکلی سراب‎گونه نیز دارد. در نتیجه، ناامیدی اقتصادی و اجتماعی در داخل کشور تشدید شده و آن را می‌‎توان به عنوان یکی دیگر از عوامل موثر در شکل‌گیری احساس رنج و سختی در ادامه زندگی و افزایش نیاز به پایان دادن این فضای ناامید کننده برشمرد.

با ایجاد شکاف در درون جامعه و توسعه بی‌‎اعتمادی، خودخواهی و خودمحوری و همچنین توسعه خشونت به عنوان یک مکانیزم دفاعی و رفتاری احساس ناکامی افزایش می‌‎یابد و در پی آن پرخاشگری بیشتر می‌شود.

احساس ناتوانی در مقابل این شرایط اجتماعی که در آن انسان بطور غیرانسانی مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرد و برخوردهای پرخاشگرانه نابجا صورت می‌گیرد و حتی با انکار و لغزش کلامی و آزار لفظی و جنسی همراه می‌شود، موجب افزایش ناامیدی، بی‌‎معنایی و عدم کنترل بر شرایط حاکم می‌گردد و چنین احساساتی به حدی می‌رسند که برخی افراد پایان دادن به زندگی خود را (خودکشی) تنها راه پایان دادن به وضعیتی می‌دانند که هیچ گشایشی در آن نمی‌بینند.

راهکارهای روان‎شناختی و اجتماعی

در شرایطی که جامعه ایران سال‌هاست با فشارهای ساختاری، ناامیدی جمعی و احساس ناتوانی مواجه بوده، بازسازی امید و معنایابی مهمترین گام برای برون‌رفت از بحران‌های روانی و اجتماعی امروز است. افزایش «نور امید» در جامعه نه اینکه میبایستی به عنوان یک آرزو در نظر گرفته و تداعی شود، بلکه فرآیندی لازم و ضروری و همچنین قابل ساختن است که با مجموعه‌ای از تغییرات فردی و جمعی و مسئولیت پذیری همگانی امکان‌پذیر می‌شود.

نخست آنکه ایجاد معنا در تلاش روزمره و پذیرش مسئولیت شخصی نقش مهمی در ترمیم این زخم عمومی و روان آسیب‌دیده ایفا می‌کند. زمانی که فرد در خود نیروی امید را بازآفرینی می‎کند و این احساس شکل می‌گیرد که در محدوده توان خود قادر است تغییری هرچند کوچک ایجاد کند، نگرش «بی‌قدرتی» به تجربه «توانمندی» تبدیل می‌شود. همچنانکه ویکتور فرانکل معناگرایی را کلید حفظ امید به زندگی می‌دانست که انسان می‌‎تواند در خود به آن دست یافت و این معنی‌بخشی به انسان کمک می‌کند تا در شرایط دشوار در مسیر زندگی‌اش اثر‌گذار باشد و با سختی‌ها کنار بیاید و امید به زندگی را از دست ندهد.

در کنار این مسئولیت فردی در معنابخشی، ایجاد و تقویت شبکه‌های حمایتی عاطفی، اجتماعی و حرفه‌ای نقشی کلیدی دارد.

جامعه تنها زمانی می‌تواند امید و انگیزه را بازتولید کند که افراد در پیوندی زنده با یکدیگر، امکان گفتگو، همدلی و حمایت داشته باشند. شبکه‌های حمایتی برای بهداشت و درمان، در کنار خانواده و دوستان، احساس دیده‌شدن، شنیده‌شدن و اهمیت داشتن را در فرد تقویت می‌کنند و در نتیجه او را از انزوای روانی نجات می‌دهند. اما فقدان آموزش درست در خانواده‌هایی که دچار سنت‎گرایی افراطی، خرافات و نگرانی بیش از حد از حفظ آبرو هستند، زمینه‌‎ساز تقابل بین نسل‌ها می‌‎شود. این شکاف نسلی، همراه با فشارهای اقتصادی، باعث می‌شود نسل جوان (نسل زد) که دنیای خود را در بر اساس ارزش‌‎ها و باورهای جدید (متأثر از فضای دیجیتال و اینترنت) بنا نهاده‌‌‎اند، دچار سرخوردگی مزمن شوند. این امر یکی دیگر از عوامل مهم افسردگی در میان جوانان ایران است.

از سویی دیگر در جامعه‌ای که چشم‌اندازی روشن و رهبری توانمند برای هدایت مسیر آینده وجود نداشته باشد، اضطراب جمعی‌اش افزایش یافته و انگیزه عمل در آن کاهش می‌یابد. در این مسیر احساس همراهی با یک نیروی هدایت‌گر توانا و قدرتمند می‎تواند انسجام روانی جامعه را بالا ببرد و نیروی همبستگی را فعال کند.

همچنین، بهره‌گیری گسترده‌تر از روان‌درمانی و مداخله‌های تخصصی و علمی سلامت روان (و اجتناب از توسعه روانشناسی زرد) ضرورتی غیرقابل چشم‌پوشی است. که آموزش مدیریت هیجان، تنظیم احساسات، افزایش تاب‌آوری و بازسازی کارآمدی روانی به افراد کمک می‌کند خلاقیت، تأثیرگذاری و نیروی عمل خود را بازیابند.

در پایان این نوشته می‌توان در مجموع چنین نتیجه گرفت که گذار از وضعیت کنونی نیازمند ترکیبی هماهنگ از افزایش خودکارایی و توانمندی در سطح فردی، همبستگی در سطح اجتماعی، و باورمندی به مدیریت در سطح ساختاری است. امید نه‌تنها می‌تواند بازآفرینی شود، بلکه با حضور معنا، حمایت و مداخلات روان‌شناختی، به نیرویی پایدار برای تغییر فردی و اجتماعی تبدیل خواهد شد.

 

*دکتر محمد طباطبایی، روانشناس، روانکاو، پژوهشگر و عضو انجمن روان درمانی تحلیلی آلمان

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۱۳ / معدل امتیاز: ۳٫۲

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=391836