مهدی نوذر – محمدرضا شاه پهلوی در مجموع ۳۷ سال پادشاهی، حکومتی اقتدارگرا اما دولتمحور داشت. در تمام این دوره، اعدام سیاسی نه سیاست رسمی، بلکه استثنایی محدود بود. بر اساس اسناد تاریخی، گزارشهای سازمانهای حقوق بشری، پژوهشهای دانشگاهی و حتی اعترافات برخی نیروهای انقلابی پس از سال ۵۷، تعداد کل اعدامهای سیاسی در سراسر دوران پادشاهی او رقمی بین کمتر از ۱۰۰ تا حداکثر حدود ۲۰۰ نفر برآورد میشود. اما مهمتر از عدد، ماهیت این اعدامهاست؛ نکتهای که عامدانه از سوی جمهوری اسلامی پنهان میشود.
در دوران پهلوی، هیچکس صرفاً بهخاطر هواداری سیاسی، گرایش فکری، نوشتن، شعار دادن یا مخالفت مسالمتآمیز اعدام نشد. اعدامشدگان عمدتاً اعضای گروههای مسلح و تروریستی بودند که به اسلحه متوسل شده، دست به ترور، بمبگذاری، قتل نظامیان و عملیات مسلحانه زده بودند. مواجههی حکومت با آنان مواجهه با کنش مسلحانه بود، نه با «عقیده»! نه شاعر اعدام شد، نه دانشجو، نه زن معترض، نه نوجوان خیابانی، نه مخالف صرفِ سیاسی. اعدام ابزار حذف اندیشه نبود؛ واکنشی محدود به خشونت مسلحانه بود.
در مقابل، جمهوری اسلامی از همان روزهای نخست، اعدام را به شالودهی قدرت خود بدل کرد. از اسفند ۱۳۵۷، تیرباران و دار نه پاسخ اضطراری، بلکه نمایش اقتدار حاکمیت شد. دادگاههای چند دقیقهای، اعترافات زیر شکنجه، و حذف فیزیکی بدون حق دفاع، به قاعده تبدیل شد. تنها در ماههای ابتدایی انقلاب، هزاران نفر بدون روند قضایی عادلانه اعدام شدند؛ بسیاری نه مسلح بودند، نه تروریست، نه عامل خشونت، بلکه صرفاً وابسته، منتقد، یا مخالف فکری.
نقطهی اوج این جنایت سیستماتیک، تابستان ۱۳۶۷ است؛ علی رغم تمام زاویه ای که با سازمان مجاهدین دارم ولی کشتاری سازمانیافته که در آن هزاران زندانی سیاسی و کسانی که بسیاریشان دوران محکومیت خود را میگذراندند و طی چند هفته اعدام شدند قابل دفاع نیست.
بر پایه اسناد، شهادت بازماندگان و گزارش نهادهای حقوق بشری، شمار قربانیان این فاجعه بین چهار تا پنج هزار نفر تخمین زده میشود. جنایتی که نه در میدان جنگ، بلکه در پشت درهای بستهی زندان رخ داد.
پس از آن نیز جمهوری اسلامی هرگز از این مسیر بازنگشت. اعدام فعالان سیاسی، عقیدتی، قومی و مذهبی؛ اعدام معترضان خیابانی؛ اعدام نوجوانان؛ اعدام بر اساس اعترافات اجباری؛ اعدام بهخاطر نوشتن، گفتن، باور داشتن. برآوردها نشان میدهد که شمار اعدامهای سیاسی و عقیدتی جمهوری اسلامی از مرز سی هزار نفر گذشته است؛ عددی که برخی منابع آن را بسیار بالاتر میدانند.
اینجاست که قیاس واقعی معنا پیدا میکند. حکومتی که در ۳۷ سال، کمتر از ۲۰۰ نفر را آن هم بهدلیل کنش مسلحانه اعدام کرد، در برابر حکومتی که در چهار دهه، دهها هزار انسان را صرفاً بهخاطر عقیده، اعتراض و مخالفت به دار آویخت. این دو نه قابل همسنگسازیاند و نه همردیف.
اگر اسم واقعی این نظام را بخواهیم، نه «جمهوری اسلامی» است ، بلکه جمهوری اعدامی که صد البته در خصوص جمهوری بودن آن نیز محل بحث بسیار است.
پهلوی اگر اعدام کرد، تروریستِ مسلح را زد،
نه انسانِ بیدفاع را و نه کسی را بهخاطر فکر و گرایش سیاسی که اگر اینطور بود تمام اوباشی که امروز مسند قدرت نشستهاند از جمله شخص خامنهای میبایست اعدام شده بودند!
جمهوری اسلامی اما با اندیشه جنگید، با اعتراض درافتاد، و با طناب دار حکومت کرد.
طناب دار نشانهی اقتدار نیست؛
اعتراف به ترس است.
و حکومتی که با مرگ دوام میآورد، محکوم به فروپاشی است.
حکومتی که مخالف را میکُشد، دیر یا زود زیر وزن خون، قضاوت و تاریخ دفن خواهد شد.

