دیاسپورای ایرانی در وضعیت آماده‌باش روانی؛ سوگ، خشم و امید در سایه‌ی تروماهای مداوم وطن

جمعه ۱۰ بهمن ۱۴۰۴ برابر با ۳۰ ژانویه ۲۰۲۶


چه چیزی در درون ما می‌گذرد؟
چه بر سر روانِ دیاسپورای ایرانی می‌آید، هنگامی که در ایران رویدادی فاجعه‌بار رخ می‌دهد؟

فریدون ایرانی – هر بار که خشونت، کشتار جمعی یا فاجعه‌ای سیاسی در ایران اتفاق می‌افتد، ما در وضعیت دائمیِ آماده‌باش روانی قرار می‌گیریم. نگرانی ما انتزاعی نیست؛ کاملاً عینی است. ما پدر و مادر، خواهر و برادر، فرزند، دوستان و عزیزانی در آنجا داریم. حتی اگر از نظر جغرافیایی دور باشیم، از نظر هیجانی همچنان در یک رابطه‌ی پیوسته زندگی می‌کنیم – امروزه از طریق بند ناف‌های دیجیتال: تلفن، اینترنت، شبکه‌های اجتماعی. بعضی از ما سالی یک یا دو بار به ایران بازمی‌گردیم. ایران گذشته نیست؛ ایران اکنون است. او همچنان «وطن» باقی می‌ماند.

و در عین حال، ما یک تجربه‌ی متناقض از بیگانگی را از سر می‌گذرانیم. در کشورهای میزبان به ما گفته می‌شود که این کشور اکنون وطن ماست. اما تقریباً هیچ‌کس در محیط جدید واقعاً نمی‌پرسد که زندگی میان دو جهان چه معنایی دارد. پس از سفر به ایران و بازگشت به کشور محل اقامت، می‌شنویم: «در وطنت خوش گذشت؟» – حتی اگر چهل سال است در خارج زندگی می‌کنیم. وطن به ما نسبت داده می‌شود، اما فهمیده نمی‌شود.

در محیط اجتماعی خود، بسیاری از ما نوعی بی‌تفاوتی دردناک را تجربه می‌کنیم: ایران، مردم ایران، واقعیت سیاسی – گویی در آگاهی همکاران و دوستان به‌سختی جایی دارند. کمتر کسی واقعا می‌پرسد: «حالت واقعا چطور است؟» و اگر هم بپرسند، اغلب از سر وظیفه و سطحی است. روایت‌های ما منتقل نمی‌شود، اندوه ما تقسیم نمی‌شود، تصاویر ما دیده نمی‌شود.

این وضعیت احساس بی‌وطنی را تشدید می‌کند. ما نه‌تنها از وطن دوریم، بلکه در سرزمین جدید نیز از نظر روانی بی‌خانمان می‌شویم.

در درون ما پرسشی خاموش و گاه انفجاری شکل می‌گیرد:

«چرا آن‌ها خوشحال‌اند؟ آیا اصلاً می‌دانند ما اکنون چه تجربه می‌کنیم؟»

انسان دلش می‌خواهد فریاد بزند:

«چرا وقتی بیش از چهل هزار انسان به‌شکلی وحشیانه کشته شده‌اند، شما غمگین نیستید؟»

اما در اینجا به یک بینش دردناک روان‌تحلیلی می‌رسیم:

این انتظار که دیگران بتوانند همان‌گونه که ما سوگواری می‌کنیم سوگواری کنند، انتظاری نادرست است. نه به این دلیل که آن‌ها بی‌احساس‌اند، بلکه چون سوگ جمعی به احساس تعلق وابسته است. دقیقا در همین‌جا تفاوت میان سرزمین بیگانه و وطن آشکار می‌شود.

کارل گوستاو یونگ ناخودآگاه جمعی را به‌عنوان آن بخش فراشخصی روان انسان تعریف می‌کند که نه از تجربه‌ی فردی، بلکه از ساختارهای مشترک و بین ‌نسلی روان سرچشمه می‌گیرد: از اسطوره‌ها، کهن‌الگوها و تجربه‌های تاریخی. برای دیاسپورای ایرانی، ایران بخشی از این ناخودآگاه جمعی است. او در ما زنده است؛ مستقل از فاصله‌ی جغرافیایی.

وقتی ارتباط اینترنتی قطع می‌شود، صرفا یک پیوند تکنولوژیک قطع نمی‌شود، بلکه یک پیوند روانی گسسته می‌شود. دیاسپورا در تاریکی فرو می‌رود. ما ناگهان از «وطن» جدا می‌شویم؛ بدون هشدار قبلی، بدون آمادگی.

این تجربه به تصویری بنیادین شباهت دارد:

همچون نوزادی در رحم مادر که ناگهان بند نافش بریده می‌شود؛ بدون اکسیژن، بدون تغذیه، بدون پیوند.

آیا می‌توان این بند ناف را آگاهانه قطع کرد؟ نه.

پیوند روانی با خاستگاه و با ابژه‌های نخستین، از کنترل ارادی انسان خارج است.

بسیاری می‌پرسند: «با این اندوه چه باید کرد؟»

پاسخ ساده و در عین حال دشوار است: باید سوگواری کرد. انسان حق دارد غمگین باشد.

اما دیاسپورای ایرانی فقط سرشار از اندوه نیست ؛ سرشار از خشم نیز هست.

و به‌تدریج شاهد یک جابه‌جایی خطرناک هستیم: این خشم دیگر عمدتاً متوجه دشمن واقعی – جمهوری اسلامی – نیست، بلکه به درون جامعه‌ی خود ما منتقل می‌شود. فرسودگی روانی در قالب جدل‌های درونی، سرزنش‌های متقابل، خشونت کلامی و بعضا فیزیکی در تظاهرات‌و دعواهای آنلاین تخلیه می‌شود.

از منظر روان‌تحلیلی، این یک نمونه‌ی کلاسیک از جابجایی پرخاشگری است:

ناتوانی در برابر متجاوزِ قدرتمند، با انتقال خشم به ابژه‌های در دسترس تنظیم می‌شود.

و دقیقاً این همان چیزی است که رژیم جمهوری اسلامی به آن نیاز دارد.

پس از ترومایی به این وسعت – مرگ ده‌ها هزار انسان – اغلب وضعیت دیگری نیز پدید می‌آید: کرختی عاطفی، ترکیبی از اندوه و احساس مسخ شدگی.

بسیاری نمی‌توانند این واقعیت را باور کنند:

«آیا این اعداد واقعاً درست‌اند؟ آیا چنین خشونتی ممکن است؟»

در اینجا یکی از بنیادی‌ترین مکانیسم‌های دفاعی فعال می‌شود: انکار.

ناخودآگاه ما را از فروپاشی روانی حفظ می‌کند، با دور نگه‌داشتن بخشی از امر غیرقابل‌تحمل از آگاهی.

ما اکنون به‌صورت جمعی در وضعیتی هستیم که از نظر بالینی، بیش از همه به «اختلال سازگاری» تحت فشار ترومای مداوم، شباهت دارد.

علائم شایع عبارت‌اند از:  اختلالات خواب،  تغییر اشتها، تحریک‌پذیری، خلق افسرده، بی‌انگیزگی و تشدید اختلالات پیشین (مانند وسواس، اضطراب، علائم جسمانی‌شده)

و اما نکته‌ای اساسی: حل‌وفصل روانی تروما تا زمانی که واقعه‌ی تروماتیک همچنان ادامه دارد و احساس ایمنی روانی برقرار نشده است، ممکن نیست.

هر روز اخبار تازه‌ای از حمله، تهدید، تشدید تنش، تصاویر آزاردهنده ی کشته‌شدگان، یا گزارش‌هایی از سرکوب و اعدام به ما می‌رسد؛ اخباری که امکان انکار آن‌ها وجود ندارد. هر یک از این‌ها یک محرک تازه‌ی تروماتیک است.

تا زمانی که خطر ادامه دارد، روان در وضعیت آماده‌باش مزمن باقی می‌ماند.

چه می‌توان کرد؟

شاید مهم‌ترین توصیه، هرچند ساده و وجودی است: زنده ماندن.

کمک عملی به مردم ایران.

فعال ماندن؛ نه برای حواس پرتی، بلکه برای جلوگیری از فروپاشی روانی.

و مهم‌تر از همه: از دست ندادن امید.

زیرا امید به معنای ساده‌لوحی نیست.

امید پادزهر اصلی در برابر نهادینه‌شدن احساس ناتوانی و درماندگی است.

بدون امید، نه‌تنها مقاومت سیاسی فرو می‌پاشد،بلکه ساختار روانی انسان نیز از هم می‌گسلد.


*فریدون ایرانی، روانپزشک کودکان و نوجوانان

 

 

 

*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۱۲ / معدل امتیاز: ۴٫۷

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=395893