مهدی بهرامی – چکا یک نام تاریخیِ مانده در آرشیوها نیست؛ چکا یک سنت زنده است. سنتی برای اعمال قدرت از راه وحشت، برای بستن مسیرهای بازگشت، و برای حکمرانی نه بر رضایت بلکه بر ترس انباشته. نهادی که با فلیکس درژینسکی شکل گرفت، برای نظمبخشی نیامده بود؛ برای تعلیق جامعه آمده بود. در منطق چکا، خشونت ابزار انتظام نیست، ابزار سیاست است؛ بیامضا، بیچهره و عمدا فاقد امکان پاسخگویی.
این منطق در روسیه هرگز از میان نرفت. کا گ ب، سپس اف اس ب، و در نهایت صورتبندیهای خاکستریتر آن در قالب نیروهایی چون واگنر، همگی امتداد یک تبار واحدند. واگنر نه یک ارتش کلاسیک است و نه صرفا یک گروه شبهنظامی. واگنر ابزار مداخلهای کوتاهمدت، بسیار خشن و بهلحاظ سیاسی قابل انکار است.خشونتی که برای پیروزی نظامی طراحی نشده، بلکه برای فلج کردن ادراک جمعی، درهم شکستن مقاومت روانی و تولید ترس پایدار به کار میرود.
این الگو نه ناگهانی پدید آمد و نه محصول یک وضعیت استثنایی است. آزمایشگاه اصلی آن سالها پیش در چچن شکل گرفت. در جنگهای چچن، بهویژه جنگ دوم، کرملین عامدانه به سراغ خشونتی رفت که مرز میان نظامی و غیرنظامی را محو میکرد. ویرانی گروزنی صرفا برای شکست نظامی نبود؛ یک پیام سیاسی – روانی بود. پیام اینکه مقاومت هزینهای دارد که از هر محاسبه عقلانی فراتر میرود. در چچن، روسیه آموخت که کشتار بیقاعده میتواند جامعه را نه با رضایت، بلکه با وحشت اداره کند.
پس از چچن، این منطق به بیرون صادر شد. در آفریقا، از جمهوری آفریقای مرکزی تا مالی و سودان، واگنر همان الگوی آزمودهشده را پیاده کرد. گزارشهای متعدد از کشتار غیرنظامیان، اعدامهای میدانی و ناپدیدسازیهای سازمانیافته، نه خطاهای پراکنده بلکه بخشی از منطق عملیاتاند. هدف، صرفا کنترل میدان نبرد نیست؛ هدف ایجاد وابستگی سیاسی از راه ترس و حذف هر امکان شکلگیری نظم مستقل است. واگنر در آفریقا همان کاری را کرد که روسیه در چچن آموخته بود: حکومت از طریق وحشت، بدون مسئولیت رسمی.
آنچه امروز در ایران دیده میشود، شباهتی تصادفی به این الگو ندارد. مسئله صرفا افزایش شدت سرکوب نیست؛ مسئله تغییر منطق سرکوب است. خشونتی که از الگوهای شناختهشده عبور میکند و به سطحی میرسد که حتی بخشی از مجریان میدانی را نیز دچار بهت میکند. این شوک دوگانه، هم در جامعه و هم در بدنه نیروهای رسمی، نشانهای مهم است. نشانهای از اینکه خشونت لزوما محصول یک زنجیره فرماندهی معمول نیست، بلکه از منطق دیگری تغذیه میکند. هرچند باید تأکید کرد که این تحلیل نافی نقش ساختار رسمی نیست، بلکه نشان میدهد منطق مسلط در حال جابهجایی است.
در سرکوب کلاسیک، دولت انحصار خشونت را حفظ میکند. نیروها قابل شناساییاند، سلسلهمراتب روشن است و مسئولیت، حتی اگر انکار شود، قابل ردیابی است. اما در سرکوب چکایی، این انحصار عمدا شکسته میشود. خشونت به بازیگرانی واگذار میشود که نه کاملا درون ساختارند و نه بیرون آن؛ نیروهایی با قابلیت انکار، بدون امضای نهادی، اما برخوردار از حفاظت میدانی. این خشونت قرار نیست امنیت تولید کند؛ قرار است وحشت را نهادینه کند. اصطلاحا خشونت بینام و بدون امضا.
نکته تعیینکننده اینجاست که این خشونت فقط متوجه جامعه نیست. یکی از اهداف اصلی آن، خود نیروهای سرکوب سنتیاند؛ پلیس، نیروهای انتظامی، بدنه میانی نظامی و حتی بخشهایی از ماشین تبلیغاتی. پیام روشن است: این کشتار به نام همه شما نوشته میشود. تمایزها باید محو شوند. اگر روزی به سازش با جامعه فکر کنید، جامعه شما را مسئول خواهد دانست. این یعنی گروگان گرفتن نیروها، بستن راه ریزش و سوزاندن پلهای بازگشت.
این پروژه در خلأ شکل نگرفته است. برای شبکهای که سالها از اقتصاد تحریم به ثروت و قدرت بیپاسخگو دست یافته، ایجاد وحشت یک ضرورت است. مافیای مالی- امنیتی که در دل تحریمها شکل گرفته، بقای خود را در بحران دائمی میبیند. شفافیت، عادیسازی روابط و بازگشت به نظم قابل پیشبینی، انحصار این شبکه را فرو میریزد. زیستن در سایه و کنترل بدون مسئولیت، منطق مسلط این ساختار است.
در این چارچوب، خشونت کارکردی فراتر از سیاست داخلی پیدا میکند. خشونت به ابزار مدیریت منافع اقتصادی و ژئوپولیتیک بدل میشود. افزایش هزینه تعامل با جهان، تخریب مسیر هر گونه سازش ملی و بازتولید تصویر یک نظام غیرقابل پیشبینی، همگی به سود شبکهای است که از تحریم زاده شده و با بحران زنده میماند.
برای روسیه نیز، تداوم چنین وضعیتی بیش از گذشته به یک ضرورت راهبردی نزدیک شده است. روسیه همواره ایران باثبات و مستقل را تهدیدی بالقوه دانسته است. در شرایط جنگ و تحریم، ایران گرفتار بحران، منزوی و وابسته، هم بازار است، هم سپر ژئوپولیتیک و هم ابزار چانهزنی. الگوی چکایی همان سازوکاری است که این وضعیت را تثبیت میکند.
این پروژه حتی حامل یک پیام پنهان دیگر نیز هست: حتی اگر ساختار رسمی کنونی فرو بریزد، شبکهای از الیگارشیها میتوانند با تکیه بر خشونت خصوصیشده و نیروهای بینام، سالها کنترل خود را حفظ کنند. چیزی شبیه یک ارتش خصوصی که از منابع غیرشفاف تحریمی تغذیه میشود. در این سناریو، وظیفه نیروها تولید امنیت نیست؛ تولید وحشت است. جامعه در وضعیت تعلیق دائمی نگه داشته میشود و سیاست به گروگان خشونت درمیآید.
خشونتهای دقیق، شبانه و هدفمند اخیر که نیازمند آموزش حرفهای و حفاظت میدانیاند، نشانه همین منطقاند. اینها کار نیروهای پراکنده و بیسازمان نیست؛ محصول یک شبکهاند. شبکهای که میخواهد هم جامعه را مرعوب کند و هم نیروهای رسمی را در وضعیتی بیراهخروج نگه دارد.
خطر اصلی زمانی رخ میدهد که همه نیروهای نظامی و انتظامی یکدست دیده شوند و امکان تفکیک نقشها و مسئولیتها از میان برود. در این وضعیت، پروژه چکا به هدف خود نزدیک میشود: نه فقط سرکوب اعتراض، بلکه مسدود کردن راههای کم هزینهتر.
کاهش خشونت از شناخت منطق آن آغاز میشود. چکا از خشم عمومی تغذیه میکند و از روشنگری میترسد. هر جا خشونت بیامضا نامگذاری شود و پیوند آن با مافیای تحریم و منافع ژئوپولیتیک آشکار گردد، این منطق ترک برمیدارد. راه برونرفت از این دام انتقام نیست؛ تفکیک است. تفکیک شبکههای مافیایی از بدنه نیروها و زنده نگه داشتن امکان ریزش و بازگشت برای آن بخشهایی که هنوز دستشان به خون آلوده نشدهاند، هرچند این خونها به نام آنان ثبت شده باشد.
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




