از فرار زیرپله‌های جنگ ایران و عراق تا بام‌های امروزِ جنگ آمریکا- اسرائیل و جمهوری اسلامی

- میان زیرپله‌های تاریک دهه شصت و بام‌های امروز ایران، فاصله‌ای فراتر از زمان شکل گرفته است؛ فاصله‌ای میان دو تعریف از جنگ، ترس و شجاعت.
- آژیری که برای نسل جنگ ایران و عراق صدای مرگ بود، برای بخشی از جوانان امروز نشانه‌ای از فروریختن ساختار سرکوب تلقی می‌شود.
- شجاعت همیشه یک شکل ندارد؛ گاه در پناه گرفتن زیر آوار معنا می‌شود و گاه در ایستادن بر بام و خیره شدن به آسمان.
- شجاعت نسل ما در ماندن و کمک کردن زیر بمباران بود؛ در زندگی کردن با ترسی دائمی و باز هم ایستادن. و شجاعت نسل امروز شاید در جای دیگری معنا پیدا کرده است؛ در ایستادن بر بام، در فریاد زدن علیه حاکمان دیکتاتور زیر باران موشک و بمب و…
- شاید بزرگ‌ترین تراژدی یک ملت آن‌جاست که روزی آزادی را نه در سکوت صلح، که در صدای انفجار جستجو کند.
- من هنوز از جنگ نفرت دارم و از آن می‌ترسم؛ اما نسلی را می‌بینم که از نداشتن آزادی بیش از جنگ نفرت دارد و می‌ترسد، و آن‌جاست که گاهی نفرت، ترس و امید به مفهومی واحد تبدیل می‌شوند.

سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ برابر با ۰۳ مارس ۲۰۲۶


اختر قاسمی– من در زمان جنگ ایران و عراق، جوانی بیست‌ساله بودم.می‌خواهم احساسم و تجربه‌ی زیستی خودم را در آن‌ زمان با مفهوم جنگ و شجاعت در مقایسه با نسل جوان امروز بیان کنم.

به‌عنوان کسی که سال‌های نخست آن جنگ را از نزدیک تجربه کرده است، شاید گفتنش کمی آرامم کند.دو سه سال نخست جنگ، من در مسجدسلیمان و اهواز بودم. حسی عجیب و تضادی عمیق درونم را رها نمی‌کند.افکارم مدام به دو سه سال نخست جنگ بازمی‌گردد…

تصویر امروز که از هموطنانم؛ جوانانی که با شنیدن صدای هواپیما نه‌تنها نمی‌گریزند، بلکه به بام می‌روند؛ مرا بی‌اختیار به واکنش و حس خودم در آن سال‌ها پرتاب می‌کند.

انگار بخشی از وجودم هزاران کیلومتر آن‌سوتر زندگی می‌کند. گرچه واقعیت هر بار مرا به خود می‌آورد: من در تبعیدم و فرسنگ‌ها دور از ایران.

اما صداها و تصاویر حافظه دارند؛ گاهی حتی دیدن یا شنیدن آن‌ها در فضای مجازی، انسان را ناگهان به حافظه‌ی تاریخ شخصی‌اش پرتاب می‌کند.

بعضی صداها و تصویرها هرگز از انسان جدا نمی‌شوند. تصاویر وحشتناک جنگ، صدای انفجارها و بمباران‌ها،

دویدن به‌سوی محل انفجار یا بیمارستان‌ها برای کمک و اهدای خون، بوی دود و خاک، دیدن ویرانی مناطق مسکونی و اجساد تکه‌تکه شده در میان آوار، ترسی مداوم و نفرتی عمیق از خودِ جنگ.

تصویر موشک‌هایی که بر سر شهرم، مسجدسلیمان، فرود می‌آمدند؛کوه‌های استوارش که در میان دود سیاهی که آسمان همیشه آبی‌اش را پوشانده بود، گویی خمیده شده بودند و دیگر دیده نمی‌شدند؛ و تصویر بمباران خیابان ۲۴ متری اهواز (وقتی از منطقه‌ی کوروش پیاده خودم را به آنجا رساندم) هرگز از ذهنم بیرون نخواهند رفت.

صدای بمب‌ها، شیون مردم، تصویر اجساد تکه‌تکه شده زیر آوار…جمعیت مقابل بیمارستان شرکت نفت و سردخانه …

این‌ها هرگز در این چهار دهه از من جدا نشدند. چنان‌که تا سال‌ها بعد در تبعید، هر مانور ارتش آلمان یا ناتو در آسمان، یا حتی صدای محکم بسته‌شدن یک در، یا آژیرهای آزمایشی که سالی چند بار نواخته می‌شود، هنوز هم قلبم را می‌لرزاند و ترس جنگ را در وجودم زنده می‌کند.

آن زمان، آژیر به معنای وحشت بود. به معنای صدها کشته در یک روز … و نفسِ حبس‌شده در سینه.

آن زمان آژیر یعنی پناه گرفتن کنار دیوارها و یا زیر پله‌ها و میان کیسه‌های شن و سنگری که در باغ خانه حفر کرده بودیم، پیش از آن‌که انفجار برسد.

ما جنگ را تلاشی برای تسخیر سرزمین‌مان می‌دیدیم. می‌دانستیم دشمن نه‌تنها خاک وطن را می‌خواهد، بلکه جان ما نیز برایش ارزشی ندارد. هر هواپیما که در آسمان ظاهر می‌شد، می‌توانست پایان زندگی من یا ده‌ها انسان دیگر باشد.

هیچ‌کس مطمئن نبود که هدف بعدی خودش نیست!

من در پشت جبهه هر کاری از دستم برمی‌آمد برای حفاظت از سرزمین و مردمم انجام می‌دادم؛ از کار داوطلبانه در درمانگاه شرکت نفت برای پانسمان و مداوای مجروحان گرفته تا بافتن شال و کلاه و جوراب برای سربازان.

با هر انفجار می‌دانستم همین حالا انسان‌هایی قربانی شده‌اند. برای ما، جنگ زشت‌ترین و عریان‌ترین چهره‌ی مرگ بود.

اما امروز، از این فاصله‌ی دور، تصویر دیگری می‌بینم. جوانانی که با شنیدن آژیر، مانند نسل من به پناهگاه نمی‌دوند؛ بلکه برعکس، به بام می‌روند. به آسمان نگاه می‌کنند.دوربین‌ها را بیرون می‌آورند و با شوق، لحظه‌ها را ثبت می‌کنند.

این دو تصویر ذهنم را به خود مشغول کرده‌است و رهایم نمی‌کند. و از خود می‌پرسم: چگونه ممکن است؟ چگونه جنگ، که همواره ویرانگرترین ابزار علیه‌ی بشریت بوده‌است، در نگاه نسلی نشانه‌ای از امید می‌شود؟

من جنگ را با ترس از نابودی شناختم. ما می‌دانستیم دشمن آمده تا سرزمین‌مان را بگیرد و زندگی‌ها را ویران کند.اما امروز بسیاری از جوانان، جنگ را با امید به بازپس‌گیری سرزمین‌شان و امید به زندگی و رهایی می‌شناسند.

آنها باور دارند هدف این حملات، تصرف سرزمین یا کشتن آنها نیست؛ بلکه ضربه زدن به قدرتی است که سال‌ها نه‌تنها زندگی و آزادی‌شان را گرفته، بلکه امنیت منطقه و جهان را نیز تهدید کرده است.

برای همین، آژیری که برای من صدای مرگ بود، برای نسل امروز شاید صدای درهم‌شکستن ابزار خشونتی است که حکومت سال‌ها با آن، آنان را سرکوب کرده است.

این مقایسه به این معنا نیست که من یا نسل من ترسو بودیم؛ بلکه نشانی دیگر از تضاد مفاهیم است. همان‌گونه که جنگ همیشه یک معنا ندارد، شجاعت نیز تنها یک شکل ندارد.

شجاعت نسل ما در ماندن و کمک کردن زیر بمباران بود؛ در زندگی کردن با ترسی دائمی و باز هم ایستادن. و شجاعت نسل امروز شاید در جای دیگری معنا پیدا کرده است؛ در ایستادن بر بام، در فریاد زدن علیه حاکمان دیکتاتور زیر باران موشک و بمب و…

در نگاه کردن مستقیم به آسمانی که سال‌ها سایه‌ی سرکوب بر آن بوده، در نترسیدن از صدایی که زمانی برای ما ناقوس مرگ بود؛ اینجاست که من با تعریف دیگری از شجاعت روبرو می‌شوم و به فکر فرو می‌روم و می‌پرسم: آیا این تضاد٬ مفاهیمی چون جنگ و شجاعت است؟

دختری که روزی از صدای هواپیما کنار دیوار پناه می‌گرفت، امروز زنی است که از هزاران کیلومتر دورتر نسلی را می‌بیند که زیر همان آسمان، معنایی دیگر از جنگ می‌سازد.

شاید به همین دلیل است که این روزها بیش از همیشه به «نسبیت» فکر می‌کنم؛ این‌که هیچ تجربه‌ای «مطلق» نیست، و حتی مفهومی به تلخی جنگ در دوره‌ها و بسترهای متفاوت، معنایی دیگر می‌گیرد.

نه می‌توانم جنگ را دوست داشته باشم، و نه می‌توانم امید بخش بزرگی از جوانان هم‌میهنم را نفهمم.

و این تضاد است که این روزها رهایم نمی‌کند؛ من، در تبعید، میان این دو احساس ایستاده‌ام. و همچنان این پرسش تلخ اما انسانی را در ذهنم زنده نگه می‌دارد: چگونه ممکن است ویرانگرترین پدیده‌ی جهان، در نگاه مردمی، آخرین روزنه‌ی رهایی شود؟

شاید درد تبعید همین باشد؛ این‌که حس و حال مردم سرزمینت را از نزدیک لمس نکرده‌ای، زندگی را با آنها تجربه نکرده‌ای، و دقیق نمی‌دانی بر آنها چه می‌گذرد، حتی اگر پیوندت در همه‌ی این سال‌های تبعید هرگز از آن‌ها جدا نشده باشد.

شاید بزرگ‌ترین تراژدی یک ملت آن‌جاست که روزی آزادی را نه در سکوت صلح، که در صدای انفجار جستجو کند.

من هنوز از جنگ نفرت دارم و از آن می‌ترسم؛ اما نسلی را می‌بینم که از نداشتن آزادی بیش از جنگ نفرت دارد و می‌ترسد، و آن‌جاست که گاهی نفرت، ترس و امید به مفهومی واحد تبدیل می‌شوند.

شاید فاصله‌ی میان زیرپله‌های دیروز من و بام‌های نسل جوان امروز میهنم، فاصله‌ی میان دو تعریف متفاوت از امنیت و آزادی، جنگ و صلح، شجاعت و ترس باشد.

به امید آزادی
پاینده ایران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۱۰ / معدل امتیاز: ۴٫۴

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=398047