توافقی که ملت ایران در آن نیست، فقط خریدن زمان برای جمهوری اسلامی است

یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵ برابر با ۱۴ ژوئن ۲۰۲۶


س. روزبه – آیا می‌توان با حکومتی توافق کرد که نخستین و بزرگ‌ترین قربانی آن، ملت خودش بوده است؟

آیا می‌توان از صلح سخن گفت، وقتی مردمی که دهه‌ها هزینه سرکوب، زندان، اعدام، فقر، فساد، دروغ، قطع اینترنت، گلوله و تحقیر را پرداخته‌اند، در هیچ جای این توافق دیده نمی‌شوند؟

آیا توافقی که پشت درهای بسته و بدون نقش ملت ایران بسته شود، واقعا راهی به‌سوی ثبات است، یا فقط فرصتی تازه برای بازسازی همان ساختاری است که بارها نشان داده از هر تنفس سیاسی و اقتصادی برای ادامه سرکوب، گسترش نفوذ منطقه‌ای و خریدن زمان استفاده می‌کند؟

این پرسش‌ها زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که به جمله کوتاه اما بنیادین شاهزاده رضا پهلوی بازگردیم. او در پنجم فوریه ۲۰۲۶، برابر با شانزدهم بهمن ۱۴۰۴، در پیامی نوشت: «تنها توافق قابل قبول، توافقی‌ست که در آن جمهوری اسلامی در برابر ملت ایران تسلیم شود.» او همچنین تأکید کرد که چنین توافقی می‌تواند «صلح را به منطقه و جهان» بیاورد.

این جمله یک شعار احساسی نیست؛ یک موضع سیاسی دقیق است. زیرا مسئله اصلی ایران فقط یک پرونده هسته‌ای، یک بحران منطقه‌ای یا یک اختلاف دیپلماتیک میان جمهوری اسلامی و غرب نیست. مسئله اصلی، وجود حکومتی است که از درون با ملت خود در جنگ است و از بیرون، منطقه و جهان را با بحران‌های پی‌درپی روبرو کرده است.

درس مونیخ؛ هشداری که جهان فراموش کرد

برای درک درست آنچه امروز پیش روی جهان قرار دارد، باید به سپتامبر ۱۹۳۸ بازگردیم. در آن روزها، نخست‌وزیر بریتانیا نویل چمبرلین و رهبران فرانسه با هیتلر و موسولینی در شهر مونیخ نشستند. اروپا از جنگ می‌ترسید. خاطره کشتار جنگ اول جهانی هنوز تازه بود. پس تصمیم گرفتند با دادن بخشی از خاک چکسلواکی  (ناحیه سودت )به آلمان نازی، هیتلر را راضی کنند و از جنگ جلوگیری کنند. چمبرلین با افتخار به لندن بازگشت، کاغذ توافق را بالا گرفت و اعلام کرد: «صلح را برای نسل ما آوردم.»

یازده ماه بعد، آلمان به لهستان حمله کرد و جنگ جهانی دومی آغاز شد که حدود پنجاه میلیون کشته بر جای گذاشت.

درس مونیخ این نیست که هرگز نباید مذاکره کرد. درس مونیخ این است: وقتی طرف مقابل تنش را نه هزینه، بلکه ابزار و حتی هدف می‌داند، دادن امتیاز به او صلح نمی‌آورد؛ فقط او را جسورتر می‌کند. هیتلر توافق مونیخ را نشانه ضعف غرب دید، نه نشانه حسن نیت. بحران بعدی را با اطمینان بیشتر آغاز کرد.جمهوری اسلامی نیز در تریبون‌های خود و جهانی همین پندار را فریاد می‌زند. او فریاد پیروزی خود و شکست آمریکا و اسراییل را فریاد میزند.

تفاوت بنیادین جمهوری اسلامی با دیکتاتوری‌های معمولی

اینجاست که باید یک واقعیت را که اغلب در تحلیل‌های غربی نادیده گرفته می‌شود، به صراحت بیان کرد: جمهوری اسلامی یک دیکتاتوری معمولی نیست.

یک دیکتاتور معمولی برای بقا می‌جنگد. بحران برای او هزینه است که می‌کوشد آن را کاهش دهد. اگر فشار کافی باشد، حاضر به معامله است، چون هدف اصلی‌اش ماندن در قدرت است.

اما ساختار ایدئولوژیک جمهوری اسلامی چیز دیگری است. بخش مهمی از رهبری این حکومت از بنیانگذارش تا جریان‌های هسته سخت آن  تقابل با اسرائیل، حمایت از حزب‌الله، گسترش نفوذ در عراق، سوریه، لبنان و یمن، و مقاومت در برابر «نظام سلطه» را نه انتخابی سیاسی، بلکه تکلیفی دینی می‌داند.

در این جهان‌بینی، آزادسازی قدس هدف نهایی است. درگیری با «دشمنان اسلام» مسیر مقدس است. و در باور برخی جریان‌های درون این حکومت، بحران‌آفرینی و رویارویی، پیش‌شرط یا حتی زمینه‌ساز «ظهور» است. این تفکر آخرالزمانی، هرچند همه مقامات آن را به یک شکل بیان نمی‌کنند، در ساختار تصمیم‌گیری این حکومت حضور واقعی دارد.

وقتی ایدئولوژی حاکم، آرامش را شکست و بحران را پیروزی بداند، هیچ توافق دیپلماتیکی نمی‌تواند این انگیزه درونی را خاموش کند. امضای کاغذ، این نیروی محرکه را تغییر نمی‌دهد؛ فقط به آن زمان می‌دهد.

این همان تفاوتی بود که مذاکره با هیتلر را بی‌معنا می‌کرد. او نیز جنگ را وظیفه‌ای ایدئولوژیک می‌دید، نه انتخابی که بتوان با چانه‌زنی از آن منصرفش کرد. چمبرلین فکر می‌کرد با دادن سودت، هیتلر سیر می‌شود. اما کسی که تسخیر اروپا را «رسالت» می‌داند، هرگز سیر نمی‌شود.

الگوی تاریخی؛ توافق، تنفس، بازسازی

جمهوری اسلامی در نزدیک به نیم قرن گذشته نشان داده که بحران برای آن یک خطای سیاسی نیست؛ ابزار بقاست. اما نگاه به تاریخ دیپلماتیک این حکومت یک الگوی تکراری و نگران‌کننده نشان می‌دهد: توافق، تنفس، بازسازی، و سپس بازگشت.

در سال ۲۰۰۳، تحت فشار پس از حمله آمریکا به عراق، جمهوری اسلامی غنی‌سازی اورانیوم را به طور موقت تعلیق کرد. جهان آن را نشانه‌ای از انعطاف دید. فشار کاهش یافت. غنی‌سازی از سر گرفته شد.

در سال ۲۰۱۵، توافق برجام امضا شد. میلیاردها دلار از پول‌های بلوکه‌شده آزاد شد. فشار اقتصادی کاهش یافت. در همان دوره، حزب‌الله تقویت شد، حوثی‌ها در یمن قدرت گرفتند، حضور نظامی در سوریه گسترش یافت و برنامه موشکی ادامه پیدا کرد. دستگاه سرکوب داخلی نیز دست‌نخورده ماند.

هر بار که فشار کاهش یافته، این حکومت نه به‌سوی اصلاح واقعی، بلکه به‌سوی بازسازی ماشین قدرت خود رفته است. این الگو تصادفی نیست؛ ساختاری است.

ملت ایران در این معادله حاشیه نیست؛ اصل مسئله است. این مردم سال‌ها هزینه داده‌اند. ابتدای تشکیل فقط با خون سیراب شده است .از آبان ۱۳۹۸ تا خیزش ۱۴۰۱ و سال‌های پس از آن، هزاران خانواده ایرانی با کشته شدن، زندان، اعدام، جراحت، کور شدن چشم‌ها، تهدید امنیتی، مهاجرت اجباری و داغ عزیزان خود روبرو شده‌اند. جوانان در خیابان کشته شده‌اند، زندانیان سیاسی اعدام شده‌اند، مادران داغدار تهدید شده‌اند و هر بار حکومت کوشیده است با قطع ارتباطات، بستن اینترنت، مهندسی روایت و ترساندن خانواده‌ها حقیقت را پنهان کند.همانطور که می بینیم برخی از سندهای کشتار بتازگی بیرون آمده و خواهد آمد .

پس وقتی گفته می‌شود توافق بدون ملت ایران مشروعیت ندارد، منظور یک عبارت تشریفاتی نیست. منظور این است که هیچ قدرت خارجی، حتی اگر با هدف کاهش تنش وارد مذاکره شود، حق ندارد رنج و خواست ملت ایران را از معادله حذف کند.

توافقی که فقط میان دولت‌ها نوشته شود، اما ملت قربانی را نادیده بگیرد، از نظر سیاسی ناقص و از نظر اخلاقی مشکوک است. چنین توافقی شاید برای مدتی آتش را زیر خاکستر پنهان کند، اما خود خاکستر را از میان نمی‌برد. شاید بخشی از پول‌های بلوکه‌شده آزاد شود، شاید فشار اقتصادی رژیم کاهش یابد، شاید حکومت بتواند حقوق نیروهای سرکوب و شبکه‌های نیابتی خود را بهتر پرداخت کند، اما اگر ساختار قدرت همان باشد و ایدئولوژی دست‌نخورده بماند، رفتار نیز دیر یا زود همان خواهد بود.

ریشه بحران در کجاست؟

از همین روست که سخن شاهزاده رضا پهلوی اهمیت دارد. او مسئله را از سطح «توافق با رژیم» به سطح «تسلیم رژیم در برابر ملت» منتقل می‌کند. این تغییر زاویه بسیار مهم است. زیرا تا زمانی که جمهوری اسلامی در برابر ملت ایران پاسخگو نشود، هر توافق خارجی فقط با بخشی از مسئله برخورد کرده است، نه با ریشه آن.

ریشه بحران در تهران است؛ در ساختاری که ملت ایران را صاحب کشور نمی‌داند. حکومتی که مردم خود را «اغتشاشگر»، «عامل بیگانه»، «فتنه‌گر» یا «محارب» می‌نامد، چگونه می‌تواند شریک قابل اعتماد صلح باشد؟ حکومتی که به تعهدات خود در برابر شهروندانش پایبند نیست و هزاران نفر را کشته چرا باید در برابر تعهدات بین‌المللی پایدار بماند؟

مسئله ایران فقط مسئله ایرانیان نیست. هر بار که جهان رنج مردم ایران را نادیده گرفته و فقط به مدیریت بحران با جمهوری اسلامی اندیشیده، بحران با شکلی تازه بازگشته است: در لبنان، سوریه، عراق، یمن، خلیج فارس، پرونده هسته‌ای، گروگان‌گیری، ترور، حمله سایبری، ناامنی انرژی و بی‌ثباتی منطقه‌ای.

دو راه پیش روی جهان است :

در برابر چنین ساختاری، پرسش جهان نباید فقط این باشد که «چگونه با جمهوری اسلامی توافق کنیم؟» پرسش درست‌تر این است: «چگونه اجازه ندهیم یک توافق، به ابزار بازسازی همان بحرانی تبدیل شود که قرار بود مهار شود؟»

جهان امروز میان دو راه قرار دارد:

راه اول: بار دیگر با جمهوری اسلامی برای مدیریت موقت بحران کنار بیاید. فشار را کاهش دهد. پول را آزاد کند. چند سال آرامش نسبی داشته باشد. و سپس با بحرانی بزرگ‌تر روبرو شود . بحرانی که این بار ممکن است هسته‌ای‌تر، منطقه‌ای‌تر و پرهزینه‌تر باشد. چون حکومتی با ایدئولوژی آخرالزمانی، پس از بازیابی توان، دلیلی برای توقف ندارد.

راه دوم: این بار واقعیت را بپذیرد که صلح پایدار از مسیر ملت ایران می‌گذرد، نه از مسیر نجات جمهوری اسلامی. یعنی هر توافقی باید به خواست‌های اساسی مردم ایران  آزادی، حاکمیت ملی، انتخابات واقعی، رسانه آزاد، پایان سرکوب  گره خورده باشد.در خاتمه انتخابات آزاد تحت نظارت بین‌المللی و تعیین سرنوشت ایرانیان به نماینده واقعی مردم انجام گردد.

پایان سخن

جمهوری اسلامی شاید بتواند دوباره وعده بدهد. شاید بتواند دوباره لبخند دیپلماتیک بزند. شاید بتواند دوباره با واژه‌هایی مانند «تعامل»، «تنش‌زدایی» و «توافق» زمان بخرد. اما تجربه نشان داده این حکومت هر بار پس از کاهش فشار، نه به‌سوی اصلاح واقعی، بلکه به‌سوی بازسازی ماشین قدرت خود رفته است. و این بار، با دستی که بیش از گذشته به سلاح هسته‌ای نزدیک‌تر است.

حکومتی که آزادسازی قدس را تکلیف دینی می‌داند، که حزب‌الله را سپر عقیدتی خود می‌شمارد، که بحران را نه مشکل، بلکه محک ایمان می‌داند، با امضای یک کاغذ تغییر نمی‌کند. همان‌طور که مونیخ هیتلر را تغییر نداد.

مونیخ یک هشدار بود. ایران امروز هشدار دیگری است. جهان اگر صدای ملت ایران را نشنود، فردا ناچار خواهد شد هزینه سنگین‌تر همان نشنیدن را بپردازد. هزینه‌ای که این بار ممکن است مرز ایران را رد کند.و همانطور که خودشان گفته اند فرامنطقه‌ای عمل خواهند کرد.

صلح واقعی زمانی آغاز می‌شود که جمهوری اسلامی نه در برابر قدرت‌های خارجی، بلکه در برابر ملت ایران عقب بنشیند. و این همان معنای جمله‌ای است که باید جدی گرفته شود:

تنها توافق قابل قبول، توافقی است که در آن جمهوری اسلامی در برابر ملت ایران تسلیم شود.

تاریخ همیشه تکرار نمی‌شود؛ اما به کسانی که از آن درس نگرفتند، با چهره‌ای خشن‌تر بازمی‌گردد.

این هشدار، دعوت به جنگ نیست؛ هشداری برای جلوگیری از جنگی بزرگ‌تر است. مسئله این نیست که جهان نباید مذاکره کند؛ مسئله این است که جهان نباید بار دیگر ریشه بحران را نادیده بگیرد و تنها با شاخه‌های آن معامله کند. اگر هدف صلح پایدار است، باید پذیرفت که صلح با نجات جمهوری اسلامی ساخته نمی‌شود، بلکه با بازگرداندن حق تصمیم‌گیری به ملت ایران آغاز می‌شود. توافقی که مردم ایران را حذف کند، شاید چند صباحی آرامش ظاهری بیاورد، اما در عمل بحران را به آینده منتقل می‌کند؛ آینده‌ای که هزینه آن فقط بر دوش ایرانیان نخواهد بود.

 

 

 


توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۱۰ / معدل امتیاز: ۴٫۷

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=403460