س. روزبه – بعضی مبارزهها در تاریخ ثبت نمیشوند. نه عکسی از آنها باقی میماند، نه فیلمی و نه نامی در کتابها. گاهی تنها چیزی که میماند، خاطره کسی است که اتفاقی آنجا بوده و صحنهای را دیده که سالها بعد، معنای دیگری پیدا کرده است.
یکی از این خاطرات برای من به پارک ملت تهران در اواخر دهه هفتاد بازمیگردد.
آن روزها، پس از حوادث کوی دانشگاه و فضای سیاسی متفاوتی که بعد از دوم خرداد بوجود آمده بود، تهران حال و هوای دیگری داشت. هنوز شبکههای اجتماعی وجود نداشتند، اینترنت به شکل امروز در دسترس نبود و بسیاری از خبرها، تحلیلها و فراخوانهای مخالفان جمهوری اسلامی از طریق رادیوهای فارسیزبان خارج از کشور به گوش مردم میرسید.
یک روز از یکی از شبکههای رادیویی شنیدم که برای تجمعی در پارک ملت فراخوان دادهاند.
بیش از خود فراخوان، چون فراخوان از طرف سلطنت طلبان بود ، یک سوال ذهنم را مشغول کرد :
واقعا کسی خواهد آمد و آیا سلطنت در ایران طرفدار دارد ؟
برای دیدن ماجرا به پارک ملت رفتم.
آنجا دوستان و آشنایانی که رفتوآمد داشتند گفتند مدتی است عدهای افراد سالمند مسن و شیک پوش به پارک میآیند، دور هم میایستند و درباره سیاست، گذشته ایران و آنچه بر کشور گذشته است حرف میزنند.
اما آنچه دیدم با تصور من از یک تجمع سیاسی متفاوت بود.
با چهرههایی تازه، مصمم، تمیز و آراسته روبرو شدم؛ زنان و مردانی که بیشترشان به نظر میرسید بالای هفتاد سال سن داشته باشند.
بسیاری از پیرمردها بسیار مرتب لباس پوشیده بودند؛ کت و شلوار، کفشهای واکسزده و کراواتهایی که در میان پوشش مردان خودنمایی میکرد. زنان سالخورده نیز آراسته و باوقار در کنار آنها حضور داشتند.
نه پلاکارد بزرگی در دست داشتند و نه تشکیلاتی به چشم میآمد. مبارزه آنها، دستکم آنگونه که من دیدم، شکل دیگری داشت: ایستادن، حرف زدن، یادآوری گذشته و انتقال تجربه به جوانانی که دورشان جمع میشدند.
یکی از دوران پهلوی میگفت، دیگری از ارتش و دوران سربازیاش. مردی از سالهای جنگ جهانی دوم، سختیها و قحطی آن روزگار خاطره تعریف میکرد. با باور خودش میگفت نسل جوان نمیداند ایران چه روزهایی را پشت سر گذاشته است و اگر جمهوری اسلامی بماند، جز کشتار، فقر و ویرانی چیزی برای نسلهای آینده باقی نخواهد گذاشت.
مضمون جملهای که بارها از میان صحبتهایشان شنیدم، تقریبا همین بود:
«شما جوانها آن دوران را ندیدهاید.»
آنها میخواستند روایت خودشان از گذشته را به نسلی منتقل کنند که بخش عمده شناختش از دوران پهلوی از کتابهای درسی و رسانههای جمهوری اسلامی آمده بود.
امروز که به آن صحنه فکر میکنم، میبینم مبارزه آن آدمها شاید در نگاه اول ناچیز به نظر میرسید. چند پیرمرد و پیرزن در گوشهای از یک پارک چه خطری میتوانستند برای یک حکومت داشته باشند؟
اما ظاهرا حکومت حتی همان را نیز نمیتوانست تحمل کند.
مدتی بعد، پلیس و لباسشخصیها وارد پارک شدند. تجمعی که هیچ شعاری و پلاکاردی نداشتند و فقط نقل خاطرات بود را برهم زدند و تعداد زیادی از آن زنان و مردان سالخورده را بازداشت کردند و بردند و جالب این بود با جوانان و دیگران کاری نداشتند.
مردم ایستاده بودند و نگاه میکردند.
من اما کنجکاو بودم بدانم سرنوشت آنها چه خواهد شد. با یکی از پیرمردهایی که آنجا بودند و از طرز کلام و تجربیاتش خوشم آمده بود آشنا شده که او را دستگیر کردند، بعد من چند بار دیگر به محل همیشگی تجمع رفتم تا شاید دوباره او را ببینم.
سرانجام یک روز دیدمش.
از او پرسیدم: «چه اتفاقی افتاد؟»
خاطرهای تعریف کرد که هیچوقت فراموش نکردم.
گفت: «ما را همینطوری گرفتند. تعدادی از ما عصا داشتیم. یکی پروستات داشت، یکی بیماری دیگری …. بعضیها حتی نمیتوانستند زیاد سرپا بایستند چون بعضی از آنان بیش از ۸۵ سال سن داشتند. ما را بردند کلانتری ونک و گفتند حق حرکت ندارید تا نیروهای اطلاعات بیایند.»
بعد خندید و ادامه داد: «برای ما پیرمردها همان ایستادن خودش شکنجه بود. یکی آب میخواست، یکی باید دستشویی میرفت، یکی وقت دارویش رسیده بود. چند نفر از مامورها فقط گرفتار این شده بودند که یکی را ببرند دستشویی، برای یکی آب بیاورند و حواسشان به داروی دیگری باشد. حال دو نفر هم بد شد و مجبور شدند اورژانس خبر کنند.»
میگفت یکی از افسران آنجا کمکم کلافه شده بود.
«میگفت آخر اینها چه کار کردهاند؟ یک عده پیرزن و پیرمرد را آوردهاید اینجا، من با اینها چه کار کنم؟»
بعد رو به آنها کرده و با همان کلافگی پرسیده بود: «آخر مگر زندگی ندارید؟ چرا میآیید اینجا؟»
پیرمرد گفت جواب دادم: «برای آگاهی. برای آزادی ایران ، برای نسل آینده.»
افسر پوزخندی زده بود.
اما برای من، ماجرا از همینجا جالبتر میشد.
پیرمرد میگفت افسر با مقام بالاتری تلفنی صحبت کرده و از وضعیت آنها گفته بود؛ از بیماریها، سن و سالشان و اینکه اساسا نمیداند با این جمع چه کند. بعد از مدتی آنها را برای ثبت مشخصات، گرفتن عکس، آدرس و شماره تلفن برده بودند و سرانجام با گرفتن تعهد و مراجعه بستگان آزادشان کرده بودند.
بعد جملهای گفت که سالها در ذهنم ماند: «من فهمیدم اینها فقط از حجاب زن نمیترسند؛ از هر چیزی که نشانه متفاوت بودن باشد میترسند. ما را میگفتند تیپ شاهنشاهی، چون تمیز و مرتب بودیم، کفشهایمان واکس داشت و کراوات زده بودیم.»
شاید این برداشت شخصی همان پیرمرد بود، اما برای من معنای عمیقتری پیدا کرد.
حکومتی که از چند پیرمرد کراواتی و چند پیرزن سالخورده در گوشه یک پارک احساس خطر کند، مشکلش فقط با یک شعار یا یک گروه سیاسی نیست؛ مشکلش با حافظهای است که بیرون از روایت رسمی زنده مانده است.
از او پرسیدم: «پس چرا دوباره آمدی؟ باز هم میآیی؟»
جوابی داد که امروز، پس از این همه سال، هنوز به یاد دارم: «ما دیگر تقریبا زندگیمان را کردهایم. دلمان برای ایران و آینده جوانها میسوزد. تا جایی که بتوانم مبارزه خودم را میکنم. ما وظیفه داریم بذر خودمان را بکاریم. این مردم و نسل جوان را با گذشته آشنا کنیم و ایمان دارم این جوانان بالاخره روزی به گذشته خود بازمیگردند.»
بعد از سالها، معنای آن جمله را بیشتر میفهمم.
آن روز شاید تصور میکردم مبارزه یعنی جمعیت بزرگ، شعار، راهپیمایی و رویارویی مستقیم با حکومت. اما آن پیرمردها و پیرزنها شکل دیگری از مبارزه را به من نشان دادند.
گاهی مبارزه میتواند همین باشد: پیرمردی هفتادساله صبح از خانه بیرون بیاید، کت خود را بپوشد، کفشش را واکس بزند، کراواتش را مرتب کند و به پارکی برود تا به جوانی که هرگز دوران او را ندیده است بگوید: «روایت دیگری هم وجود دارد.»
شاید نام بسیاری از آنها را هیچکس نداند.
شاید بسیاری از آنان امروز دیگر زنده نباشند.
من حتی نام همان پیرمرد را نیز به خاطر ندارم.
اما سخنش هنوز در ذهن من زنده است.
سالها بعد، خود من نیز به این باور رسیدم که شاهزاده رضا پهلوی میتواند نقشی محوری در گذار از جمهوری اسلامی داشته باشد. در دیماه ۱۴۰۴، هنگامی که او مردم را به حضور گسترده در خیابانها فراخواند و تصاویر آن جمعیتهای عظیم را دیدم، بیاختیار به یاد آن پارک و حلقه محدود پیرمردها و پیرزنهای سالخورده افتادم.
فکر کردم شاید آن مرد دیگر در میان ما نباشد.
شاید بسیاری از آن زنها و مردهایی که روزی با عصا، کت و کراوات به پارک ملت میآمدند، امروز زیر خاک خفته باشند.
اما بذرهایی که آنها کاشتند، لزوما از میان نرفت.
آنها چیزی را به جوانانی که کنارشان میایستادند منتقل کردند. آن جوانها نیز به نسل بعد گفتند. خاطرهها منتقل شد و روایتهایی که قرار بود فراموش شوند، فراموش نشدند.
این شاید یکی از درسهای کوچک اما مهم تاریخ باشد: «هیچ مبارزهای را تنها با اندازه جمعیتش نباید سنجید.»
گاهی چند پیرمرد و پیرزن در گوشه یک پارک کاری میکنند که نتیجهاش همان روز دیده نمیشود.
آنها بذر میکارند.
و کسی که بذر میکارد، همیشه زنده نمیماند تا درخت را ببیند.
امروز، در روزگاری که خبر کشتار، زندان و اعدام میتواند حتی امیدوارترین انسانها را خسته کند، من باز به یاد پاسخ همان پیرمرد میافتم.
«پس چرا دوباره آمدی؟»
و جوابش: «دلمان برای ایران، آیندگان و جوانها میسوزد.»
شاید امروز نوبت نسل ماست که همین سوال را از خود بپرسیم: «ما چه کار میتوانیم انجام دهیم و سهم ما در برابر آیندگان چیست؟»
آن پیرمرد ممکن است دیگر نباشد؛ اما من شهادت میدهم که روزی در پارک ملت تهران، مردی سالخورده را دیدم که پس از بازداشت، بیماری، تحقیر و تعهد، دوباره به همان پارک برگشته بود.
نه اسلحهای داشت.
نه قدرتی.
نه رسانهای.
فقط یک کراوات داشت، چند خاطره و امیدی بزرگ به آینده ایران.
دوست داشتم یک بار دیگر او را ببینم. دستهایش را ببوسم و به او و امثال او بگویم:
بذرهایی که شما کاشتید بیثمر نماند.
شما نماندید تا همه آنچه را پس از شما رخ داد ببینید، اما امروز نسلی دیگر در خیابانها همان آرزوی آزادی را فریاد میزند؛ نسلی که شعار میدهد: «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده.»
آن زنان و مردان شاید تعدادشان زیاد نبود، اما امید بزرگی داشتند.
و امروز پرسش من این است:
اگر آنها، با آن تعداد اندک، با آن سن و بیماری، با عصا و دارو و با خطر بازداشت، هنوز امید داشتند و دوباره به همان پارک بازمیگشتند، ما امروز با دیدن نسلی تازه و جنبشی گستردهتر، چقدر حق داریم امیدوار باشیم؟
شاید در میان همه زخمها، کشتارها، زندانها و اعدامها، یکی از وظایف ما همین باشد که مبارزه خود را تا آزادی با شور و شوق ادامه دهیم ایمانی که آنان داشتند باور آیندهای نادیده بود ولی ما امروز شکوه و عظمت مردم را ۱۸ و ۱۹ دیماه دیدیم و وظیفه ما زنده نگاه داشتن این امید و ادامه دادن است .
یاد کردن از آن زنان و مردان گمنام، ثبت خاطراتشان و سپردن آنها به نسل بعد نیز وظیفه خود دانستم.
زیرا گاهی تاریخ از میدانهای بزرگ آغاز نمیشود.
گاهی تاریخ از نیمکتی در یک پارک، از عصای یک پیرمرد، از کراواتی مرتب و از جملهای ساده آغاز میشود:
«برای آگاهی. برای آزادی ایران، برای نسل آینده.»
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

