چرا نارضایتی، رژیم را سرنگون نمی‌کند؟

دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵ برابر با ۱۹ اکتبر ۲۰۲۶


سیاست بقا و مسئولیت مرجعیت سیاسی در برابر راهبرد فرسایش جنبش ملی

عظیم بادام‌دوست * – جمهوری اسلامی برای حفظ قدرت، تنها به سرکوب خیابانی، زندان و اعدام متکی نیست؛ یکی از عرصه‌های اساسی بقای این رژیم، فرسایش توان جامعه برای کنشگری سیاسی و جلوگیری از تبدیل نارضایتی عمومی به قدرتی سازمان‌یافته برای تغییر است.

رژیم با تداوم سرکوب، تخریب استقلال اقتصادی و اجتماعی شهروندان، محدود کردن تشکل‌های مستقل و گرفتار ساختن بخش بزرگی از جامعه در تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی، شرایطی ایجاد کرده است که در آن مبارزه برای بقا، بخش مهمی از توان لازم برای مبارزه با وضع موجود را به خود اختصاص می‌دهد.

این وضعیت را نباید صرفا پیامد یک بحران اقتصادی دانست. مسئله، رابطه‌ی میان شرایط زندگی مردم و موازنه‌ی قدرت سیاسی است. جامعه‌ای که هر روز برای تأمین معاش، حفظ شغل و پرداخت اجاره می‌جنگد، ناگزیر بخش بزرگی از زمان و انرژی خود را صرف عبور از بحران‌های روزمره می‌کند. در چنین شرایطی، حتی مخالفت عمیق با حکومت نیز لزوما به مشارکت مستمر سیاسی و سازمان‌یابی جمعی تبدیل نمی‌شود.

سیاست بقا، هنگامی که با سرکوب سیاسی و جلوگیری از سازمان‌یابی مستقل همراه شود، به یکی از سازوکارهای فرسایش قدرت جامعه و استمرار حاکمیت تبدیل می‌شود.

جمهوری اسلامی از این وضعیت سود می‌برد. رژیمی که با بحران مشروعیت روبروست، برای ادامه‌ی حیات خود به رضایت عمومی نیاز ندارد، اگر بتواند مانع تبدیل نارضایتی به نیرویی سازمان‌یافته شود. فشار معیشتی به‌تنهایی جامعه را از کنشگری بازنمی‌دارد، اما همراه شدن آن با سرکوب، ناامنی و فقدان تشکل‌های مستقل، هزینه‌ی سازمان‌یابی را افزایش می‌دهد.

این همان نقطه‌ای است که مسئله‌ی بقا به مسئله‌ای سیاسی تبدیل می‌شود. رژیم می‌تواند مشروعیت خود را از دست بدهد و با مخالفت گسترده روبرو شود و همچنان بر سر قدرت بماند، زیرا نارضایتی عمومی به‌خودی‌خود قدرت سیاسی نیست.

از نارضایتی تا اضمحلال ظرفیت تغییر

جنبش ملی ایران با خطری فراتر از سرکوب مقطعی روبروست. خطر اصلی، فرسایش تدریجی ظرفیت تبدیل نارضایتی به اراده‌ی مشترک، اراده‌ی مشترک به سازمان‌یابی و سازمان‌یابی به قدرت تغییر است.

اعتراض می‌تواند گسترده باشد و خواست پایان جمهوری اسلامی در بخش‌های وسیعی از جامعه وجود داشته باشد، اما هیچ‌یک به‌تنهایی تضمین نمی‌کند که نیرویی قادر به پایان دادن به حاکمیت موجود شکل گرفته باشد. میان خواست تغییر و توان تحقق آن، فاصله‌ای سیاسی وجود دارد که تنها با سازمان‌یابی، هماهنگی و آمادگی برای پذیرش مسئولیت پر می‌شود.

اگر هر موج اعتراضی بدون افزایش ظرفیت سیاسی پایان یابد و انرژی جامعه پیوسته مصرف شود بی‌آنکه توان تازه‌ای ساخته شود، جنبش در معرض فرسایش قرار می‌گیرد. در این وضعیت، نارضایتی باقی می‌ماند، اما امکان تبدیل آن به نتیجه‌ی سیاسی محدود است.

بنابراین، اضمحلال جنبش ملی الزاما به معنای از بین رفتن آرمان تغییر نیست. خطر عمیق‌تر، از میان رفتن تدریجی توان تحقق آن آرمان است. جامعه ممکن است همچنان خواهان رهایی باشد، اما میان خواستن و توانستن، فاصله‌ای روزافزون شکل بگیرد.

مسئولیت مرجعیت سیاسی

در برابر چنین وضعیتی، پرسش تعیین‌کننده این است که مرجعیت سیاسی چه مسئولیتی بر عهده دارد.

اگر رژیم با سرکوب و فرسایش اجتماعی می‌کوشد توان کنشگری جامعه را محدود کند، وظیفه‌ی مرجعیت سیاسی نمی‌تواند به افشای جنایت‌ها، بازتاب نارضایتی یا تکرار ضرورت سرنگونی محدود بماند.

مسئولیت مرجعیت سیاسی، تبدیل خواست تغییر به ظرفیت تحقق تغییر است.

جامعه ممکن است به‌روشنی بداند چه چیزی را نمی‌خواهد، اما این شناخت به معنای برخورداری از نیروی لازم برای پایان دادن به وضع موجود نیست. این مسائل حاشیه‌ای نیستند. آنها بخشی از ماهیت رهبری سیاسی‌اند.

مرجعیت سیاسی نمی‌تواند صرفا بازتاب‌دهنده‌ی نارضایتی جامعه باشد. وظیفه‌ی آن است که میان نارضایتی و اراده‌ی مشترک، میان اراده‌ی مشترک و سازمان‌یابی، و میان سازمان‌یابی و قدرت سیاسی پیوند برقرار کند. اعتبار تاریخی و محبوبیت اجتماعی، هر اندازه مهم باشند، به‌خودی‌خود قدرت سیاسی تولید نمی‌کنند. این ظرفیت‌ها زمانی اهمیت عملی پیدا می‌کنند که به اعتماد، هماهنگی و توان پذیرش مسئولیت تبدیل شوند.

انتظار برای لحظه‌ی سرنوشت‌ساز نیز جایگزین این مسئولیت نمی‌شود. بحران می‌تواند فرصت تغییر ایجاد کند، اما فرصت به‌خودی‌خود نیرویی برای استفاده از آن به وجود نمی‌آورد. آمادگی سیاسی باید پیش از فرارسیدن لحظه‌ی تغییر ساخته شود.

از سیاست اعتراض به سیاست قدرت

جنبش ملی ایران باید از محدود ماندن در چرخه‌ی اعتراض و افشاگری عبور کند و مسئله‌ی قدرت سیاسی را در مرکز توجه خود قرار دهد. این به معنای کم‌اهمیت دانستن اعتراض مردم نیست. مسئله آن است که هر فعالیت سیاسی باید به افزایش توان جامعه برای تحقق هدف نهایی کمک کند.

جامعه نباید صرفا منبعی برای تأمین نیروی اعتراض تلقی شود. حفظ توان کنشگری مردم و جلوگیری از فرسودگی ظرفیت اجتماعی، بخشی از مسئولیت رهبری است. دعوت پی‌درپی به مبارزه، بدون روشن کردن مسیر و بدون ساختن ظرفیت لازم، می‌تواند انرژی جامعه را مصرف کند بی‌آنکه به افزایش قدرت سیاسی بینجامد.

قدرت‌سازی مستلزم روشن بودن مقصد، هماهنگی نیروها، تقسیم مسئولیت و آمادگی برای تصمیم‌گیری در شرایط متغیر است. همچنین مستلزم آن است که جنبش برای فردای سرنگونی نیز آماده باشد. پایان جمهوری اسلامی به‌تنهایی تضمین‌کننده‌ی حفظ پیوستگی دولت و کشور یا جلوگیری از خلأ قدرت نیست.

مسئله‌ی امروز جنبش، کمبود خشم نیست، کمبود قدرت سازمان‌یافته است.

نارضایتی از رژیم، به‌خودی‌خود آن را سرنگون نمی‌کند. آنچه می‌تواند به پایان حاکمیت بینجامد، تبدیل نارضایتی به قدرت سیاسی است. مسئولیت مرجعیت سیاسی نیز دقیقا در همین نقطه آغاز می‌شود.

 

*عظیم بادام‌دوست، پژوهشگر، نظریه‌پرداز و تحلیل‌گر روابط بین‌الملل

 

 

 


توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۰ / معدل امتیاز: ۰

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=410567