رضاشاه، مردی که چهره‌ایران را دگرگون ساخت (۱)

کوروش گلنام – آنچه من و هم‌نسلان من از رضاشاه شنیده و خوانده بودیم (به‌جز دیدگاه هواداران سیستم پادشاهی) همه تنها بر دیکتاتوری، زورگویی و مال‌پرستی رضاشاه تاکید داشته و از آن دوران سیمایی سیاه و هولناک به نمایش می‌گذاشته است.

پیش‌گفتار

نگارنده خود در سال‌هایی پس از انقلاب و در نوشته‌ای به نادرست بر همان داده‌ها تاکید داشت اگر چه در آخرین نوشته که مقاله‌ای بود در نقد یک مصاحبه بانو فرح دیبا، همزمان با شمردن نارسایی‌های دوران شاه، بر کارهای مثبت و سازنده رضاشاه و محمدرضاشاه انگشت نهاده و بدین‌گونه از برخوردهای پیشین خود انتقاد نمود ولی این بسنده نبوده و من یک‌بار دیگر بیش از همه از برخوردهای نادرست و بی‌پشتوانه پیشین خود در باره رضاشاه، انتقاد می‌نمایم.

ما ایرانیان هرگز گامی‌به جلو  بر نخواهیم گذاشت مگر از گذشته خود درس‌آموزی کنیم. این نوشته کوششی است اندک در راستای بهتر دیدن گذشتهِ تاریخی و مهمِ دورانِ رضا‌شاه، مردی که به راستی چهره‌ایران را دگرگون و ایران نوین را ساخت. نیاز است که یادآور شود این بررسی کوتاه نه بی‌کمبود و کاستی است، نه همه‌جانبه و نه می‌تواند ادعایی داشته باشد.

نخست ریشه‌ی وارونه‌سازی‌ها
جامعه‌ی ما دیکتاتورپرور است

الف ـ بی گمان حکومت در زمان رضاشاه دمکراتیک و آزاد نبوده است ولی ایرانِ آن دوران در چه وضعیتی بسر می‌برده و رضاشاه فرمانروایی بر چه جامعه‌ای را آغاز می‌کند؟ می‌باید به وضع نابسامان و درهم‌ریخته‌ی جامعه‌ی آن روز ایران توجه ویژه داشت. فرمانروایان قاجار در دوران پیش از پادشاهیِ رضاشاه، بسیار سست و بی کفایت بوده‌اند. نه امنیتی در سراسر ایران موجود بوده و هر فئودال و گردن‌کلفتی با تفنگداران خود بر ناحیه‌ای حکم می‌رانده و فرمانروای هر ولایتی با دست باز هر چه می‌خواسته انجام می‌داده، نه راه‌های درست ارتباطی، نه ارتش منظم، نه بهداشت، نه سیستم درست آموزشِ سراسری در ایران، نه دانشگاهی، نه رادیویی، نه سیستم درستی برای دادگستری، دادگاه و آموزش قاضی و وکیل، نه اداره ثبت اسناد و شناسنامه‌ای، نه سازمان‌های اداری کارآمد و… به یک سخن «نظم و ترتیبی درست و کارساز» در جامعه وجود نداشته است به ویژه آنکه حکومت‌های پیشین بدهکار و آخرین شاهان قاجار تنها در اندیشه خوش‌گذرانی و گاه سفرهای پرهزینه به اروپا، آن هم با وام‌هایی که از دولت‌های بیگانه انجام می‌گرفته است، بوده‌اند. در یک چنین جامعه‌ی بی در و پیکری که یک حکومتِ مرکزی توانا به معنای حقیقی و جود نداشته و مردم در ناامنی، فقر، بی‌سوادی و بیماری دست و پا می‌زدند و ایران در حقیقت زیر سلطه‌ی دو دولتِ روس و انگلیس بوده است، چگونه می‌توان انتظار داشت مردی که خود در جامعه‌ای آشفته و بی‌نظم و با سختی و در تنگنای بسیار رشد کرده و بزرگ شده و تنها در سایه‌ی دلیری، درایت و سرسختی خود از سربازیِ ساده به سرداری بزرگ مبدل شده و سپس به شاهی می‌رسد، آنگونه که ما امروز از آزادی و دمکراسی شناخت داریم، حکومتی آزاد و دمکراتیک بنا نهاده باشد؟! اینکه چاپلوسی، دست‌بوسی، چاکری، بزرگ‌نمایی از فرمانروایان و رهروِ «حزبِ باد» بودن در میان ما ایرانیان رواج داشته و اکنون نیز به روشنی می‌بینم که در برابر آخوندهای بی مایه و ناچیزی چون خمینی و خامنه‌ای، مردمانی چگونه به دنباله‌روی، چاپلوسی، دست‌بوسی و بزرگ‌نمایی پرداخته‌اند، داستان دراز و پُر اَشک و آهِ تاریخ ایران است. تا در بر این پاشنه می‌چرخد، جامعه‌ی ما خودکامه و دیکتاتورپرور است. همین بله‌قربان‌گویان، چاکران و چاپلوسان بودند که راه را برای خودکامگی‌هایِ رضاشاه هموار نمودند و پس از آن نیز فرزندش محمدرضاشاه را به «خدایگان» مبدل کردند. ولی خودکامگیِ رضاشاه کجا و آخوند‌های بی مایه‌ای چون خمینی و خامنه‌ای کجا! او هر چه بود خدمت‌های بزرگی نیز به‌ایران نمود. او ساخت و اینها ویران کردند!

به‌ این نکته مهم نیز باید توجه داشت که چنانکه پیشتر آمد، ایران در دوران قاجار جولانگاه بیگانگان و میدان همآوردی آنان از آن میان انگلیس و روسیه بوده است که وضع را برای رضاشاه و کوشش او برای بهبود وضع ایران بسیار سخت‌تر و پیچیده‌تر می‌نمود. کسانی به نادرست تلاش نموده‌اند او را پرورده‌ی دست انگلیس بشناسانند و این در حالیست که زندگی او واژگونه آن را نشان می‌دهد. هم او بود که قرارداد دارسی را لغو کرده و انگلستان در قرارداد جدید با پافشاری رضاشاه، امتیازهایی بیشتر به‌ ایران داد و ایران سهم بیشتری از نفت خود گرفت. بخشی از برخوردهای سخت و خشن او به سبب وضع آشفته‌ی‌ ایران و شناخت او از سستی‌های ما در برابر بیگانگان و دست‌هایِ پنهان و آشکار انگلیس و روسیه در ایران بوده که بدگمانی‌های او را نسبت به نزدیکان افزایش می‌داده است. بعدا نشان داده خواهد شد که در برکناری تیمورتاش از قدرت، نخستین وزیرِدربارِ توانا و پرنفوذِ رضاشاه، که از او به درستی به نام «دستِ راستِ رضاشاه» نام برده شده است و در حقیقت نیز در بسیاری از کوشش‌های رضاشاه برای دگرگونی و پیشرفت ایران نقشی ویژه و مهم داشته است، گذشته از بدخواهی، رشک و حسد و سهم و قدرت‌خواهیِ شماری از دست اندرکاران و دارندگان پُست و مقام در ایران، انگلستان نیز نقشی رذیلانه بر عهده داشته است.

ب ـ یک‌سویه نگری‌ها، سود‌جویی‌های فردی که گاه به خیانت به میهن و مردم پایان می‌یابد، رشک و تنگ‌چشمی ‌و رقابت‌های ناسالم، چشم دوختن به دهان این و آن و «عشق به شایعه، شایعه‌پراکنی و شایعه‌سازی»، نپذیرفتن اندک رنجِ بررسی و کنکاشِ درست درباره موضوع، خودنمایی، ظاهرسازی و دورویی، تندرویِ و یا سستیِ بیش از اندازه به سبب برخوردهای احساسی و آنی و بدون اندیشیدن درست، همچنین عشقِ‌های شرم‌آور دیگری در میانِ گروه‌هایی از ما ایرانیان همچون «عشق به چاکری و چاپلوسی برای قدرتمندان»، «عشق به خُرافه و ساخته‌های دروغین و بی‌ریشه» که قرن‌هاست ما را دچار هذیان‌گویی مشتی آخوند وامانده، عقده‌ای و مفت‌خوار نموده است، دخالت در کار و زندگی شخصی دیگران، و… نمونه‌هایی از گرفتاری‌های همیشگی ما ایرانی‌هاست که آسیب‌های زیادی به ما وارد آورده و گاه ما را نیز به سادگی بازیچه دست بازیگرانِ بیگانه نموده است. آنان با هُشیاری از این نارسایی‌هایِ ما بهره گرفته و سودِ خود را برده‌اند. برای اینکه جامعه‌ی ما از این گرفتاری‌ها رها شده، راه پیشرفت و سربلندی در پیش گیرد، بازیچه بیگانگان نشود و از هذیان‌گویانی چون آخوند‌های کنونی فرمانروا که در تاریخ ۱۴۰۰ ساله‌ ایران از مهم‌ترین سدهای پیشرفت واقعی جامعه‌ی ‌ایران بوده‌اند*، در امان باشد، چه باید کرد؟ این پرسشی است که امروزه بارها اینجا و آنجا به میان آمده و بازهم خواهد آمد. پاسخِ ساده و روشن این است: باید نیرومند شد! چگونه ولی می‌توان نیرومند شد؟ با شناخت درست از خود، فرهنگ، تاریخ و میهنِ خود و مبارزه با نارسایی‌هایِ خود و جامعه که نیاز به‌ اندیشه‌ورزی، ریشه‌کن کردن بی‌سوادی، خواندن و باز هم خواندن، بررسی و پی گرفتنِ درستِ آنچه روی دادهِ است، دارد. پاسخ ساده است ولی دست یافتن به آن نه تنها ساده نیست که بسیار سخت است. تنها اگر اراده‌ای آهنین باشد، حتما و حتما شدنی است. با کوشش و تلاشی شبانه‌روزی و همگانی، با عشق و علاقه به آزادی، آزادگی، دادگری و دادگستری، دانش و پژوهش، راست‌گویی و درست‌کاری و قانونمندی و قانون‌مداری، که زیربنای همه پیشرفت‌هاست، با شناخت و یررسی و برنامه‌ریزی درست برای آن چه مناسب با وضع جامعه‌ ایران است می‌توان به سر منزل مقصود رسید.

به وضع امروزِ ایران نگاه کنید که حکومت کنونی در تندروی‌ها علیه آمریکا، اسراییل و غرب اسب می‌تازد و از استقلال و توان خود دَم می‌زند و می‌پندارد با این ریاکاری‌ها می‌تواند سرسپردگیِ ننگینِ خود به روسیه و چین را پنهان کند. آخوندهای رسوای فرمانروا، چون کبکی سر به زیر برف فرو برده‌اند. اگر اینها اندکی از تاریخ آموخته بودند، اگر ذره‌ای حس میهن‌دوستی و پیشرفت برای ایران و ایرانی داشتند، نه‌ این‌چنین بازیچه دست به ویژه روسیهِ‌ی پوتین می‌شدند و نه سرمایه‌های مردم ایران را بی‌اجازه و خواست مردم، با دست باز این چنین برای بیگانگان به باد می‌دادند و نه فرزندان مردم، جوانان ایران‌زمین را چنین آسان به دام مرگ کشانده و نابود می‌کردند. شهادت خوب است ولی نه برای فرزندان خامنه‌ای و دیگر دزدان و ریاکارانِ فرمانروا بر ایران!

فرمانروایی شرم‌آور نزدیک به چهار دهه آخوندها بر میهن ما، جز ویرانیِ زیرساخت‌هایِ جامعه از هر سو و در هر زمینه که بنگریم، حاصل دیگری نداشته است. رضاشاه ولی واژگونه‌ی ‌این فسیل‌های تاریخی، این آخوندهایِ یاوه‌گویِ توخالی، همه توانش را برای پیشرفت و سربلندیِ ایران به‌کار برد و با وجود بی‌سوادی و یا کم‌سوادی، با وجود کاربرد خشونت به ویژه در سال‌های آخرِ پادشاهیِ خود، ولی از درایت و توان ویژه‌ای برخوردار بود و یک تار موی او به هزاران چون خمینی و خامنه‌ای می‌ارزد. پیش از رسیدن به شمه‌ای از خدمت‌های این مردِ بزرگ به ‌ایران، نیاز است نخست چند انگیزه و سرچشمه مهم منفی‌بافی‌ها درباره رضاشاه را از دید خود بیان کنم. در بخش دوم این نوشته به ‌این موضوع خواهم پرداخت.
ادامه دارد

————————————-

* خوانندگان توجه داشته باشند که منظور من در یک نگاه کلی به آخوندیسم حاکم و اندیشه‌ی آنان در ایران است و در میان آخوندها نیز شخصیت‌هایی چون زنده‌یادان آیت‌الله منتظری و طالقانی نیز بوده‌اند که درست و پاک زندگی کرده و در برابر قدرت سر خم نکرده و اندیشه‌های آزادی‌خواهانه برای پیشرفت داشته‌اند.

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/fa/?p=87083

9 دیدگاه‌ها

  1. آزاده خراسانی

    جناب کورش گلنام، در سالیان پیش هر وقت که کیهانی به دستم می‌رسید که از لندن می‌امد، نوشته‌های شما را می‌خواندم.
    سالیان گذشته و شما هم به پختگی دست یافتید و به نتایج جدیدی رسیدید که نشان‌دهنده تحولات فکری و عقیدتی شماست در امروز و در مقایسه با دیروز.
    من فقط به یک نکته اشاره می‌کنم و آن اینکه نوشتید برای اینکه ملت گول بیگانه را نخورند بایستی شرایطی را رعایت کنند. از جمله نوشتیدکه باید نیرومند شد و برای نیرومند شدن باید بی‌سوادی را ریشه‌کن کرد و خواند و خواند.
    همین جا از شما می‌پرسم، مگر انقلاب ۵۷ را بی‌سوادان یا کم‌سوادان انجام دادند؟
    آیا آنها که بذر انقلاب و این تغییر فاشیستی را از سالیان پیش از ۱۳۵۷ کاشته و آبیاری می‌کردند، بی‌سواد بودند؟ همه و همه اشخاصی تحصیل‌کرده، کتابخوان و اروپا دیده بودند. احسان نراقی بی‌سواد بود؟ مهدی بازرگان که از اولین گروه فرستاده به اروپا توسط دولت همین رضاشاه بود که دیکتاتور خطابش می‌کرد، بی‌سواد بود؟
    چون در پانوشت مقاله، از منتظری و طالقانی به عنوان اندیشمندان آزادیخواه برای پیشرفت نام بردید، نمی‌توانم سکوت کنم و نگویم که طالقانی همان کسی بود که در اولین نوروز ایران‌زمین پس از هجوم وحشیانه اخوندی و نیروهای چپ، برای مراسم سیزده نوروز که می‌بایست مراسمی در دل سبزه‌زار با طبیعت بیدار و به زندگی برگشته شده باشد، مردم را به قبرستان فرستاد . او به مردم گفت که این حرف‌ها خرافات می‌باشد که سیزده بدر فلان است و بهمان و شما ای مردم امسال را بروید به بهشت زهرا و با شهدای انقلاب دیدار کنید. مردم رفتند (از یاد نمی‌برم زیرا از خویشان خودم بودند) و از همان ۳۸ سال پیش ایرانیان هنوز در راه بهشت زهرایند.
    نخیر جناب کورش گلنام، پس از پختگی به قول مولانا نوبت سوختن می‌رسد. با وجود اینکه خواننده مقالات شما در ارتباط با رضاشاه بزرگ باقی می‌مانم ولی ضمنا اگر عمری بود، منتظر تحلیل و نوشتارهای بعد از آن از شما نیز می‌مانم.
    خام بُدم، پخته شدم، سوختم.

  2. احمد

    با تشکر از نویسنده گرامی. بنده تقریباً با کل نوشته ایشان موافق هستم، اما پدربزرگ‌ها، مادر بزرگ‌ها، پدر و مادر و برخی آشنایان از ناامنی، نبود دادگستری (که قضاوت به وسیله روحانیون متنفذ انجام می‌شده و پدر بزرگم تعویض رای را با هدیه اسب از یک طرف به جای خیک روغن طرف دیگر همیشه تعریف می‌کرد. حاکم شرع نسبت فامیلی داشته و اتفاق واقعی بود!) نبود راه تعریف می‌کردند. مادر بزرگم می‌گفت که پدرش تاجر بوده و یک روز غروب در حین رفتن به منزل با شلیک گلوله زخمی و بعد از مدتی فوت می‌کند. نه قاتل پیدا می‌شود و نه علت حادثه (حدود ۷-۵ سال قبل از سال ۱۳۰۰). با این آگاهی‌ها و با وجود اینکه آنها رضاشاه و محمدرضا شاه را قبول داشتند اما من روشنفکر بودم و فکر می‌کردم چرا کشور ما نباید بهتر و یا حداقل مشابه فراسه و آلمان و انگلستان باشد.
    قبل از شورش ۵۷ شاه حرف‌هایی می‌زد که بعد دیدم دقیق‌ترین تحلیل و تفسیر اجتماعی را داشت: «ارتجاع سرخ و سیاه» و می گفت «اینها می‌خواهند ایران را ایرانستان کنند» که معنی آن را هم فهمیدم اما با تاسف خیلی دیر. فرزندم هر از چند گاه به من می‌گفت شماها ایران را خراب و ماها را بیچاره کردید.
    کشور هایی مثل فرانسه، انگلستان و بلژیک و… دنبال منافع خود بودند ولی آیا عقب‌افتادگی خود ما علت بسیاری از مشکلات نبوده؟ چرا تا مشکلات و مسایلی برای مردم پیش می‌آمد در سفارت انگلیس یا روسیه متحصن می‌شدند؟ قدیما یاد گرفته بودم که عامل اصلی این تحصن‌ها انگلیس یا روسیه بوده اما بعد متوجه شدم که امنیت اجتماعی وجود نداشته و به همین علت مردم در آن سفارت‌خانه‌ها برای حفظ جان می‌رفتند.

  3. hamid

    رضاشاه، مردی که چهره‌ ایران را دگرگون ساخت. و درود بر روح و روانش؛ مردی که مرد بود.

  4. داورنیا

    آقا از کی به تریبون آزاد معتقد شدید؟

  5. داورنیا

    آزادی برای من و تو نیست.

  6. امیدوار

    آنچه ما کم داریم شعور و منطق است نه سواد. سواد شعور نمی‌سازد. سواد یکی از راه‌های به منطق رسیدن است در کنار راه‌های دیگر.
    هر ساله هزاران دانشجو از دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شوند ایا تمام انها با شعوراند و یا ان هزاران هزار که هیچگاه دانشجو نبوده‌اند همگی بی‌شعوراند؟
    رضاشاه تعلق به دوره‌ای داشت که با دوره فرزندش به هیچ وجه قابل مقایسه نبوده و نیست؛ در هیچ پارامتری نمی‌توان این دو دوره را مقایسه کرد حتی در حد و اندازه پارامتر سواد هر دوی آنها.
    شما چه طرفدار و چه مخالف، در اسمان‌ها سیر می‌کنید و هنوز از تاثیر خواب سیاسی به درستی بیدار نشده‌اید در منطق اینجانب، شما حق دارید دیدگاه خود را داشته باشید ولی حق ندارید ان را به دیگران دیکته کنید که گویا جز دیدگاه شما هر چه هست باطل است و از حقیقت عاری.
    تاریخ دیدگاه نیست که جریان‌های فکری ان را به این سو و ان سو بکشند. رضاشاه تاریخ کشور ماست بد یا خوب دانستن ان همانا به این سو و ان سو کشاندن اوست. این بیماری دردناک سیاسی کردن تاریخ بی گمان با ما به گور خواهد رفت.

  7. Persian Sun

    King Reza The great was the beginning of the modern Pars. He was the result of 500 years of struggling of this people, a true son of the country, and a true modern father of our country. He was a part of Iran’s soul, pure and free and mindful. If Cyrus The Great is our reference to the ancient Persia, King Reza The Great is the new reference, period. Only and only with this reference Iran can and will get back on her feet, may God help us.

  8. کوروش گلنام

    با سپاس از همه دوستانی که تا کنون دیدگاه‌های خود را نوشتند.
    خواستم سه نکته را یادآور شوم:
    ۱ ـ در باره زنده‌یادان آیت‌الله منتظری و طالقانی اشاره کنم. من از آزادگی آنها نوشته‌ام. این دو نه خود را به پول فروختند و نه به مقام و این در دنیای کنونی به ویژه در میان آخوندهای فرمانروا بر ایران، بسیار ارزشمند بوده و ستایش‌آمیز است. ولی این سبب نمی‌شود که با برخی از دیدگاه‌های مذهبی/شیعی آنها همخوان نبود و به آن انتقاد نداشت.
    ۲ ـ من تنها دیدگاه‌های خود را نوشته‌ام و دیگری می‌تواند با آنها همخوان یا ناهمخوان باشد، سخن از «دیکته کردن دیدگاه به دیگران» در میان نیست، دید من در باره پیشرفت در آینده ایران چنین است و شاید سراپا نادرست باشد ودیگران دیدگاه‌های بهتر و درست‌تری داشته باشند.
    ۳٫ در باره سواد و شعور، حق با این دوست است. همیشه سواد، شعور نمی‌آورد ولی توجه داشته باشیم که انقلاب بیشترین تکیه‌اش بر لایه‌های کم‌سواد و یا بی‌سواد و شدیدا مذهبی و خُرافی شهری، به ویژه بازاری‌ها، و روستاییان بود. این گفته هم کاملا درست است. روشنفکران نیز خود سر در گم و در بیراهه بودند. آنها در برخورد با خمینی دچار خوش‌خیالی شده و نمی‌پنداشتند که او به همین سادگی همه چیز را در اختیار خود بگیرد و به سرکوب شدید روی بیاورد. توجه داشته باشیم که کاربرد خشونت و زور حتا پیش از انقلاب و در گردهمآیی‌ها، از سوی نیروهای مذهبی با گستردگی به کار گرفته شد.

  9. سليمون

    ملت ایران حدود سى و هشت سال است که داراى دمکراسى شده‌اند بدین معنا که به پاى صندوق‌هاى راى مى‌روند و راى می‌دهند، ولى هر روز این ملت دمکرات رو به عقب رفته و از اشتباهات خود درس نگرفته، با اینکه همه به اخوند فحش می‌دهند و انها را تکفیر مى‌کنند ولى باز هنگام راى دادن همان اخوند موذى را به ریاست جمهورى انتخاب مى‌کنند و در واقع خودشان را خاک بر سر مى‌کنند.
    ولى در طى زمان دو دیکتاتور خاندان پهلوى که این ملت مجنون حق رأی نداشت ایران تا تبدیل شدن به یک کشور صنعتى و پیشرفته فاصله‌اى نداشت و علاوه بر ان ایرانى در جهان محبوب بود نه مغضوب.
    خب، در اینجا قضاوت را به شما عزیزان داراى وجدان بیدار وا مى‌نهم که کدام سیستم کارآتر بود؟ دیکتاتورى یا دمکراسى که یک ملت جاهل عاملان ان هستند؟!

دیدگاه خود را درباره این مطلب با ما و دیگران در میان بگذارید: