بانوی سربلند

[رضا مقصدی]

یک شعر ِعاشقانه به رنگ ِ سپیده بود
وقتی که دست‌های سپیدت زمانه را-
معنای تازه داد.

آیینه‌ها زدورترین جای این جهان
هر یک به میهمانی ِ دست تو آمدند
تا عطر ِ شادمانه‌ی آن جان ِ تشنه را–
بر باغ ما دوباره، ببارانند.

بانوی سربلند!
بانوی درد وُ «بند»!
در روبروی تیره‌ترین روزگار ِ تلخ
دست تو از تبار ِ زُلال ِ سپیده‌هاست.

بگذار از برابرت، سرمست بگذریم.

زیباست
آواز ِدست‌های تو زییاست.

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/fa/?p=103567

دیدگاه خود را درباره این مطلب با ما و دیگران در میان بگذارید (حداکثر ۱۰۰۰ کاراکتر):