خیال تمدن بزرگ و سقوط پهلوی

سه شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۷ برابر با ۱۲ فوریه ۲۰۱۹


امیر رزاقی – زمانی که  در ۲۷ اسفند ۱۲۳۶ خورشیدی نخستین خط تلگراف بین شهری در ایران راه‌اندازی شد و اولین تلگراف از مدرسه درالفنون به کاخ ییلاقی ناصرالدین‌شاه مخابره شد شاه نمی‌دانست که با آوردن این  فناوری و دیگر نمادهای عصر جدید اگر  به دگرگونی نظام‌های اجتماعی و سیاسی و تغییر در نوع حکومت‌داری خود نپردازد پایه‌گذار جنبشی شده است که در دهه‌های بعدی دودمان قاجار را برخواهد انداخت. تلگراف در جنبش مشروط عمده وسیله مشروطه‌خواهان شد  و نقش کلیدی را در جنبش ایفا نمود.

آنگاه که محمدرضا شاه نیز در فکر نوسازی و توسعه کشور و  رسیدن به تمدن بزرگ بود و پیشتر اصلاحاتی از جمله اصلاحات ارضی را در این راستا آغاز کرده بود او نیز چون ناصرالدین‌شاه نمی‌دانست برای رسیدن به تمدن بزرگ باید به نوسازی و توسعه اجتماعی و فرهنگی وسیاسی جامعه بپردازد. جامعه‌ای را که او می‌خواهد به تمدن بزرگ ببرد باید جامعه‌ای آگاه با تفکراتی در خور آن تمدن باشد وگرنه تاریخ بار دیگر تکرار می‌شود و سلطنت‌اش چون سلطنت خاندان قاجار بر باد می‌رود.

محمدرضا شاه به تربیت نیروی انسانی پرداخت اما نه در حوزه معرفت انسانی بلکه به تربیت تکنوکرات و فن‌سالار، او به  دانش توجه کرد اما غافل از توسعه بینش انسانی و معرفت شناختی.

محمدرضاشاه به دنبال مدرنیته‌ای بود که به باور نویسنده این سطور فهم درستی از آن نداشت. او نمی‌دانست لازمه مدرنیته تغییر بنیادی در ساختارهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی جامعه می‌باشد. نمادها و ابزارهای مدرن و گسترش آنها  برای رسیدن به دروازه‌های تمدن کافی نیست، آنچه برای رسیدن به تمدن لازم است  توسعه انسانی است؛ جامعه‌ای است توسعه یافته، توسعه در ابعاد روانی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی.

او  می‌خواست به سوی مدرنیته و تمدن بزرگ برود اما در مقام ظل‌الله(سایه خدا) باقی بماند و  رابطه‌اش با جامعه رابطه شاه و رعیت باشد. رعیتی که باید تنها فرمانبردار باشد.

او با اصلاحات ارضی خیل روستاییان را روانه شهرها کرد؛ روستاییانی که چون «صمدآقا» نه دانش کافی داشتند و نه فنی می‌دانستند و هیچ از زندگی شهری نمی‌دانستند و چون توان اقتصادی کافی هم نداشتند در حاشیه شهرها سکنی گزیدند و حلبی آبادی‌ها را شکل دادند، انسان حلبی‌نشینی  که حس نابرابری وجودشان را فرا گرفته بود.

محمدرضا شاه یا از دانش توسعه چیزی نمی‌دانست یا اگر می‌دانست بخشی از آن را به جهت «سایه خدا»پنداریش نمی‌پذیرفت و  همان بخش پاشنه آشیل سلطنت‌اش شد.

او  سعی در نوسازی و توسعه اقتصادی نمود اما از توسعه سیاسی، توسعه اجتماعی و توسعه بینش و معرفت انسانی و نوسازی در نظام حکومت‌داری خوداری کرد و این خودداری سلطنت ۵۲ ساله خاندان پهلوی را بر انداخت.

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/fa/?p=146177

11 دیدگاه‌

  1. پويا مهرفر

    ١-
    شما یک جامعه آرمانى را تصور کرده اید ولى یک جامعه طبیعى است نه آرمانى.
    شما درست مى گویید که سیاستمدار نداشتیم و گناهش را یک جا میریزید به پاى شاه فقید.
    مگر هم اکنون داریم؟
    اگر چیزى از اختلاف پتانسیل دانسته باشید باید بدانید که درنگ بین تحریک و پاسخ جزء ماهیت پدیده است. براى این که این درنگ وجود نداشته باشد باید پاسخ حذف شود، یعنى محمد رضا شاه فقید نباید هیچ کارى مى کرد.
    در نگاه به اصطلاح سیاستمداران هر نقصى از آن شاه فقید است، چرا جون شما در تناقض فکرى هستید:
    از یک طرف او را انسانى نا آگاه خطاب مى کنید.
    از طرف دیگر انتظار خدایى دارید که او باید کن فیکون مى کرد.
    گو این که خدا هم در خلقت خود چنین نکرد.

  2. پويا مهرفر

    ٢-
    سیاستمدارانى که با وحود گذشت زمان و این همه آزادى در جهان هم اینک این قدر خودخواه نادان هستند، انتظار دارید شاه فقید چه مى کرد؟
    از یک مشت انسان اسیر توهم مارکسیستى و ملى ضد ملى دنبال صرف آزادى هاى سیاسى چه انسان هایى مى ساخت؟
    با وجود همه مشکلات شاه فقید کارى کرد کارستان. همان کارى که از اثرش بعنوان نوستالژى پهلوى یاد مى شود.
    این نوستالژى یعنى پیشرفت تمدنى.
    با وجود بدترین اتفاق ممکن و بدست گرفتن قدرت توسط داعش خمینى، ما مانند دور و بر خود نیستیم، داعش خمینى نتوانست بر ما پیروز شود.
    حتى توانایى هاى شما ثمره پهلوى است.

  3. پويا مهرفر

    پهلوى ستیزى این روزها مد شده است.
    مثل اون ووزها که دیدگاه چپ داشتن و کمونیست بودن مد بود.
    اما این بهلوى ستیزى بو میدهد.
    بوى دست بیگانگان.
    آنان نمى خواهند ما آغاز خوشى داشته باشیم.
    این افراد خواسته و ناخواسته، دانسته و نادانسته در زمین دشمنان ایران بازى مى کنند.
    معلوم است که آزادى هاى سیاسى جز مهمى از آزادى هاى یک جامعه است ولى مهمترین نیست.
    مهم آن است که این آزادى براى بهتر ساختن زندگى مردم کاربرد داشته باشد.

  4. نادر

    یک تلگراف ناصرالدین شاه رو با توسعه عظیم و چندین و چند جانبه دوران پهلوی مقاسه میکنید؟ واقعا که!!!
    کدامیک از احزاب، گروهها و افراد و … کمک کردند در این روند توسعه که شما شاه را زیر سوال میبرید؟ جوری نوشته أید که انگار همه سهمی داشتند و وقتی صحبت توسعه فرهنگی، سیاسی و علوم اجتماعی شد، شاه مخالفت کرد؟!
    خودتان و طرز فکرتان را نقد کنید، ۴٠ سال دوران پهلوی را نقد کردید.

  5. ناشناس

    وقتى شخصى فرنگ رفته و درس خوانده و مهـندس شده و به قول شما شهـرى
    بعد از ۴٠ سال میگوید. : من او را در ماه دیدم !!!!!!!
    این مشکل از کم کارى و بى توجهـى شاه نبوده
    مشکل از ذهـن بیمار امت مسلمانی است که بدنبال مدینه فاضله میگشت
    نسل سیاه ۵٧ که متوهـم بود و نا سپاس
    و هـنوز در واماندگى سیاسى بسر میبرد

  6. امان بیداربخت

    تمدن بزرگ فرهنگ بالنده را خواستار است. در زمان محمد رضا شاه بزرگ ما ایرانیان تازه از زیر سلطه انگلیس و روسیه در آمده بودیم. دوست گرامی تاریخ را بخوانید و بعد مقاله بنویسید. محمد رضا شاه تنها بود. از یک طرف بایستی با خانواده جبهه ملی که علمدار حکومت قاحار بودند و پهاوی ها تیغی در چشمانشان بود بجنگد، از جانب دیگر، گرفتار توده ایها، دسته های گروه های اسلامی و آخوند ها، روشفکران مخالف و ضد ایرانی شبهای شعرکه زیر ماسک دمکراسی خواهی مردم ایران را ترغیب به انقلاب و شورش میکردند. اطراف پادشاه هم که یک مشت فرصت طلب بودند. از جانب دیگر جنگ به استثمارگر انگلیس و

  7. ١٣

    تمدن بزرگ نه خیال بود ونه پهـلوى سقوط کرده
    این کشور و ملت ایران است که سقوط کرده
    این نسل سیاه ۵٧ است که سقط شده و هـنوز در توهـم و روان پریشى بسر میبرد

  8. امان بیداربخت

    روسیه نفس ایران را بریده بودند و از جانب دیگرباید بگویم ملتی که هزار و چهار صد سال زیر مغز شوئی آخوند و ملا قدرت هیچ نوع تفکری برای ” قضاوت کردن” نداشت و ملائی را که اصلا نمی شناخت را در ماه میدید. با این تفاصیل شما هم بر این عقیده هستید که شاه میبایست از امروز به فردا به این جماعت زمان فئودالی فرهنگ می بخشید و آن ها را آزاد میگذاشت تا با حربه ” دمکراسی ” همه این ایران فروشان بهم می پیوستند و با رای دمکراسی از توده خام و عقب افتاده نتیجه ای را می گرفتند که دلخواه شما بود. شاه این کار را نکرد و آدم نکشت و جانش را به مانند پدرش در کف دست گذاشت و ما تازه امروز فهمیده ایم که چه کارهائی برای ما که نکرد.

  9. پويا مهرفر

    ١-
    من از یاد نام محمد رضا شاه کبیر سر مست مى شوم.
    او نه یک فرد بلکه یک اندیشه است.
    او پیوند عاشقانه ایران و ایرانى است.
    او راهنماى توسعه و پیشرفت آزادى هاى فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى است.
    کدام یک از این مدعیان آزادى حاضرند شعر یک توده اى را در کتاب درسى بگذارند؟
    او بیشتر از هر کسى دوستدار آزادى هاى سیاسى بود.
    بخشش هاى او در عالم سیاست، از خلیل ملکى تا بسیارى دیگر نشان از روح بزرگ او داشت.
    ولى سیاستمدار ازاده اى ندید.

  10. پويا مهرفر

    ٢-
    هر چه دید دشمنان آزادى هاى فرهنگى و مدنى و اقتصادى بود.
    بعنوان یک سیاستمدار، آیا شما به این افراد میدان میدهید؟
    ما چه کودکانه نادان بودیم!
    ترا مى ستایم.
    اى عشق بى همتاى من!
    ترا که جانم آکنده از شرم و شیفتگى است.
    باور مى کنى اشک هایم را.
    من بسیار اندک از ناراحتى ها و سختى ها اشک ریخته ام.
    اما اکنون که مى نویسم سرشار از اشکم.
    به گمان اشک ندامت است.
    افسوسى مرا فرا مى گیرد.
    افسوسى که دیر است.

  11. پويا مهرفر

    بارها و بارها متن نویسنده را خواندم.
    راستى امیر رزاقى کیست؟
    او یک دانش آموخته است؟
    من او را نمى شناسم ولى این یک مقاله نیست. فقط توهین است.
    چند بار فقط اتهام از توسعه چیزى نمى دانست را تکرار مى کند؟
    شما حتى اگر فقط یک مقاله علمى در نشریات بین المللى معتبر نوشته باشید، باید سبک و سیاق مقاله نویسى را بدانید.
    این مقاله نشان میدهد که محمد رضا شاه کبیر خوب شما را مى شناخت.

دیدگاه خود را درباره این مطلب با ما و دیگران در میان بگذارید (حداکثر ۱۰۰۰ کاراکتر):