ضایعه…

جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸ برابر با ۲۵ اکتبر ۲۰۱۹


نصرت واحدی – داشتم آلبوم عکس­‌ها را ورق می‌­زدم، ورق‌­هایی از زندگی گذشته، ورق­‌هایی که همهﯼ عزیزان و دوستان و نزدیکانم را در تجسمی چهار بُعدی جلوه‌­ای خیالی و رؤیایی می‌­داد. این خیال‌­ها مدام از خاطره‌­ها و فراموش شده‌­ها ساخته می‌­شد و سپس در اوج زیبایی و اُبهت لحظه‌­های بدشانسی و یا خوش‌اقبالی غنیمت ندانسته، دوباره در خود فرو می­‌ریخت.

اما در این بازنگری زندگی لحظه ای، خاطرات شیرین ولی تلخ، چه فراوان به عمق دل می ­نشست. این تلخی به این سبب بود که من چهره ­هایی را می‌­دیدم که روزگاری هالهﯼ دورم بودند، هاله‌­ای روحانی، هالهﯼ چشم انتظاری، هالهﯼ تشخصّ‌ام، هاله‌­ای که به زندگیم معنی می‌داد و به آن ارزش زنده ماندن عطا می‌کرد، هاله‌ای که با من بود، تسلی‌بخش، هم‌صحبت، هم‌مقصود، با فهم و عقلی مشترک، هاله‌ای که با تار و پود دلم گره خورده بود.

آخر روزگاری خیال نبودن همیشگی پدر و مادرم، اندیشهﯼ جدائی دائمی از آن­ها، جانم را به لرزه می‌­انداخت. جدایی تحمّل‌ناپذیر، جدایی که به تصّور در نمی‌­آید تا دردناک شود. جدایی که در افق ممکن‌­ها قد نمی‌­کشد تا دهشتناک گردد. اما حالا که به این عکس‌­ها می‌­نگریستم، از تعجب خشکم زده بود که چطور این جدایی‌­های واقعیت یافته، مرا از پای د رنیاورد‌‌ه‌­اند. چطور آنچه غیرقابل تحمّل بود، با عادت‌­های مسّکن و عقلی تسلی‌­بخش و امیدی زمان‌­گستر، در عرصهﯼ امر تحمّل جای خود را باز گشوده و در لفظی ظاهرا کم‌اهمیت به نام فراموشی، خانه کرده و آرام‌بخش زندگی گردیده است.

ولی این آرامش به واقع پرده‌­ای‌ست که خاطرات بر وحشت و عذاب ناشی از جدایی‌ها می‌­افکند تا آن­ها را بخش‌هایی از شخصیتِ اجتماعی‌مان بکند. درست به این دلیل به خاطرات مراجعه کردن ضرورت زندگی است تا تشخصّ خودمان را در رخسار از دست رفتگان ملاحظه کنیم. اما در خاطره زیستن، خودش مرگ است که به جاودانگی این عزیزان از دست رفته نیز آسیب می­‌رساند. چه پایندگی اینان در تحقق زندگی نیک بازماندگان‌شان است که در کلام «حفظ حرمت از دست رفتگان» خلاصه می‌­شود.

ناگهان صدای زنگ تلفن مرا از دنیای خیال به دنیای واقعی پرتاب کرد. دوست نازنینی آن طرف خط با لهجه­‌ای تهرانی گفت: «گوش کن نصرت، داریوش هم از میان ما رفت.»

بهت‌­زده پرسیدم کِی؟ با صدایی ضعیف پاسخ داد: دیشب.

شادروان دکتر داریوش شیروانی یکی از همکارانم در دانشگاه تهران بود که در سال‌­های ۵۰ و ۶۰ قرن بیستم در مونیخ مانند من تحصیل کرده (رشته پزشکی) و در میان قیل و قالِ  کنفدراسیون به ایران رفت تا به قول خودش سوسیال دمکراسی را در میهن پیاده کند. آخر او به شدّت به این حزب آلمانی کشش داشت. ایرانیانی که در مونیخ تحصیل می‌­کردند همه به خاطر خدمت به مردم به این شهر آمده بودند. حتی آن­ها که در کنفدراسیون کار سیاسی می‌­کردند نیز کارشان در مسیرِ خدمت به مردم صورت می­‌گرفت.

برای مثال شادروان دکتر کورش لاشائی که جزو گروه چپ تودهﯼ انقلابی بود به قصد انقلاب به ایران رفت و گرفتار شد. اما همین انقلابی‌­ها هنگامی که بخشوده می­‌شدند، با شوقی سرشار از میهن­‌دوستی به کار خدمت به مردم می‌­پرداختند. اینان حتی راه گذر به آزادی و دمکراسی در ایران را که دولت هویدا با کمک بسیاری از نخبگان مملکت تهیه کرده بود و مورد حمایت زنده­‌یاد شاه نیز بود، صادقانه راه خویش می­‌دانستند. این فعالیت­‌های مثبت در کشور قابل ستودن است. مصاحبه لاشائی با شوکت در آمریکا شاهد این ادعاست.

زنده‌­یاد دکتر شیروانی هنگامی که دکتر هوشنگ نهاوندی (باهمه سوابق چپ خود) رئیس دانشگاه تهران شد به معاونت امور دانشجویی دانشگاهی برگزیده شد. این دوران، دوران تحولات عظیم و بی‌­نظیری است که دانشگاه تهران در جهت مدرن شدن خود داشته است.

نخبگان کشور فقط با سواد و تحصیلات و تحقیقات‌شان شناخته نمی­‌شوند. بلکه با استفاده از دانش خود تحولّات بهنگام را  تمیز می‌­دهند و راه متحقق کردنش را می­‌شناسند و مصّممانه  به اجرای آن اقدام می‌­کنند. نخبگی نهاوندی را  می‌­توان در کارهای وی در کشور و به ویژه ایجاد گروه اندیشمندان به عیان دید.

اما داریوش شیروانی در تمام مدتی که معاونت امور دانشگاهی را به عهده داشت در راه رفاه دانشجویان و تحقق فرصت‌­های مساوی برای آنان (سوسیال دمکراسی)، چه دختر و چه پسر، به راستی ناممکن‌­ها را ممکن می‌ساخت؛ از جمله ناهارخوری خوب و ارزان، خوابگاه برای دختران، کمک‌هزینه تحصیلی، درمان رایگان و از همه مهم­تر بازگردانیدنِ دانشجویانی که زندانی می‌­شدند (فیائی خلق، مجاهدین و گروه‌­های دیگر که در کارهای ضدحکومت شرکت می‌کردند) به دانشگاه و ادامه تحصیل‌شان، کار بسیار ارزنده­‌ای که او به کمک دوستانش ممکن ساخت. کارهایی که تمیز تحولات بهنگام و اراده به اجرای آن را نمایش می‌­دهد.

درست از این دید از دست رفتن چنین مردانی، برای کشور که در این چهل سال کم نبوده‌­اند، یک ضایعه است. ولی فهم انسان ضایعه‌­ها را نمی‌­بیند و عمق آن­ها را لمس نمی‌­کند. ضایعه جدایی، همانا ضایعه بریدگی دائمی است. گو اینکه لفظ دائمی در معیار زندگی کوتاه‌مدت ما انسان­‌ها بی‌­معنی است. اما با این وجود جدایی‌­های لحظه‌­ای و نابهنگام و غی قابل انتظار،  ژرفای کیهانی دارند. ابتدا در این جدایی‌­هاست که انسان به ارز‌ش‌­های جامعه پی می‌برد، به معیارهای ناشناخته تأسف می­‌خورد و به فرصت‌­های غنیمت نشمرده حسرت می‌­ورزد که در سطح فرهنگی- سیاسی از دست رفتن نظام مشروطه با همه نواقص‌اش و کشته شدن میلیون‌­ها جوان در جنگ ایران و عراق، کشتار جمعی در دهه ۶۰ و فرار نخبگان مملکت است.

آخر رابطه تاریخی مردم که به آن هویت گویند در گرو پیوند آنان با نخبگان‌شان است. این نخبگان اتصالات ساختاری جامعه هستند. نخبگان گوش و چشم مردم­‌اند. هر کشوری هنگامی که نخبگان خود را از دست می‌­دهد  زندگی برایش تنگ‌­تر می‌­گردد.

تنگی تنهایی، تنگی بسته شدن روزنه‌­های امید به فردا، اتصالاتی که باعث گسترش دید ما هستند، دیدی که اعتبار دارد، دیدی که برای ما روشنایی زندگی است. امروز مشتی نالایق به وسیله رسانه‌­های جمعی به عنوان نخبگان معرفی می‌­شوند که هیچیک از آن­ها زبدگی آورده شده در این مقاله را ندارد.

نه فقط در کشور خودمان، بلکه در تمام دنیا،  نخبه و اندیشمند واقعی در هر رشته‌­ای به راستی نادر است. نگاه کنیم، مگر ما در علوم طبیعی چند نفر آلبرت اینشتین داریم. به ویژه در علم سیاست و حقوق در ایران زبدگانی چون بزرگمهر، خواجه نظام­‌الملک، قوام و فروغی کمیاب‌­اند. در رشته‌­های دیگری مانند فلسفه و ادب و هنر افرادی نظیر مولانا، حافظ، ملاصدرا، دلکش و بنان را می­‌توان با سر انگشت شمرد. این موضوع ولی تازگی ندارد. افلاطون از اندک‌­ها در برابر بسیارها سخن می‌­گفت. درست این نکته ولی نقطهﯼ ضعف تاریخی- اجتماعی ما ایرانیان است که قدر مردان بزرگ جامعه خودمان را نمی‌­شناسیم. بعلاوه از دوران مشروطیت تا کنون که فصل جدیدی در زندگی اجتماعی ما گشوده می­‌شود نیز این تفاوت‌­گذاری، این تمیز و تشخیص اساسی، در فریاد و جنجال زنده‌بادها و مرده‌بادها غرق و ناپدید و یا به صورت مطلق و بت­‌ستایی‌­ها ظاهر گردیده است. شاید هم عده‌­ای می‌­انگارند ماشینی وجود دارد که مدام نخبه می‌­سازد. پس می­‌توانیم به راحتی و در هر زمانی گزینشی از آن­ها و به دلخواه خود داشته باشیم. اما این گزینش­‌ها همه متأسفانه در راستای یک اید­ئولوژی، در راستای یک هیجان روحی، تحت تأثیر مسخ شدگی و بردگی صورت می‌­گیرند و خواهند گرفت زیرا ما ممکن است که امکان گزینش داشته باشیم، ولی کو آن نخبه و کجاست آن تشخیص و تمیزی که به راستی معرفت‌­آفرین باشد.

به نظر یونانیان قدیم بستر تفکر فلسفی تنها با کنار گذاشتن آراء دینی و بی‌­توجه بودن به نظرات هر سلطه‌­ای گسترده و آماده می‌­شود. درست این تشخیص یک تفاو‌‌‌ت‌­گذاری است. جامعهﯼ ما قرن‌­هاست به این تفاوت بی‌اعتناست. در یونان بر این اساس پرسش­‌های فلسفی در شکل چطور و چگونه ظاهر گردیدند و غوغا کردند و جهان‌­بینی‌­های متعددی را ارائه دادند. اما دیری نپایید که کسی به نام سقراط انگشت سئوال بلند کرد و مدعی شد که این سخنان دربارهﯼ جهان و ساختار آن اساسی نیست. بلکه عمده پرسش این است که ما آدمیان روی این زمین خاکی چطور باید با هم زندگی بکنیم.

درست چنین تمیزی معرفت می­‌آورد، آزادی را مطرح می­‌سازد، علوم انسانی را از علوم طبیعی جدا می‌­کند و آن را برای رهایی انسان از قیود هر سلطه‌­ای و بهزیستی وی تجویز می­‌نماید. یعنی انسان وسیله نیست بلکه انسان وسیله‌ساز است.

ملاحظه می­‌شود تمایز یعنی دیدن اختلاف، دیدن تفاوت، دیدن یک جدایی. ما با این تمیز اندازه‌­ها را درک می‌­کنیم، بزرگی‌­ها را لمس می­‌نماییم، به مقولات پی می‌­بریم، اهمیت حلاج­‌ها و بایزیدها را به داوری عقل می­‌سپاریم. وقتی این تمیز نیست ما سردرگم هستیم. ما بی‌­خود هستیم زیرا بعد از اینکه ابن سیناها و ملاصدرا ها را از شهرها فراری دادیم حالا به آن­ها افتخار می‌­کنیم. ولی نمی­‌دانیم چرا؟ نمی­‌دانیم ابن سینا در مورد رسالت چه گفته است، در مورد عقل‌گرایی چه اندیشیده است، نمی­‌دانیم چرا ملاصدرا به «الّرَحمان­والّرحیم» ایراد دارد، نمی­‌دانیم چرا اصل عدالت را نقد می‌­کند و حرکت جوهری او به چه معنی است.

آنچه نخبگان را از دیگران متمایز می­‌کند، مصّمم بودن آن­هاست. ولی این تنها کافی نیست زیرا ما به هنگام تصمیم‌­گیری، در برابر آیند‌‌ه‌­ای نامعلوم قرار داریم. ولی اراده به کاری و نحوهﯼ انجام آن ناگهان آینده را شکل می‌دهد، آن را متعیّن می‌­سازد. مطلبی که به معنی کنار گذاردن همهﯼ راه‌­ها و مقاصد ممکنهﯼ دیگر می‌­باشد. پس افراد بزرگ آن­هایی هستند که نه تنها دشواری‌­های اساسی را درک می‌­کنند، بلکه افزون بر آن می‌­توانند آینده را بنا بر خواست روزگار و تا آنجا که میّسر است چنان بسازند که به نحو احسن رفع مشکلات بشود. به عبارت دیگر نخبگان هر رشته‌­ای در فضایی آرام و طالب تعالی و عاری از خودرایی و خودپسندی توانا به آینده‌نگری هستند، مشروط به اینکه چنین فرصتی نیز در اختیارشان گذارده شود.

در لندن همزمان با پایان عمر دکتر داریوش شیروانی  ما شاهد جشن و سرور ایجاد دو گروه سیاسی هستیم. گروه‌هایی که تنها به خود و احوال خویش می‌­اندیشند. در تمام گفتار آنان نه تمیز بهنگام و نه اراده به کاری دیده می‌­شود. کسانی که در نبود سرزمینی و وجود قانونی از حزب سخن به میان می‌­آورند نمی­‌توانند نه نخبه باشند و نه روزگاری مدیر کشور گردند.

«سوسیالیسم یعنی فراهم ساختن مجموعهﯼ همهﯼ شرایط لازم برای یک زندگی عاری از سرکوب و اسارت، مشروط بر اینکه مردم در این مورد همه با هم تفاهم داشته باشند. نه اینکه به زور این شرایط را به آن­ها تحمیل کنیم.»

سخنان اینان در لندن نه تنها بوی تحمیل می‌­دهد بلکه در مقایسه با سوسیالیسم آرزوی روانشاد داریوش شیروانی  فرسنگ­‌ها فاصله دارد.

جوانان خواهان دگرگونی ساختاری در ایران، به ویژه دانشجویان، تنها هنگامی موفق می­‌شوند، که پیوند خود با دوران مشروطیت را محکم‌­تر و گسترده­‌تر کنند و به نخبگان آن دوران افتخار نمایند. اما این پیوند نمی‌­تواند خشک باشد. بلکه این پیوند یک نطفه است، نطفه‌­ای که رشد و گسترش آن در قید مدرنیته از یک­سو، و آدمیت از سوی دیگر است. این یعنی که نظام آینده هرگز نظام مشروطه گذشته نیست. بلکه نظامی است نخبه‌پرور ، مردم‌­گرا و مردم‌سالار.
مونیخ

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/fa/?p=174520