ای سیمین خانم بهبهانی، تا بند قبا بازکنی، صبح دمیده است!

جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹ برابر با ۱۳ نوامبر ۲۰۲۰


حسین جعفری – سیمین بهبهانی شاعر برجسته را کسی نیست که نشناسد و از غزل‌های او به ویژه سروده‌های انتقادی- سیاسی وی لذت نبرده باشد.

 

این بانوی دوست داشتنی هرگاه سری به شمال کالیفرنیا می‌زد، من حتما به دیدن او می‌رفتم و از جلسات شعری که دوستانم برای آن بانوی عزیز و مهربان برگزار کرده بودند، بهره‌ها می‌بردم و علاوه بر آن، گاه در میهمانی‌هایی هم که به افتخار او در سن حوزه برگزار می‌شد، دوستان لطف کرده مرا هم دعوت می‌کردند و من هم با کمال میل و علاقه به دیدار این عزیز گرامی ‌می‌شتافتم.

حسین جعفری

یکبار نیز در سال ۱۳۷۰ که برای نخستین و آخرین بار، پس از دوری از ایران، به تهران سفری کردم، که حکایت آن سفر در همین کیهان لندن که آن زمان چاپ می‌شد، تحت عنوان «سفر به ام‌القراء اسلامی» در چند شماره انتشار یافت، البته نویسنده آن را بنا به ملاحظاتی به اسم «حاج سیاح» نوشته بودم، در همان سفر بود که  به همراه دوستی عزیز، به دیدار این بانوی غزل، به خانه ایشان رفتیم. به تنهایی در آپارتمانش از ما پذیرایی کرد و از هندوانه‌ای که برایمان قاچ کرده بود، قدری خوردیم.

برایش پیام‌هایی از دوستانش در کالیفرنیا برده بودم و در بازگشت نیز با یک بغل از کتاب‌هایش که برای دوستانش از جمله من و دوست همراهم با محبت نوشته و امضا کرده بود، برگشتم.

می‌گفت یکی از علل علاقه من به شما آنست که همنام پسرم «حسین» هستی! اینهم مهربانی و محبتی بود که این بانوی گرامی ‌در حق من داشت که یکی دو بار نیز از راه محبت آن را تکرار کرد. افسوس که او نیز ما را تنها گذاشت و رفت و به قول سهراب سپهری ما را برای خوردن یک سیب تنها گذاشت.

در این روزها مشغول خواندن دوباره خاطرات این شیرزن دلاور هستم که با عنوان «با مادرم همراه» نخستین بار در سال ۱۳۹۰ توسط نشر سخن در تهران انتشار یافته است.

خواندن این کتاب را به همه علاقمندان سیمین‌بانو امیرالشعرای شعر معاصرایران و به همه علاقمندان این بانوی شیردل توصیه می‌کنم. در لابلای نوشته‌های او با همان نثر دلاویزی که خاص سیمین‌بانوست، نکاتی نهفته است که فکر کردم حیف است پاره‌ای از آنها را که بسیار خواندنی است با شما شریک نشوم. یکی از آنها را به عنوان نمونه در این نوشته می‌آورم.

سیمین‌بانو می‌نویسد سی و دو سه ساله بودم (سیمین متولد ۱۳۰۶ خورشیدی است) که بخش فرهنگی سفارت افغانستان عده‌ای از شعرا و نویسندگان و روشنفکران را که اغلب جوان بودند شبی به سفارت افغانستان دعوت کرده بود. مناسبت آن نیز بزرگداشتی بود که سفارت  برای تجلیل از استاد خلیل‌الله خلیلی ترتیب داده بود.

اکثر شاعران ایران هم در این جشن حضور داشتند من هم در آن سن و سال «غرور زن بودن و غرور تازه به دوران شاعری رسیدن، همه در من جمع بود. سر میز شام مهمانان خواستند که شعری بخوانم. از من انکار و از حاضران اصرار و شام در حال سرد شدن بود. استاد خلیلی با همان لهجه افغانی و شیرین گفت: اوه… تا بند قبا باز کنی صبح دمیده ست!

در میان شلیک خنده‌ی جمع از رو رفتم و خواندم:

گرچه چون کوه به دامان افق بستر ماست
منت پای بسی راهگذر بر سر ماست
دوری راه به نزدیکیِ دل چاره شود
کرمی ‌کن که به در دوخته چشمِ ترِ ماست…*

این سروده در میان غزل‌های کتاب مرمر انتشار یافته است.


*از کتاب «با مادرم همراه» نوشته سیمین بهبهانی؛ ص ۱۳۳-۱۳۲ نشرسخن تهران؛ چاپ اول ۱۳۹۰

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/fa/?p=218802

3 دیدگاه‌

  1. غلوم

    ممنون
    حیف و صد حیف که پاسداران زبان و ادبیات فارسی نام فرزند خود را حسین می گذاشتند. و بدین گونه ویرانی ما پیش برنامه ریزی شده بود.

  2. حسین جعفری

    ازنوشته پرمحبت شما خواننده مهربان پیمان جهان بین، بسیار سپاسگزارم.

  3. پیمان جهان بین

    در این روز پر برف و سرد و غمگین خواندن این نوشته بی نظیر و زیبا به من جان و روان تازه داد . با سپاس فراوان .

Comments are closed.