زخم‌ها و آلام و امید در تداوم فاجعه؛ «اینک آبتین رفت و ما «فریدونیم»

جمعه ۲۴ دی ۱۴۰۰ برابر با ۱۴ ژانویه ۲۰۲۲


سیامک نادری – دیشب در تب و تاب خواندن نوشته خانم شهلا شفیق «زنجیر و زنجیر‌های قتل نویسنده» در وبسایت «رادیو فردا» با اشک و سرمه چشم می‌سرودم «دست نگهدارید… شمع روشن نکنید… آبتین هست هنوز… هنوز عزیزمان قلبش چون پرومته در زنجیر…» شب آرام چشم بر هم نهادم و آبتین رخ به خاک… اینک پُر خشمم، پُر خشم، پُر اندوه و جنون…

گاهِ خشمگینی
آنقدر خشمگینم
که احساس می‌کنم
از تیغه شمشیری که در دستانم به پرواز در آمده
«بُرّنده‌ترم»!
و تیغۀ شمشیر
پا پس می‌کشد
از خشم سترگ من

آه ای صبح پیوند ناخورده به روشنا… چه بنویسم «شمع روشن بکنید؟… امروز شعر و جان شعرم رفت… سالیان دادخواهم، سالیان مدید دادخواهیم… و «شمع» در جان و قلب‌مان و اندیشه دادخواه… آنچنانکه آبتینش بانگ برآورد: «… ای ‌کاش تلسکوپ‌ها بجای مریخ/ به کشف تو برمی‌خاستند/ جهانِ سومِ زخمی، غمگین، مرگ‌آلود.»

باز  در «مرمت انسان»* مرمت قلب زخمی‌خود، با کفش و کلاه آهنین، ایستاده  روبروی زنجیرسانان پیشانی سیاه، تا «در چکاچک شمشیرهای آخته و سماجت‌هایمان/ شمشیرهایمان عرق می‌ریزند…» قلبم فریاد می‌کشد:

نعره از حلقوم برآر
با شجاع‌ترین و بّراترین کلمات صف کشیده برابر دشمن
بی‌پروا – عاشق باش و بتاز…

«بکتاش فیلمساز» در سناریو و سکانس آخرین زندان و زندگی، عمد دارد پویا و پرتپش سخن «جان» و حلقه مفقوده «جامعه‌اش» را نه ایستا و تن‌آسا، آنسان که  پا در رکاب کف میدان و «خیابان»، در پشت صحنه‌ای از سایه‌ساران نخل‌ها «وفاداری و بخشش» را رج می‌زند… آنسان که «حرف را عمل » می‌داند و اینسان که جان شیرین‌اش را فدا می‌کند:

«امروز ما به اندازه کافی فیلمساز خوب داریم، هنرمند خوب داریم، شاعر خوب داریم، چیزی که کم داریم اینه که یکسری آدم وایستند مبارزه کنند،  یکسری آدم وایستن  حقشونو بخوان، یکسری آدم وایسند  پایداری کنند، پایمردی کنند فضیلته پایمردی مبارزه و ایستادگی کنند، این حلقه مفقوده معاصر کشور منه. بدین ترتیب دوست دارم که همین امروز در جوانی با اقتدار جان شیرینم رو فدا کنم برای آزادی. دوست دارم که همین امروز در جوانی «با اقتدار!» جان شیرینم رو فدا کنم برای آزادی…»

صبح در ناباوری و احساس کال مرگ بکتاش، سرانگشتان نبض احساسم می‌دود  بر روی  دکمه‌های لپ‌تاپ، زبانم را صیقل می‌زنم و حقیقت را  بر می‌کشم از نیام:

اینک آبتین رفت و ما «فریدونیم»

با دو بوسه بر زمین تب کرده اُمت و، «خسوف ماه»
چونان خلسه‌ٔ افیونی مگس
«خود»، اهرمن «خود» شدیم و
بردمید
قدمگاه «اژدهاک»
و ماه سیاه‌آباد «نفرینگاه»

در آوای وحشی «زنجیرسانان» بی‌لگام
شعر و شاعرش، شوکران جان- زنجیر پا
بر بستری فتاده چو افسانه پیش روی ما
جانی که نیاسود  ز اندیشش و زنجیر
جانش از «حلقه زنجیر» گسست
«جوهر از صورت زنجیر»

در سُم‌سایی مدید زنجیرسانان بر اندیشش و تپش
در سحر چشمان شکوفش رؤیا
«تابوت خورشید»* را مرگی نیست
کودکان شعرهای رؤیابافش
در چشم «اژدهاک»
« فریدونی» و
جام جانش «کابوس»

اینسو
در هنگامه نبرد
در احساس کال مرگش
سحر رؤیا و شعر رود جان مانا…
تابوت آبتین است و خورشید پیش روی ما

آنسوترک
زعیم خوشه‌چین مرگ
اژدهاک سه پوزه سه سر شش چشم و- هزارهٔ «مکر»
زادگان «دوازدهٔ بعلاوه یک» امامان  هلال به سر
در تزلزل«ایمان» تنیده به زنجیر کابوس و هراس؟
زاغ می‌زند…
نرمای چکاچک اندیشش پویان آبتین و  «مرمت انسان»*

سیر تاریخ گواه
هر کجا – آبتینی هست!
« فریدونی» و
فرجام
« دماوند» و
اژدهاک – در «بند»
اینک آبتین رفت و ما «فریدونیم»

*«مرمت انسان» شعری از آبتین بکتاش
*مصرعی از شعر «وطن» از آبتین بکتاش «تابوت خورشید»


♦← انتشار مطالب دریافتی در «دیدگاه» و «تریبون آزاد» به معنی همکاری با کیهان لندن نیست.

 

 

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/fa/?p=270651

دیدگاه خود را درباره این مطلب با ما و دیگران در میان بگذارید (لطفا کوتاه بنویسید):