استغفرالله!

شنبه ۴ مرداد ۱۳۸۲ برابر با ۲۶ ژوئیه ۲۰۰۳


الاهه بقراط – کتاب «تخت پولاد» نخستین بار توسط نشر یغما در آبان ۱۳۵۳ در تهران چاپ و منتشر گشت. یغما در پیشگفتارش یادآوری می کند که «این نوشته در ۱۲ شماره مجله ماهانه خاطرات از ۱۵ دی ۱۳۵۰ تا ۱۵ دی ۱۳۵۱ چاپ و منتشر شد». عین همین کتاب در اوایل دهه هشتاد میلادی توسط «انتشارات ایرانزمین» در آمریکا نیز افست و منتشر شده است.

تخت پولاد متن «تخت پولاد» به هفت بخش تقسیم شده که سه بخش نخستین آن به دلایل سفر نویسنده به اصفهان و آشنایی وی با سید محمد باقر درچه ای می پردازد و چهار بخش دیگر مباحثی را مورد توجه قرار می دهد که در طول قرون دستاویز تحمیق عوام قرار گرفته اند، مانند: تناقض عقل و حدیث، مفهوم توحید، معجزه و شفاعت.

«تخت پولاد» مانند دیگر آثار دشتی از نثری شیرین و روان برخوردار است. تسلط او بر مباحث دینی که خود در آن آموزش دیده بود، و استدلالهای وی در دو موضع موافق و مخالف که یکی بر درک عامیانه، خرافی و واپسگرا و دیگری بر درک عاقلانه و مبتنی بر مقتضای زمان تکیه دارد، ایمان کور هر خواننده مؤمنی را با پرسش روبرو می سازد.

دشتی که راوی «تخت پولاد» را تنها یک بار از زبان مادرش «جواد» می نامد، تعریف می کند که هجده ساله بود که برای نخستین بار گام از آباده بیرون گذاشت و به اصفهان رفت. او با شوق و شیفتگی از اصفهان «پایتخت مجلل و زیبای صفویه» یاد کرده و از همان نخستین صفحه کتاب گوی سنگین پرسشهای بی پایان را به میدان اندیشه پرتاب می کند و در بخش بعدی توضیح می دهد که چرا به «رشته روحانیت» افتاد. باید به کتاب مراجعه کرد و این سرگذشت را در آنجا خواند. در اینجا تنها به همین نکته بسنده می کنیم که آنچه بر خانواده «جواد» رفت و وی به هنگام نوشتن این کتاب از آن به عنوان «دوره تاریک گذشته» یاد می کند، همین امروز، بسی زشت تر از آن دوران، بر ایرانیان، به هر دین و مذهبی که باشند، می رود.

باری، دلیلی که پدر «جواد» برای فرستادن وی به نجف و در آمدن به کسوت روحانیت می آورد، خواندنی است: «از انسانها فقط دو طبقه در این مملکت راحت و آسوده اند. یکی طبقه حکام و دیوانیان و دیگر طبقه علما و روحانیون. این دو طبقه هیچ  کار و زحمتی را متحمل نمی شوند و بهتر زندگی می کنند و بیشتر پول دارند؛ علاوه بر این همیشه محترم تر و آبرومندتر از سایر طبقات هستند و بر سایرین تحکم کرده و بزرگی می فروشند… سعادتی که به واسطه جهالت و بی فکری پدرم از من سلب شده است، چرا من از پسر خود دریغ کنم». آنگاه پدر به استدلال درباره درستکاری روحانیون و فواید روحانیت می پردازد. دشتی این بخش را به گونه ای می نویسد که اگرچه از یک سو واقعیت دارد، لیکن خواننده مطمئن نیست که وی قلم شوخ طنز را به کار نگرفته نباشد. پدر می گوید: «ورود به سلک روحانیون آسانتر است زیرا مستلزم رفتن به عتبات و چند سال تحصیل عربی و فقه و حدیث است… همین قدر انسان چند سالی در نجف مانده بعد شکمی بزرگ کرده و عمامه ای قطور و ریشی بلند و نعلینی زرد و قبایی دراز بپوشد کافی است که مثل شریعتمدار خودمان محترم و معزز زندگی کند و مردم هم به او وجوهات بدهند…». البته پدر «جواد» هرگز نمی توانست پیش بینی کند که به برکت حکومت اسلامی که سالها بعد در ایران بر روی کار خواهد آمد، روحانیون چنان عزت و احترام خود را از دست خواهند داد که در تاریخ ایران بی سابقه است.

ولی چرا نجف؟ پدر چنین استدلال می کند: «اگر انسان در اصفهان یا شیراز علامه حلی یا آخوند ملاصدرا هم شود در نظر عوام آن جلوه و ابهتی که یک طلبه بیسواد نجف رفته دارد، ندارد».

«جواد» هجده ساله رهسپار نجف می شود، ولی پیش از آن مدتی در اصفهان بسر می برد. در اینجاست که با توصیه نامه پدر به حضور حاج سید محمد باقر دُرچه ای می رسد و خیلی زود تصوراتش در مورد «فضل و تقوا» در هم می ریزد. او در می یابد که سید درچه ای و سه تن از شاگردانش هر روز پنج شنبه به تخت پولاد می روند و در یکی از مقبره های با صفا چای نوشیده و بحث می کنند. با ورود وی، جمع آنها به پنج نفر می رسد. داستان مباحثات از یک اتفاق بسیار پیش پا افتاده که چه بسا هر ایرانی بارها آن را تجربه کرده باشد، آغاز می شود. دشتی می نویسد: «یکی از روزهای پنج شنبه… زنی به طرف ما آمده و با سماجت و اصرار گدایی می کرد و می گفت: «حضرت عباس به آقا طول عمر کرامت کند». حضرت سید [درچه ای] که آن روز قدری سر دماغ نبود با حالت تغیّر گدا را جواب کرد و گفت: «حضرت عباس اگر می توانست به خودش عمر می داد»! این جمله که از دهان سید در آمد مثل این بود که یک سطل آب سرد بر مغز همه ما پاشیده باشند. سکوت هراس آمیز و پر از سوء ظن همه را فرا گرفت».

دشتی سپس به واکنش یکایک همراهان سید درچه ای می پردازد و به قلمی شیوا به این نتیجه می رسد که: «منتظر بودیم که سید به زودی از این حرف پشیمان شده و با گفتن «استغفرالله» خیال ما را راحت کند و ما باز همان عقاید و احترام اولیه خود را نسبت به او داشته باشیم». ولی سید نه تنها چنین نمی کند، بلکه آنها را به «تخت پولاد» برده و می پرسد: «خوب آقایان، بفرمایید ببینم که کجای اظهارات من ایراد داشت و کدام کفر و زندقه از زبان من صادر شدکه موجب تأثر خاطر شما است؟ سید نجف آبادی که بیش از همه از این پیش آمد ناراضی بود و بیشتر از همه حرارت داشت و معتقدات خود را ثابت ترین و مسلم ترین اصول دنیا می دانست و علاوه بر این حرفه او رفتن منبر و ذکر مناقب اهل بیت بود و فضایل خود را در قطرات اشکی که از چشم بیوه زن ها می گرفت می دانست، مبادرت به جواب کرده، گفت: مفهوم فرمایش شما این بود که حضرت عباس قادر نبود به خویشتن عمر بدهد. مرحوم سید که در جدل ید طولایی داشت فرمود: بهترین دلیل هر ادعایی وقوع آنست. اگر ایشان می توانستند که کشته نمی شدند. نجف آبادی [گفت]: خودش می خواست کشته شود. مرحوم سید گفت: یعنی انتحار کردند؟… سید نجف آبادی [گفت]: بنده عرض نکردم که او خود را عمدا به کشتن داد، ولی می خواستم بگویم چون می دانست که مشیت خدا بر این قرار گرفته است که او و تمام صحابه حضرت حسین و خود آن حضرت شربت شهادت بنوشند در مقابل اراده و مشیت خداوندی دیگر برای حفظ خود به جز تا آن اندازه که به یک بشر عادی اجازه داده شده است کاری نکرد. مرحوم سید فرمودند: … شما می فرمایید مشیت خدا بر این تعلق گرفته بود که واقعه کربلا به وقوع پیوندد و تمام آن رجال پاکدامن و متقی به دست اشقیاء کشته شوند و حضرت عباس هم از این مشیت خداوندی اطلاع داشت و بنا بر این اراده نکرد که بر خلاف مشیت خداوندی به خود عمر بدهد. آیا ادعای شما این نیست؟ سید نجف آبادی گفت: بلی همین طور است. مرحوم سید فرمود: … اگر مشیت خدا بر این تعلق گرفته بود که واقعه کربلا اتفاق بیفتد و الان هم ما معتقد به این مشیت هستیم پس چرا دیگر شما بالای منبر می روید و با آب و تاب و آهنگهای محزون آن قضیه فجیع را به مردم گوشزد می کنید و آنها را به گریه و شیون تشویق می کنید و مردم چرا گریه می کنند؟ این حرکت شما و این گریه مردم معنایش این است که ما از این اراده خداوندی راضی نیستیم و اوقاتمان تلخ است که چرا خداوند این اراده را فرموده است و بنا بر این این عمل ما یعنی هم روضه خواندن شما و هم گریه کردن مردم نه تنها یک عمل مستحب و دارای اجر نیست، بلکه یک نحو طغیان و عصیان محسوب می شود و خداوند باید ما را مجازات کند… اگر مشیت خداوندی به این امر تعلق گرفته بود… پس باید طبعا خولی و شمر و ابن سعد و حرمله و سایر اشقیاء را اسباب و افزاری دانست که این مشیت خداوندی را اجرا کرده اند. پس نباید آنها را ملوم [سزاوار ملامت] دانست و ما حق نداریم آنها را لعن کنیم زیرا وسیله اجرای مشیت الهی بوده اند».

این بحث و جدل در سراسر کتاب ادامه می یابد و هر بار طلبه ها در برابر استدلال عقلی سید درچه ای در می مانند. در «تخت پولاد» سید درچه ای به نماد روحانیونی تبدیل می شود که دین و خدا را به دور از ترفندهای ریاکارانه و عوام فریبانه می خواهند و در برابر این واقعیت که دین و روحانیت دستاویز تحمیق مردم شود و مورد بهره برداری سودجویانه زاهدان ریایی و ملایان بیسواد قرار گیرد، به شدت مقاومت می کنند.

اگرچه جهان امروز، دین را امری خصوصی و شخصی می شمارد، لیکن در جامعه ایرانی که «دکانداران دین» در آن به ریاست و تجارت مشغولند، بدون تردید انتشار این نوع کتابها در کنار تجارب واقعی مردم که در سایه حکومت دینی به دست آورده اند، سرانجام به تخته شدن در دکان آنان خواهد انجامید و دین را به جایگاه اصلی خود باز خواهد گرداند. در این رهگذر، آثار احمد کسروی و علی دشتی جایگاه ویژه ای دارند.

اوت ۲۰۰۳

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=50832