بیا بنوش…

دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۵ برابر با ۱۲ سپتامبر ۲۰۱۶


[فاطمه اختصاری]

فاطمه اختصاری

بیا بنوش میان سیاهیِ بالکن
برای زندگیِ غصّه‌دار گریه نکن

بنوش و بعد فراموش کن که کی هستی
که کِی برای… کجا رفته از… که چی شد چون…

بنوش و بعد فراموش کن کجا و کی‌ام
به جز رد لب و جای خراشی از ناخن

کسی نه منتظرت مانده و نه عاشقت است
نه باز مانده در و زنگ می‌زند تلفن

بیا بنوش و زنی لاابالی و خوش باش
دونده‌ای که کم آورده توی این ماراتن

بنوش و گوش بکن به صدای پای خودت
صدای پاشنه‌ی کفش‌هات در سالن

برقص و دخترِ شادی که بود و گم شده باش
اگرچه روی تنت مانده جای زخم و خراش

برقص… و بتکان خاک شانه‌هایت را
بگیر در بغل من بهانه‌هایت را

بچرخ و بعد فراموش کن کجا هستی
بگو هرآنچه دلت خواسته‌ست در مستی

زنی بدون گذشته، بدون آینده
که حالِ محض تویی، صورتی پر از خنده

بنوش و منطقِ خود را بگیر به بازی
بچرخ تا شب را به زمین بیندازی

بچرخ و چرخِ زمان را به دست خود خفه کن
بیا بنوش میان سیاهی بالکن

از این به بعد
فقط چراغ روایت کننده‌ی شعر است
که توی بالکن، خاموش
بدون حافظه، تنها نگاه خواهد کرد

دو سایه در بغل هم به ماه زل زده‌اند
به زندگی و به هم، بی نگاه زل زده‌اند

تمامِ شب را باید تلو تلو بخورند
نشسته‌اند که تا صبح آبجو بخورند

صدای زوزه‌ی آهسته‌ی دو تا سگ‌مست
به هم گره زده و بی خیال هر چه که هست

دو تا یکی شده توی سیاهیِ بالکن
…و زنگ، زنگ… و هی زنگ می زند تلفن…

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=52482