یک­بار برای همیشه هم که شده؛ «شگرد» و  «فرشگرد»

سه شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۷ برابر با ۲۰ نوامبر ۲۰۱۸


نصرت واحدی – ۴۰ سال پیش میلیون­ها جوان به خیابان­ها ریختند و پند پدران خود را به گوش نگرفتند تا عاقبت مشروطیت را سرنگون کردند  و نظام برگزیده خود را به نام ولایت فقیه در ایران مستقر ساختند. صدای سبزی‌فروش سرکوچه که پیرمردی بود هنوز از ورق­های تاریخ پاک نشده است که با التماس به جوان­ها می­گفت: پسران و دخترانم، شما این آخوندها را نمی­شناسید، شهر را شلوغ نکنید! این کار عاقبت ندارد.

به عبارت دیگر مردی بی­‌سواد درآن روزگار بهتر از هزار تحصیل‌کرده شعور سیاسی داشت. شعوری که امروز، در این آشفته‌بازار سیاسی، به یغما رفته و جمعی با چراغ بادی در جستجوی آنند. غافل از اینکه پیدا کردن چنین شعوری فقط زیر نور  چراغ عقل ممکن است، شعوری که به سخن درآید و بگوید: گرفتاری جامعه ایران به امروز و دیروز ربطی ندارد، به پادشاه، به آخوند، به استعمار، به جوان و پیر نیز مربوط نمی‌­شود بلکه این گرفتاری گرفتاری تاریخی- فرهنگی‌ای‌ است که به راستی عجز و ناتوانی زبدگان کشور را در برخورد با «مشکلات جامعه» آشکار می‌­کند.

اما غالبأ در برابر این ناتوانی گروهی (بزرگ یا کوچک) از جوانان کشور از دوران ناصرالدین شاه قاجار تا کنون از خود بازتاب نشان داده‌­اند. این بازتاب که در واقع ارائه مطالباتی در برابر مشکلات مملکت است به صورت راهپیمایی و فریاد مرگ بر این آن و یا بست نشستن در سفارت انگلیس و روس و بعدها در مقابلِ  وزارت دربار متظاهر شده است، تظاهری که در سازماندهی آن گروه اندکی به نام روشنفکر و ملاّ (به معنی دانشمند) دست داشته­‌اند (تولید شوق به دگرگونی). ولی این مطالبات همیشه بدون توجه به فرهنگ و ساختارهای اجتماعی کشور از یک سو و تقلید از الگوها و ارزش‌­های جوامع متّرقی زمان خود از سوی دیگر بوده است.

از این رو چون چنین شوقی در جهت الزامات جامعه بیگانه قرار داشت، هرز گشت و به برخوردها و چال‌ش­های بی‌ثمر کشیده شد.

کارل پوپر* می‌­گوید: «فجایع و جنایات تاریخی همه برخاسته از اعمال و رفتار روشنفکران است. همان­ها که در روی زمین تا به امروز نکبت و بدبختی و تخریب به ارمغان آورده­‌اند؛ وقایع دردناکی که اختراع روشنفکری است. آنهم به خاطر یک ایده، به خاطر یک مکتب و یا برای ترویج  یک تئوری».

درست دراین راستا یعنی نه درجهت الزامات جامعه خود بلکه در جهت خلاف آن،  دیروز به ناگهان انقلاب اسلامی ۵۷ رخ داد. رخدادی که یک فاجعه در تاریخ ایران بود. فاجعه از این نظر که این انقلاب نه تنها جلوی پیشرفت و ترّقی را که می‌­رفت تا بارور شود گرفت، بلکه میلیون‌­ها خانواده را نیز عزادار و فراری کرد و به شدّت از هم پاشید، خانواده‌­هایی که بدنه طبقه متوسط تازه به وجود آمده ایران بودند (الزامات)، آن­ها که می‌­بایستی ستون فقرات مبادلات مادّی و معنوی مملکت، پایه‌­های محکم و اساسی برای گسترش جامعه، برای رشد صنعتی، برای علم و پژوهش کشور می­‌شدند. این انقلاب یک فاجعه از دید ادبیات فارسی، روشنگری و روشنفکری نیز بود زیرا همان­ها که در متن آدمیت با شعر «مرا ببوس» به مجازات اعدام نظامیان توده‌­ای اعتراض کردند، در این چهل سال گذشته سکوت و خاموشی برگزیدند و حتی یک بار هم که شده خود را در متن آدمیت نیافتند تا به اینهمه جنایت و ستمی که  در حق مردم، به ویژه جوانان شد، آن­ها که جان بر کف دست گذاشته از کوه و کمر با هزار مصیبت از کشور و میهن خود، گریختند- هنوز هم می‌­گریزند- پاسخی نه از روی دلسوزی ایدئولوژیک بلکه بر پایه شرف و حرمت انسانی و آزروی همدردی، همبستگی، بدهند (الزامات).

اینها حکایت نیست. بلکه تکرار وقایع پس از حمله تازیان به ایران است. لو رفتن مبارزین راستین ایرانی به دست ناکسان و سپس آنها را وحشیانه به بغداد بردن و به دژخیمان خلیفه سپردن، صفحات بزرگی از تاریخ ایران را لکه‌دار کرده است. چنین سرنوشتی در این چهل سال زندگی بسیاری از ایرانیان را ورق زده است. اما هیچکس دژخیمان این حاکمان ستمگر را که بزرگ­ترینشان خلخالی بود در نوشته‌­ای به محاکمه نکشید. تنها عذری که می‌­توان برای این کار روشنفکران «پوپری» آورد شعری از مولوی رومی است:

چونک زاغان خیمه بر بهمن زدند
بلبلان پنهان شدند و تن زدند
زانک بی­‌گلزار بلبل  خامُشَ‌ست
غیبت خورشید بیداری‌‌کُشَ‌ست

اما این عذر حلّ دشواری‌­های فرهنگی کشور را به ماتم گرفتن می‌­سپارد که خود یک بی‌­فکری است.

نتیجه این خاموشی رشد فضای نشو و نمای ارتجاع بوده است که نخستین قدمش تربیت کودکان و نوجوانان زیر فشار اخلاق دینی، تنبیه‌­های عهد بوق و از همه بدتر زیر نفوذ اتفاقات غیرانسانی چون ضرب و جرح، حلق‌آویز کردن زنان و مردان بدون دادگاه­‌های معتبر، سنگسار زنان و اسیدپاشی، پاک کردن روژ لب‌­های دختران با تیغ ژیلت، به زمین کوبیدن مردان و زنان و با چماق بر بدنِ آنان کوفتن، چماقی که در دست مأموران دولتی (ضد حقوق بشر) مرد و زن (فمینیسم ایرانی … همه عواملی هستند که جامعه، به ویژه کودکان و جوانان را بیمار روانی کرده‌­اند.

در غرب اگر کسی چند روزی گروگان گرفته شود، پس از آزاد شدن مدت‌­ها می‌­بایستی روان‌­درمانی شود تا از ماتم درآید. ایرانیان درون کشور در این چهل سال گذشته، چون چنین امکاناتی را ندارند، زیر این ماتم خشک شده­‌اند.

این خشکی هنگامی که به فضایی آزاد از محدودیت‌­ها وارد شود طبیعی است که می‌­تواند به یک عقده تبدیل شود. این عقده غالباً به صورت ضدیت با پایه­‌های اساسی مدنیت است که در ضدین «نو و کهنه» از یک­سو و «پیر و جوان» از سوی دیگر تظاهر دارد.

این نکات ولی حقایق غم­‌انگیزی هستند که ایرانیان به ویژه در طول این صد سال اخیر با گوشت و استخوان خود تجربه کرده‌­اند. نوشته‌­های روشنفکران این دوران همه به دور از فرهنگ ایران‌زمین پر از عقده، کینه، دروغ و اشاعهﻯ خشم و انتقام بی‌جاست. این روش، یعنی آنچه پوپر به آن اختراع روشنفکری نام می‌­نهد، برآمده از ترس است. ترس از زندگی، ترس از آینده، ترسی که علامت عدم اطمینان از توانایی خویش است. چرا؟

زیرا نخست اینکه دانش و علم وارداتی، یعنی آنچه از فرنگ به عاریه گرفته شده، نفوذی سطحی و نه عمقی بر جامعه داشته است. دویم اینکه هنوز دانش متعلق به یک فرد تلّقی می‌­شود و توجه نمی‌­گردد که دانش جمعی است. ساده‌تر بگوییم:

دانش همیشه نه تنها به دانش پیشین نیاز دارد (برای تعبیر شناخت‌­های جدید) بلکه شناخت‌­های جدید خود افزایش دانش نیز هستند. به‌واقع دانش با فرآیند بر هم انباشتن خزینه‌­ای بی­‌حدّ است. به این جهت هم این انباشتگی را پیشرفت گویند.

رفع دشواری‌­های جامعه در گرو شگرد خلاقیت است

ازاینجا معلوم می­‌شود که پرورش اندیشه همزمان (چه فلسفی و چه علمی)، در قید دو فرآیند همکاری و رقابت است. زوجی که نطفه هر وجودی است (افلاطون، هگل).  همکاری یعنی جمع کسانی که در یک دورهﻯ زندگی معینّی در حلّ دشواری‌­ها مشارکت داشته‌­اند (افقی نسبت به زمان). نتیجه این مشارکت یک دانایی است. دانایی جمعی است. اما جریان­‌های تاریخی نیز رشتهﻯ محبت و دوستی می‌­تنند که به صورت عمودی به وجود می­‌آیند. این رشته نیز جوّ همکاری تاریخی را می‌­سازد. بنابر این همکاری در سطح تاریخ– شناختی یا موّدت– علمی قدرت شگرد پیدا می‌­کند، شگردی که هر چه قوی­تر باشد دارای توانایی خلاقیت بزرگ­تری است. ایرانیان بُعد تاریخی همکاری را حدّاقل یک قرن است که از دست داده­‌اند.

اما رقابت برای گردآوری و پرورش دانش از این جهت اهمیت دارد که نه تنها می‌­تواند تولید انشعاب، یعنی کثرت اندیشه، بکند بلکه با آتش انتقاد اندیشه‌­ها را از کاستی و ناراستی‌­ها می‌­زداید تا جبراً زبدگی حاصل آید.

از این رو نو و کهنه از یک­سو و جوان و پیر از سوی دیگر نه تنها بنیاد پایداری این جهان‌­اند بلکه آن­ها قطب‌­های لازم و ملزوم یکدیگر نیز هستند. قطب­‌هایی که نه حذف شدنی بلکه نیازمند شگردی (خلاقیت) هستند تا در هم تحلیل بروند و در این ادغام چیز جدیدی را به صورت سنتز خود ارائه دهند. تا دنیا با این نوسازی همیشه به سوی کمال خود در حرکت باشد. پس این زوج­‌ها لازم و ملزوم هم‌­اند. کسانی که می‌­خواهند یک قطب این ضدین را حذف کنند نادانند. نمی‌­دانند که با این کار دنیا را به نابودی می‌­کشند.

«شگرد» از درون محبت و مشارکت (الزامات زندگی) به ناگهان به آسمان امید صعود می‌­کند (تصادف تاریخی) تا راه نجات باشد. پس شگرد تنها بر اسب عشق و دانایی (هیجان و مهار) می‌­تواند سوار شود تا  پیش برود، نه در جهت تخریب و جنایت، بلکه باید به سوی حفظ طبیعت و عشق به انسان بتازد تا شکوفا گردد (هر گسترش اجتماعی همانا نتیجه الزام و تصادف است).

در این راستا م‌ی­بایستی دانست بازی نو و کهنه و یا جوان و پیر نه ثبات بلکه یک دگرگونی دائمی است. دگرگون‌ای که اگر وجود نداشته باشد (با حذف یک قطب) مرگ ابدی حتمی است. در حالی که زندگی رقصی است که همیشه کهنه نو و پیر جوان می­‌شود. این فرآیند رقصی است که رقص لیلا نام دارد (هندوئیسم: رقصی که در آن مدام خدا دنیا و دنیا خدا می‌­شود).

غالبأ هنگامی که از ثبات (سیاسی، اقتصادی) سخن می‌­رود به معنی حفظ این رقص است. تلاطم اقتصادی را می­‌بایستی با رشد و توسعه جبران کرد تا اقتصاد بچرخد.  با تلاطم سیاسی شایسته است  به وسیلهِ تصمیم‌­گیری مقابله کرد تا این رقص که در ایوان مقتضیات (پارادایم آن) جامعه صورت می­‌گیرد از این ایوان خارج نشود.

جمهوری اسلامی عاجز از تصمیم‌­گیری (ایجاد ساختارهای اجتماعی جدید و یا توسعه آن­هایی که موجودند) در برابر دشواری‌­های سیاسی است. این ولایت ایوان رقص را از دست داده است. ولایت فقیه رشد و توسعه نمی‌­شناسد (اقتصاد مال خر است) تا بحران اقتصادی را چاره کند.

اینکه جامعه می‌­بایستی با راهنمایی دانشمندان، یا متخصصین (ماهران) توسعه پیدا بکند سبب شده که انسان از زمان آگوست کُنت و ماکس وبر به علم نگاهی «مثبت» داشته باشد. از این زاویه نیز در دهه‌­یِ شصت میلادی ابتدا در غرب جامعه جامعه‌­ای علمی شد (ماهران در اداره مملکت مشارکت پیدا کردند)  و سپس پس از مطالعات و پژوهش‌­های زیادی در باره تفاوت علم و انفورماتیک (اطلاعات: داده‌­ها)، به ویژه در ژاپن و امریکا این جامعه علمی به سطح جامعه  انفورماتیک ارتقاء یافت. علّت این جهش دو بُعد دارد. یکی سیاسی که مقابله با مارکسیسم یعنی جنگ طبقاتی کارگر با سرمایه‌داری و دیگری عرضه و تقاضای اقتصادی قائم به صنایع بود. صنایعی که جنبش‌­های اجتماعی آن را هنوز هم مشکل­‌گشای انجام هر کاری می­‌انگارند. آنچه که یک اوتوپی، یک سراب است.

از این به بعد فعالی‌ت­های بزرگی در راستای تعریف جامعه انفورماتیک صورت گرفت که در نوع خودش بی‌نظیر است. از جمله تهیه کامپیوترهای بزرگ برای کار شرکت‌­ها و فرودگاه‌­ها  و ارتباط آن­ها به هم که الزامأ نیاز به کابل‌کشی در شهرها دارد. این نیاز در صنعت کابل‌سازی نوآوری‌­های زیادی به وجود آورد که یکی از آن­ها تولید کابل‌­های «کوآکسیال» بود. کشور ژاپن اینگونه کابل را در شهر «تاما» نصب  کرد تا شرکت‌­ها بتوانند به وسیله آن با یکدیگر رابطه برقرار کنند. اما چنین شبکهﻯ اطلاعاتی دارای هندسه‌­ای با نظم از بالا به پایین است (هیرارشی). طبیعتاً این هندسه به هنگام تبدیل اقتصاد ملّی به اقتصاد بین‌­المللی به آن منتقل شد. گذر از اقتصاد ملّی به اقتصاد بین‌­المللی به قصد رفع بحران اقتصادی دهه­‌یِ ۷۰ میلادی (کشورهای صنعتی غرب) صورت گرفت (توسعه تجارت در سطح جهان، واردات و صادرات با کمک دولت و قراردادهای بین‌­المللی و ضمانت بانکی میزان اشتغال را بالا برد و از میزان بیکاری کاست).

به موازات این تحولات ژاپن برای اولین بار در دنیا به سال ۱۹۶۸ اتاق فکر think tank به وجود آورد تا معیارهایی برای تعیین جامعه انفورماتیک، اطلاعاتی، به دست دهد (شرکت­‌های RITE، AEP). نتیجه این فعالیت‌­ها موج بزرگی در کشورهای مترّقی جهان در جهت سیاسی کردن انفورماسیون شد که توضیحِ آن در این مقاله بی‌­مورد است.

در هر حال هندسه شبکه اطلاعاتی مورد استفاده دولت‌­ها، شرکت‌­ها و بخش خصوصی که با کابل متحقق شده بود دارای نواقصی بود که اهم آن عبارت بود از:

  • همه گروه‌­ها و افراد نمی‌­توانستند از آن بهره‌­مند شوند.
  • اقتصاد نمی­‌توانست از همه امکانات موجود در جهان (منابع مالی و بازار، منابع انسانی، منابع انرژی و منابع طبیعی) برای به دست آوردن سود (پروفیت) استفاده کند.
  • این شبکه برای بالا بردن سطح فهم و شعور و سواد مردم و از همه مهم­تر انتقال خبر و کالا ظرفیت لازم را نداشت. به ویژه که بالا رفتن معنویت انسان ضریبِ عمده­‌ای در کارآیی اقتصاد است.

به این دلیل دو کوشش اساسی برای حلّ این دشواری در غرب (از دهه‌­یِ ۷۰ میلادی به بعد) صورت گرفت:

  • یکی، تعریف و تفکیک علم و انفورماتیک از هم که به همراه خود مشاغل مختلفی در کار تولید، پردازش، توزیع، ساخت لوازم انفورماسیون به وجود آورد.
  • دویم، ادغام علم و انفورماسیون که با توسعه میکروالکترونیک، چیپ‌سازی که حجم کالاها را به شدّت کم کرد و با آن از جمله خزینه اطلاعات با ظرفیت بسیار بزرگ ممکن شد، به کار بردن نور لیزر برای ضبط و خواندن اطلاعات، به کار بردن تئوری نسبیت انشتین برای تعیین محل اشیای روی زمین از فاصله بسیار دور از سطح زمین، تهیه عدسی‌­های الکترونیک و بالاخره ماهواره‌­هایی که می‌­توانند از روی زمین با اطلاعات (دیجیتال) تغذیه شوند و این اطلاعات را بر روی زمین تابش دهند. این تابش هر گونه اطلاعاتی را (رادیو، تلویزیون، تلفن…) می­‌تواند در خود جمع داشته باشد.

به این شکل علم و انفورماسیون که ساختارهای اجتماعی هستند هر دو بازتاب (تأمل عقلانی) خود را به وجود آوردند.

این بازتاب دنیا را به یک شبکه­‌ای از اطلاعات برگرداند که به آن دنیای مجازی گفتند. اما هندسه این شبکه دیگر نه نظم از بالا به پایین بلکه دارای نظم «همه برابری» است. یعنی همه می‌­توانند بطور یک­سان از این شبکه استفاده کنند.

به این شکل اقتصاد هر امکانی را برای کسب ماکزیمم سود خود به دست آورد. حالا اقتصاد گُلوبال شده بود. حالا این شبکه اطلاعاتی دنیایی مجازی شده بود که به واقع خودش تشکیلاتی خودسازمانده را ارائه می‌­داد، دنیایی که می­‌تواند دنیای حقیقی را بسیار فشرده، چه از نظر زمانی و چه از نظر مکانی در خود تصویر کند. در این دنیا همه چیز را می‌­توان بر روی صفحه مونیتور آورد و هر اتفاقی را در آن دید. موضوعی که در فضای حقیقی تنها در مرز سرعت نور ممکن می­‌شود. یعنی علم و انفورماسیون انسان را به مرز دنیای حقیقی برده است.

تمام این کوشش­‌ها که در سه دهه‌­ی ۶۰ و ۷۰ و ۸۰ میلادی صورت گرفته­‌اند هرگز در ایران مورد توجه قرار نگرفت و در دانشگاه‌­ها بجز تأسیس مرکز کامپیوتر آنهم برای کار کنکور و انجام کارهای اداری متمرکز استفاده دیگری نشد. چرا غالبا اساتید، دانشجویان و روشنفکران در فکر نابودی رژیم مشروطه به اشکال مختلف بودند. آن­ها فکر می‌کردند با ازبین بردن آن رژیم و ایدئولوژی مورد پسند خویش صلح و سعادت در کشور به وجود خواهد آمد. اندیشه‌­ای سراب­‌گونه که از بی‌­تجربگی و ناآگاهی از الزامات چنین مطالباتی برمی‌­خاست.

اخیرا در محافل سیاسی برای نجات کشور از ورطهﻯ نابودی نه از «شگرد» بلکه از «فرشگرد» سخن می‌­رود و برایِ آن  تبلیغ می‌­شود. «فرشگرد» نه تنها بر عالم وجود متکی است(ایستاست) بلکه افزون‌­تر این مفهوم کهنه، مفهومی که برایش امروز مورد استفاده‌­ای در زبان فارسی نیست، متافیزیکی نیز هست زیرا به مردم وعدهﻯ جبران ستمگری و تحقق هر آرزویی را نه در این دنیا بلکه در آن دنیا می‌­دهد.

از این رو آن­ها که خود را پشت این واژه پنهان می‌­کنند متوجه نیستند که با آن همزمان معرف نیت اصلاح‌طلبی خویشند. آن هم اصلاح رژیمی که خودش سمبُل یا نماد یک دنیا دشواری­‌های اجتماعی حلّ نشده در ایران است. دشواری­‌هایی که امروز نسبت به چهل سال قبل صد برابر شده­‌اند. پس بایستی پذیرفت که انقلاب اسلامی در ایران مخرّب راه تکامل تمدن نیز بوده است.

امروز تمدن به معنی پایبند بودن به یک جهان­بینی، مانند جهان­بینی دینی، نیست  آنچه ساموئل هانتینگتون می‌گوید بلکه تمدن به معنی میزان دگرگونی تشخص انسان با دگرگونی ساختارهای اجتماعی (دگرگونی سوسیال) در درازمدّت است. اتفاقی که در ایران دوران سلسله پهلوی افتاد.

درازمدّت به این دلیل آورده شد تا نقش مهّم فرآیند عادت منظور شده باشد. از طرف دیگر در این معنی دگرگونی ساختارها اهمیت دارد (پویایی آن­ها) زیرا دگرگونی ساختارهای اجتماعی با امر تکنولوژی (پیشرفت صنعتی) از یکسو و اشتقاق فونکسیونال جامعه از سوی دیگر سخت وابسته است که خود به معنی خردگرا شدن جامعه و همراهِ آن قابل محاسبه شدن کارهای اجتماعی است. بسیاری از دوستان ایرانی مدام از شفافیت کارها سخن می‌گویند و آن را مطالبه می‌­کنند. کاری که تنها با روش خردگرایی خود بخود ممکن می­‌شود. اما تکنولوژی و اشتقاق فونکسیونال جامعه بدون رقابت و برتری‌جویی دائمی میان افراد و گروه­‌ها ممکن نیست.

اکنون می‌­توان دید که حلقه اتصال میان دو دگرگونی، یکی دگرگونی سوسیال و دیگری تشخص انسان، همان وابستگی واقعی این دو به هم است. زنجیری که همه آدمیان به آن وصل­‌اند. درست این اتصال هر چه قوی­تر شود میان هیجانات روانی (عمل ناخودآگاه) و عمل واقعی یک تأخیر به وجود می‌­آید. این تأخیر جنبه مهار هیجانات را دارد (دیگر کسی ناگهان از شدتِ عصبانیت سیلی به صورت کسی نمی‌­زند). شرم  وحیا عامل اساسی این تأخیر می‌شود. آدمی آمادگی به خشونت را به فروتنی می­‌سپارد  و هر عملی را در رابطه با عوارضش م‌ی­سنجد. چالش‌ها را با مذاکره برطرف می‌­کند.

مسائلی که همه دلالت بر دگرگون شدن تشخص انسان به هنگام استفاده از تکنولوژی در درازمدّت دارند.

ملاحظه می­‌شود چرا انقلاب اسلامی سببِ تخریب تمدن در ایران بوده است. ساختن دائمی موشک و روآوری به سلاح کشتار جمعی، پیشرفت صنعتی نیست. بعلاوه این فنون نمی­‌توانند جامعه را بطور فونکسیونال تقسیم کنند. در نتیجه در ایران دگرگونی تشخص افراد در طول چندین دهه اخیر ممکن  نشده است. لذا تمدن ایران نه تنها رو به افول دارد، بلکه حرکت نوسازی کشور را نیز دو قرن به عقب رانده است.

رویِ این اصل، باعث تأسف است که جوانان کشور که می­‌بایستی اداره مملکت را به عهده بگیرند در برابر اینهمه عقب‌ماندگی یک پاسخ بیشتر ندارند و آن: «ما شبکه‌­ای هستیم و می‌­خواهیم ایران را نجات دهیم چون پیرمردها خرفت شده‌­اند.»

زبان سبز این جوانان حکایت از سه کمبود دارد: یکی کمبود فرهنگی و دویم کمبود دانایی از مسئله شبکه و شرایط ایجاد و فرهنگ استفاده از آن و سوّمی بی‌­اطلاعی از وضعیت روز دنیا و صدماتی که همین شبکه گُلوبال به طبیعت، به انسانیت و ملل زده،  به ویژه با ازبین بردن مرز کشورها هرگونه تولید و توسعه را در کشورهای عقب‌مانده چون ایران ناممکن ساخته و دولت‌­ها همه اسیر خوی چپاولگر او شده‌­اند.

امروز این دنیای گلوبال بطور تمام عیار کاپیتالیستی گردیده. با این تفاوت که سرمایه‌­داری دیگر نیست که کارگر را استثمار می‌­کند. بلکه این مدیران اقتصاد هستند که نقش سرمایه‌­دار را بازی می‌­کنند و این تکنولوژی است که مدام نقش کارگر را در جامعه کم می‌­کند تا ارزش افزوده را بالا ببرد.

امروز سلطه حاکمیت ملّی در میان اقتصاد دنیامند و گرایش روزافزون  به فردیت به کلّی از بین رفته است. ضرر چنین وضعیتی بیش از همه متوجه کشورهایی نظیر ایران است که اسیر استبدادی هستند که خودش به جهانی بودن خویش بیشتر از سعادت و امنیت ملّت پایبند است.

این گرفتاری را «فرشگردی»ها، هر که هستند مهم نیست، نمی­‌توانند ببینند. بعلاوه به فرهنگ ایران‌زمین نیز باور ندارند که می­‌گوید:

کار هر بز نیست خرمن کوفتن
گاو نر می‌­خواهد و مرد کهن

این­ها متوجه نیستند که وقتی می­گویند ما شبکه‌­ای هستیم، صرف نظر از اینکه شبکه‌­ای بودن برایِ خود شرایط و فرهنگی دارد، می‌­بایستی  توضیح بدهند چطور می‌­خواهند از این شبکه اطلاعات استفاده بکنند، این استفاده را برای چه هدفی لازم دارند و چطور می‌­خواهند این اطلاعات را به کار عملی تبدیل بکنند؟

مرد کهن به آدمی می­‌گویند که به این پرسش‌­ها می­‌تواند پاسخ بگوید. علاوه بر این، چنین آدمی  مسلماً باید اینگونه کارها را چندین بار کرده باشد. از این رو حق این است که اینان بگویند کجا چنین کارهایی را تجربه کرده­‌اند؟

حافظ می‌­گوید:

گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

حافظ محبت را شگرد عبور از پیری به جوانی می‌­داند. این محبت را ایرانیان در محراب خودپرستی قربانی کرده‌­اند.

بیایید این خودپرستی را کنار بگذاریم و اجازه دهیم آن­ها که متفکرند چاره­‌اندیش وضع  اَسَفبارِ ایران باشند. دمکراسی هیچ رهبریتی را نمی‌­پذیرد. رهبریت را ارزش‌­ها تعیین می‌­کنند. به ویژه امروز در مورد امر حاکمیت ارزش دمکراسی هادی هر حرکتی است. ازاین رو کار اپوزیسیون بایستی این باشد که جنبش­‌های اعتراضی درون کشور را سیاسی کند. یعنی این اعتراضات را به جنبه‌­های عام، مانند خودمختاری فرد، آزادی گزینش‌ گونه‌ی زندگی، مشارکت در کار سیاسی، حقوق بشر، حفاظت از محیط زیست، حق امنیت، حق استفاده از همه امکانات مملکت بطور مساوی، عدالت… مرتبط سازد تا همه با هم خواهان آن شوند.
مونیخ

*دکتر نصرت واحدی فریدی  استاد سابق ریاضی و فیزیک در دانشگاه صنعتی آریامهر («شریف»)، دانشگاه تهران و دانشگاه مونیخ دارای کتاب و مقالات فراوان در زمینه‌ی فلسفه و سیاست بر اساس پژوهش‌های ریاضی و فیزیک است.

*K. Popper: Alles Leben ist Problem Lösen, 1996, München, S-247

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=137116

12 دیدگاه‌

  1. پارادایم و غیره!

    بکار بردن کلمات غلمبه و فرنگی نشانه «متفکر و چاره­‌اندیش» بودن نیست

  2. هامون

    بالأخره ما باید کدام املاى شما را قبول کنیم: «وسیلهِ تصمیم‌­گیری» یا «دهه‌­یِ شصت میلادی» را؟!

  3. مجیدی

    کوآکسیال یعنی: «هم‌محور» [آکس= محور]، فونکسیونال یعنی: تبَعى، پیروانه، کاربردپذیر؛ گِلوبال {نه گُلوبال! } هم یعنی:«جهانى».

  4. میكائیل

    یا تشدید نگذارید، یا حداقل رعایت کنید: ملاّ، متّرقی [بند ۳] _ ترّقی [بند ۶] _ معینّی، موّدت [بند زیر تیتر «رفع دشواری‌­های جامعه …»] _ مترّقی [در بند: «think tank ، RITE، AEP …» ] _ مهّم [بند ۱۵ از آخر] _ ﴿اینگونه شلوغکارى‌ها از خوانائی نوشته مى‌کاهد؛ لااقل از عبرى ها یاد بگیرید که حتی اصوات «آ» و «اى» [و در مواردى «او» ] هم جزء علامات اختیارى است؛ دیگر خط چینی که جاى خود دارد!﴾

  5. كبود

    ملّا (به معنی دانشمند)؟! این کلمه همان «مولیٰ» خودمان است؛ یعنی «آقا و سرور» ، و هیچ ربطی به میزان بهره‌مندى از علم و دانش ندارد!

  6. ناشناس

    جمهوری اسلامی اپوزیسیون زیاد دارد ولی اکثرأ اپوزیسیون همدیگرند!!
    این نویسندهء محترم هم همینگونه هستند.
    گروهی اعلام موجودیت کرده. هدف آنها بر اندازی است. اگر مایل به
    همکاری نیستید چرا مخالفت میکنید؟ برای همین است ج.ا. وارد چهلمین
    سال حکومتش میشود. خوشبینانه بیان کنم، عده ای روشنفکر!! و فرهیخته!! بی جیره و مواجب
    برای آخوند ها کار میکنند.

  7. سپنتا

    با نوشته ای سرشار از کلی گویی و تناقض و مصنوعی بودن الفاظ و مفاهیم و وام گیری از گفته های روشنفکران و بزرگان ادب پارسی ، روشنفکری را نفی میکنید، ؛درست است که ما به تجربه ی پدران و پیشینیان در راه آزادی و مبارزه نیازمندیم ولی به دیدگاه من جوانها و نسل نوین کشور ما بسی فرهیخته تر از نسل پیش است و تازه نیروی دگرگونی وشوق آزادیخواهی در جوانان موج میزند. پدران و نسل پیشین ما نسلی خرافاتی سنتی متعصب و خودخواه در همه امور بود ولی نسل امروز نسلی باز تر و داناتر است. پیشنهاد من به شما این است که چرخ لای جنبش عظیم جوانان نگذارید و اگر میهن پرست هستید تجربه های خود را به شیوه ای مثبت به نسل نوین منتقل کنید و تلاش نکنید که باز هم برای نسل ما تصمیم گیری کنید

  8. سیروس

    استاد گرامی نترسید جوانها جای کسی را نخواهند گرفت . آنها آتش لکوموتیوی هستند که واگن هایش را پیران با تجربه در چهل سال یعنی نزدیک به نیم قرن نتوانستند به حرکت درآورند و در یک گوشه زنگ زد و پوسید و سالهاست که از حرکت باز مانده است . در زمان همین با تجربه ها قطار تند رو ایران به عبا داران و فقها سپرده شد . شما کمی شکیبایی داشته باشید وهول نکنید و سد راه نشوید فوق فوق فوقش میشود همین که فعلا هست ، اگر این جوانها بخواهند پای نصیحت پیران بنشینند سرخوردگی و سقوط شان حتمی است چون پیران با تجربه ما همه با هم اختلاف عقیده و سلیقه دارند. ایران جوان فکر نو وجوان میخواهد . از زحمات شما هم هرچه کردید و نکردید سپاسگزاریم .

  9. ماکان

    دکتر جان دست مریزاد
    ولی خدا بدادت برسد که جماعتی بر سرت آوار خواهند شد که همین اواخر کشف کرده اند که خاندان پهلوی از مقدسین اند!
    بماند…
    با حرف پوپر هم موافق نیستم چرا که دموکراسی و حقوق بشر و سکولاریسم و استدلال عقلی و دانش و….هم محصول روشنفکران است و اگر همانگونه که کانت روشنفکر را معنی میکند آنرا در مقابل “خرافه باوران” بدانیم بدیهی است که در نبود روشنگری ما هنوز در بند تاریک اندیشی مذهبیون میبودیم….البته ما که در بندشان هستیم منظور جهان بشری است.

  10. ناشناس

    با این جمله شما اصلاً موافق نیستم “ایرانیان بُعد تاریخی همکاری را حدّاقل یک قرن است که از دست داده­‌اند.” ۴۰ سال اخیر را کاملاً موافقم که شبیه به دوران قاجار و حتی بسیار بدتر از آن شده است اما دوران محمد رضاشاه را دیده ام و تغییرات رو به جلو و وابستگی های خانوادگی، دوستی، هم شهری و … دوران رضاشاه را شنیده ام که در جهت یگانگی مردم بود.

  11. خسرو

    یک تشریح استادانه « Magistrale» از تحولات خیره کنندهٔ دانش اجتماعات بشری در زمان معاصر.
    ولی در بعضی مطالب آن منظور نویسنده قابل فهم نیست ؛ مثلأ در جملهٔ « …… مدام خدا دنیا و دنیا خدا می‌­شود» آیا منظور , از بین رفتن «جریان یکسویهٔ زمان» به تعبیرازبحث «Symétrie» در فیزیک کوانتیک است؟

  12. امیر خان

    اگربخواهیم انقلاب ایران را در یک جمله توصیف کنیم میشود اینکه ازچاله افتادیم تو چاه . ازمشروطه فقط اسمش مونده بود .

Comments are closed.