پزشک خرافهسوز – دستگاه برش آلومینیوم هنوز کارشو تموم نکرده بود که یهو صدای «پِرپِررر»ش قطع شد. چراغها هم مثل سرفههای سماور زغالی کارگاه، «پتپت کنان» رفتند به دیار باقی! کارگاه ما هم شد سیاهتر از قیر.
مشحسین که همیشه صدایش سه تا کوچه آنورتر میرسید، داد زد: ای دادِ بیداد! باز هم برق پرید؟ آخه نور به قبرتون! مگه کار کردن هم تو این مملکت جرم حساب میشه که هر روز با خاموشی ما رو تبعید میکنین به عصر حجر؟!
کورمالکورمال دستم رو توی کشوی میز بردم، رادیو رو روشن کردم ببینیم چه خبره که صدای وزیر نیرو تو مجلس مثل بلندگوی میدان ترهبار پیچید توی کارگاه: کمبود برق و آب، نتیجهی خروج چینیها از کشور است!
این جمله انگار آتیش زد به جون مشحسین. داد زد: خاک بر سرتون! مگه کل مملکت رو گرو سپردین دست چینیها؟! مردک، مگه ایران اینهمه متخصص نداره؟
گلمحمد زد زیر خنده و گفت: فردا پسفردا همین پنجرههایی که خودمون میسازیم رو هم میزنن: «ساخت پکن، نصب قم»! والا…
من که همش افسوس اون روزا رو میخورم، گفتم: واقعا چی بودیم و چی شدیم! بعد با همون لحن غمگین اضافه کردم: خدا رحم کنه روزی رو که خورشید بیاد بالا، و مردم توش «Made in China» رو ببینن!
چند ساعت بعد، برق اومد. چراغها دوباره روشن شدند، ولی ما سه تا فقط بهم نگاه میکردیم. واقعا برقِ حرفامون اونقدر قوی بود که اگر وزیر نیرو گوش شنوا داشت، میتونست باهاش نصف تهرون رو روشن کنه!


