عسل مرکزی – در ایران امروز، پدیدهای که بیش از هر زمان دیگری نیازمند تحلیل انتقادی است، جایگاه قشر خاکستری در فرایند نرمالسازی زندگی با بحرانهایی است که جمهوری اسلامی بر کشور تحمیل کرده است؛ قشری که عملکردش در عمل به دستانداز و سرعتگیر براندازی این رژیم اهریمنی بدل شده است.

این قشر نه بهطور صریح با جمهوری اسلامی همراه است و نه در صف مبارزه کنار آزادیخواهان دیده میشود، اما از طریق رفتارها، سبک زندگی و بازنمایی فرهنگی به ماشین نرمالسازی وضعیت بحرانی کشور یاری میرساند. همه مردم ایران و طبیعتا همین قشر هم در حال به تنفس در هوای سمّی هستند، تشنگی و جیرهبندی آب و برق را تجربه میکنند و به نوعی، به تدریج حق حیاتشان از آنها گرفته میشود. این قشر در حالیکه ناامنی و عدم استانداردهای امنیتی را تجربه میکنند، اما به مرگ تدریجی، یا بهتر بگویم به صدور حکم قتل تدریجیشان توسط رژیم تبهکار جمهوری اسلامی، تن دادهاند، با این حال همانطور که بارها شاهد بودهایم، اصرار دارند تصاویری مخابره کنند که گویی در سرزمینی آباد و آزاد زندگی میکنند.
آنها اینگونه به راحتی رنج ملت ایران را در پستو پنهان کرده و با لبخند و نورهای رنگین جلوی دوربین ژست میگیرند و خودشان را به جمهوری اسلامی میفروشند. بله، این افراد رانتخوارند! چرا که «رانت شادی» را از رژیم فرسوده و تبهکار جمهوری اسلامی دریافت میکنند. رانتی متشکل از مجموعهای از آزادیهای کنترلشده و هدفمند که به آنان امکان میدهد تصویری از زندگی عادی و مدرن بسازند و نوعی همزیستی مسالمتآمیز با ساختار اهریمنی جمهوری اسلامی را به جهانیان عرضه کنند؛ جهانی که بخشی از آن همچنان در تلاش است نسخه تضعیفشده و کمخطر این رژیم را حفظ و از حکومت آن بر ایران حمایت کند.
نمونه اخیر این روند را میتوان در ماجرای تعطیلی «هفته دیزاین تهران» مشاهده کرد؛ رویدادی که پس از انتشار تصاویری از حضور جوانانی با پوشش آزاد و ظاهر مدرن، با اعتراض بسیج دانشجویی مواجه شد و بطور موقت تعطیل شد. نکته اصلی در این میان، نه اعتراض بسیج به عنوان جریانی ایدئولوژیک، بلکه نقش همان طیف اصلاحطلب و بدنه حاکمیت است. پر واضح است که در چارچوب جمهوری اسلامی، برگزاری چنین رویدادهایی بدون چراغ سبز نهادهای حکومتی ممکن نیست، و این مجوزدهی دقیقا بخشی از همان پروژه دیرینه اصلاحطلبان با هدف تزریق آرامبخش به جامعه، گرفتن پتانسیل اعتراض از مردم و از پسِ آن استمرار نظام است؛ پروژهای که از دوره نخست ریاست جمهوری خاتمی «عبا شکلاتی» تا امروز، کارویژه اصلی آنان بوده است.
در این میان، قشر خاکستری نیز آگاهانه یا ناخودآگاه به این روند یاری میرساند. آنان با اشتیاق، در چنین فضاهایی حاضر میشوند، سبک زندگی ظاهرا مدرن خود را به نمایش میگذارند و با انتشار این تصاویر، عملا همان چیزی را تولید میکنند که ساختار قدرت برای استمرار خویش نیاز دارد.
برای قشر خاکستری، تهدیدها و بحرانهای کشور بیشتر در حکم اخباری ناراحتکننده اما گذرا هستند و نه به عنوان دغدغهای برای میهن؛ مثلا رنج کودک بلوچ که کیلومترها در گرما و سرما، در جادهای ناامن و بدون وسیله ایمن، برای رسیدن به مدرسه تلاش میکند یا کودکانی که برای آوردن چند لیتر آب از هوتکها، جانشان را در خطر میاندازند، برای آنها به اخباری روزمره بدل شده است؛ یا زنان و مردان هممیهنی که از فشار فقر و بیپناهی خودسوزی میکنند؛ خشک شدن کارون، زایندهرود و تبدیل شدن دریاچهه ارومیه به بیابانی از نمک که زندگی میلیونها نفر را تهدید میکند؛ فرونشستهای زمین که تا ده سال دیگر اثری از اصفهان باقی نمیگذارد و خطر بلعیده شدن پاسارگاد و تخت جمشید؛ اعدام آزادیخواهان و قتلهای حکومتی؛ و نمونههای بیشماری که فریاد میزنند تاریخ ملموس ایران در خطر بزرگی قرار دارد. این فجایع به سرعت ازمقابل دیده و ذهن قشر خاکستری عبور میکند بدون اینکه تأمل آنها را برانگیزد. آنان مرزهای ایران را تنها تا محدوده کافهها، گالریها، رویدادهای مختلف مانند کنسرت و رقص خیابانی میبینند و از این دایره فراتر نمیروند. آنها پرسشگری نمیکنند و دنبال پاسخی نیستند. دلایل این فروپاشیها برایشان اهمیتی ندارد. تنها زمان حال و خوشی لحظهای برایشان مهم است. در این جهانِ محدود، تظاهر کردن، جایگزین «مسئولبودن» میشود.
نرمالیزاسیون دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود: وقتی افراد، نه به طور مستقیم با قصد حمایت از نظام، بلکه برای ساختن فضای کوچک و دلخواه خود، محیطی ظاهرا آزاد و مدرن را بازتولید میکنند. انتشار تصاویر سبک زندگی مدرن در فضای مجازی، از جشنها و فشنها تا مراسمی مانند هفتهٔ دیزاین، به ابزاری برای تقویت روایت حکومتی تبدیل میشود: اینکه ایران آزاد، جوان و خلاق است و جامعه تحت ستم، سرکوب و فشار نیست. این بازنماییها، خواسته یا ناخواسته، به نرمال جلوه دادن وضعیتی کمک میکند که برای اکثریت مردم به شدت بحرانزده و غیرقابل تحمل است.
این وضعیت، همان چیزی است که نظام سیاسی ایران بارها از آن برای پنهان کردن پیامدهای سیاستگذاریهای غلط و بحرانهای ساختاری استفاده کرده است و شوربختانه قشر خاکستری به کمک او شتافته است.
واقعیت این است که قشر خاکستری، با وجود برخورداری از رانت شادی، خود نیز قربانی همان ساختار است؛ اما در لحظات حساس، به بهانه حفظ زندگی شخصی یا به علت بیتفاوتی، از کنشگران و مردم آسیبدیده فاصله میگیرد. این انفعال، نه بیطرفی که مشارکتی خاموش در بازتولید سرکوب و تثبیت پایگاه قدرت حکومت است.
کسی که از سرکوب میترسد اما از فروپاشی محیط زیست، بحران آب یا گسترش فقر هراسی ندارد، خطر اصلی را اشتباه تشخیص داده است. رفتار این قشر، نوعی تماشاگری مزمن است و با «من سیاسی نیستم»، بار مبارزه را بر دوش دیگران میگذارند و در انتظارند تا پس از براندازی، از ثمره فداکاری آنان بهرهمند شوند، نوعی مصرفکنندگی سیاسی که مسئولیتگریزانه و مانع اراده جمعی برای تغییر است.
البته که در ایران بحرانزده امروز، بیطرفی وجود ندارد. خاکستریبودن، خود موضعگیری سیاسی در راستای مشروعیتبخشی به جمهوری اسلامی است. باید بیپرده به آنان گفت: با این انفعال، به اندازه نسل پنجاه و هفت خائن به این سرزمین اهورایی هستید و به استمرار رژیم ضحاک یاری میرسانید. چشم بستن بر رنج جمعی، مسئولیت را از دوش هیچکس برنمیدارد!

