دکتر مهدی میرسعیدی، پژوهشگر و استاد دانشگاه – در عمیقترین لایههای حافظهی بشر، تاریکی همواره هراسانگیز بوده است. انسان نخستین، پیش از آنکه فلسفه بسازد یا دین تدوین کند، با شب طولانی زمستان روبهرو شد. شبی که خورشید عقب مینشست، سرما پیشروی میکرد و حیات در آستانهی سکون قرار میگرفت. درست در همین نقطه است که «یلدا» زاده میشود. ابتدا نه بهشکل یک جشن همگانی، بلکه بهمثابه پاسخی تمدنی به تاریکی طولانی.

شب یلدا در سنت ایرانی، لحظهای معنادار در گردش زمان است. این شب، بلندترین شب سال و نقطهی اوج تاریکی بهشمار میآید، و درست از فردای آن، روزها رو به فزونی میگذارند. برای انسان ایرانی، این دگرگونی نشانهای روشن از ناپایداری تاریکی بود. یلدا، لحظهی زایش نور است؛ تولد دوبارهی خورشید، بازگشت گرما و احیای امید. از همینرو، در فرهنگ ایرانی، یلدا با مفهوم «زایش» پیوند خورده است، نه صرفاً با شمارش زمان و حرکت نجومی خورشید.
حافظ، پیش از آنکه مورخان و دینپژوهان غربی به این معنا بپردازند، یلدا را بهعنوان شب زایش نور در حافظهی فرهنگی ایرانیان ثبت کرده است. آنجا که میگوید:
«صحبت حکام، ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی، بو که برآید»
این نگاه، نگاهی نمادین و ژرف به جهان است. خورشید در این منظومه، تنها جرمی آسمانی نیست، بلکه نماد نظم، زندگی، آگاهی و حقیقت بهشمار میآید. در ایران باستان، نور همواره حامل معنا بوده است؛ از آتش مقدس تا خورشید شکستناپذیر، از سپیدهدم تا غلبهی روشنایی بر تاریکی، همهچیز به یک اصل بنیادین بازمیگردد: جهان با نور معنا مییابد.
در آیینهای یلدایی ایران باستان، طبیعت در کانون جشن قرار داشت و خود به زبان معنا تبدیل میشد. درخت، بهویژه درختان همیشهسبز و در میان آنها سرو، نماد تداوم حیات در دل زمستان بود. درختی که با سبزی پایدار و ایستادگی در برابر سرما، استمرار زندگی را یادآوری میکرد. ایرانیان در این آیین، درختی را قطع نمیکردند یا از میان نمیبردند. پیرایش شاخهها و آراستن نمادین آنها با نشانههای سادهی خورشیدی، آیینی برای پاسداشت زندگی و بازشناسی پیوند انسان با چرخهی طبیعت بهشمار میآمد. همزمان، آتش در مرکز جمع افروخته میشد و حضور نور را در تاریکترین شب سال مجسم میکرد. گرد آمدن اقوام و خویشاوندان پیرامون آتش، شبکهای از همبستگی اجتماعی میساخت که در آن روایتها، تجربهها و حافظهی جمعی منتقل میشد. این گردهمایی، تصویری نمادین از نظم کیهانی میآفرید: درخت بهعنوان نشانهی حیات و آتش بهعنوان جلوهی نور.
در سنت یلدایی ایران باستان، خوراکیها نیز بخشی از زبان نمادین آیین بودند و هر یک معنایی روشن داشتند. میوههای سرخرنگ جایگاهی ویژه داشتند. بهویژه انار که با دانههای فراوان خود نماد زایش، تداوم نسل و نیروی زندگی بهشمار میآمد و رنگ سرخش یادآور خورشید و خون حیات بود. هندوانه، بهسبب پیوندش با گرما و تابستان، بهعنوان نشانهای از ذخیرهی حرارت خورشید برای گذر از زمستان مصرف میشد. گویی گرمای فصل روشن در دل سردترین شب سال نگاه داشته میشد.
در کنار اینها، میوههای خشک مانند کشمش، انجیر خشک و خرما حضور داشتند. خوراکهایی ماندگار که خود نماد پایداری و انباشت زندگی در برابر سرمای زمستان بودند. دانهها و مغزها همچون گردو، بادام و پسته نیز خورده میشدند و بهسبب پیوندشان با مفهوم بذر و آینده، جایگاهی آیینی داشتند. سفرهی یلدا با این خوراکها، تصویری از چرخهی کامل زندگی میساخت: از بذر تا میوه، از تابستان تا زمستان، و از تاریکی تا زایش دوبارهی نور.
این اندیشهی ژرف در مرزهای ایران باقی نماند. با گسترش آیینها، بازرگانی و تعامل تمدنها، مفاهیم ایرانی به جهان مدیترانه راه یافتند. یکی از مهمترین این پلها، آیین میترا بود؛ آیینی که از دل فرهنگ ایرانی برخاست و در امپراتوری روم گسترش پیدا کرد. میترا، ایزد نور و پیمان، در سنتهای متأخر بهعنوان موجودی معرفی میشود که در شب انقلاب زمستانی زاده میشود. شبی که خورشید شکستناپذیر دوباره متولد میگردد.
میترائیسم یکی از گستردهترین و اثرگذارترین جریانهای دینی جهان باستان بود که تا قلب اروپا امتداد یافت. آیین میترا در ایران ریشهای ژرف و کهن دارد. ریشهای که به لایههای آغازین اندیشهی ایرانی دربارهی نور، پیمان و نظم کیهانی بازمیگردد. نام میترا از هزارهی دوم پیش از میلاد در سنتهای ایرانی حضور دارد و در دورهی هخامنشی، جایگاهی روشن در منظومهی دینی ایران مییابد. ایزدی که پاسدار راستی، عهد و نور است. در این جهانبینی، خورشید نشانهی استمرار نظم و حیات بهشمار میآید. در دورهی اشکانی، همزمان با گسترش ارتباطات فرهنگی و سیاسی ایران با جهان هلنی، آیین میترا بهتدریج صورتی آیینیتر و رمزیتر به خود میگیرد و آمادهی عبور از مرزهای جغرافیایی میشود.
این زبان آیینی از مسیر آسیای صغیر، در سدهی نخست پیش از میلاد به جهان روم راه مییابد و در قرون نخست میلادی در سراسر اروپا گسترش پیدا میکند. میترائیسم در امپراتوری روم، بهویژه در میان سربازان و شبکههای شهری، آیینی فراگیر میشود که بر برادری، وفاداری و پیروزی نور تأکید دارد. معابد میترایی که در گوشهوکنار اروپا ساخته شدند، بازتابی از همان اندیشهی ایرانی بودند: زایش نور در دل تاریکی و تجدید عهد انسان با نظم جهان.
امروز نیز بقایای معابد میترایی در نقاط مختلف اروپا بهصورت مستند و قابل بازدید وجود دارد و حضور تاریخی این آیین را بهشکل عینی نشان میدهد. در رم، معبد میترایی زیر کلیسای سان کلمنته یکی از شاخصترین نمونههاست؛ فضایی نیمهزیرزمینی که لایههای متوالی گذار از آیین میترا به مسیحیت را در دل خود حفظ کرده است. در اوستیا، بندر باستانی روم، چندین مهرابه کشف شده که از نفوذ این آیین در مراکز تجاری حکایت دارد. در شمال اروپا، لندن میزبان یکی از شناختهشدهترین معابد میترایی است که در والبروک و نزدیکی رود تیمز قرار دارد و امروز بازسازی شده است. همچنین در مناطق مرزی امپراتوری روم، بهویژه در امتداد راین و دانوب در آلمان، و در بخشهایی از فرانسه و بریتانیا، بقایای مهرابهها شناسایی شدهاند؛ فضاهایی کوچک و غارمانند که بازتابدهندهی آیینی زنده در اروپای پیشامسیحیاند.
در جهان روم، این مناسبت بهنام «زادروز خورشید شکستناپذیر» شناخته میشد و در حوالی ۲۵ دسامبر گرامی داشته میشد. این تاریخ با تجربهی زیستهی انسان باستان پیوند داشت. در انقلاب زمستانی، خورشید به پایینترین جایگاه خود میرسد و در چند روز پس از آن، تغییر محسوسی در طول روز دیده نمیشود. پس از گذشت این دورهی کوتاه، معمولاً حوالی ۲۳ تا ۲۵ دسامبر، فزونی روز برای چشم انسان آشکار میشود و خورشید نشانههای بازگشت خود را نشان میدهد. این لحظه، زمان تولد دوبارهی خورشید تلقی میشد و به همین دلیل جشن نور بجای ۲۱ دسامبر در آن روز جشن گرفته میشد.
مسیحیت در سدهی نخست میلادی در حاشیهی شرقی امپراتوری روم پدید آمد و در طول سه قرن، مسیر گسترش خود را در دل شهرها و شبکههای اجتماعی جهان روم طی کرد. در اوایل قرن چهارم میلادی، سرنوشت این آیین با تصمیم سیاسی کنستانتین بزرگ گره خورد. او با صدور فرمان میلان در سال ۳۱۳ میلادی، زمینهی حضور رسمی مسیحیت در ساختار امپراتوری را فراهم کرد. از آن پس، مسیحیت بهسرعت در شبکههای اداری، شهری و فرهنگی روم گسترش یافت و جایگاهی پایدار در حیات عمومی اروپا پیدا کرد.
با رسمیشدن مسیحیت، کلیسای نوپا وارد فضایی شد که قرنها با جشنهای فصلی و تقویمهای خورشیدی زیسته بود. متون اولیهی مسیحی تاریخ معینی برای تولد عیسی ارائه نمیکنند و در خود انجیل نیز اشارهای به روز یا ماه این رویداد دیده نمیشود. تنها نشانهی زمانی موجود، روایت انجیل لوقاست که از حضور شبانان در صحرا و نگهبانی شبانه از گلهها سخن میگوید. تصویری که با فصلهای معتدل سال سازگاری بیشتری دارد. این وضعیت، امکان آن را فراهم کرد که تولد مسیح در فرآیندی تدریجی با تاریخ نمادین ۲۵ دسامبر همزمان شود. روزی که در حافظهی جمعی جهان روم با زایش نور و آغاز فزونی روز پیوند داشت. این همزمانی، انتقال معنا را ممکن ساخت و مفاهیم نجات، تولد و امید مسیحی را در زبانی آشنا برای جامعهی اروپایی بیان کرد.
از اینرو، کریسمس نیز به جشن تولد نور تبدیل شد. اینبار در قامت انسانی که پیامآور نجات، امید و رهایی است. روایت تغییر کرد، اما هستهی معنا پایدار ماند: تولد روشنایی در دل تاریکی. همان معنایی که در فرهنگ ایرانی هزاران سال با نام یلدا شناخته شده است.
شب یلدا در این معنا، جشن محلی یا یادگاری نوستالژیک نیست، بلکه حامل پیامی جهانی است: تاریکی، هر اندازه هم که طولانی باشد، نقطهی گشایش دارد. این پیام در جهانی که با بحران معنا، خشونت و اضطراب دستوپنجه نرم میکند، بیش از هر زمان دیگری شنیدنی است. کریسمس و یلدا، با وجود تفاوت در زبان و روایت، از نیازی مشترک زاده شدهاند: نیاز انسان به امید، به معنا و به اطمینان از اینکه پس از طولانیترین شب، سپیدهای در راه است. در چنین نگاهی، ایران یکی از کهنترین نگهبانان روایت نور بوده است. روایتی قوی که همچنان توان روشنکردن آینده ایرانیان را دارد.
این شب دراز را سحر باشد آخر
وین قصهی غم را خبر باشد آخر

