مهدی بهرامی – «جنبشها الزاماً در لحظهٔ فریاد متولد نمیشوند؛ برخی از آنها در سکوتی طولانی، در زبانی شکسته، و در کنشهایی که هنوز نامی برای خود ندارند، زاده میشوند.»
کنشهای اعتراضی اخیر مردم ایران، علیرغم نگاه اول، تفاوت بنیادینی با اعتراضات پیشین دارند و شاید بتوان گفت که جنبش مردم ایران اکنون یک سد جدی را پشت سر گذاشته است.
جامعه، پس از مشاهده ناتوانی اپوزیسیون در رسیدن به اجماع و ارائه ایدهای روشن برای تغییر، خود مرحلهبهمرحله پروژهٔ کنش جمعی را پیش میبرد. ابتدا، برای ایجاد انسجام، زبان رادیکال و فحاشی را به کار گرفت؛ سپس در مرحلهٔ بعد، رضا پهلوی را بهعنوان نماد و رهبر روانی خود برگزید؛ و ورود بازار و طبقات اقتصادی سنتی به اعتراضات نشان میدهد که همهٔ اینها نه بر اساس احساسات صرف، بلکه از روی محاسبه و سنجش هزینه و فایده شکل گرفته است.
فحاشی سیاسی، که برخی ممکن است نشانهٔ ضعف یا زوال اخلاق بدانند، در واقع نمایانگر تحول قدرت در سطح نمادین و روانشناختی است. همانطور که بوردیو[۱] نشان میدهد، زبان ابزاری برای مرزبندی و بازتعریف قدرت است و فوکو[۲] بر نقش زبان در تثبیت یا شکستن نظم تأکید دارد. سالها، بخش بزرگی از جامعه خشم خود را به شکل خودزنی نمادین مدیریت میکرد؛ طنز، خودتحقیری و شوخی با بدبختی مکانیزمهایی برای تحمل وضع موجود بودند.
فحاشی سیاسی امروز، نشانهٔ گسست از این وضعیت درونی و انتقال خشم به بیرون است: معترض اکنون بهطور ضمنی میگوید، «دیگر نمیخواهم خشمم علیه خودم مصرف شود؛ آن را به بیرون پرتاب میکنم.» این مرحله، نمایانگر احساس قدرت نسبی و مسبب کاهش آستانه مشارکت دیگران و آغاز شبکهسازی اجتماعی است.
فحاشی سیاسی همچنین هنجارهایی را میشکند که قدرت سالها تلاش کرده بر جامعه تحمیل کند و در عین حال، عبور از زبان پرتکلف، سردرگمکننده و ناسازگار گروههای مختلف اپوزیسیون را نشان میدهد؛ زبانی که مردم سالها به امید یافتن راه به آن گوش سپردند و اکنون علیه آن شورش کردهاند.
نظریهٔ آستانهٔ کنش جمعی (گرانووتر)[۳] نشان میدهد که هر فرد برای ورود به اعتراض، نیازمند مشاهدهٔ تعداد مشخصی از دیگران است تا ریسک کنش قابل تحمل شود. فحاشی گسترده، آستانه را پایین میآورد و گروههای محافظهکارتر را از سکوت به عنوان پناهگاه امن محروم میکند. با این حال، این زبان ناسزاگو، علیرغم کارکردهایش، نشانه عدم بلوغ و پختگی است و تنها میتوان آن را به عنوان فوران خونابه جمعشده در زیر پوست جامعه تلقی کرد، نه درمان زخم. خونابهای که خود میتواند به عفونت منجر شود.جامعه برای حرکت خود نیاز دارد آن را به زبان عقلانیت و سازماندهی تبدیل کند.
تمرکز نمادین بر رضا پهلوی، بیش از آنکه بازگشت به سلطنت، نشانه عقبگرد یا باستانگرایی باشد، نمادی برای انسجام و کاهش پراکندگی روانی است. این محور، «نقطهٔ کانونی روانی» ایجاد میکند که عبور از پراکندگی و کاهش آستانهٔ مشارکت را تسهیل میکند. روانشناسی جمعی نشان میدهد که چنین تمرکز نمادین، زمینهساز حرکت از اعتراضات شعاری و پراکنده به جنبشهای سازمانیافته و شبکهای است، حتی اگر هنوز ساختار رسمی یا برنامهٔ سیاسی مشخصی شکل نگرفته باشد. جامعهای که از عدم اتحاد اپوزیسیون به ستوه آمده، پس از سکوت و صبوری، خود ممکنترین لنگرگاه ذهنی اتحاد را انتخاب کرده و بیاعتنا به اجماع یا عدم اجماع اپوزیسیون آن را در خیابان اعلام میکند.
حضور بازار و طبقات اقتصادی سنتی نیز از نظر فرم اعتراض بسیار معنادار است. این گروهها معمولاً زمانی وارد میدان میشوند که منطق «تحمل بهصرفه» فرو میریزد؛ یعنی هزینهٔ ماندن در وضع موجود از هزینهٔ مخالفت بیشتر میشود. حضور آنها، نشانه گسترش میدان اعتراض و افزایش ظرفیت شبکهای آن است و میتواند پیششرط توسعه سازمانیافتگی و افزایش مشارکت طبقات دیگر باشد. همچنین نشان میدهد که جنبش، نه یک حرکت تکانهای اعتراضی در نقطهٔ جوش عاطفی، بلکه نتیجه سکوت و محاسبهٔ طولانی و برآیند هزینه و فایده است.
پراکندگی جغرافیایی و زمانی اعتراضات نیز نباید ضعف تعبیر شود. نظریههای شبکهای کنش جمعی نشان میدهند که چنین پراکندگی، نشانهٔ انعطاف و ظرفیت جهشهای مرحلهای است. اعتراض آهسته رشد میکند، اما کوچکترین شوک میتواند موجی بزرگ ایجاد کند و شکاف آستانههای فردی و جمعی را پر کند.
جنبش مردم ایران در میانهٔ راه است و آیندهٔ آن نه در لحظه فوران، بلکه در توان آن برای عبور از این مرحلهٔ میانی تعیین خواهد شد؛ مرحلهای که هنوز پایانش روشن نیست، اما نشانههای ماندگاری آن بیش از نشانههای زوال است. میتوان تصور کرد که مسیر جنبش، از فحاشی و پراکندگی به سازمانیافتگی عقلانی و شبکهسازی پیش خواهد رفت. مرحله بعد میتواند شامل مرزبندی معقول، افزایش اعتماد به نفس جمعی، شکلگیری هستههای سازمانیافته و پیوستن گروههای دیگر باشد. شاید این روند زمانبر باشد، اما به دلیل شروع آرام و محاسبهشده، احتمال سرکوب کامل یا خنثیسازی آن بسیار کم است.
به نظر میرسد گروههای اپوزیسیون هم به زودی باید تصمیم بگیرند: یا با مردم همراهی کنند یا تنها با امید به تغذیهٔ مالی گروههای ذینفع، جریانی رسانهای باشند که نفوذی در خیابان و جامعه ندارد.
اگر محورهای نمادین و شبکههای پراکنده به تدریج به سازمانهای قابل اتکا تبدیل شوند و شکافهای آستانه پر شود، این جنبش میتواند به یکی از عمیقترین و پیچیده ترین جنبشهای تاریخ جهان معاصر تبدیل شود؛ فرمی نوین از کنش جمعی و تغییر اجتماعی.
[۱] Pierre Bourdieu, 1930–۲۰۰۲
[۲] Michel Foucault, 1926–۱۹۸۴
[۳] Mark Granovetter
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

