اشرف پهلوی؛ زنی که باید دوباره شناخته شود

یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵ برابر با ۱۴ ژوئن ۲۰۲۶


بهروز فتحعلی و راگو کندری – روایت مشهوری از نخستین روزهای تبعید رضاشاه نقل شده است؛ روزهایی که ارتش‌های متفقین، ایران را اشغال کرده بودند و بنیان اقتدار دولت پهلوی اول در حال فروپاشی بود. بنا به این روایت، در اسکله‌ی جزیره‌ی موریس، جایی میان تبعید و سرنوشت، رضاشاه فرزند دوقلویش «شاهدخت اشرف پهلوی» را فرا می‌خواند و خطاب به او جمله‌ای را می‌گوید که بعدها به بخشی از حافظه‌ی سیاسی خاندان پهلوی تبدیل می‌شود:

-برادرت محمدرضا شاه، به تو بیش از من احتیاج دارد.

این جمله، تنها یک سفارش معمول پدرانه نبود، بلکه فرمانی بود که از واگذاری یک مسئولیت بزرگ تاریخی خبر می‌داد. با امر ملوکانه‌ی پدر، ورود اشرف به عرصه‌ی سیاست آغاز می‌گردد. او عزم خود را جزم می‌کند تا به یاری پادشاه جوانی بشتابد که در میانه‌ی اشغال خارجی، آشفتگی داخلی و رقابت قدرت‌های جهانی، بر تختی لرزان تکیه زده بود. از آن پس، او بیش از آن‌که یک شاهدخت باشد، به یکی از نزدیک‌ترین و اثرگذارترین حامیان محمدرضا شاه پهلوی تبدیل می‌شود.

اشرف‌الملوک پهلوی در ۴ آبان ۱۲۹۸ همراه با برادر دوقلویش «محمدرضا»، که بعدها ولیعهد و سپس شاه ایران شد، در تهران و در خانواده‌ی رضاشاه که آن زمان، معروف و منسوب به «رضاخان سردار سپه» بود، چشم به دنیا گشود.

دوران کودکی اشرف پهلوی هم‌زمان بود با شکل‌گیری دولت مدرن رضاشاهی؛ دورانی که تمرکز قدرت، ایجاد ارتش نوین، برچیدن تدریجی نظم کهنه‌ی قاجاری و نوسازی ساختار اداری در دستور کار قرار داشت. او از همان کودکی خود را در مرکز سیاست و قدرت می‌دید و از عنفوان جوانی، همان‌گونه که بعدها در خاطرات خود نیز نوشت، رابطه‌اش با برادرش «شاه» به‌گونه‌ای شکل گرفت که علاوه‌بر رابطه‌ی خانوادگی، با حکومت و تصمیم‌گیری‌های سیاسی نیز گره می‌خورد.

در تاریخ معاصر ایران، کمتر شخصیتی به اندازه‌ی اشرف پهلوی هدف حملات سیاسی، روایت‌سازی‌های ایدئولوژیک و قضاوت‌های مغرضانه قرار گرفته است. مخالفان شاه، از جریان‌های چپ گرفته تا روحانیون و «ملی-مذهبی»ها، طی دهه‌ها در تلاش بودند و تا حدود زیادی نیز موفق شدند تصویری به‌دور از واقعیت از او بسازند و از آن، به‌منظور جنگ تبلیغاتی و دشمنی‌پراکنی‌های سیاسی علیه شاه و حکومت پهلوی استفاده کنند. اشرف را نباید از خلال شایعات، خاطرات خصمانه یا روایت‌های انقلابی شناخت. برای شناخت واقعی و درک این زن استثنایی که در زمره‌ی چهره‌های بزرگ تاریخ معاصر ایران قرار می‌گیرد، باید به زمانه‌ای بازگشت که ایران میان خطر تجزیه، نفوذ شوروی، رقابت قدرت‌های جهانی و ضعف دولت مرکزی گرفتار آمده بود. روایت زندگی او بسیار فراتر از آن‌که داستان یک شاهدخت مرفه باشد، داستان زنی است که در تاریک‌روشن سیاست ایران، از حاشیه‌ی دربار به متن قدرت پرتاب شد؛ زنی که هم ستایش شد، هم هدف نفرت‌پراکنی قرار گرفت، هم اثر گذاشت و هم هزینه پرداخت.

شهریور ۱۳۲۰ با یکی از حساس‌ترین فصل‌های تاریخ ایران گره خورده است؛ با روزهایی که رضاشاه، با به اشغال درآمدن کشور توسط متفقین، ناچار به استعفا و تبعید گردیده و متعاقبا، ساختار سیاسی ایران در آستانه‌ی فروپاشی قرار گرفته بود. بسیاری، از آنجا که ارتش کشور دچار از هم پاشیدگی شده و اقتدار دولت مرکزی تضعیف گشته بود، بیم آن داشتند که ایران تجزیه شده و یا به اشغال کامل نیروهای متفقین درآید؛ سرنوشتی که نصیب برخی کشورها در جریان جنگ جهانی دوم شد. برای برون‌رفت از آن شرایط نابسامان و با چاره‌اندیشی بزرگان کشور، انتقال سریع قدرت به محمدرضا شاه صورت گرفت؛ انتقالی که از یک جابه‌جایی مرسوم سلطنتی فراتر می‌رفت و تلاشی بود برای حفظ یکپارچگی کشور، تداوم دولت مرکزی و جلوگیری از خلأ قدرت.

رضاشاه و خانواده‌ی سلطنتی که در فضایی آکنده از اضطراب، تهران را ترک کرده بودند، ابتدا به موریس و سپس به آفریقای جنوبی منتقل شدند. این تبعید، برای اشرف که خانواده را همراهی می‌کرد، نقطه‌ی عطفی شد تا وارد مرحله‌ی تازه‌ای در زندگی خود شود. او در فروردین ۱۳۲۱ با قبول مسئولیتی که پدر به او واگذار کرده بود، به تهران بازگشت؛ شهری که دیگر شباهتی به پایتخت مقتدر سال‌های رضاشاه نداشت. آشفتگی و نابسامانی، نه‌تنها بر تهران، که بر سراسر ایران سایه افکنده بود: کشور همچنان زیر اشغال نیروهای بریتانیا و شوروی دست‌وپا می‌زد، برخی رجال سیاسی، شاه جوان را فاقد اقتدار کافی می‌دانستند، نیروهای تجزیه‌طلب از آذربایجان و کردستان گرفته تا خوزستان مشغول توطئه بودند و حزب نوبنیاد توده نیز که از نظر ایدئولوژیک به حکومت شوروی وابسته بود و بی هیچ چون‌وچرایی از سیاست‌های مداخله‌گرانه‌ی آن در قبال ایران پیروی می‌کرد، به‌سرعت در حال گسترش بود.

مشاهده‌ی این میزان از آشفتگی و بی‌ثباتی، اشرف پهلوی را واداشت تا بی‌درنگ وارد عمل شود و با ایجاد ارتباطات سیاسی و اجتماعی پیرامون دربار، جایگاه سلطنت را تثبیت نماید.

اشرف، زنی بلندپرواز، پرانرژی و بسیار اجتماعی بود و از حضور در فضای مردانه‌ی سیاست، هراسی به دل راه نمی‌داد. او روابط قدرت را به‌خوبی می‌شناخت و می‌دانست در کشوری که دولت مرکزی تضعیف شده باشد، نفوذ سیاسی فقط در جلسات رسمی شکل نمی‌گیرد؛ بلکه باید آن را پیش از هر چیز در شبکه‌سازی، ارتباطات و توانایی اثرگذاری بر حلقه‌های قدرت پیدا کرد.

در همین سال‌ها، مأموریت‌های حساسی نیز به او سپرده شد. محمدرضا شاه که نگران وضعیت پدر و سرنوشت اعضای خانواده بود، اشرف را برای پیگیری امور به آفریقای جنوبی فرستاد. او در آنجا توانست با وجود محدودیت‌های فراوان، بخشی از مشکلات خانواده را سامان دهد و حتی برخی از خواهران و برادران خود را به ایران بازگرداند. او بعدها نیز این روحیه‌ی قاطع و مبتکر را در هر مأموریت سیاسی بزرگی که داشت از خود نشان داد.

یکی از مهمترین و کمتر شناخته‌شده‌ترین فصل‌های زندگی سیاسی اشرف پهلوی، سفر او به اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۳۲۵، هم‌زمان با بحران آذربایجان می‌باشد؛ زمانی که حضور ارتش سرخ در شمال ایران، خطر تجزیه‌ی کشور را به مسئله‌ای واقعی تبدیل کرده بود.

سفر اشرف پهلوی به شوروی، که به‌ظاهر به دعوت صلیب سرخ برای بازدید از بیمارستان‌های آنجا تدارک دیده شده بود، در عمل ماهیتی آشکارا سیاسی پیدا نمود. او در جریان این سفر با ژوزف استالین، ویاچسلاو مولوتف و شماری از مقامات بلندپایه‌ی شوروی دیدار کرد. محور گفت‌وگوها، بحران آذربایجان، آینده‌ی روابط تهران و مسکو و ثبات سیاسی ایران بود. در برخی روایت‌های تاریخی آمده است که او در این دیدارها تأکید می‌داشته که نهاد پادشاهی، مهمترین عنصر حفظ یکپارچگی ایران است. به استناد تاریخ، بزرگ‌ترین دستاورد اشرف از این سفر، ترغیب استالین به خروج ارتش سرخ از آذربایجان ایران بود.

صرف‌نظر از میزان تأثیر عملی این مذاکرات، نفس حضور یک زن ایرانی در سطح عالی دیپلماسی جهانی در دهه‌ی ۱۹۴۰ رخدادی کم‌سابقه در خاورمیانه به شمار می‌آمد. در زمانی که بسیاری از زنان منطقه هنوز از ابتدایی‌ترین حقوق اجتماعی محروم بودند، اشرف پهلوی در مسکو با رهبران یکی از بزرگ‌ترین قدرت‌های جهان مذاکره می‌کرد و درباره‌ی آینده‌ی ایران سخن می‌گفت.

هم‌زمان با اوج‌گیری نهضت ملی شدن نفت، اشرف پهلوی به یکی از بحث‌برانگیزترین چهره‌های سیاسی کشور تبدیل شد. دکتر محمد مصدق او را از عوامل اثرگذار دربار می‌دانست و نسبت به نفوذ وی در میان سیاستمداران، افسران ارتش و محافل خارجی بدبین بود. او بر همین اساس، اشرف را از طرق مختلف تحت فشار قرار می‌داد. این فشارها تا بدان اندازه پیش رفت که سرانجام در پاییز ۱۳۳۰، اشرف ناگزیر به ترک ایران و اقامت در فرانسه شد.

اما تبعید برای اشرف به معنای کناره‌گیری از سیاست نبود. تابستان ۱۳۳۲، هنگامی که بحران میان شاه و مصدق به اوج خود رسیده بود، او مخفیانه به ایران بازگشت. اما این حضور ناگهانی در همان ساعات نخست فاش شد و خبر آن به سرعت در تهران پیچید.

در فضای ملتهب آن روزها، بازگشت اشرف صرفا یک سفر خانوادگی نبود. در بسیاری از روایت‌های تاریخی نیز از او به‌عنوان یکی از چهره‌های نزدیک به حلقه‌ی تصمیم‌گیری آن روزها نام برده شده است. اشرف خود در کتاب خاطراتش، «چهره‌هایی در آینه»، آن روزهای پرالتهاب را «بحران بقا برای سلطنت» توصیف می‌کند و دلیل سفر مخفیانه‌ی خود را پیامی محرمانه از جانب مقامات عالی آمریکا و بریتانیا ذکر می‌کند که در یک پاکت مهر و موم‌شده به او واگذار شده بوده و از او خواسته شده بوده که آن را شخصا به دست شاه برساند. اشرف در ادامه تأکید می‌کند که خود از جزئیات نقشه‌ای که در جریان بوده خبر نداشته و فقط از فرستادگان آمریکایی و انگلیسی شنیده بوده که آنان معتقدند شاه باید در برابر بحران سیاسی آن زمان اقدام کند. او نیز به دلیل رابطه‌ی نزدیکی که با شاه داشته، پذیرفته بوده که پیام را منتقل کند.

با واقعه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، دولت مصدق برکنار گشت و قدرت محمدرضا شاه تثبیت گردید. در سال‌های بعدی، ساختار سیاسی ایران به سمت تمرکز بیشتر قدرت سوق داده شد. در همان سال‌ها، اشرف پهلوی که نفوذ سیاسی گسترده‌تری یافته بود، به یکی از چهره‌های غیررسمی اما مؤثر در شبکه‌ی قدرت بدل شد. برخی دیپلمات‌های غربی از او با لقب «پلنگ سیاه» یاد می‌کردند؛ لقبی که به اراده‌ی قوی و نفوذ سیاسی او اشاره داشت.

اشرف پهلوی در سال ۱۳۴۵ نیز برای بار دوم سفری به مسکو داشت که برای دیدار با برژنف ترتیب داده شده بود. در این دیدار که به گفته‌ی او در فضایی کاملا دوستانه صورت گرفت، موضوعات گوناگونی درباره‌ی روابط ایران و شوروی مطرح شد. او از جمله از برژنف خواست توضیح دهد چرا با وجود رضایت او از روابط دو کشور، ایستگاه‌های رادیویی مستقر در قلمرو تحت نفوذ شوروی در برنامه‌های فارسی خود به شاه حمله می‌کنند. اشاره‌ی اشرف به دو ایستگاه رادیویی، یکی در آلمان شرقی و دیگری در بلغارستان بود. برژنف مسئولیت این تبلیغات را به عهده نگرفت و پیشنهاد کرد برای تغییر این رویکرد، ایران روابط خود را با این دو کشور گسترش دهد. این حملات رادیویی پس از به‌رسمیت شناختن آلمان شرقی و گشودن سفارت در بلغارستان تقریبا بلافاصله متوقف شد. اما بعدها با آشکار شدن نقش کا.گ.ب و حزب توده در فعالیت‌های ضدشاه، اشرف چنین نتیجه گرفت که سیاست واقعی شوروی با سخنان دوستانه‌ی برژنف تفاوتی آشکار داشته است.

اشرف از دهه‌ی ۱۳۴۰ به بعد، علاوه بر حضور در سیاست، به‌طور جدی وارد فعالیت در حوزه‌ی اصلاحات اجتماعی و حقوق زنان شد. او که باور داشت بدون مشارکت زنان پروژه‌ی توسعه‌ی ایران ناقص خواهد ماند، در دورانی که هنوز بسیاری از خانواده‌ها با تحصیل دختران یا حضور اجتماعی زنان مخالفت می‌کردند، پیگیرانه به دفاع از حضور زنان در دانشگاه، مدیریت، رسانه و سیاست پرداخت.

ریاست سازمان زنان ایران، مشارکت در برنامه‌های بین‌المللی حقوق زنان، حضور در نهادهای وابسته به سازمان ملل و حمایت از آموزش دختران از جمله فعالیت‌های اشرف پهلوی در آن سال‌ها را تشکیل می‌داد.

در سال ۱۳۴۶، قانون حمایت خانواده تصویب شد. این قانون یکی از مهمترین اصلاحات حقوقی حکومت پهلوی بود که در زمینه‌ی طلاق، حضانت فرزند و محدودیت چندهمسری تغییرات مهمی ایجاد کرد. اشرف پهلوی از حامیان اصلی فضای سیاسی و اجتماعی منتهی به این اصلاحات بود.

اشرف در سال ۱۳۵۴ هم‌زمان با سال بین‌المللی زن، در سازمان ملل از سیاست‌های ایران در حوزه‌ی حقوق زنان دفاع کرد و کوشید تصویری مدرن از زن ایرانی ارائه دهد؛ زنی تحصیل‌کرده، مستقل و مشارکت‌جو. دلیل حجم حملات علیه اشرف را نیز باید در حضور او در همین جایگاه جست‌وجو کرد. او فقط خواهر شاه نبود؛ او نماد زن قدرتمند ایرانی، مدرنیته و سکولاریسم بود و از چنین جایگاه رفیعی در پروژه‌ی نوسازی ایران نقش داشت. بسیاری از مخالفان حکومت پهلوی با حمله به اشرف در واقع به همین مفاهیم حمله می‌کردند.

در روزهای پرالتهاب سال ۱۳۵۷، اشرف پهلوی سقوط نظام پادشاهی را نه صرفا پایان یک حکومت، بلکه شکست پروژه‌ی نوسازی ایران می‌دانست. او باور داشت فروپاشی حکومت پهلوی کشور را به‌سوی بی‌ثباتی، واپسگرایی و افراطی‌گری خواهد کشاند.

پس از خروج خاندان پهلوی از ایران، اشرف نیز وارد دوران تبعید شد؛ دورانی که در فرانسه، آمریکا، مصر، مراکش و مونت‌کارلو سپری گشت. او با وجود فاصله گرفتن از قدرت همچنان با برخی سیاستمداران و چهره‌های نزدیک به خاندان پهلوی در تماس بود و تلاش می‌کرد ارتباط میان طرفداران نظام پادشاهی را حفظ کند.

اشرف پهلوی در سال ۱۳۵۹ کتاب خاطرات خود را با عنوان «چهره‌ها در آینه» منتشر کرد؛ اثری که تنها به یک زندگی‌نامه محدود نمی‌شود و آن را باید تلاشی برای بازتعریف خاندان پهلوی و تاریخ معاصر ایران محسوب کرد. او در این کتاب خود را مدافع ثبات و نوسازی ایران معرفی کرده و انقلاب ۱۳۵۷ را نتیجه‌ی بحران‌های داخلی و فشارهای خارجی دانسته است.

شوربختانه زندگی اشرف در تبعید با تراژدی‌های شخصی همراه شد. مرگ برادر دوقلویش محمدرضا شاه در سال ۱۳۵۹ و ترور فرزندش شهریار شفیق در پاریس ضربه‌های سنگینی برای او بود. با این حال، کسانی که در سال‌های پایانی عمر او را دیده‌اند نوشته‌اند که او تا آخرین سال‌ها همان روحیه‌ی قوی، مقتدر و صریح خود را حفظ کرده بود.

اشرف پهلوی در ۱۷ دی ۱۳۹۴ در ۹۶ سالگی در مونت‌کارلو درگذشت. او زنی بود که از دربار رضاشاه تا سال‌های تبعید پس از انقلاب ۱۳۵۷ همواره در متن سیاست، قدرت و مناقشه حضور داشت و شخصیتی اثرگذار بر تاریخ معاصر ایران بود.

پایان سخن

بی‌تردید، اشرف پهلوی یکی از تأثیرگذارترین و در عین حال ناشناخته‌ترین و مورد سوءتفاهم قرارگرفته‌ترین چهره‌های تاریخ معاصر ایران بود. زنی که در حساس‌ترین دوران گذار ایران از سنت به مدرنیته، با تمام وجود و توان خود در کنار پروژه‌ی ساختن یک ایران نوین، آباد و پیشرو ایستاد. او در زمانی وارد عرصه‌ی عمومی شد که جامعه‌ی ایران هنوز عمیقا درگیر سنت‌های ریشه‌دار محدودکننده بود و برای بسیاری، حضور یک زن در سطوح بالای سیاست و تصمیم‌گیری، غیرقابل قبول به شمار می‌رفت.

اشرف پهلوی فراتر از یک «شاهدخت» یا «خواهر پادشاه»، یک کنشگر فعال در روند نوسازی ایران بود؛ روندی که با رضاشاه آغاز گردید و در دوران محمدرضا شاه پهلوی شتاب بیشتری گرفت. دورانی طلایی که گسترش آموزش، پیشرفت اقتصادی، تقویت زیرساخت‌ها، بهبود حقوق زنان و حرکت جدی به سوی یک جامعه‌ی مدرن را در بر می‌گرفت. او با اعتقاد راسخ به آینده‌ای متفاوت برای ایران، در عرصه‌های فرهنگی، اجتماعی و بین‌المللی فعالیت نمود و تلاش ورزید تا چهره‌ای مدرن از زن ایرانی را به جهان معرفی کند.

بسیاری از حملات و اتهاماتی که علیه او شکل گرفت، بیش از آن‌که ریشه در واقعیت داشته باشد، محصول فضای سیاسی و فرهنگی آن دوران بود؛ فضایی که تاب دیدن زنی قدرتمند، مستقل و اثرگذار را نداشت. مخالفان رژیم پهلوی، از روحانیون گرفته تا چپ‌ها و «ملی-مذهبی»ها، سال‌ها تصویری سیاه، تحریف‌شده و ناپسند از او ساختند و کوشیدند نقش او در ساختن ایران مدرن را انکار کنند.

اما تاریخ را نمی‌توان با شعار و پروپاگاندا بازنویسی کرد. واقعیت این است که حکومت پهلوی، ایران را از یک کشور عقب‌مانده و فرسوده به یکی از روبه‌رشدترین کشورهای منطقه تبدیل نمود؛ کشوری که در آن آموزش همگانی گسترش یافت، زنان به دانشگاه‌ها و مناصب مدیریتی راه یافتند، زیرساخت‌ها توسعه پیدا کرد و امید به آینده‌ای روشن در دل مردم شکل گرفت. اشرف پهلوی نیز در این مسیر پر فراز و نشیب، با وجود رنج‌ها و فشارهای بسیار، سهم خود را به شایستگی ادا کرد.

امروز، پس از دهه‌ها روایت‌های غرض‌ورزانه، زمان آن رسیده است که اشرف پهلوی را با نگاهی واقع‌گرایانه و حقیقت‌جو مورد بررسی و بازخوانی قرار دهیم. او زنی بود که در میانه‌ی یکی از پرآشوب‌ترین دوره‌های تاریخ ایران زیست، بر روند تحولات سیاسی و اجتماعی کشور اثر گذاشت و نامش را برای همیشه بر صفحات زرین تاریخ ایران ثبت کرد.

بازخوانی منصفانه‌ی زندگی اشرف پهلوی، فرصتی است برای نگاهی دوباره به تاریخ معاصر ایران؛ نگاهی که به دور از کینه‌ورزی‌های سیاسی، دستاوردهای دو حکومت پهلوی در ساختن ایرانی آباد، مدرن و قدرتمند را ببیند و قدر زنانی را بداند که در روزگار سلطه‌ی سنت و تعصب، برای حضور مؤثر در سرنوشت کشورشان تلاش کردند.

ما نگارندگان این نوشته، که از سال‌ها پیش از دل جریان چپ بیرون آمده‌ایم، وظیفه‌ی وجدانی خود می‌دانیم که به سهم خویش نوری بر این بخش از تاریخ کشورمان بتابانیم. چرا که به‌خوبی می‌دانیم همان جبهه‌ی سرخ و سیاهی که روزگاری در دشمنی با خاندان پهلوی شکل گرفت و به دروغ‌پراکنی علیه آن و در رأس آن شاه، رضاشاه و اشرف پهلوی پرداخت، امروز نیز با همان شدت و حتی بیشتر، تلاش می‌کند با تخریب شاهزاده رضا پهلوی، به جنبش ملی شیر و خورشید ایران ضربه بزند و با امپراتوری دروغ خود، بهترین شانس ملت ایران برای گذار از نظام اسلامی قرون‌وسطایی را به حاشیه براند. غافل از آن‌که «عرض خود می‌برد و زحمت ما می‌دارد».

مشارکت عظیم ملت ایران در جنبش ملی شیر و خورشید و پیوستن میلیونی ایرانیان ملی‌گرا در خارج از کشور به این جنبش، به نشانه‌ی همبستگی با ملت ایران و پشتیبانی از خواست اکثریت مردم برای سرنگونی جمهوری نکبت اسلامی، یگانگی بی‌نظیری را به نمایش گذاشته است که هسته‌ی مرکزی آن را توافق بر حقانیت پادشاهان پهلوی و نقش بی‌بدیل آنان در پایه‌ریزی ایرانی سربلند، پیشرو و آزاد تشکیل می‌دهد.

ملت بزرگ ایران تصمیم خود را گرفته است و تا رهایی ایران از اسارت دشمنان این سرزمین از پا نخواهد نشست. آن روز، ایران به ریل عقلانیت حکومت دوران‌ساز پهلوی بازخواهد گشت و بار دیگر شکوه و عظمت خود را بازخواهد یافت. آن روز، نه آن‌که دور نیست، که در تیررس است!

 

 

 


توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۱۷ / معدل امتیاز: ۴٫۵

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=403463