سیروس کنگرلو * – این فقط یک شعار نیست؛ وصیت یک ملت است گاهی تاریخ، خود را نه در تالارهای سیاست، بلکه بر دیوارهای فراموششدهی یک کوچه مینویسد.
جملهای کوتاه، بیامضا و بیادعا، اما آنچنان سنگین که میتواند خلاصهی نیمقرن رنج یک ملت باشد. «فکر کن صبح پاشی اینا نباشن.» در ظاهر، تنها یک شعار است؛ اما در ژرفای خود، شاید فشردهترین بیان آرزویی باشد که سالهاست در ذهن و دل میلیونها ایرانی زندگی میکند.
آرزویی که نه از نفرت، بلکه از خستگی متولد شده است؛ خستگی از بحرانهای بیپایان، از فرصتهای سوخته، از نسلهایی که یکی پس از دیگری، بهترین سالهای عمرشان را در انتظار فردایی بهتر سپری کردند. ملت ایران، در تمام این سالها، بیش از آنکه بازیگر باشد، تماشاگر بوده است.
تماشاگر تصمیمهایی که پشت درهای بسته گرفته شدند؛ جنگهایی که هرگز آغازکنندهی آن نبود؛ تحریمهایی که بهایش را مردم پرداختند؛ و مذاکراتی که نام ایران را بر خود داشت، اما صدای ایرانیان در آن کمتر شنیده شد.
در ماههای اخیر، با افزایش تنشهای نظامی میان جمهوری اسلامی، ایالات متحده و اسرائیل، این احساس بیش از گذشته در میان بسیاری از ایرانیان شکل گرفت که کشورشان به میدان رویارویی قدرتهایی تبدیل شده است که هر یک اهداف و محاسبات خود را دنبال میکنند.
در چنین وضعیتی، این پرسش بیش از همیشه مطرح میشود که جایگاه مردم ایران در این معادله کجاست؟ آیا آنان تنها باید هزینهی تصمیمهایی را بپردازند که در شکلگیری آنها نقشی نداشتهاند؟ از نگاه بسیاری از منتقدان، ادامهی سیاستهای تقابلی و فرسایشی، این خطر را به همراه دارد که ایران بیش از پیش در مسیر ضعف اقتصادی، فرار سرمایه، مهاجرت نخبگان، فرسایش زیرساختها و کاهش سرمایهی اجتماعی قرار گیرد.
نگرانی از آیندهی کشور، برای بسیاری، دیگر یک بحث نظری نیست؛ بلکه دغدغهای روزمره دربارهی سرنوشت سرزمینی است که آن را خانهی خود میدانند. در سوی دیگر، واقعیتی نیز وجود دارد که تاریخ بارها آن را به ما آموخته است: قدرتهای جهانی، فارغ از شعارهای سیاسی، بر پایهی منافع ملی خود تصمیم میگیرند.
هیچ قدرت خارجی، هر اندازه هم که از آزادی، دموکراسی یا امنیت سخن بگوید، جایگزین ارادهی یک ملت برای تعیین سرنوشت خویش نخواهد شد. آیندهی ایران، اگر قرار است پایدار و مشروع باشد، در نهایت باید بر پایهی خواست و مشارکت مردم ایران شکل گیرد. شاید به همین دلیل است که آن جملهی کوتاه، تنها یک شعار اعتراضی نیست؛ بلکه وصیت نسلی است که سالها میان جنگ و صلح، تحریم و مذاکره، امید و ناامیدی، زندگی کرده است.
نسلی که آرزو دارد روزی فرزندانش در کشوری زندگی کنند که خبر اول آن، نه بحران، بلکه پیشرفت باشد؛ نه تهدید، بلکه فرصت؛ نه مهاجرت، بلکه بازگشت. «فکر کن صبح پاشی اینا نباشن» را میتوان به گونههای مختلف تفسیر کرد، اما آنچه بیش از هر چیز در آن به چشم میآید، آرزوی پایان یافتن چرخهای از بحران و آغاز فصلی تازه برای ایران است؛ فصلی که در آن، مردم نه تماشاگر، بلکه تصمیمگیرندهی اصلی آیندهی کشورشان باشند.
شاید روزی این جمله دیگر بر دیوارها نوشته نشود؛ نه از آن رو که فراموش شده است، بلکه چون دیگر نیازی به فریاد زدن آن وجود ندارد. روزی که ایرانیان بتوانند آیندهی کشورشان را با صندوق رأی، نهادهای پاسخگو، قانون، آزادی و مشارکت مدنی بسازند، دیوارها خاموش خواهند شد؛ زیرا صدای ملت، از درون جامعه شنیده خواهد شد، نه از روی سیمان و آجر.
شاید آن صبح، همان صبحی باشد که نسلهای پیدرپی در انتظارش بودند؛ صبحی که ایران، پس از سالها کشاکش، دوباره به خانهی امید بدل شود.
* سیروس کنگرلو ، پژوهشگر فلسفه و جامعهشناسی
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

