روانشناسی یک ملت پس از قرنها جنگ، فرسایش تمدنی و ضرورت بازسازی انسان ایرانی
سیروس کنگرلو * – در تاریخ بشر، ملتهایی بودهاند که در یک جنگ شکست خوردهاند؛ ملتهایی که یک نسلکشی را تجربه کردهاند؛ و ملتهایی که برای مدتی کوتاه زیر سلطه بیگانگان زیستهاند. اما کمتر تمدنی را میتوان یافت که همچون ایران، بیش از دو هزار سال در معرض موجهای پیاپی جنگ، اشغال، مهاجرتهای اجباری، سرکوب فرهنگی، فروپاشیهای سیاسی، فرسایش اقتصادی و تلاش مستمر برای تغییر هویت تاریخی خود قرار گرفته باشد.
ایران را نمیتوان تنها با شاخصهای اقتصاد، سیاست یا جغرافیا تحلیل کرد. ایران، پیش از آنکه یک کشور باشد، یک حافظه تاریخی است؛ حافظهای که بارها زخمی شده، اما هرگز از میان نرفته است. درست به همین دلیل، بازسازی ایران نیز صرفا پروژهای اقتصادی یا سیاسی نیست؛ بلکه پیش از هر چیز، پروژهای روانشناختی، جامعهشناختی و تمدنی است.
در روانشناسی جنگ، پدیدهای شناختهشده وجود دارد که از آن با عنوان «آسیب جمعی» (Collective Trauma) یاد میشود. هنگامی که یک ملت برای نسلهای متوالی در معرض جنگ، خشونت، ناامنی، سرکوب و بیثباتی قرار میگیرد، آثار آن تنها بر قربانیان مستقیم باقی نمیماند؛ بلکه به شخصیت جمعی جامعه منتقل میشود. ترس، بیاعتمادی، احساس ناتوانی، مهاجرت نخبگان، گسست سرمایه اجتماعی و حتی کاهش امید به آینده، همگی میتوانند پیامدهای چنین تجربهای باشند.
جامعهشناسان جنگ نیز بر این باورند که طولانی شدن بحران، به تدریج فرهنگ یک جامعه را تغییر میدهد. جامعهای که سالها در وضعیت دفاعی زندگی میکند، آرامآرام افقهای بلند توسعه را با دغدغه بقا جایگزین میکند. خلاقیت جای خود را به احتیاط میدهد، اعتماد به سوءظن تبدیل میشود و سرمایهگذاری برای آینده، جای خود را به تلاش برای گذران امروز میدهد. این تغییرات، اگرچه نامرئیاند، اما گاه از ویرانی ساختمانها نیز عمیقتر هستند.
تاریخ همچنین نشان داده است که نابودی یک تمدن، تنها با شکست نظامی آغاز نمیشود؛ بلکه با تضعیف زبان، تحقیر فرهنگ، گسستن حافظه تاریخی و از میان بردن اعتماد یک ملت به ارزشهای خود ادامه مییابد. دشمنی با یک تمدن کهن، الزاما به معنای دشمنی با مردم آن نیست؛ بلکه گاه به معنای تلاش برای فراموش شدن روایت تاریخی، میراث فرهنگی و احساس هویت آن ملت است.
اما تاریخ، حقیقت دیگری نیز به ما میآموزد.
بزرگترین ملتها، نه آنهایی هستند که هرگز زمین نخوردهاند، بلکه آنهایی هستند که توانستهاند پس از هر سقوط، خود را از نو تعریف کنند.
آلمان پس از جنگ جهانی دوم، ژاپن پس از هیروشیما و ناکازاکی، کره جنوبی پس از جنگ کره و بسیاری از کشورهای دیگر، زمانی مسیر پیشرفت را آغاز کردند که دریافتند بازسازی واقعی، از کارخانهها آغاز نمیشود؛ بلکه از مدرسه، دانشگاه، خانواده، رسانه، اعتماد اجتماعی و ذهن انسان آغاز میشود.
ایران نیز، هر زمان که وارد دوران تازهای شود، بیش از هر چیز به بازسازی انسان ایرانی نیاز خواهد داشت.
بازسازی انسان ایرانی یعنی آموزش دوباره تفکر انتقادی؛ بازگرداندن اعتماد عمومی؛ آشتی دادن جامعه با علم؛ احیای فرهنگ گفتگو؛ احترام به قانون؛ تقویت مسئولیتپذیری فردی؛ و بازشناسی سرمایه عظیم تمدنی که قرنها الهامبخش جهان بوده است.
ملتهایی که از دل جنگ بیرون میآیند، معمولا دو انتخاب دارند: یا اسیر خاطرات تلخ گذشته باقی بمانند، یا از همان رنج، سرمایهای برای ساختن آینده بسازند. این انتخاب، سرنوشت نسلهای آینده را رقم میزند.
ایران امروز، بیش از هر زمان دیگر، به نسلی نیاز دارد که خود را قربانی تاریخ نداند، بلکه وارث تمدنی بداند که مسئولیت احیای آن بر دوش اوست. بازسازی ایران تنها با ساختن جاده، کارخانه و ساختمان کامل نخواهد شد؛ بلکه زمانی کامل میشود که اعتماد، امید، خردورزی، اخلاق مدنی و خودباوری نیز دوباره در جان جامعه زنده شوند.
ایران، پهلوانی است که در آوردگاهی چند هزار ساله، زخمهای بیشماری بر تن دارد؛ بسیاری از داشتههایش را از دست داده، اما روحش را نه. اکنون، پس از عبور از این راه دشوار، زمان آن رسیده است که نه تنها ویرانههای خود را آباد کند، بلکه ذهن و جان خویش را نیز از نو بسازد. زیرا رستاخیز یک ملت، پیش از آنکه در شهرها دیده شود، در اندیشه، فرهنگ و روان مردمان آن آغاز میشود.
شاید بزرگترین پیروزی ایران آینده، شکست دادن هیچ دشمنی نباشد؛ بلکه پیروزی بر فرسودگی تاریخی، بازسازی اعتماد ملی و تبدیل دوباره یک تمدن کهن به نیرویی زنده، خلاق و امیدآفرین برای جهان باشد.
*سیروس کنگرلو،پژوهشگر فلسفه و جامعه شناسی
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

