محمود کویر– آیا در هنگامههای تاریخی، هنرمندان و بویژه شاعران ما که فرزانه، آموزگار و تاریخنگاران ما هم بودهاند، چه کردند؟ آن رویداد بزرگ در میدان خیال و هنر ایشان چگونه بازتاب یافت؟ در کدام سوی میدان ایستادند؟ هرکدام چه نقشی از خیال بر تن این رویداد زدند؟ و چون خشونت و ویرانی و جنگ پایان گرفت، آن را در کدام سوگسرود خویش جاودانه ساختند، تا کس نتواند قبای دروغ بر تن تاریخ کند!

اینان نیز روایان قصههای ما هستند. بخواهند یا نخواهند، در کارگاه خیال و رویا و تصویرشان، در آینه خانهی تو در توی جانشان ،آتشی، دودی، خاکستری خواهیم دید.
با این درآمد نگاهی بیفکنیم بر یک رویداد تلخ و شوم در تاریخ ایران، تازش تازیان مسلمان که تیسفون و استخر و دهها شهر و روستای دیگر را ویران کرد و در آتش کین سوزاند.
سخن در این میدان بسیار است و در یک رسانه تنها میتوان نیمنگاهی بر این داستان افکند.
یکی داستان است پر آب چشم!
هورمزگان رمید، آتشها خاموشید
این نام سوگسرودی کهن است که بر روی تکهای پوست آهو به خط پهلوی و به زبانی نزدیک به هورامی باستانی در نواحی سلیمانیه در کردستان عراق بهدست آمده است:
نیایشگاهها ویران شدند، آتشها خاموش گشتند
بزرگ بزرگان خود را پنهان نمودند.
عرب ستمکار دهات وشهرها را تا شهر زور خاپور و ویران نمودند.
زنان و دختران را به اسیری گرفتند و دلیران به خون خود غلطیدند.
روش و آیین زردشت بیکس ماند و هرمزد به هیچ کس رحم نکرد.
پس از تازش تازیان و ویرانی ایران، بسیار شاعران تا سدهها در شکوه ایران باستان سرودند اما بسیارانی نیز بر این ویرانیها گریستند و اشک و خشم خویش را سرودی جاودان ساختند تا درفش فردای ایرانیان باشد.
اسماعیل یسار از نخستین شاعرانی بود که خروشی جاودانه را سرود کرده بود:
برگردان پارسی:
من دایی و عمویهای تاجدار بسیاری دارم که همگی بزرگوار و بخشنده و پاکنژادند.
واژه «فوارس»(اسواران) از نام ما(فُرس) گرفته شده است تا با انتساب به نژاد ارجمند ما برتری یابند.
اینک ای امام تفاخر مکن و ستم به ما روا مدار و سخن درست بگوی.
وگر از گذشتهی ما ایرانیان و خودتان ناآگاهی، بپرس تا بدانی ما و شما چگونه بودهایم.
ما دخترانمان را می پروردیم و شما دخترانتان را در خاک میکردید.
و شعر دیگری از وی:
برگردان پارسی:
به نیاک سوگند که در دفاع از شرف، درختم سست و چشمهام ویران نیست
ریشهای بزرگ دارم و شکوهم با دیگران همسنجیدنی نیست! و زبانم چون تیزی شمشیر زهرآگین است.
با این زبان از شرافت تبار ایرانی که همه از سروران بزرگ و تاجدار بودند، پشتیبانی میکنم.
سرداران و سران گشادهروی، مرزبان، پیشتاز، برگزیده بخشنده و مهمان نواز
چه کسی چون خسرو (انوشیروان) و شاپور و هرمزان سزاوار ستایش و کرنش است!
بشار برد تخارستانی شاعر نابینای ایرانی بود که برای سرودن همین چامهها آنقدر اورا تازیانه زدند تا کشته شد. او دهها چامهی جانانه در این میدان دارد:
فارسی:
من به این عربِ فخرفروش، حقیقت خود و او را بازگو خواهم کرد؛
آنگاه که برای مفاخره روبروی هم میایستیم.
من از سوی پدر و مادر، فرزند شریفترین و کریمترین انسانها هستم؛ و مرزبانان و بزرگانِ سرزمین تخارستان، بر سر انتساب من به خود با یکدیگر نزاع دارند.
ما در اوج عزت و شکوه، از نان سفید و گندمگون خوراک میساختیم؛
و در ظرفهای سیمین و زرین آب و باده مینوشیدیم.
رودکی بار دیگر شعر پارسی را پرچمی ساخت تا ایرانی بماند و زار گریست بر ایران ویران:
مهتران جهان همه مردند
مرگ را سر همه فرو کردند
زیر خاک اندرون شدند آنان
که همه کوشکها برآوردند
از هزاران هزار نعمت و ناز
نه به آخر بجز کفن بردند؟
بود از نعمت آنچه پوشیدند
وآنچه دادند و آنچه را خوردند
این سوگسرود ابدی فردوسی را باید بیانیه فردوسی برای تاریخ دانست. همان که فردوسی سروده بود:
همانا که آمد شما را خبر
که ما را چه آمد ز اختر به سر
ازین مارخوار اهرمن چهرگان
ز دانایی و شرم بیبهرگان
نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد
همیداد خواهند گیتی بباد
بسی گنج و گوهر پراگنده شد
بسی سر به خاک اندر آگنده شد
چنین گشت پرگار چرخ بلند
که آید بدین پادشاهی گزند
ازین زاغساران بیآب و رنگ
نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
که نوشینروان دیده بود این به خواب
کزین تخت بپراگند رنگ و آب
چنان دید کز تازیان صدهزار
هیونان مست و گسسته مهار
گذر یافتندی به اروندرود
نماندی برین بوم بر تار و پود
به ایران و بابل نه کشت و درود
به چرخ زحل برشدی تیرهدود
هم آتش بمُردی به آتشکده
شدی تیره نوروز و جشن سده
از ایوان شاه جهان کنگره
فتادی به میدان او یکسره
کنون خواب را پاسخ آمد پدید
ز ما بخت گردن بخواهد کشید
شود خوار هر کس که هست ارجمند
فرومایه را بخت گردد بلند
پراگنده گردد بدی در جهان
گزند آشکارا و خوبی نهان
بهَر کشوری در ستمگارهای
پدید آید و زشت پتیارهای
نشان شب تیره آمد پدید
همی روشنایی بخواهد پرید
خیام بر هر ویرانهای که روزگاری گواه شکوه ایران بود سوگسرودی سر کرد جاودانه:
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبَه آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟
این فریاد دردبار خیام است بر ویرانیهای تازیان مسلمان:
آن قصر که با چرخ همی زد پهلو
بر درگه آن شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگرهاش فاختهای
بنشسته همی گفت که کوکو کو
ابونواس ، شاعر شادی و باده نیز در این میدان چه نیکو تاخته است و شکوه و شادی گذشته را به رخ میکشاند:
«مرا با تازیانه ی تازیان، راهی به خانه نیست
دریغا ساغرِ گلرنگ!
مدارا کن، پارسیزادهی بیقرار؟
فروتنی، آخرین ترانهی توست؟
چرا که این چکامهی بیتا
چراغیست بازمانده از ملّتی
که او را نه کسرا باز مانده و نه باربدی!»
و چون شکوه گذشته را به یاد می آورد:
بر کاخِ متروکِ ندیمان قدم گذاشتیم
شب هنگام بود، پارهای آبادان و پارهای ویران.
هنوز اثرِ کشیدنِ خمها بر روی خاک پدیدار بود
و دسته های گل تازه و پژمرده این سوی و آن سوی افتاده بودند.
تا عهدِ قدیم تازه کنم، یاران را گفتم تا درنگی کنند
که من بر چنین ویرانهها درنگ کنم.
من ندانم که ایشان چه کسان بودهاند
اما آثارِ خانههای ویرانشان در مداین در مشرقِ ساباط است.
یک روز، دو روز، سه روز، چهار روز
و با روزی که کوچ کردیم پنج روز در آنجا ماندیم.
در ساغرهای سیمین باده به ما دادند
ساغرهایی مصور به تصاویرِ سواران
در تهِ ساغر نقشِ کسرا بود و بر بدنهی آن
گاوی وحشی که سواری تیرانداز بر او کمین گشاده بود،
و چون آب بر آن افزودیم/
کلاهش را در خود غرقه ساخت.
حافظ نیز که بسیار تازشها و تاتار و تیمورها دیده است هم چنان دیر مغان و جام جم و ایران بزرگ خویش را میسراید:
بیا ساقی! آن مِی که عکسش ز جام
به کیخسرو و جم فرستد پیام
بده تا بگویم به آوازِ نی
که جمشید کی بود و کاووس کی
بیا ساقی! آن کیمیایِ فتوح
که با گنجِ قارون دهد عُمرِ نوح
بده تا به رویت گشایند باز
درِ کامرانی و عُمرِ دراز
بده ساقی! آن مِی کز او جامِ جم
زند لافِ بینایی اندر عدم
به من دِه که گردم به تأییدِ جام
چو جم، آگه از سِرِّ عالَم تمام
دَم از سِیرِ این دِیرِ دیرینه زن
صَلایی به شاهانِ پیشینه زن
همان منزلست این جهانِ خراب
که دیدهست ایوانِ افراسیاب
کجا رأیِ پیرانِ لشکرکِشش؟
کجا شیده آن تُرکِ خنجرکِشش؟
نه تنها شد ایوان و قصرش به باد
که کس دَخمه نیزش ندارد به یاد
همان مرحلهست این بیابانِ دور
که گم شد درو لشکرِ سَلم و تور
بده ساقی! آن مِی که عکسش ز جام
به کیخسرو و جَم فرستد پیام
چه خوش گفت جمشیدِ با تاج و گنج
که «یک جو نَیَرزد سرایِ سِپَنج»
بیا ساقی! آن آتشِ تابناک
که زَردُشت میجویدش زیرِ خاک
به من دِه که در کیشِ رِندانِ مست
چه آتشپرست و چه دنیاپرست
بیا ساقی! آن بِکرِ مستورِ مست
که اندر خرابات دارد نِشَست
به من دِه که بَدنام خواهم شدن
خرابِ مِی و جام خواهم شدن
بیا ساقی! آن آبِ اندیشهسوز
که گر شیر نوشد، شود بیشهسوز
بده تا روَم بر فلک، شیرگیر
به هم بر زنم دامِ این گرگِ پیر
اما در میان شاعرانی که هنگام دیدار از بازماندههای ویران شده کاخ های ساسانی به دست تازیان مسلمان، بر ایوان کسرا یا ایوان مداین یا تیسفون گریستهاند. خاقانی جایگاهی دیگر دارد. سوگسرود جاودانهی خاقانی برگی از تاریخ ایران است. بخشی از آن را بخوانیم:
هان! ای دلِ عبرتبین! از دیده عِبَر کن! هان!
ایوانِ مدائن را آیینهٔ عبرت دان!
یکره ز لبِ دجله منزل به مدائن کن
وز دیده دُوُم دجله بر خاکِ مدائن ران
خود دجله چنان گرید صد دجلهٔ خون گویی
کز گرمیِ خونابش آتش چِکَد از مژگان
بینی که لبِ دجله چون کف به دهان آرد؟
گویی ز تَفِ آهش لب آبله زد چندان
از آتشِ حسرت بین بریان جگرِ دجله
خود آب شنیدهستی کآتش کُنَدش بریان
تا سلسلهٔ ایوان بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان
گهگه به زبانِ اشک آواز ده ایوان را
تا بو که به گوشِ دل پاسخ شنوی ز ایوان
دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو
پندِ سرِ دندانه بشنو ز بُنِ دندان
ما بارگهِ دادیم این رفت ستم بر ما
بر قصرِ ستمکاران تا خود چه رسد خِذلان
این است همان ایوان کز نقشِ رخِ مردم
خاکِ درِ او بودی دیوارِ نگارستان
این است همان درگه کاو را ز شهان بودی
دیلم مَلِکِ بابِل، هندو شهِ ترکستان
مست است زمین زیرا خوردهست بهجای می
در کاسِ سرِ هُرمُز، خونِ دلِ نُوشِروان
کسری و ترنجِ زر، پرویز و به زرّین
بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان
یک هزار سال ایرانیان و شاعرانشان این داغ را بر دل داشتند.
میرزاده عشقی، شاعر بزرگ روزگار خیزش ایرانیان نیز چامهسرای شکوهی بر باد رفته است:
این بود گهواره ساسانیان
بنگه تاریخی ایرانیان
قدرت و علمش چنان آباد کرد
ضعف و جهلش این چنین بر باد کرد
ای مدائن از توای قصر خراب
باید ایرانی زخجلت گردد آب
این سوگسرود بر ویرانههای مداین را در نمایشی از میرزاده عشقی بخوانیم:
گفت: آن قلعه که مخروبه آبادی ماست
دیرگاهیست که ویران شده و باز بپاست
ارگ شاهنشهی و بنگه شاهان شماست
این «مهاباد» بلند ایوان است
که سرش همسر با کیوان است
نه گماندار: مهاباد، همین این بوده؟
نه مهاباد صد اینگونه به تخمین بوده!
فصل دی خرم و گردشگه پیشین بوده
قصر قشلاقی شاهان مه آئین بوده
حجله و کامگه خسرو و شیرین بوده
لیکن امروز مهابادی نیست
دیگر این کوره ده، آبادی نیست!
و اما سخنم را به پایان برم با سوگسرودی باشکوه از نخستین شاعری که بر ویرانهها فریادی از درد برکشید؛ بحتری شاعر بزرگ روزگار عباسی. بخشی کوتاه از چامه بلند او را بخوانیم:
آنان (ساسانیان) در کاخی پر ناز و نعمت آرمیده بودند که دیده به بلندای آن نمیرسد.
گویی بر قلّهی قاف بنا شده است و چندان از اقوام مختلف در آن بودند که دیگر نیازی به کسی نداشت و دروازهاش را بسته بودند!
منزلهایی آباد که چون ویرانهی[بادیهنشینان] بیآب و علف و خالی از سکنه نبود.
اکنون کاخ مداین از ویرانی و خاموشی، به گورستانی میماند!
اگر آن را ببینی، درمییابی که روزگار پس از عروسی و شادی، عزا در آن به پا کرده است.
آن کاخ به تو از شگفتیهای قومی خبر میدهد که سخن در بارهشان به اشتباه نمیآمیزد.
به نقش و نگار دیوارهای کاخ بنگر تا به چگونگی نبرد ایرانیان با رومیان در انطاکیه پی ببری.
آنجا که انوشیروان جامهای سبز بر تن دارد که به زعفرانی میزند.
با شکوه و جلال بهآرامی در زیر درفش کاویانی از سپاهش سان میبیند
کاخ خسرو چندان شکوهمند و سربلند است که گویی کوهی سرفراز در آنجا قرار دارد.
از شرابی سیرابم کرد که پنداری ستارهی شبافروز است یا پرتو خورشید.
و خیال کردم که خسرو پرویز همپیالهی من است و باربد همدم من!
آیا آنچه میبینم، رؤیاست که چشمم را به تردید افکنده یا آرزوهایی است که گمانم را دگرگون ساخته؟
با این آرزو که بنیاد خودکامگی و بیداد، نادانی و خرافه از این سرزمین کنده شود و بسراییم آزادی و آبادی ایران را!
*آنچه نوشتم، روایت من بود از نگاه شاعران به این داستان. بیگمانی بر همگان هویداست که تاریخ روایتهای بسیار دارد. هم چنان که مردمان گوناگونند و بر هیچ قوم و باورهای آنان به یکسره نمیتوان داوری کرد. مرا با آنان در این نوشتار کاری نیست، سخن من از آن رویداد است و پیامدهایش. میدانیم که این تازیان مسلمان همراه با برخی قبایل و دیگر دشمنان ایران بودند که نخست به روزگار پیامبر با اقوام و قبایل دیگر جنگیدند و سرزمینهایشان را گرفتند و سپس جانشینان وی بودند که بر ایران تاختند و همگان دانند که این همه شهر را با مهربانی نگشودند و شمشیر فرمانروای میدان بود و کینه و خشم و خشونتی بسیار روا داشتند که در کتابهای تاریخ بدانها پرداخته شده است. این نوشتار تنها نیمنگاهی است از یک چشمانداز ویژه و بر آن نیست که به داوری در باره این رویداد بزرگ بپردازد و اگر انبوهی احساسات قلم را لختی گریانده است بر من ببخشایید.
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

