سیروس کنگرلو* – الکساندر سولژنیتسین از دل یکی از خشنترین نظامهای سیاسی قرن بیستم به حقیقتی رسید که محدود به اتحاد شوروی نبود: حکومت استبدادی تنها با زندان، اسلحه، بازجو و اعدام زنده نمیماند.
برای ماندن به دروغ نیاز دارد؛ و دروغ، برای آنکه به نظامی پایدار تبدیل شود، به انسانهایی نیاز دارد که آن را ببینند و تحمل کنند.
در نوشتهی مشهور او، «با دروغ زندگی نکن»، رابطهی میان خشونت و دروغ تقریبا جداییناپذیر است. خشونت برای توجیه خود به دروغ پناه میبرد و دروغ نیز برای ماندن به خشونت نیاز پیدا میکند.
اما میان این دو، عامل سومی هم هست: سکوت. من آن را «هزینهی سکوت» مینامم؛ هزینهای که همیشه همان روز پرداخت نمیشود. گاهی یک ملت چند دهه بعد صورتحساب آن را دریافت میکند؛ با زندان، اعدام، مهاجرت، فرار مغزها، ویرانی اقتصاد، فروپاشی اعتماد اجتماعی، جنگ و نسلی که باید برای بازپسگرفتن ابتداییترین حقوق خود جان بدهد.
برای من، ایران یکی از دردناکترین نمونههای همین حقیقت تاریخی است.
شورش ۵۷؛ وقتی فریاد فراوان بود، اما پرسش کم
در سال ۱۳۵۷ مردم ایران ساکت نبودند. خیابانها پر از فریاد بود. اما هر فریادی الزاما به آزادی نمیانجامد.
من آگاهانه وقایع ۵۷ را در این نوشته «شورش ۵۷» مینامم، نه «انقلاب». این انتخاب واژه، دیدگاه تاریخی و سیاسی من است. مسئلهی اساسی من نیز این نیست که چرا مردم آن روز اعتراض کردند.
پرسش من این است که در میان آن همه هیجان، چرا دربارهی فردای ایران به اندازهی کافی پرسش نشد؟ چه کسی قرار بود قدرت حکومت بعدی را محدود کند؟ چه تضمینی برای آزادی مخالف وجود داشت؟ حقوق زنان چه میشد؟ آزادی بیان چه میشد؟ آزادی اندیشه، مذهب و بیمذهبی چه میشد؟ دادگستری مستقل کجا بود؟ اگر فردی که امروز وعدهی آزادی میداد، فردا خود آزادی را از مردم میگرفت، چه نهادی قرار بود در برابر او بایستد؟ آیا ما باندازه کافی به اسلامِ سیاسی اِشراف داشتیم؟
اینها پرسشهایی بودند که پاسخشان باید پیش از واگذاری قدرت روشن میشد، نه پس از آن. شورش میتواند یک حکومت را در چند ماه فرو بریزد؛ اما آزادی بدون قانون، نهاد، تفکیک قدرت و فرهنگ مدارا ساخته نمیشود. و آنچه پس از شورش ۵۷ بر ایران گذشت، از نگاه من یکی از گرانترین درسهای تاریخ معاصر ماست.
شاه رفت؛ اما استبداد آمد
شاه در ۲۶ دی ۱۳۵۷ ایران را ترک کرد. جمعیت به خیابان آمد. عدهای شادی کردند. بسیاری تصور کردند رفتن یک پادشاه، خودبهخود به معنای آمدن آزادی است، و حالا میفهمند آن که رفت آزادی بود.
اما تاریخ نشان داد؛ قدرت میتواند لباس عوض کند. میتواند شعار عوض کند. میتواند پرچم عوض کند. حتی میتواند واژگان آزادی را از مخالفان خود قرض بگیرد و سپس همان واژگان را علیه آنان بکار ببرد.
چیزی که باید تغییر کند فقط شخص حاکم نیست؛ درکِ ساختار قدرت است. و هنگامی که قدرت بدون محدودیت قانونی در دست یک فرد با تفکراتِ ایدئولوژیک متمرکز شود، نام آن ساختار هرچه باشد، آزادی در خطر است.
استبداد از نخستین اعدام آغاز نمیشود
یکی از اشتباهات تاریخی این است که تصور کنیم استبداد از روزی آغاز میشود که هزاران نفر کشته میشوند. نه.
استبداد بسیار زودتر آغاز میشود، از روزی که حق یک نفر گرفته میشود و دیگران میگویند: «از ما نیست.» روزنامهای بسته میشود: «روزنامهی ما نیست.» یک گروه سیاسی حذف میشود: «گروه ما نیست.» زنی از حق انتخاب خود محروم میشود: «به ما مربوط نیست.» دانشجویی بازداشت میشود. نویسندهای ممنوع میشود. مخالفی اعدام میشود. خانوادهای در جستجوی فرزند ناپدیدشدهی خود میماند. و جامعه هر بار برای آرام کردن وجدان خود جملهای پیدا میکند. تا اینکه یک روز دیگر کسی باقی نمانده که بگوید: «این بار به من مربوط نیست.» و سپس رسیدیم به ۱۸ و ۱۹ دی و آنچه من کشتار بیش از پنجاه هزار نفر و نسلکشی آشکار مینامم.
۱۸ و ۱۹ دی؛ نسلها گذشتند، اما ماشین سرکوب متوقف نشد
در ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴، برابر با ۸ و ۹ ژانویهی ۲۰۲۶، ایران شاهد یکی از سیاهترین و خونینترین صفحات تاریخ معاصر خود شد. بر مبنای اسناد و اطلاعاتی که در اختیار دارم، شمار جانباختگان کشتار ۱۸ و ۱۹ دی و وقایع مرتبط با آن را بیش از پنجاه هزار نفر میدانم. اما حتی پیش از بررسی اسناد من نیز یک حقیقت را دیگر نمیتوان انکار کرد: کشتار گسترده رخ داد، هزاران انسان کشته شدند و پس از آن موج بازداشتها، ناپدیدسازیها، شکنجه و اعدام متوقف نشد.
بعد از گلوله، طناب دار
اگر تصور میشد پایان تیراندازی در خیابان پایان کشتار است، جمهوری اسلامی پاسخ خود را با طناب دار داد. اعدام معترضان ادامه یافت. جوانانی که میتوانستند آیندهی ایران باشند، پس از محاکماتی که بارها به ناعادلانه بودن آنها اعتراض شده است، به مرگ محکوم شدند. از نگاه من، این دیگر اجرای عدالت نیست.
این استفاده از مرگ برای حکومت کردن است. پیام اعدام سیاسی تنها متوجه فردی که طناب بر گردن او انداخته میشود نیست. مخاطب اصلی، میلیونها انسانی هستند که هنوز زندهاند: «اگر اعتراض کنید، سرنوشت شما نیز میتواند همین باشد.» این، حکومت از راه وحشت است.
جهان اعتراض کرد؛ اما چه دیر! و اعدامهادامه یافت
دولتها اعتراض کردند اما چه دیر! سازمانهای حقوقبشری اعتراض کردند اما چه دیر! ایرانیان خارج از کشور اعتراض کردند. خانوادهها فریاد زدند.
اما ماشین اعدام متوقف نشد. از نگاه من، این مقاومت اهریمنی جمهوری اسلامی در برابر خواست آزادی و زندگی مردم ایران است. این تعبیر من است و آن را پشت زبان دیپلماتیک پنهان نمیکنم. وقتی حکومتی پس از نزدیک به نیم قرن زندان، اعدام، سرکوب، فرار میلیونها انسان و اعتراض نسلهای پیاپی، باز هم پاسخ خود را در گلوله و طناب دار جستجو میکند، دیگر مسئله یک اشتباه مقطعی نیست.
ما با یک ساختار روبرو هستیم.
جنگ نیز پایان این چرخه نشد
ایران اکنون تنها با بحران داخلی روبرو نیست. جنگ، حملات نظامی و تلفات غیرنظامیان نیز به این تراژدی افزوده شده است. اما جنگ خارجی نمیتواند مجوز سرکوب داخلی باشد. جنگ نمیتواند مجوز اعدام مخالف باشد.
امنیت ملی نمیتواند نام دیگری برای شکنجه باشد. و دشمن خارجی نمیتواند بهانهای برای کشتن ایرانی معترض شود. جان یک غیرنظامی، در هر سوی مرز، ارزش انسانی یکسان دارد. اما جمهوری اسلامی نیز نمیتواند با اشاره به دشمن خارجی، مسئولیت خود در برابر مردم ایران را از تاریخ پاک کند.
آنچه من ادامهی نسلکشی مینامم، و اینجاست که من آگاهانه از واژهای سنگین استفاده میکنم: «نسلکشی». میدانم که «نسلکشی» در حقوق بینالملل تعریف حقوقی خاص خود را دارد و صدور حکم قضایی دربارهی تحقق آن وظیفهی دادگاه است. اما آنچه من در این مقاله «ادامهی نسلکشی» مینامم، موضع و تعبیر صریح من از آن چیزی است که بر نسلهای ایران گذشته و میگذرد.
کشتن تنها نابود کردن جسم یک انسان نیست. میتوان آیندهی یک نسل را نیز کُشت. میتوان جوانش را اعدام کرد. دانشمندش را فراری داد. دانشجویش را زندانی کرد. زنش را سرکوب کرد. نویسندهاش را خاموش کرد. اقتصادش را نابود کرد. خانوادهاش را مهاجر کرد. امیدش را گرفت. و سرانجام کاری کرد که میلیونها ایرانی، آیندهی فرزندان خود را جانبازانه در تهران و شیراز و تبریز و اصفهان و اهواز، و همچنین در لسآنجلس، تورنتو، لندن، پاریس، سیدنی و برلین جستجو کنند.
برای من، نابودی یک نسل تنها با گورستان سنجیده نمیشود. و اینجاست که سولژنیتسین دوباره معنا پیدا میکند، سولژنیتسین فهمیده بود که استبداد فقط بدن انسان را تسخیر نمیکند. میخواهد زبان و اندیشه او را نیز تسخیر کند. میخواهد انسان ترس را «امنیت» بنامد.
سانسور را «مصلحت» بنامد. اطاعت را «ثبات» بنامد. و سرانجام از قربانی بخواهد که حتی برای توصیف رنج خودش نیز از واژگان مورد قبول قدرت استفاده کند. از همین رو، نخستین مقاومت شاید بسیار ساده باشد:
دروغ را حقیقت ننامیم. سولژنیتسین در «با دروغ زندگی نکن» در سال ۱۹۷۴ دقیقا بر همین مسئولیت فردی تأکید میکرد: حتی انسانی که توان مقابلهی مستقیم با دستگاه قدرت را ندارد، میتواند از مشارکت شخصی در دروغ خودداری کند. اما یک حقیقت دیگر را نیز نباید فراموش کنیم گفتن از «هزینهی سکوت» به معنای متهم کردن مردم ایران نیست.
مردم ایران سکوت مطلق نکردهاند. نسلهای متوالی اعتراض کردهاند. زنان ایستادهاند. دانشجویان ایستادهاند. کارگران و معلمان ایستادهاند. نویسندگان، روزنامهنگاران، زندانیان سیاسی و خانوادههای دادخواه ایستادهاند.
انسانهای بسیاری جان دادهاند. بنابراین مسئولیت قتل بر دوش مقتول نیست. مسئولیت شکنجه بر دوش شکنجهشده نیست. مسئولیت اعدام بر گردن اعدامشده نیست. مسئولیت مستقیم این اعمال با کسانی است که دستور دادهاند، سازماندهی کردهاند و اجرا کردهاند.
اما در کنار این مسئولیت سیاسی و حقوقی، مسئولیتی تاریخی نیز وجود دارد که هیچیک از ما نمیتوانیم از آن فرار کنیم: مسئولیت در برابر حقیقت.
خطرناکترین پیروزی استبداد، بزرگترین پیروزی یک حکومت سرکوبگر زمانی نیست که یک مخالف را میکشد؛ بلکه آن روز است که خبر کشته شدن انسان دیگری، دیگر جامعه را تکان نمیدهد.
وقتی اعدام تبدیل به عدد شود. وقتی زندانی تبدیل به خبر روزانه شود. وقتی مهاجرت تبدیل به عادت شود. وقتی مادری که فرزندش را از دست داده چند ساعت دیده شود و سپس در ازدحام اخبار ناپدید گردد.
آن لحظه، استبداد از زندان و خیابان عبور کرده و وارد روان جامعه شده است.
صورتحساب ۵۷ هنوز باز است
نزدیک به نیم قرن از شورش ۵۷ گذشته است. کودکان آن روز امروز پدربزرگ و مادربزرگ شدهاند. میلیونها ایرانی در سراسر جهان پراکندهاند.
نسلهایی آمدهاند که حتی یک روز ایران پیش از جمهوری اسلامی را ندیدهاند، اما بهای تصمیمهایی را پرداختهاند که پیش از تولد آنان گرفته شده بود. این همان هزینهی سکوت است. هزینهی آنچه دیده شد و جدی گرفته نشد.
هزینهی آنچه میشد دربارهاش پرسید و پرسیده نشد. هزینهی حذف مخالفی که چون «از ما نبود» اهمیت نداشت. هزینهی نخستین اعدامی که جامعه تصور کرد آخرین خواهد بود. و امروز، پس از ۱۸ و ۱۹ دی، پس از آن همه کشته، پس از ادامهی اعدامها، پس از زندانها، مهاجرتها و جنگ، دیگر هیچ نسلی نمیتواند به نسل بعد بگوید: «ما نمیدانستیم.» ما میدانیم. میبینیم. و تاریخ نیز خواهد دانست که ما میدانستیم.
سولژنیتسین از تجربهی شوروی آموخته بود که شاید یک انسان نتواند به تنهایی ماشین عظیم قدرت را متوقف کند؛ اما میتواند تصمیم بگیرد قطعهای از ماشین دروغ نباشد. و شاید این مهمترین پرسشی باشد که امروز در برابر وجدان هر ایرانی قرار دارد: وقتی حقیقت را میدانیم، با دانستن خود چه میکنیم؟ زیرا تاریخ فقط فرمانها، گلولهها و اعدامها را ثبت نمیکند.
تاریخ مقاومتها را ثبت میکند. و سکوتها را نیز فراموش نمیکند.
«ما سرِ خویش دهیم و شرف از کف ندهیم،
خاکِ ایران به زر و وعدهی ناکس ندهیم
گرچه صد دار به هر کوچه برافراشتهاند،
گرچه صد تیر به هر سینه نشان داشتهاند،
باز از خونِ همان سینه، سحر میروید،
از دلِ سوخته، صد سروِ دگر میروید
شب اگر تیره شود، صبح پدیدار شود،
خونِ هر کشته، چراغِ رهِ بیدار شود»
* سیروس کنگرلو، پژوهشگر فلسفه و جامعه شناسی
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

