خدا بیامرزدش، نور به قبرش بباره!

- در تهران بیشتر ساختمان‌ها و مراکز و تاسیسات مربوط به زمان شاه بودند. تلاش بسیاری شده بود تا چهره شهر را اسلامی کنند بطور مثال نقاشی‌هایی از رهبران مذهبی یا انقلابیون به همراه خون ، تفنگ، گلوله و مشت‌های گره کرده بر نمای ساختمان‌های زمان شاه کشیده بودند و نتیجه فانتزی مضحک و زشتی بود دلهره‌آور و نفرت‌انگیز. قلب تپنده‌ای که انگار بیمار شده بود.
- می‌اندیشم که این شب‌ها و روزها نورانی‌ترین جای این کره خاکی نه خیابان‌های تهران و پاریس و لندن و نه برج‌ها و آسمانخراش‌های نیویورک و توکیو بلکه گوشه‌ی به ظاهر تاریک مسجد رفاعی در شهر قاهره باشد که آن مِهر آریایی در آنجا غروب کرده و آرمیده است‌.

یکشنبه ۶ آبان ۱۴۰۳ برابر با ۲۷ اکتبر ۲۰۲۴


شهروندی از ایران – اواخردهه ۶۰ بود که وارد دبستان شدم. دبستانی با چندین کلاس بزرگ و نیمکت‌های چوبی و تخته سیاه‌های بزرگ که البته بیشترشان سبز رنگ بودند و با گچ‌های رنگارنگ سپید و سرخ و زرد و گاهی آبی روی آنها می‌نوشتیم. همه ۵ سال دبستان را در همین مدرسه سپری کردم.

دبستان ما حیاطی بزرگ داشت با سه زمین بازی که گرداگرد آن درخت‌های کاج و سرو به آسمان  قد کشیده بودند و بین آنها چند درخت نارنج  و بوته‌های رز خودنمایی می‌کرد. بهار که می‌آمد عطر بهارنارنج و گل‌های رز سرخ و صورتی در هوا می‌پیچید و هر رهگذری را مست می‌کرد. کلاس‌ها در سه ضلع مدرسه واقع شده و در جلوی آنها راهرو‌هایی با سقف‌های طاقی شکل ساخته شده بود.

بامدادان ساعت ۷.۳۰ پس از نواخته شدن زنگ، صف بسته می‌شد و پس از خواندن قرآن مدیر مدرسه سخنرانی کوتاهی می‌کرد که آن زمان‌ها مهم‌ترین نطق از دید ما بود. سپس تک تک به همان نظم روانه کلاس درس می‌شدیم. همین اکنون هم که فکر می‌کنم می‌بینم آن دبستان در آن سال‌ها بسیار با شکوه و در خور بوده است.

آن روزها که پرسش‌های “کی” “چرا” “چگونه” “کجا” از بامداد تا شامگاه چون امواج رودهای خروشان در ذهن جاری بود، صبح یکی از روزهای سرد زمستان سال نخست دبستان که پدرم مرا به مدرسه می‌رساند با کنجکاوی کودکانه‌ی خود از پدر پرسیدم که این دبستان ما کی ساخته شده است.

پدرپس از قدری سکوت دقیقا جلوی در ورودی دبستان ترمز کرده و ماشین را نگه داشت و با دست به تابلوی دبستان که سال ساخت آن ۱۳۴۵ در گوشه‌ای از آن نوشته بود اشاره کرد و  محکم و قاطع گفت: این مال زمان شاهنشاه آریامهره! خدا بیامرزدش؛ نور به قبرش بباره!

شعله‌ای در اندیشه‌ام برافروخته شد.

از آن هنگام به تابلوی ورودی همه مدرسه‌ها و اماکن نگاه می‌کردم.

پس از امتحانات نهایی خردادماه تعطیلات تابستان فرا می‌رسید و پر کردن اوقات فراغت از دغدغه‌های خانواده‌های دانش‌آموزان بود.

یکی از سرگرمی‌های من در آن هنگام این بود که به اصرار و تاکید مادرم عضو “کانون پروش فکری کودکان و نوجوانان” شدم که بین ما  بچه‌های دهه شصتی اختصارا به «کانون» معروف بود.

ساختمان کانون حدود ۱۵ دقیقه با خانه ما فاصله داشت که یا پیاده می‌رفتم یا با دوچرخه رکاب می‌زدم. کانون کتابخانه نسبتا بزرگی داشت که کتاب‌های گوناگون از همه رشته‌ها در قفسه‌های بزرگ شماره شده وجود داشت. کتاب‌ها را برای مدت یک تا دو هفته امانت گرفته و سپس باز می‌گرداندیم. بار نخست که وارد آن شدم حس جوینده‌ای را داشتم  که گویی به  گنجی بزرگ دست یافته است یا ماهی تشنه‌ای که به آب رسیده باشد. دور همه قفسه‌های کتاب طواف کرده و  عناوین آنها را یک به یک دید زده و جای آنها را به یاد سپردم. نیک به یاد دارم  که یک کتاب با نام “به من بگو چرا؟ ” را بیرون کشیده در سالن مشغول  خواندن شدم. پیشتر یک جلد از مجموعه چند جلدی آن را خریده و خوانده بودم. چندین ساعت گذشت و مربی کانون اعلام کرد که ساعت کاری به پایان رسیده و باید سالن را ترک کنم.

زمین بازی فوتبال، والیبال، هندبال و بدمینتون و میز پینگ پنگ نیز آماده بود.

کلاس‌های نقاشی، خوشنویسی، مجسمه‌سازی، تئاتر، سفالگری، و این اواخر موسیقی نیز دایر بود. به یاد دارم که برخی روزها نیز فیلم سینمایی در سالن کانون نمایش داده می‌شد.

همه تابستان‌های دوره دبستان و حتی  دوره راهنمایی را به کانون سر می‌زدم و گمان می‌کنم در این مدت بیشتر کتاب‌ها را امانت گرفته و خواندم. شطرنج که آنروزها خیلی هم آزاد نبود یواشکی در کانون بازی می‌شد.

در این مدت چندین بار به سردر ورودی کانون در پی تاریخ ساخت آن نگاه کردم ولی چیزی نبود.

بعدتر که پرسیدم متوجه شدم مادر نیز در هنگام کودکی عضو کانون بوده و اصرار او برای رفتن من به کانون نیز از آنجا سرچشمه می‌گیرد. بنابراین کانون مربوط به اواخر دهه چهل و اوایل دهه ۵۰ است یعنی زمان شاه.

پیش خود. گفتم: خدا بیامرزدش، نور به قبرش بباره.

چند سال گذشت و وارد دوره راهنمایی شدم.در آن هنگام درسی داشتیم به نام «حرفه و فن» که فلسفه آن آشنایی دانش‌آموزان به کار‌های گوناگون در جامعه بود تا بتوانند علایق خود را شناسایی کنند و راهنمایی باشد برای انتخاب شغل آینده در بزرگسالی .افزون بر کتابی که جنبه‌های تئوری مشاغل گوناگون را در خود داشت، کارگاهی نیز در مدرسه مربوط به این درس ساخته شده بود.

یکی از برنامه‌های این درس بازدید از مشاغل و صنایع بود. یک روز از روزهای پاییز مدیر مدرسه به همراه دبیر حرفه و فن به کلاس آمدند و گفتند که هفته آینده دوشنبه برنامه بازدید از مشاغل هست و بنابراین سایر دروس تعطیل هستند.

روز موعود فرا رسید. ابتدا به کارخانه ای در گوشه شهری رفتیم و از دستگاه‌ها و بخش‌های گوناگون آن  بازدید کرده و با کارگران سخن گفتیم. سپس عازم هنرستان کشاورزی و فنی شدیم و با مربیان و کارورزان صحبت کرده و توضیحات ایشان را شنیدیم.در آخر به یکی از خانه‌های بهداشت شهری رفته و با کار  به‌ورزان و خانه‌های بهداشت و برنامه واکسیناسیون کشوری و بهداشت عمومی‌ آشنا شدیم.

در پایان روز همه هم‌کلاسی‌ها از این بازدید راضی و البته خسته بودند و یکایک به وسیله مینی‌بوس‌های سرویس مدرسه به خانه رسانده شدند.

در سرویس از دبیرمان پرسیدم. آقا اجازه! این کارخانه و هنرستان و برنامه به‌ورزان و واکسناسیون… چگونه  و کی ساخته و ایجاد شده‌اند؟

ایشان با کمی‌ اضطراب دور و بر خود را نگاه کرد و به آرامی‌ گفت: اینها مال دوره شاهه.

سپس سری یه نشانه افسوس تکان داد و از پنجره مینی‌بوس به خورشید که در افق دوردست در حال غروب بود خیره شد و شنیدم که زیر لب نجوا کنان گفت: خدابیامرزدش، نور به قبرش بباره.

بعدها خواندم که گنجاندن همین دروس فنی و حرفه‌ای در آموزش کشوری نیز از ابتکارات همان دوران بوده است.

در اوایل دهه هشتاد برای نخستین بار فرصتی برای مسافرت خارج از کشور به دست آمد.  پس از درخواست ویزا و چند بار نامه‌نگاری و گذراندن مراحل اداری نفسگیر و طی کردن راهروهای دور و دراز و  گذاشتن وثیقه  سنگین بالاخره ویزا آماده شد و مجوز خروج از کشور گرفتم. پس از رزرو هتل و خرید بلیت در روز مقرر به فرودگاه رفته و سوار هواپیما به سوی مقصد روانه شدم.

در هواپیما برای سرگرمی‌ مجله ای توسط مهمانداران به مسافرین داده می‌شد. من نیز یکی را گرفتم و شروع به برگ زدن کردم. چندین صفحه نخست مربوط به سرگرمی‌ و تبلیغات گوناگون بود. تا اینکه رسیدم به مقاله مفصلی درباره تاریخچه «هما»: هواپیمای ملی ایران. در این مقاله توضیحات مبسوطی درباره شکل‌گیری هما و اینکه چگونه به یکی از بزرگترین، مدرن‌ترین و ایمن‌ترین خطوط هواپیمایی جهان تبدیل گشت نوشته شده بود. چندین بار با اشتیاق از آغاز تا پایان مقاله  را خواندم. پیرمردی که در صندلی کنار من نشسته بود و عصای خود را مدام در دست خود می‌چرخاند و متوجه شده بود که چندین بار این مقاله مجله را خواندم، سر صحبت را باز کرد و در مورد زمان شاه و عزت و احترام ایرانیان در اروپا هنگام سفر و اعتبار پاسپورت ایرانی و راحتی سفر از ایران به دیگر کشور‌های دنیا سخن گفت. می‌گفت سفر از ایران به آمریکا یا یک کشور اروپایی به آسانی سفر بین شهر‌های ایران بود. سپس آهی کشید و پیشانی خود را بر روی دسته عصای خود گذاشت و گفت: «آره پسرم، اینا همه مربوط به زمان شاهه. خدا بیامرزدش نور به قبرش بباره!»

وارد دانشگاه که شدم سال ساختن همه ساختمان‌ها و مراکز مربوط به زمان شاه بود. خود سالن اداری دانشگاه، کتابخانه ، سلف سرویس، آزمایشگاه، سالن تشریح، خوابگاه دانشجویان ، حتی برخی مولاژ‌ها و وسایل از آن زمان مانده بودند.

پس از سپری کردن چند سال دروس تئوری وارد دوره بالینی شدیم. بیمارستان اصلی آموزشی و سایر بیمارستان‌ها و کلینیک‌ها و مراکز بهداشتی و درمانی نیز همه ساخته زمان شاه بودند. در این بیست و چند سالی که از ۵۷ می‌گذشت چیزی به میراث گدشته افزوده نشده بود. گویا  زمان در همان سال ۵۷ متوقف شده  یا حتی به عقب برگشته بود.

روز نخست دوره بالینی را خوب به یاد دارم. روپوش سفید اتوکشیده پوشیده و گوشی لیتمن سیاه را به رسم آن روزگار بر گردن آویخته در راهرو بخش و بیمارستانی که آنهم ساخته زمان شاه بود منتظر استاد صف بسته بودیم.  پیرمرد آمد. استاد نیز دانش‌آموخته زمان شاه بود. او از دانشجویان برجسته دانشگاه پهلوی بود که همان دوران برای دوره تخصص به آمریکا رفته و سپس به میهن باز گشته بود. در کار خود بسیار چیره‌دست بود و ابهتی داشت مثال‌زدنی.

چند هفته که گذشت، رویمان باز شد وجرات پیدا کردیم؛ روزی در سالن کنفرانس درباره تحصیل و وضع آموزش دردانشگاه آن دوران از ایشان پر سیدیم.

استاد که سر کیف امده بود سیگار خود را روشن کرد و درباره دستاوردهای دانشگاه زمان شاه و اعزام به آمریکا و تحصیل در بهترین دانشگاه‌های آنجا و ارتباطی که از نظر آموزشی‌ بین برترین مراکز آموزشی دنیا با دانشگاه‌های ایران برقرار بود توضیحات مفصلی داد. سپس در سکوت با افسوس به ما دانشجویان نگاهی کرد و اندیشمندانه پکی عمیق بر سیگار خود زد و دود آن را به همراه آهی عمیق‌تر به هوا داد و ته سیگار خود را در زیر سیگاری چینی روی میز چوبی فشرد و خاموش کرد و گفت: خدا بیامرزدش، نور به قبرش بباره.

تهران قلب تپنده ایران و خاورمیانه. کلانشهری که بیست درصد جمعیت کشور را در خود جای داده است.

دو دهه پیش نخستین بار که به تهران رفتم حس غریب و شگفت‌آوری داشتم. انگار وارد دنیای جدید و پر از رمز وراز شده بودم. نخستین چیزی که پس از بیرون آمدن از فرودگاه مهرآباد که ساخته زمان شاه بود جلب نظر می‌کرد برج شهیاد است که نام آن را به آزادی تعییر داده‌اند. نامی‌ که نشانی از آن نیست. ساختمان‌های بلند، خیابان‌های پر از ترافیک و دود، بزرگراه‌هایی که اگر نشانی را درست نمی‌دانستی از جای دیگری سر در می‌آوردی.

بیشتر ساختمان‌ها و مراکز و تاسیسات مربوط به زمان شاه بودند. تلاش بسیاری شده بود تا چهره شهر را اسلامی کنند بطور مثال نقاشی‌هایی از رهبران مذهبی یا انقلابیون به همراه خون ، تفنگ، گلوله و مشت‌های گره کرده بر نمای ساختمان‌های زمان شاه کشیده بودند و نتیجه فانتزی مضحک و زشتی بود دلهره‌آور و نفرت‌انگیز. قلب تپنده‌ای که انگار بیمار شده بود.

در  تهرانگردی سری هم به مجموعه کاخ‌های سعدآباد زدیم. در آنجا خبری از کاخ‌های با شکوه و ساختمان‌های عظیم و مجلل و پرده‌های زربفت و تخت جواهرنشان که در کتب دوران دبستان نوشته بودند یا در رسانه‌ها شب و روز تبلیغ می‌کردند، نبود. در مقایسه با  کاخ‌های سلطنتی در کشور‌های آسیایی و اروپایی که بعدها بازدید کردم (که نه پیشینه، نه وسعت و نه ثروت ایران را داشتند) بسیار ساده و بی‌پیرایه بود. در بازگشت بخشی از مسیر را از مترو استفاده کردم.

درواگن مترو چند تن با هیجان درباره مترو تهران و خطوط جدیدی که در آینده گشایش می‌یابند سخن می‌گفتند که یکی از آن میان گفت: طرح مترو مربوط به زمان شاهه. همه بی اختیار گفتند «خدا بیامرزدش, نور به قبرش بباره!»

این روزها که سایه جنگی دوباره بر سرزمین خجسته و خاک پاک ایران گسترده شده  و همگان دلهره و نگرانی از آینده مبهم پیش رو دارند، برخی رسانه‌ها در حال بررسی و گزارش توانایی رزمی‌ کشور هستند.  یکی از گزارش‌ها نوشته و درواقع اعتراف کرده بود که هنوز مهمترین مکانیسم دفاع هوایی کشور پس از پنجاه سال همان اف ۱۴ تامکت و اف ۴ فانتوم‌هایی هستند که در زمان شاه خریداری شده‌اند. همان تجهیزاتی که شاهنشاه را به خاطر خرید آنها متهم می‌کردند ودر این راه از هیچ دروغ و تهمتی دریغ نکردند.

در جستجوی تاریخچه و چگونگی خرید این ادوات کلیپ‌هایی را بازبینی کردم که در آن امیران ارتش شاهنشاهی که برخی در زمان جنگ ۸ ساله نیز به کشور خدمت کرده بودند توضیحاتی دادند درباره این که اگر این ادوات نبود عراق کشور را نابود کرده بود و همگی در پایان این عبارت ورد زبانشان بود: خدا بیامرزدش، نور به قبرش بباره.

می‌اندیشم که این شب‌ها و روزها نورانی‌ترین جای این کره خاکی نه خیابان‌های تهران و پاریس و لندن و نه برج‌ها و آسمانخراش‌های نیویورک و توکیو بلکه گوشه‌ی به ظاهر تاریک مسجد رفاعی در شهر قاهره باشد که آن مِهر آریایی در آنجا غروب کرده و آرمیده است‌. همانجایی که در این سالیان روزانه میلیون‌ها نفس ایرانی باران انوار خود را به سویش روانه کرده‌اند و گمان نمی‌کنم در تاریخ ایرانزمین به این حد برای فرمانروایی طلب آمرزش و نور رحمت شده باشد.

خورشید منظومه‌ی ما چون روی در خون شفق شست و در کشتی مغرب نشست پرتوی ندارد و شب است که دامن خود را می‌گسترد. در شگفتم از آن خورشیدِ مهرِ آریایی که در غروب نیز همچنان می‌درخشد‌.

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۱۵ / معدل امتیاز: ۴٫۶

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=361849