بهزاد پرنیان – ایران امروز در بزنگاهی تاریخی قرار دارد. ملت پس از بیش از چهار دهه سیاهی، بار دیگر چشم به افق آزادی و شکوفایی دوخته است.
در این میان، شهریار ایران رضا پهلوی به عنوان نماد همبستگی ملی و استمرار تاریخی پادشاهی مشروطه، بیش از هر زمان دیگر در کانون توجه افکار عمومی و امید ملت ایران قرار دارد. اما درست در چنین مقطعی، شاهدیم که برخی چهرههای رسانهای و سیاسی، بجای نقد سازنده و همراهی با خواست عمومی، زبان به حمله گشودهاند. حملاتی که متوجه دفتر شهریار ایران، نشست همکاری ملی مونیخ و حتی دفترچه اضطراری شده است. این حملات، در حقیقت بیش از آنکه نقدی سیاسی باشد، انعکاسی از تلاشهای ناصواب برای کمرنگ کردن خواست ملت مبنی بر مورد وثوق بودن شهریار ایران چه در مقام رهبری و چه در جایگاه تنها پرچمدار پادشاهی مشروطه است.
این رخداد شباهتهای فراوانی با روزهای منتهی به بهمن سال ۱۳۵۷ دارد؛ زمانی که بسیاری از نخبگان و مدعیان وفاداری، بجای دفاع از پادشاه فقید و دستاوردهای سترگ او، پشت پادشاه را خالی گذاشتند و با بیعملی یا فرار از مسئولیت، راه را برای سقوط ایران گشودند.
تجربه تاریخی ایران: شکاف ملت و نخبگان
بازخوانی تاریخ ایران در نیمه دوم قرن بیستم نشان میدهد که بزرگترین تهدید برای تداوم مدرنیزاسیون و استقلال ملی، نه مخالفان سازمانیافته که بیوفایی و محافظهکاری نخبگان بود. در سال ۱۳۵۷، بسیاری از رجال سیاسی که سالها در سایه حمایتهای شاهنشاه آریامهر به قدرت رسیده بودند، بجای آنکه در برابر توفان تبلیغات و شورشها بایستند، میدان را ترک کردند. آنان مشروعیت خود را از نظام پادشاهی و شخص پادشاه گرفته بودند، اما هنگامی که باید آن مشروعیت را در خدمت ملت و کشور قرار میدادند، از ایفای نقش و مسئولیت خود سر باز زدند.
همین گسست، زمینه سقوط نظامی را فراهم آورد که ستونهایش بر دستاوردهایی چون نوسازی، آموزش همگانی، حقوق زنان و توسعه اقتصادی استوار بود.
این تجربه تلخ نشان میدهد که فاصله گرفتن نخبگان از خواست ملت و تاریخ ملی، خطرناکتر از دشمنان خارجی یا مخالفان ایدئولوژیک است.
اسپانیا: پیوند ملت و نخبگان در بازگشت پادشاهی
تجربه اسپانیا نمونهای روشن از آن است که چگونه پیوند میان ملت و نخبگان میتواند به بازگشت و تثبیت پادشاهی بیلنجامد. پس از مرگ فرانکو در ۱۹۷۵، کشور با بحران جانشینی و آینده سیاسی مواجه شد. خوان کارلوس، پادشاه جوان، با هوشمندی و درایت توانست هم اعتماد مردم را جلب کند و هم حمایت احزاب و نخبگان سیاسی را. او پادشاهی را به عنوان ضامن گذار آرام به دموکراسی معرفی کرد. این همگرایی میان خواست عمومی و تصمیم سیاسیون، سبب شد که پادشاهی نهتنها بازگردد، بلکه در دهههای بعد به ستون ثبات و توسعه اسپانیا بدل شود.
در اینجا، دو عامل حیاتی نقش داشت: نخست مشروعیت تاریخی و عاطفی پادشاهی در ذهن مردم، و دوم همراهی نخبگان سیاسی با این خواست. این ترکیب، مسیر بازگشت سلطنت را هموار ساخت.
یونان: گسست نخبگان و ناکامی در بازگشت پادشاهی
یونان نیز در همان دوره تاریخی شرایطی مشابه داشت. پس از سقوط حکومت نظامی در ۱۹۷۴، امکان بازگشت پادشاهی وجود داشت. مردم یونان هنوز به شاه سابق، کنستانتین دوم، بیاعتنا نشده بودند و پیوندی تاریخی با سلطنت باقی بود. اما احزاب سیاسی و بخش مهمی از نخبگان، به دلایل ایدئولوژیک یا منافع شخصی، بازگشت سلطنت را نپذیرفتند. همهپرسیای که در آن زمان برگزار شد، در فضایی سنگین از تبلیغات و عدم حمایت نخبگان، به حذف پادشاهی انجامید.
این تجربه نشان میدهد که حتی اگر خواست مردمی برای بازگشت سلطنت وجود داشته باشد، هنگامی که نخبگان مسیر دیگری برگزینند، نتیجه چیزی جز ناکامی نخواهد بود. یونان پس از آن بارها با بحرانهای اقتصادی و سیاسی دست به گریبان شد ولی نهادی که میتوانست ضامن ثبات باشد، دیگر از صحنه حذف شده بود.
افغانستان: چرا تجربه ظاهرشاه قابل قیاس نیست؟
برخی ممکن است به افغانستان و شاه سابق آن، محمد ظاهرشاه، اشاره کنند. او پس از سالها تبعید در ۲۰۰۲ به کشور بازگشت و برای مدتی امید به بازسازی سلطنت در افغانستان زنده شد. اما این تجربه به سرعت نشان داد که تفاوتهای بنیادین میان افغانستان با کشورهایی چون ایران، اسپانیا و یونان وجود دارد:
نخست؛ فقدان دولت مدرن
افغانستان در دوران ظاهرشاه هرگز به مرحلهای از نوسازی و ایجاد دولت مدرن نرسید که پادشاهی بهعنوان نهادی مدرن و ملی ریشهدار شود.
دوم؛ ضعف هویت ملی یکپارچه
افغانستان بیش از آنکه کشوری ملتمحور باشد، مجموعهای از قبایل و اقوام بود که پیوند ملی ضعیفی داشتند. بنابراین پادشاهی در آنجا بیشتر رنگ و بوی سنتی و قبیلهای داشت تا یک نظام مدرن ملی.
سوم؛ نبود خواست عمومی آگاهانه
برخلاف ایران، اسپانیا یا یونان، در افغانستان خواست بازگشت سلطنت بیشتر از سوی بخشی از نخبگان سنتی و تحت حمایت خارجی مطرح میشد، نه برآمده از یک جنبش آگاهانه و فراگیر مردمی.
چهارم؛ دخالت خارجی
بازگشت ظاهرشاه در چارچوب کنفرانس بُن و تحت مدیریت قدرتهای خارجی بود، نه یک روند ملی و مستقل.
به همین دلیل، افغانستان را نمیتوان با ایران یا حتی اسپانیا و یونان مقایسه کرد. زیرا در ایران و کشورهای اروپایی، پادشاهی نهادی مدرن، ملی و حامل تاریخ و هویت مشترک ملت بود؛ چیزی که در افغانستان هیچگاه بطور واقعی شکل نگرفت.
جایگاه ملت و «پهلویسم» در ایران امروز
ایران امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازسازی پیوند میان ملت و نخبگان است. ملت ایران (به ویژه نسل جوان) با شور و آگاهی تاریخی، خواهان بازگشت به مسیر ایرانگرایی، استقلال و شکوفایی است؛ مسیری که در دوران پهلوی بنیان نهاده شد. در این میان، شهریار ایران رضا پهلوی بهعنوان نماد استمرار مشروعیت تاریخی، پرچمدار این خواست ملی است. پرچمداری که برای طرفداران خود از راه و روشی میگوید که «پهلویسم» نام دارد.
«پهلویسم» در معنای حقیقی، مجموعهای از ارزشهاست شامل نوسازی و مدرنیزاسیون، ایرانگرایی، عدالت اجتماعی، سکولاریسم و استقلال ملی. این ارزشها نهتنها در حافظه تاریخی ملت ریشه دارند، بلکه آینده ایران نیز بدون بازگشت به این مسیر قابل تصور نیست.
نخبگان سیاسی و روشنفکران اگر بخواهند از مشروعیت واقعی برخوردار باشند، باید این حقیقت را دریابند که مشروعیت آنان نه از منافع زودگذر، بلکه از پیوند با ملت و تاریخ ایران نشأت میگیرد. وگرنه همانگونه که در ۱۳۵۷ رخ داد، فاصله گرفتن آنان از ملت، به سقوط و نابودی خواهد انجامید.
نتیجه
تجربه ایران، اسپانیا، یونان و حتی افغانستان به ما میآموزد که سرنوشت یک ملت در بزنگاههای تاریخی بیش از هر چیز به نسبت میان ملت و نخبگان بستگی دارد. هرگاه این دو در کنار هم قرار گیرند، بازگشت و شکوفایی ممکن میشود (اسپانیا). هرگاه میان آنها شکاف بیفتد، ملت به ناکجاآباد رانده میشود (یونان و ایران ۱۳۵۷). و هرگاه اساساً ملت هنوز به یک هویت سیاسی مشترک نرسیده باشد، سلطنت تنها به یک خاطره بدل میشود (افغانستان).
امروز بر نخبگان ایرانی است که از این درسها بیاموزند و بدانند که مشروعیت واقعی تنها از ملت و ریشههای تاریخی ایران میآید. و این مشروعیت، در ایران معاصر، در پادشاهی مشروطه و در استمرار «پهلویسم» متجلی است. هر کوششی برای نادیده گرفتن این حقیقت، تکرار خطاهای گذشته خواهد بود.

