شعری از رضا مقصدی

گفتم :صدای پای تو در من، شناور است
همواره در طراوتِ یکشنبه، پنج عصر.
گفتی: برای این دلِ بیتابماندهام
اینبار، عاشقانهترین حرف را بزن!
گفتم:بیا دوباره بیارا!
جانِ مرا به خلوتِ یکشنبه، پنج عصر.
گفتی: اگر ترانهسُرای سپیدهای
باید غزل، همیشه غزل، در تو بشکفد.
گفتم: که در برابرِ چشمانِ عاشقان
آن واژهی در آتشم، یکشنبه، پنج عصر.





