پزشک خرافهسوز – صبح جمعه بود. من و رامینخان و مشحسین تو پارک میدویدیم؛ مسابقهای به اسم «المپیک هن هن سالمندان». رامینخان طبق معمول روزنامه رو مثل بچه بغل گرفته بود که یهو وایستاد، عینک رو زد بالا و گفت: عجب! خانم ابتکار رو ببینید که گوهر از دهنشون ریخته و با قمپز گفته: «با تلاش جمعی در ایران از سال ۱۳۸۱ سرب از بنزین کشور حذف شده!» انگار نمیفهمه که بچههای مردم با دود مازوت دارند قد میکشن!
من که عرقریزون با تنگی نفس تو هوای آلوده تهرون حالی برام نمونده بود، گفتم: این همون معصومه کماندو نیست که یه زمانی مثل مارمولک از دیوار سفارت رفت بالا؟
مشحسین، که همیشه یه خندهی زیرپوستی تو چشماش داره، قهقهه زد و گفت: آره خودشه! فقط اون موقع خودش از دیوار سفارت میرفت بالا، حالا عیسی پسرش از دیوار عشق و حال لسآنجلس میره بالا!
رامینخان هم زد زیر خنده و گفت: دنیارو باش، ما هنوز دنبال کنجد اضافه رو نون سنگکیم، اونا دنبال سس مخصوص سرآشپز برای استیک خوردن تو هوای پاک مالیبو بیچ!
من سری تکون دادم و گفتم: دشمنی اونا با آمریکا واسه ما شده یه لقمه نون خشک تو سفره و هوای مازوتی تو سینه، اما واسه خودشون و بچههاشون شده بلیت بیزینسکلاس به الای!
حرفاشون تو سرم میچرخید. به دو طرف پارک نگاه کردم و گفتم: فرق ماها با اونا همینه؛ دیوار برای اونا شد نردبون ترقی، برای ما شد دیوار نفستنگی.


