بهزاد پرنیان – در نخستین جلسه اندیشکده خانه مشروطه ایران (در تبعید) یکی از موضوعات به بحث گذاشته شده، ضرورت بازاندیشی در دیسکورس (گفتمان/ مقوله) پادشاهیخواهی و چشمانداز آینده ایران بود.
یکی از پرسش های بنیادین در جریان این نشست از این قرار بود: چگونه میتوان ایران را از استبداد دینی رها ساخت و در مسیر بازسازی ملی قرار داد؟
برای ورود به این بحث، این فراز از سخنان سالهای دور شهریار ایران رضا شاه دوم پهلوی میتواند نقطه عزیمت درستی باشد؛ آنجا که فرمودند: «من معتقدم که اگر مردم ایران میبایست انتخابی بین جمهوری دموکراتیک و یک سلطنت استبدادی به انجام میرساندند، جمهوری دموکراتیک را انتخاب میکردند. اما اگر مردم ایران یک اپوزیسیون داشته باشند، بین جمهوری دموکراتیک و سلطنت دموکراتیک، به سلطنت رأی خواهند داد. در حقیقت موضوع نوع نظام نیست، اما آیا هر نوع نظام سلطنتی را انتخاب خواهند کرد یا سلطنت مشروطه را؟ فرض امروز من بر این است که ما درباره سلطنت مشروطه صحبت میکنیم و اعتقاد دارم که ملت به چنین نظامی رأی خواهند داد.»
گمان میکنم که این گزاره نه تنها تحلیلی سیاسی، بلکه هشداری تاریخی است که در همه این سالها، نبود اپوزیسیون اصیل و سازمانیافته، اصلیترین مانع برای به انجام رسیدن موضوع تغییر رژیم به دست ملت ایران بوده است. با این حال، برخی دیدگاهها همچون ارجاعات جناب آقای پروفسور محمود مسائلی به اندیشههای ادموند بورک، تلاش دارند مسیر تحول در ایران را از زاویهای دیگر تعریف کنند که در همین نشست اندیشکده خانه مشروطه ایران مطرح گشت.
ادموند بورک نظریهپرداز ایرلندی در اثر مشهور خود «تأملاتی درباره انقلاب فرانسه» انقلاب ۱۷۸۹ را محکوم کرد. از دید او، دگرگونی بنیادین ساختارهای سیاسی به دست مردم، تهدیدی برای نظم اجتماعی است. او راه درست را در اصلاح تدریجی توسط نهادهای سنتی و نخبگان میدید. این نگاه بورک با سنت فئودالی اروپا پیوندی مستقیم داشت؛ جایی که آزادی و حق مشارکت تنها برای طبقات اشراف، لردها و خانوادههای سلطنتی تعریف شده بود. همانگونه که در مگنا کارتا (۱۲۱۵) “انسان آزاد” تنها در چهارچوب طبقه فئودالی معنا داشت.
اما ایران معاصر نه قرن هجدهم فرانسه است و نه اروپای فئودالی. ساختار قدرت کنونی هیچ نسبتی با سنتهای تاریخی ایران ندارد. جمهوری اسلامی نه میراثدار پادشاهی است و نه ادامه مشروطه؛ بلکه انقطاعی کامل از هویت تاریخی ملت ایران است.
و این حقیقتی است که نخبگان مستقل در درون این نظام وجود ندارد. آنچه “نخبه” خوانده میشود، یا وابسته به ساختار امنیتی ایدئولوژیک رژیم است یا در خدمت بقای آن. بنابراین، الگوی “اصلاح تدریجی توسط نخبگان” عملاً بیمعناست.
این واقعیت را خود شهریار ایران رضا شاه دوم پهلوی نیز در دو مقطع به روشنی بیان کردهاند. ایشان سالها پیش هشدار دادند که نبود یک اپوزیسیون اصیل، مشکل اصلی برای براندازی و بازگشت سلطنت مشروطه است.
اما در جریان جنبش ملی مهسا، به صراحت اعلام کردند که اپوزیسیون واقعی مردم داخل ایران هستند. این تَطَوُر در سخن ایشان، نشان از تغییری بنیادین دارد.
مشکلی که دههها مانع تحول بود، امروز در حال حل شدن است. ملت خود به اپوزیسیون بدل شده و قرائن نشان داده است که این اپوزیسیون واقعی، نه در پی جمهوریهای وارداتی، بلکه خواهان حکومت پادشاهی مشروطه به میراثداری خاندان پهلوی است.
همانگونه که ادوارد سعید در نقد اورینتالیسم و در کتاب «فرهنگ و امپریالیسم» نشان داده است، ملتها زمانی به جنبش ملی و حتی انقلاب روی میآورند که هویت تاریخی و فرهنگیشان توسط حاکمان یا قدرتهای بیرونی انکار شده باشد. در این وضعیت، مقاومت نخست در سطح فرهنگی و هویتی شکل میگیرد؛ ملتی که روایت خویش را بازمیسازد، دیر یا زود آن را در میدان سیاست و تحول اجتماعی به ثمر خواهد رساند. از این منظر، پادشاهی مشروطه در ایران نه صرفاً یک شکل حکومت، بلکه نوعی مقاومت فرهنگی و تاریخی در برابر تحریفهای ایدئولوژیک جمهوری اسلامی است.
اگر بورک بر تداوم نخبگان و سنت های فئودالی تأکید داشت، سعید نشان داد که ملتها خود روایت تاریخی خویش را بازسازی میکنند و همین بازسازی هویت، موتور اصلی جنبشهای ملی است.
انقلاب مشروطه ۱۲۸۵ خورشیدی نیز نشان داد که حرکت واقعی از متن جامعه میآید. ستارخان، باقرخان و سردار اسعد بختیاری رهبران اجتماعی بودند، نه فیلسوفان دانشگاهی.
روشنفکران نقش داشتند، اما نیروی تعیینکننده قیام مردم بود. این الگو در ایران امروز نیز ادامه دارد. آنچه در دانشگاهها و میان جوانان شکل میگیرد، یک “جنبش صنفی” محدود نیست؛ بلکه نوک کوه یخ اعتراض ملی است. دانشگاهها ظرفی برای بروز خشم عمومی خواهند شد همانطور که پیش از این شدند.
هربار که در آنها حرکتی آغاز میشود، اقشار گوناگون جامعه آن را به عنوان حرکت خود میشناسند و همراه میشوند چون هریک از این دانشجویان، از طبقههای گوناگون میآیند و در حقیقت همه جامعه را نمایندگی میکنند. و اتفاقا به همین دلیل سرکوب دانشگاهها برای جمهوری اسلامی دشوارتر از سرکوب اعتراض در نقاط پراکنده کشور است. رژیم نمیتواند به سادگی ادعا کند “جوانان را پرورش میدهد” و همزمان آنان را در دانشگاهها سرکوب کند. این تناقض به سرعت ضعف نظام را آشکار میسازد و بر دامنه مشروعیت جنبش میافزاید از آنجا که دانشگاه نماینده جامعه ایرانی از همه طبقات است.
این همان چیزی است که میتوان آن را فشار فردا بر امروز نامید؛ نیروی جامعه فردا بر ساختار پوسیده دیروز.
پادشاهی مشروطه در ایران امروز ادامه همان مسیر تاریخی است. شهریار ایران رضا شاه دوم پهلوی، نه صرفاً یک الیت سیاسی، بلکه نماینده حافظه تاریخی ملت و استمرار یک مشروعیت ملتمحور است.
در پایان میتوان گفت که پذیرش مدل بورک در ایران امروز، یعنی سپردن سرنوشت ملت به دست الیتهای تکنوکرات و فاقد وجاهت مشروع نزد مردم؛ و نتیجه آن بازتولید بحران و ایجاد شکاف میان جامعه و طبقهای محدود از منورالفکرهای مگنا کارتایی خواهد بود. این خطر واقعی است و نباید به دست خود راه را برای تکرار تاریخ شکستخورده باز کنیم.
پادشاهی مشروطه در ایران یک نگاره اصیل است؛ نقشی ماندگار در حافظه تاریخی ملت، نه محصول ذوق فردی یا الیتهای مرفه. راه آینده ایران در پیوند مردم، حافظه تاریخی و رهبری شهریار ایران رضا شاه دوم پهلوی تعریف میشود. هرگونه تلاش برای مصادره این گفتمان به سود نخبگان تکنوکرات یا محافظهکاران وابسته، خطری جدی است. نجات ایران تنها زمانی ممکن است که پادشاهیخواهی مشروطه همچون گذشته، از دل مردم برخیزد و به نهادسازی ملی بیانجامد.

