هنر خاموش، تاریخ محبوس، ایران در تبعید

جمعه ۱۱ مهر ۱۴۰۴ برابر با ۰۳ اکتبر ۲۰۲۵


یونس قانونی (غلامی) – در روزهای واپسینِ رفتن‌‌شان کارنامه‌ای از ویرانی، فساد، بی‌عدالتی، تبعیض، ظلم، جنایت، زندان و اعدام برجای مانده است.

آغازِ سقوط

آخوندها و ملاها آمدند، ایران را گرفتند و در پایان چیزی به ملت تحویل می‌دهند که نامش جز ویرانه نیست. آن کسانی که با وعده‌های معنوی، شعارهای دینی و وعده‌های اخلاقی بر سر کار نشستند، امروز باید در برابر تاریخ پاسخگو باشند: چه کردید با سرزمینی که میراث دیرینه فرهنگ، خرد، هنر و تمدن بود؟ چه بر سر جامعه‌ای آوردید که روزی پایگاه اندیشه و خلاقیت بود و اکنون در بند فساد، ترس، سانسور و بی‌عدالتی افتاده است؟

کارنامه تاریک

کارنامه‌تان روشن است؛ همانقدر روشن که تاریکی‌اش در تمام وجوه زندگی ایرانیان گسترده شد. اقتصاد به تورم و رکود مزمن فرو رفت، مردم زیر بار گرانی، اجاره‌خانه، و سفره‌ای کوچک‌تر خم شدند و فاصله‌ی طبقاتی چنان عمق گرفت که یکسو قصرها و ویلاها قد کشید و سوی دیگر میلیون‌ها ایرانی به زیر خط فقر رانده شدند. این شکاف، تنها یک آمار اقتصادی نیست، بلکه زخم انسان است؛ زخم بی‌اعتمادی، ناامیدی و نابرابری که در جسم و روان مردم جریان دارد.

امیدِ خفه‌شده

نسل جوان ایران، که روزی امید جامعه و موتور خلاقیت و توسعه بود، امروز در حصار تبعیض و سرکوب و مهاجرت اجباری گرفتار شده است. نخبگانی که باید آینده را بسازند، یا در سلول‌های تاریک زندان پوسیدند یا بار سفر بستند. این بزرگترین جنایت شماست؛ بریدن ریشه‌های امید و خشکاندن سرچشمه‌های آینده.

شاهدِ تاریخ

تاریخ امروز شاهد است؛ شاهد کارنامه‌ای سیاه و تیره که از شما برجای مانده است. این دفتر نه فراموش می‌کند و نه می‌بخشد. آنچه در این صفحات ثبت می‌شود نه افتخار و عزت، بلکه سقوط و شرمساری است؛ زباله‌دان تاریخ، سرانجام محتوم نظامی است که بر پایه‌ی ستم و دروغ بنا شد.

اقتصاد: سفره‌های تهی، شعارهای پرطمطراق

از همان روز نخست، اقتصاد نخستین میدان فروپاشی شد. تورم افسارگسیخته، سقوط ارزش پول ملی، فساد ساختاری و فرار سرمایه، سرنوشت جامعه را به ورطه‌ای از ناامنی و بی‌ثباتی انداخت. مردمی که قرار بود طعم «عدالت» را بچشند، هر روز با سفره‌ای کوچک‌تر، بیکاری گسترده‌تر و فاصله‌ای عمیق‌تر میان کاخ و کوخ بیدار شدند.

آیا عدالت این بود که کارگران و معلمان با حقوقی ناچیز دست به اعتصاب بزنند، در حالی‌ که نورچشمی‌ها و نزدیکان قدرت میلیاردها دلار سرمایه را به خارج منتقل کنند؟ آیا شرافت ملی در این بود که اقتصاد رسمی جای خود را به رانتخواری، بازار سیاه و قاچاق بدهد؟

فساد: زنجیره‌ای بی‌پایان

فساد دیگر پدیده‌ای فردی یا موردی نیست؛ به ساختار نظام پیوند خورده است. قراردادها، واگذاری‌ها و مجوزها به بستر تقسیم غنایم بدل شده‌اند. دستگاه قضایی که باید مدافع حقوق مردم باشد، بارها در خدمت تثبیت قدرت ایستاده است. قانون بجای آنکه سنگر عدالت باشد، به ابزاری برای تهدید و سرکوب بدل شده است. این یعنی مردم آموختند که قانون برای آنان نوشته نشده است؛ بلکه برای کسانی نوشته شده که بر تخت قدرت نشسته‌اند.

عدالت اجتماعی: وعده‌ای که شعاری توخالی شد

از عدالت اجتماعی بسیار گفتید، اما آنچه برجای مانده جز نابرابری نیست. میلیون‌ها ایرانی به زیر خط فقر رانده شدند. جوانان تحصیلکرده، پزشکان، استادان دانشگاه و مهندسان، یا به اجبار مهاجرت کردند یا در وطن خویش خانه‌به‌دوش و سرخورده شدند. بعد، همانها که رفتند، به «وطن‌فروش» و «جاسوس» متهم شدند. اما بگویید: وطن‌فروش کیست؟ آیا آن دانشجوی ممتاز است که برای آینده‌ای روشن‌تر مهاجرت می‌کند؟ یا آنکه دریای مازندران را به روسیه واگذار کرد و خلیج فارس را به چین فروخت؟

نسل جوان ما که روزی آینده‌ساز این سرزمین بود، امروز خود را «نسل سوخته» می‌نامد. این شما بودید که امید را از او گرفتید، راه‌ها را بستید، و آرزوها را در سلول‌ها و قبرستان‌ها دفن کردید.

محیط زیست: طبیعتی که قربانی شد

از دریاچه ارومیه تا جنگل‌های شمال، از رودهای خشکیده تا هوای مسموم شهرها، همه شاهد قربانی شدن محیط زیست ایران به پای منافع کوتاه‌مدت و پروژه‌های بی‌حساب‌ و کتاب‌اند. زمین، رود و هوا را ویران کردید و میراث نسل‌های آینده را به حراج گذاشتید. امروز میلیون‌ها ایرانی با بیماری، خشکسالی و مهاجرت محیط زیستی دست‌ و پنجه نرم می‌کنند.

فرهنگ و هنر: خاموشی صداها

هنر و فرهنگ، که می‌توانست آیینه‌ای برای جامعه باشد، در زنجیر سانسور خفه شد. شاعران، نویسندگان، فیلمسازان و موسیقیدانان یا خاموش شدند یا به تبعید رفتند. این نه فقط خفه‌کردن صدای هنرمندان، بلکه بریدن رگ حیاتی یک ملت بود. جامعه‌ای که هنر و اندیشه‌اش سانسور شود، دیر یا زود به سکوت و تسلیم کشانده می‌شود.

سیاست: خفقان سازمانیافته

سیاست به نمایش انتخاباتی بدل شد. دانشگاه‌ها و رسانه‌ها از نقد تهی شدند. زندان‌ها پر شدند از دانشجویان، کارگران، زنان، روزنامه‌نگاران و اندیشمندان. آرامستان‌ها گسترده‌تر شدند و کولبران در کوه‌های سرد، بار فقر و بی‌عدالتی را به دوش کشیدند. این است کارنامه‌ی شما؛ ملتی زخم‌خورده، سرکوب‌شده و به حاشیه رانده‌شده.

پایان: حسابرسی تاریخ

این یادداشت نه از سر کینه، بلکه از سر حقیقت نوشته می‌شود. تاریخ می‌نویسد: شما با مردم چه کردید؟ با جوانان چه کردید؟ با این سرزمین چه کردید؟ گورستان‌ها آباد، هر کنشی مصداق جرم و حکم‌اش اعدام، زندان‌ها مملو، جوانان مایوس، نویسنده و شاعر و هنرمند و فعالان حقوق بشر و مدنی و سیاسی و محیط زیست و… سینه‌ی آرامستان یا زندان یا آواره در ممالک دیگر…

هر جوان مهاجر، هر زندانی سیاسی، هر درخت سوخته، هر کارگر بی‌حقوق، هر زن تحقیرشده، و هر کودک کار، سندی است بر سقوط شما. اینها نه شعار، بلکه واقعیت‌های تلخی هستند که دفتر تاریخ ثبت کرده است.

آینده ایران از آن شما نیست. آینده از آن ملتی است که با وجود تمام زخم‌ها هنوز ایستاده است. زباله‌دان تاریخ، تنها جایی است که برای شما باقی خواهد ماند.

*یونس قانونی (غلامی) نویسنده و فعال حقوق بشر

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۵ / معدل امتیاز: ۵

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=388065