نقشه‌ راه مهرگان؛ از «ایران را پس می‌گیریم» تا معماری هسته‌های مدنی و دفاع مشروع ملت

دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴ برابر با ۰۶ اکتبر ۲۰۲۵


بهزاد پرنیان – دهم مهرماه ۱۴۰۴، همزمان با جشن ملی مهرگان، شهریار ایران، رضا شاه دوم پهلوی در پیامی تاریخی کارزار “ایران را پس می‌گیریم” را اعلام کرد؛ حرکتی که نقطه‌ عطفی در روند شکل‌گیری جنبش ملی و سازمانیافته ایرانیان به‌ شمار می‌رود.

این پیام نه تنها یادآور میراث فرهنگی و عدالت‌محور مهرگان است، بلکه آغاز مرحله‌ای تازه در مبارزه‌ مدنی ملت ایران برای گذار از استبداد دینی به نظامی سکولار و ملی محسوب می‌شود.

یک روز بعد، در نشست شورای روابط خارجی ایالات متحده، ایشان چارچوب این کارزار را با بیانی روشن در سطح جهانی تشریح کردند و طی آن فرمودند که؛ ایران نیازمند گذار قانونمدار، سکولار و مردمی است، و نیروی محرکه‌ آن نه قدرت‌های خارجی، بلکه خود ملت ایران‌اند.

پیام مهرگان، کارزار “ایران را پس می‌گیریم”، و سخنان دیپلماتیک اخیر، در کنار هم سه ستون یک نقشه‌راه تازه را بنا می‌نهند. ” معنا، زیرساخت، و زبان.” اما چرا اکنون؟

در حالی که جمهوری اسلامی با شبکه‌ای پیچیده از سرکوب، اقتصاد رانتی و مهندسی روایت، فضای عمومی را در چنبره خود دارد، دو سرمایه‌ بنیادین هنوز از کنترل آن بیرون مانده است: هویت ملی ایرانی و شبکه‌های اجتماعی خودجوش مردم.

پیام مهرگان بر بیداری آن هویت تکیه دارد و کارزار “ایران را پس می‌گیریم” بستر سازمان یابی را فراهم می‌آورد؛ و گفتُگوی بین‌المللی اخیر، زبان جهانی و مشروعیت این جریان را استحکام می‌بخشد.

این سه عنصر، یعنی هویت، شبکه و زبان، ظرفیت ویژه‌ای در خود دارد که توانمند به بنا نهادن پایه‌های مرحله‌ تازه‌ای از مقاومت ملی است.

مرحله‌ سازمانیابی درون‌زا و امیدآفرین

اما برای پاگذاشتن به مرحله سازمانیافتگیِ درون‌زا و امیدآفرین، نیازمند تبیین اصول استراتژیک هستیم که در عمل بتوان از مرحله ایده به عمل وارد شویم.

الف) نخستین اصل، ایجاد قطب معنایی واحد است. شعار “ایران را پس می‌گیریم” تنها یک فراخوان سیاسی نیست، بلکه بازگرداندن کرامت، مالکیت ملی و اعتمادبه‌نفس تاریخی به مردم ایران است. رضا شاه دوم پهلوی، در تاریخ سوم اکتبر، با زبان اخلاقی و هویت‌محور خود، این بازگشت را نه با نفرت، بلکه با امید و خرد تعریف و تبیین نمود.

ب) دومین اصل، معماری هسته‌های مدنی علنی است. در عصر نظارت مطلق و ترس نهادی، تشکیل سلول‌های مخفی پرخطر است؛ اما شبکه‌های علنی فرهنگی، صنفی و اجتماعی می‌توانند به شکل مشروع و پایدار فعالیت کنند. چنین هسته‌هایی از شاهنامه‌خوانی‌ها، برگزاری آیین‌های ملی، نشست‌های ادبی و گردهمایی‌های صنفی آغاز می‌شوند و با منشورهای اخلاقی و شفاف به کار خود ادامه می‌دهند.

ج) سومین اصل، انضباط عدم خشونت و منشور آشتی ملی است. این استراتژی نه از ناتوانی، بلکه از بلوغ سیاسی برمی‌خیزد. جنبش ایرانگرا باید با پرهیز از نفرت و انتقامجویی، ضمن حفظ مشروعیت اخلاقی خود، زمینه‌ پذیرش ملی را گسترش دهد.

د) چهارمین اصل، پیوند هوشمند میان داخل و خارج کشور است. نیروهای دیاسپورا نقش رسانه‌ای، فکری و ارتباطی دارند، اما باید بپذیرند که صاحب میدان اجتماعی، مردم ایران‌اند.  به نظر میرسد که کارزار تازه از توان بالایی برای تنظیم تقسیم کار در این خصوص برخوردار است تا تلاش‌ها بجای پراکندگی، به‌ سوی هم‌افزایی هدایت شوند.

هـ) پنجمین اصل، آمادگی برای لحظه‌های فرصت است. تحولات سیاسی در ایران ناگهانی و جهشی‌اند. جنبش ملی باید متون آماده برای اعلام موضع، تیم‌های پاسخ سریع رسانه‌ای و شبکه‌های خدمات اضطراری داشته باشد تا در زمان گشایش، خلأ سیاسی با نظم و خدمت پر شود، نه با هرج‌ومرج.

اما در اینجا، اگر با خود و با واقعیت میدان روراست باشیم، پرسشی بنیادین رخ می‌نماید؛ پرسشی که نه از موضع تردید، بلکه از دل تجربه و رنج زندگی مردم ایران برمی‌خیزد: آیا می‌توان در برابر رژیمی که بی‌هیچ پروا از خون مردم ارتزاق می‌کند، تنها با زبان صبر و آگاهی پیش رفت؟ آیا تأکید ما بر راهبردهای مدنی، فرهنگی و هویت‌محور، بی‌آنکه ساز و کاری روشن برای مقاومت در برابر خشونت حکومتی تعریف کنیم، در عمل به بی‌عملی یا حتی بازتولید چرخه‌ اصلاحات نمی‌انجامد؟ آیا این خطر وجود ندارد که گفتمان براندازی، بجای آنکه به جنبشی مردمی و درون‌زا بدل شود، در حلقه‌ بسته‌ تحلیل‌گران و تکنوکرات‌های دور از میدان اسیر گردد و از جوهر ملی خویش تهی شود؟

تصور می‌کنم که پرسشی صادقانه است و پاسخ نیز باید صادقانه باشد. زیرا جنبش ایرانگرا اگر نتواند میان “عدم خشونت” و “حق مقاومت اخلاقی” تمایز بگذارد، یا در ورطه‌ انفعال فرو می‌غلتد، یا به خشونت کور سوق داده می‌شود. میان این دو، راه سومی وجود دارد؛ راهی که شهریار ایران، رضا شاه دوم پهلوی، در سال‌های اخیر آن را تبیین کرده‌اند: راه دفاع مشروع ملت، که نه دعوت به خشونت است و نه تسلیم در برابر آن، بلکه توازن میان شجاعت و خرد، میان مهرگانِ روشنایی و شبِ تار استبداد.

دفاع مشروع: مرز اخلاقی و سپر ملی

یکی از اصول بنیادین که شهریار ایران در سال‌های اخیر بر آن تأکید ورزیده‌اند، حق دفاع مشروع ملت است. این حق، مکمل اصل عدم خشونت است، نه نقض آن. دفاع مشروع در اندیشه‌ پهلوی نوین، ادامه‌ همان حق طبیعی بشر برای مقاومت در برابر ظلم است؛ همان مفهومی که از جان لاک تا انقلاب مشروطه در قلب فلسفه‌ آزادی قرار داشته است.

شهریار ایران بارها تصریح کرده‌اند که ملت ایران در برابر تهدید مستقیم به جان، حیثیت و آزادی خود، حق دفاع مشروع دارد. اما این دفاع هرگز به معنای خشونت‌طلبی نیست؛ بلکه پاسداری از انسانیت خویش است. در این چارچوب، دفاع مشروع را می‌توان در سه سطح توضیح داد:

الف) در سطح فردی، دفاع از جان و کرامت در برابر تهدید مستقیم نیروهای سرکوب، با رعایت اصل تناسب و کمترین خشونت ممکن.
ب) در سطح جمعی، مستندسازی و افشای سرکوب، یاری به مجروحان و حمایت از معترضان بی‌دفاع، و مقابله‌ آگاهانه با دروغ حکومتی.
ج) در سطح ملی، بهره‌گیری از نهادهای بین‌المللی برای پیگیری جنایات رژیم و دفاع از موجودیت ملت در چارچوب حقوق بشر جهانی.

دفاع مشروع، به‌ واقع، سپری اخلاقی است که مانع قربانی شدن ملت و مانع از دست رفتن چهره‌ی انسانی جنبش می‌شود.

در پایان بخش نخست باید تاکید کرد که در مسیر پس گرفتن ایران، دفاع مشروع باید به‌ مثابه اصل اخلاقی مقاومت درک شود. حق مردم برای حفاظت از زندگی و آزادی‌شان، در چارچوب کرامت انسانی و آشتی ملی. چنین برداشتی، هم خشونت را نفی می‌کند و هم ضعف را. دفاع مشروع، نقطه‌ی توازن میان شجاعت و تعقل است، میان مهرگانِ روشنایی و شبِ تار استبداد.

ایرانگرایی در سایه‌ پروپاگاندای حکومتی؛ پس گرفتن معنا از نمایندگان دروغ

نخست، معضلِ ملی‌گرایی تصنعی و شبیه‌سازی وضعیت عادی
در ماه‌های اخیر، رژیم جمهوری اسلامی با نزدیک شدن به مرحله‌ زوال، وارد فاز تازه‌ای از عملیات روانی شده است؛ “نمایشِ ملی‌گرایی تصنعی”. از برگزاری جشن‌های به‌ ظاهر ایرانی تا استفاده از موسیقی سنتی، آیین زورخانه و شعرخوانی، دستگاه تبلیغاتی حکومت می‌کوشد با تقلید از مظاهر ایرانیت، بحران مشروعیت را بپوشاند و وانمود کند که “همه‌چیز عادی است”. این همان تاکتیکی است که در علوم سیاسی به آن Simulation of Normality یا “شبیه‌سازی وضعیت عادی” گفته می‌شود. حکومت تلاش می‌کند از نمادهای ملی برای خنثی کردن محتوای ملی استفاده کند؛ از ایران برای پوشاندن ضدایران.

دوم، بازگرداندن معنا از دست حکومت به مردم
پاسخ اولیه به این پدیده، بازتعریف مالکیت فرهنگی است. آیین‌های ملی، میراث مردم‌اند، نه حکومت. در برابر تصاحب رسمی، باید با بازخوانی فلسفی و تاریخی آنها معنا را به ملت بازگرداند. بجای اجرای فیزیکی جشن‌ها، باید روح آنها را در قالب محتوا و روایت زنده کرد؛ از فریدون و کاوه و آرش، به‌ عنوان نمادهای عدالت و آزادی یاد کرد و پیام مهرگان را به زبان امروز ترجمه نمود. در این رویکرد، آیین‌ها از قالب نمایش بیرون می‌آیند و به ابزار آگاهی بدل می‌شوند؛ یعنی از جسم به روح، از مراسم به معنا.

سوم، تمایز روایت ملی از روایت حکومتی
راه دوم، ساخت تمایز معنایی روشن است. رژیم از ملیگرایی جعلی برای تزئین استبداد خود استفاده می‌کند، در حالی که ملی‌گرایی حقیقی بر آزادی، سکولاریسم و کرامت انسان استوار است. در هر کنش فرهنگی یا رسانه‌ای باید سه اصل به‌روشنی تکرار شود: استقلال فرهنگ از دین حکومتی، آزادی اندیشه در برابر سانسور، ایران برای همه ایرانیان.
با این سه محور، حتی وقتی حکومت به آئین‌های ملی اشاره می‌کند، مردم درمی‌یابند که روایت او دروغین است.

چهارم، جایگزینی تجمع فیزیکی با شبکه‌ معنا
در دوران سرکوب مطلق، مقاومت از خیابان به معنا مهاجرت می‌کند. وقتی اجتماع ممکن نیست، بازپخش همزمان معنا اهمیت می‌یابد. نمونه‌ها: خوانش جمعی شاهنامه یا یک بیت ملی در ساعتی مشخص در فضای مجازی؛ همزمانی پیام‌های کوتاه و هشتگ‌های مشترک؛ ویدئوهای نمادین از شهرهای مختلف با پیام واحد ایرانگرایی. چنین کنش‌هایی، گرچه بدون حضور خیابانی انجام می‌شوند، اما همان اثر جمعی را خواهند داشت که در نهایت به بازپس‌گیری فضا از ترس و نهادینه شدن انتظار منجر خواهد شد.

پنجم، افشای نمایش عادی” با منطق و طنز”
پروپاگاندای حکومتی سعی دارد وانمود کند که بحران تمام شده است. پاسخ جنبش ملی نباید نفی شادی باشد، بلکه افشای صحنه‌سازی شادی است. هربار که حکومت جشن برگزار می‌کند، باید پرسید: اگر همه‌چیز عادی است، چرا موسیقی مستقل ممنوع است؟ چرا شاعر در زندان است؟ چرا زنان در خیابان امنیت ندارند؟ با همین پرسش‌های ساده و در عین حال کوبنده، نمایش فرو خواهد ریخت.  راهِ نجات ایران در عصر پروپاگاندای حکومتی، بازگشت به “معنای اصیل ملی” است: الف) نجات نمادها از تصاحب حکومتی؛ ب) بازسازی روایت فرهنگی بر محور آزادی؛  ج) گسترش شبکه‌های معنایی و روایت‌محور. بدینگونه، آئین‌های ملی نه ابزار حکومت، بلکه سلاح اخلاقی ملت خواهند شد. ایرانگرایی اصیل یعنی: پس گرفتن معنا از تصاحب رسمی و مبلغان دروغ؛ و این همان ادامه‌ منطقیِ کارزار “ایران را پس می‌گیریم” است؛ از پس گرفتن خاک و قدرت، تا پس گرفتن روح و حقیقتِ ایران.

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۳ / معدل امتیاز: ۵

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=388388