دکتر هوشنگ نهاوندی: تکنوکرات یا رجل سیاسی؟

چهارشنبه ۷ آبان ۱۴۰۴ برابر با ۲۹ اکتبر ۲۰۲۵


مهدی مظفری* – درگذشت دکتر هوشنگ نهاوندی، چهره‌ای شناخته‌ شده در دوران محمدرضاشاه، بار دیگر بحثی قدیمی را زنده می‌کند: نقش تکنوکرات‌ها و نسبت آنان با قدرت سیاسی. هوشنگ نهاوندی، استاد و رئیس دانشگاه، وزیر، و رئیس دفتر شهبانو فرح پهلوی، از جمله شخصیت‌هایی بود که میان نقش دانشگاهی، اداری و سیاسی در نوسان بود، و درست همین نوسان‌ها، سرنوشت او را رقم زده است.

دکتر هوشنگ نهاوندی و محمدرضا شاه پهلوی

تکنوکرات‌ها در دوران پهلوی

تکنوکرات‌ها گروهی از نخبگان علمی، اقتصادی و فنی بودند که در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ خورشیدی برای نوسازی کشور دست به کار شدند. متخصصان زبده‌ای بودند که با اراده وکاردانی، می‌خواستند ساختارهای فرسوده جامعه ایران را دگرگون کنند و برای مردم ایران، رفاه، آسایش، بهداشت و ثروت و بطور کلی یک زندگی بهتر فراهم آورند؛ و این همان کاری است که محمد رضاشاه با کمک همین تکنوکرات‌ها در چهارچوب «انقلاب شاه و ملت» انجام داد.

در ساختار سیاسی آن دوران، تکنوکرات‌ها، می‌بایست صرفاً در حوزه تخصصی خود، اظهار نظر و عمل کنند. از این رو، اظهارنظرهای کلی سیاسی وورود به عرصه‌ تصمیم‌‌گیری‌های کلان، فراتر از مأموریت محسوب می‌شد و مدیران پرنفوذ از حوزه اجرایی به موقعیت‌های تشریفاتی یا مشورتی منتقل می‌شدند. این انتقال که در ظاهر نوعی ارتقاء تلقی می‌شد، اما در واقع، به معنای محدود شدن نقش سیاسی آنان بود. در بعضی موارد نیز، مثل مورد عالیخانی، وزیر موفق اقتصاد، به حاشیه رانده می‌شدند. هویدا نیز با انتقال به وزارت دربار عملاً از قدرت سیاسی کنار گذاشته شد.

هوشنگ نهاوندی یکی از معدود تکنوکرات‌هایی بود که پا را از مرز تعیین‌شده فراتر گذاشت. تشکیل گروه «اندیشمندان» و انتقاد غیرمستقیم او از دولت هویدا، سوءظن‌ها را برانگیخت. تا آنجا که محمدرضا شاه از عَلَم خواسته بود از ساواک درباره نهاوندی پُرس‌وجو کند. انتصاب نهاوندی به ریاست دفتر شهبانو نیز معنایی مشابه داشت: پایان حیات سیاسی و آغاز دوران تشریفاتی.

نقش «رجال سیاسی» در آن دوران

در فرهنگ مرد سالار، واژه «رجال سیاسی»، به شخصیت‌هایی اطلاق می‌شود که صاحب‌ نفوذ هستند و برخوردار از پایگاه اجتماعی و شبکه‌‌های گسترده روابط اجتماعی، مذهبی یا حزبی. به عبارت دیگر، «سیاست کار»اند و در پی تسخیر یا شرکت در قدرت‌.

در دوران رضاشاه، شخصیت‌هایی با تعریف بالا وجود داشتند. امّا در برابر اقتدار رضاشاه، خود را ازحوزه قدرت سیاسی دور نگاه می‌داشنتد. اینان، هم با تاریخ و فرهنگ ایران آشنایی کامل داشتند و هم دنیای متجدد زمان خود را می‌شناختند؛ و هم اینان بودند که برنامه‌های مترقی خودرا در خدمتِ رضاشاه قرار دادند. به عنوان مثال، قوانین جدید و ایجاد دادگستری فکر و کارِ علی اکبر داور بود. ایجاد فرهنگستان، اندیشه و کار محمدعلی فروغی بود و ایجاد دانشگاه، طرح و پیشنهاد علی اصغر حکمت. یکی از بزرگی‌های رضا شاه در همین است که به این فرهیخنگان میهن‌پرست گوش فرا می‌داد و طرح‌های آنان را با اقتدار عملی می‌کرد.

در دوره اوّل محمدرضا شاه ( شهریور۱۳۲۰ تا مرداد ۱۳۳۲)، احزاب و گروه‌های سیاسی و صنفی گوناگونی به وجود آمد. از جمله حزب توده، حزب ایران، نیروی سوم، حزب پان ایرانیست، حزب زحمتکشان و جبهه ملّی. این دوران را می‌توان سیاسی‌ترین دوران‌های ایران معاصر نامید. در همین دورانِ پر التهاب است که سه «رجل سیاسی»، کشور را از خطرناک‌ترین بحران‌ها نجات دادند. محمدعلی فروغی «ذکاءالملک» که ساختار سیاسی و اداری کشور را با انتقال آرامِ سلطنت، از رضاشاه به محمد رضاشاه، حفظ کرد. احمد قوام «قوام السلطنه» که آذربایجان را از چنگال استالین و نوکرانش بیرون کشید. محمد مصدق «مصدق السلطنه» که صنایع نفت کشور را ملّی کرد. اما پس از سقوط دولت مصدق، در امرداد ۱۳۳۲، رجال سیاسی عملا کنار گذاشته شدند و دوران طلایی تکنوکرات‌ها آغاز گردید.

به حساب من، در این دوره بیست و پنج ساله، فقط دو نفر از «رجال سیاسی» به نخست وزیری می‌رسند. و هر دو در دوران‌های بحرانی. یکی علی امینی و آغاز «اصلاحات ارضی» و دیگری اسدالله عَلَم و شورش اول خمینی در پانزده خرداد سال چهل و دو. پس از آن، دورانِ شکوفایی تکنوکرات‌ها فرا می‌رسد که در سایه رهبری و آرامشی که محمد رضاشاه ایجاد کرده بود، با همّت و کاردانی همین تکنوکرات‌ها، جامعه ایران به رفاه و پیشرفت‌های گسترده و بی‌سابقه‌ای می‌رسد که در بالا ذکر شد. این وضع ادامه دارد تا یکی دو سال پیش از «انقلاب پنجاه و هفت» که با پایین آمدن چشمگیر بهای نفت و دیگر مسائل که خارج از حوزه این نوشته است، کشور دچار بحران می‌شود.

برای مهار بحران، شاه به چند ورقی که در دستش باقی مانده، روی می‌آورد. یک تکنوکرات (جمشید آموزگار)، یک شخصیت کهنه کار (شریف امامی) و یک ارتشی (ازهاری). اما بحران فروکش نمی‌کند، که افزایش می‌یابد. اینجاست که شاه به یاد «رجال سیاسی» گذشته می‌افتد؛ بویژه دکتر غلامحسین صدیقی و سپس شاپور بختیار. چه بسا با ماندن شاه در ایران، اینان هم مثل رجال گذشته، می‌توانستند، بحران را کنترل کنند.

نهاوندی و رؤیای سیاستمداری

وقتی به سیر زندگی عمومی دکتر نهاوندی نظر می‌افکنیم ، می‌بینیم که او در میانه «تکنوکراسی» و «سیاستمداری» راه پیموده است.

در اوج دوران تکنوکراسی، کوشیده «رجل سیاسی» باشد. بسیاری از ویژگی‌های آن را هم داشته است. دانش و تجربه اداری گسترده، هوش و ذکاوت، وقار و متانت، زبان سلیس و خط زیبا. بسیار مودّب و خوش برخورد. ولی بدون نفوذ گسترده در میان اقشار مردم.

در واقع، روایت هوشنگ نهاوندی، نمادی از سرنوشت یک نسل است؛ نسلی که می‌خواست میان علم، توسعه و سیاست پیوند برقرار کند، مجال چندانی برای نقش‌آفرینی نیافت. تکنوکرات‌ها، ایران را ساختند، ولی به لحاظ محدودیت حوزه صلاحیت‌شان و نیز نداشتن رابطه گسترده با اقشار مردم، نتوانستند بحران را مهار کنند.

نهاوندی، شاید آخرین نمادِ آرزوی نافرجام پیوند میان دانش و قدرت در ایران مدرن بود.

*دکتر مهدی مظفری، استاد علوم سیاسی در دانشگاه آهوس دانمارک

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۷ / معدل امتیاز: ۲٫۴

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=389981