«بسی رنج بردم در این سال سی»
بهزاد پرنیان- نخستینبار که نام الهه بقراط را در زیر یک مقاله در «کیهان لندن» دیدم، سال ۲۰۱۱ بود. آن روزها در بخش «پستچی» مینوشتم؛ جایی برای قلمهایی که هنوز در جستوجوی هویت و روش خود بودند. نوشتههایم خام بود، اما امید داشتم که شنیده شود. در میان همهمهی تبعید و بیوطنی، او بود که از دور دست دراز میکرد تا نه فقط خطاها را ویرایش کند، بلکه راهِ دیدن را بیاموزد. هر بار که مینوشت «این بخش را روشنتر بنویس»، معنایش این نبود که جملهای اشتباه است، بلکه یعنی اندیشه هنوز در غبار است.
او از آن دست آموزگارانی بود که غائب از نظرند، اما حاضر در هر سطر و هر جمله؛ کسی که سکوتش نیز راهنمایی است.
در آن روزگار، نمیدانستم که روزی خودم خواهم فهمید نوشتن، تنها کنار هم گذاشتن واژهها نیست؛ بلکه نوعی پیمان است میان انسان و حقیقت.
و امروز که سی سال از حضور او در کیهان لندن گذشته و آخرین سرمقالهاش را با جملهای از بستر بیمارستان آغاز کرده، درمییابم که آن پیمان، چیزی جز سوگند بقراط برای اهل قلم نیست:
سوگندی که میگوید «به دروغ، درمان مکن. به قدرت، خدمت مکن. به حقیقت، خیانت مکن.»
الهه بقراط در این سه دهه نهتنها سردبیر یک رسانه، که وجدانِ بیدار یک نسل بود. نسلی که در تبعید، میان خاکستر شکست و امید، نیاز به چراغی داشت که فروغش از ایمان به آزادی ایران بیاید، نه از هیاهوی سیاست روز.
او قلم را همچون طبیبِ جان میدانست؛ نسخه نمینوشت، بلکه درد را میشناخت. و در دورانی که بسیاری قلم را به دلالیِ ایدئولوژی فروختند، او همچنان بر سوگندش ماند:
که ایران را باید از دروغ درمان کرد، نه با دروغ.
اکنون که سرمقالهء آخرش را میخوانیم، در واقع با یک اعتراف شکوهمند روبهرو میشویم: «جسم دیگر نمیکشد، اما روح هنوز مینویسد.»
این جمله، خلاصهی تمام راهِ اوست.
از همان نخستین روزهایی که با ناصر محمدی در کیهان لندن همقلم بود تا امروز که اسلوب منحصر به فرد خود در زمینه روزنامهنگاری را به یادگار گذاشته، هیچگاه از ایمانش به تداوم انقلاب مشروطه، تجدد پهلوی و رهبری رضا شاه دوم پهلوی دست نکشید.
او در زمانی مینوشت که بسیاری یا خاموش بودند یا گرفتار موجهای مصلحتجویانهء اصلاحات.
الهه بقراط در میانه خاکستر شرافت اهل قلم، آتش را زنده نگه داشته.
اگر از من بپرسند نقش او در فراگیری و پاسداری از شَرَفِ قلم چه بود، میگویم:
او به من آموخت که قلم، نه زینت کلام است و نه ابزار سیاست، بلکه آئینه وجدان انسانهای دغدغه مندی است که نیشترِ قلم را به خامه آگاهی در میآمیزند و زخمی بر پیکر سیاهی و دروغ میزنند، عمیقتر از انزوا.
او به من یاد داد که گاهی سکوت، بلندترین فریاد است؛
و گاهی یک جملهء ساده میتواند از هزار شعار رساتر باشد.
در سی سالگیِ قلم او، در کسوتِ شاگردی از سرزمینهای دور، هرگز فراموش نخواهم کرد که:
اگر ققنوس ایران از خاکستر خود برخواهد خاست، به یاریِ آنان است که در تبعید نیز ایمان خود را به وطن نفروختند.
و الهه بقراط یکی از آنان است.
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
اگر فردوسی، زبان را از مرگ رهانید،
بسیارانی چون الهه بقراط، حقیقت را از فراموشی نجات دادند.
و من، شاگردی کوچک از همان روزهای «پستچی»،
هنوز هرگاه قلم برمیدارم، در دل تکرار میکنم:
سوگند بقراط با نیشتری در دست از جنس قلم را به یاد داشته باش، و به آن سوگند وفادار بمان .
و به یاد داشته باش که او با همان نیشتر منحصر به فرد خود، در مقاله ای از جنس آیات شیطانی نگاشته بود که «ن والقلم و ما لایسطرون!!»
و آری، و ما لایسطرون، که این قلم هنوز سطرها دارد برای نگاشتن که عاشقان قلم منتظر خواندن آن هستند.
پاینده ایران

