اختر قاسمی – دیشب، شب عجیبی بود! از هفتهها پیش منتظر این شب بودم؛ دوستانم به مناسبت ۶۵ سالگی شاهزاده رضا پهلوی جشنی را در رستوران ایرانی در کلن تدارک دیده بودند.
با خوشحالی به جشن رفتم؛ دهها تن از سراسر شهرهای مختلف اروپایی آمده بودند.
شهبانو فرح پهلوی تلفنی با جمع صحبت کردند. سه تن از مادران دادخواه همراه خانوادهها نیز حضور داشتند. با آنها گفتگو کردم.
شبی روشن و بهیادماندنی را در دل تاریکی تبعید رقم زدیم.
از جشن تولد شاهزاده رضا پهلوی با آن همه شور، امید و فضای گرم میهنی برگشتم؛ هنوز لباس جشن را عوض نکرده بودم که تلفن زنگ خورد و خبر سکته یکی از دوستان را شنیدم.
تمام شادی جشن یخ زد. در دل آرزو میکردم که مشکل جدی نباشد و حالش خوب شود. (که البته خوشبختانه به خیر گذشت)
به سراغ اخبار رفتم تا دقایقی بعد دوباره حال دوست عزیز را بپرسم. نمیدانستم که ضربهی دوم هنوز در راه بود…
چشمم افتاد به تیتر سرمقاله خانم الهه بقراط، سردبیر عزیزم در «کیهان لندن»:
«آخرین سرمقاله من؛ ققنوس ایران از خاکستر خود برخواهد خاست!»
یک لحظه احساس کردم نفسم در گلو حبس شد. بغض دیشب سنگین بود.
چه شب عجیبی… اصلاً نمیخواستم دیگر چیزی بشنوم یا ببینم. حتی ابتدا جرأت خواندن سرمقاله را نداشتم؛ کلافه بودم.
چشمم به تیتر سرمقاله سردبیرم بود و بغض گلویم را میفشرد؛
بالاخره بر احساسم غلبه کردم و سرمقاله را خواندم.
حسی توأم با خشم و بغض… در چنین مواقعی فقط نوشتن به من آرامش میدهد. مشغول نوشتن شدم.
کمی آرام گرفتم، اما هنوز دلم میلرزید.
شب واقعاً عجیبی بود؛
شکنندگی جانِ انسان و بزرگی روحهایی که عمر خود را وقف آزادی ملتشان میکنند.
نوشتن، تنها آرامبخش من؛ نوشتم خطاب به الهه جان:
الهه جان،
بیش از یازده سال است که افتخار همکاری با شما را دارم. همیشه از خواندن و گوش دادن به سرمقالههایتان از نگاه ژرف و مسئولانهتان آموختهام، اما امشب برای اولین بار دلم نمیخواست اصلاً مقالهتان را بخوانم.
بغضی که از شنیدن خبر سکته دوستمان آغاز شده بود، با خواندن سرمقاله شما به اوج رسید.
یادم هست سال ۲۰۱۴ وقتی برای اولین بار با من تماس گرفتید و از من خواستید با «کیهان لندن» همکاری کنم، چقدر هیجانزده بودم که قرار است با قدیمیترین و وزینترین روزنامه تاریخ نوین ایران همکاری کنم؛
روزنامهای که از کودکی، آن زمان که برادرم با «کیهان» در دست به خانه میآمد، در ذهنم ماندگار شد.
و در دو دهه نخست تبعید، آن سالهایی که نه ماهواره بود و نه اینترنت، کیهان یکی از معدود پنجرههای ما به ایران و ایرانیان سراسر جهان بود.
وقتی نسخه چاپی کیهان متوقف شد، غمگین شدم؛ و بعدها برایم افتخار بود که نقشی کوچک در شکلگیری کیهان لندن آنلاین داشته باشم.
و این آغاز رابطهی کاری و انسانی ارزشمند من با شما بود.
در این سالها شما برای من فقط یک سردبیر نبودید؛
یک مشاور، یک همراه و یک تکیهگاه اخلاقی و انسانی بودید.
سردبیری مسئول، دقیق، بیحاشیه، دور از دعواهای کوچک و بزرگ؛
با شرافت حرفهای، بدون شعار؛
کسی که حقیقت را انتخاب کرد، نه موج و مد روز را.
از بحثها و جدلهای بیهوده مجازی بهدور بودید و بارها به من میگفتید:
«بهتر است درگیر نشوی؛ انرژیات را برای کار و حرفهات بگذار.»
من از شما و نازنینجان انصاری، دو زن توانمند، بسیار آموختم؛
گرچه دو کاراکتر متفاوت، اما هر دو با درایت، مسئولیت، شرافت و عشقی عمیق به ایران و انسانیت!
در آن سالهای نخست تبعید که کمتر مبارزی از نسل ۵۷ ـ آن هم چپ ـ شجاعت و درایت اعتراف به اشتباه فاجعه۵۷ را داشت،
شما با صدای بلند حقیقت را گفتید.
شما از آن نسل نادری هستید که در سختترین سالهای تبعید و تاریکی، هرگز چراغ را زمین نگذاشتید؛
نسلی که نه زیر فشار جمهوری نکبت اسلامی شکسته شد
و نه فریبکاران و مدعیان آزادیفروشی در غرب توانستند آلودهاش کنند.
امشب با خواندن سرمقالهتان دوباره به این حقیقت رسیدم:
برخی انسانها تاریخ را نمینویسند؛ بلکه خود تاریخاند و در تاریخ میمانند.
و شما از همانانید.
برای من، شما نماد وقار، صبر، جدیت و اصالت بودهاید و هستید؛
صدای نسل تبعیدی که حقیقت را ارزان نفروخت؛
نه به فاندها و باندهای غرب، و نه به موجها و بادهای گذرای سیاسی.
نام شما در حافظهی تاریخ مبارزه برای آزادی ایران ثبت شده است.
و مطمئنم باز هم خواهید نوشت، باز هم خواهید درخشید.
امشب آرزو میکنم جسمتان آرام بگیرد،
و قلمتان که هرگز خاموش نشد، دوباره دل ما را روشن کند و بیاموزاند.
به احترام شما میایستم؛
به احترام سالها روشنگری، آزادگی و صداقت.
ایران آزاد خواهد شد.
و ما، نسل تبعید، آن روز را خواهیم دید.
با عشق، احترام و قدردانی
اختر قاسمی




