بهزاد پرنیان – این یادداشت را آگاهانه با یک پرسش آغاز میکنم؛ نه از سر تردید یا تعلیق ژورنالیستی، بلکه با الهام از سنتی که ابنسینا در «الاشارات و التنبیهات» بنا نهاد. در آن اثر، پرسش «اشاره» است و ابزاری کلامی برای تکان دادن ذهن پیش از صدور حکم، و گشودن میدان اندیشه پیش از داوری. پرسش، در این معنا، مقدمه هشدار است؛ تنبیهی عقلانی برای دیدن آنچه عادت و هیجان پنهانش کردهاند.
پرسشی که در سطر بعد میآید نیز از همین جنس است: تلاشی برای مکث پیش از پذیرش، و اندیشیدن پیش از همصدایی با زبانی که شاید بیآنکه بدانیم، ما را به جایی بازمیگرداند که قرار بود از آن عبور کنیم.
چرا بازسازی ادبیات هیئت و مداحی، حتی در پوشش نمادهای ملی و پادشاهی پهلوی، بازتولید همان فرهنگی است که نسل آزادیخواه ایران قربانی آن شد؟
گمان نمیکنم اختلافنظری جدی بر سر این حقیقت وجود داشته باشد که هیچ ملتی با زبان جلادانش آزاد نخواهد شد. آمیختن صدای مداحان جمهوری اسلامی با تصویر جاویدنامان راه آزادی، با چهره پادشاهان ایرانساز پهلوی و نیز با تصاویر رهبر جنبش ملی براندازی، شهریار ایران رضا شاه دوم پهلوی، نه خلاقیت است، نه هوشمندی رسانهای، و نه حتی خطای ساده سلیقهای؛ این یک لغزش عمیق فرهنگی و یک خطای تاریخی در فهم «زبان» است. شوربختانه با بازتولید همان ادبیاتی روبهرو هستیم که طی ۴۶ سال گذشته مرگ را مقدس، خشونت را مشروع، و سیاست را به حوزهای قدسی، هیجانی و غیرقابلپرسش بدل کرده است. این گزاره که آزادی را نمیتوان با نوحه ساخت و آینده را نمیتوان با ادبیات شهادت، ترور و قربانیسازی روایت کرد، نه شعار است و نه جملهای تزئینی برای ویترین روشنفکری؛ بلکه مرزی تعیینکننده است میان پروژه رهایی ملی و همان سنت التقاطیِ آراسته، کتوشلوارپوش و آکادمیکنمایی که از شریعتی به اینسو، سیاست را در لفافه تقدس پیچید، عقلانیت را تعلیق کرد و نهایتاً جامعه را به همان جایی رساند که امروز ایستادهایم.
وایرال شدن برخی ویدئوها در فضای مجازی که در آن تصاویر جاویدنامان راه آزادی ایران، در کنار نمادهای دوران شاهنشاهی پهلوی و سیمای شهریار ایران، با صداها و نواهایی برگرفته از مداحیها و آیینهای هیئتی درهم آمیخته شدهاند، مرا ناخواسته به یاد رمان «مستأجر» اثر رولان توپور انداخت؛ نه از سر قیاس ساده یا داوری شتابزده، بلکه به سبب شباهت عمیق منطق پنهانی که در پس این رفتار ضدفرهنگی نهفته است.
در رمان توپور، مستأجر جدید وارد خانهای میشود که پیشتر، ساکن آن در همان فضا به فروپاشی رسیده است. خانه قوانین نانوشته دارد؛ همسایهها نه فریاد میزنند و نه تهدید میکنند، اما نگاه میکنند، میسنجند و انتظار دارند. مستأجر جدید، برای آنکه کمتر آزار ببیند، برای آنکه «جا بیافتد»، تصمیم میگیرد شبیه مستأجر قبلی شود. در آغاز، این تصمیم نوعی تدبیر به نظر میرسد؛ سازگاریای موقت برای دوام آوردن. اما رمان دقیقاً از همینجا آغاز میشود! لحظهای که سازگاری، آرامآرام، به استحاله بدل میگردد و آنچه تغییر میکند دیگر صرفاً رفتار نیست، بلکه هویت است.
به نگر من، فرهنگ نیز خانهای با مختصاتی مشابه همان خانهء رُمان «مستأجر» رولان توپور است. حافظه جمعی، دیوارهایی دارد که پژواک زبانهای پیشین هنوز از ورای آن به گوش میرسد.
مسئله اما از جایی آغاز میشود که بهجای نقد این زبانها و گسست از آنها، میکوشیم با همان صدا، معنایی دیگر را حمل کنیم. گویی برای روایت آزادی، ناچاریم از دستور زبان اسارت استفاده کنیم؛ گویی برای انتقال پیام ملی، باید از ابزارهای احساسی و قدسیِ همان نظمی بهره ببریم که خود، دههها ابزار سرکوب بودهاند.
به راستی چه کسی ( دست کم در جبهه ملیگرایان ) مخالف این حقیقت میتواند باشد که جاویدنامانی چون مجیدرضا رهنورد، نیکا شاکرمی، سارینا اسماعیلزاده و بسیاری دیگر، نه فرزندان هیئت بودند و نه مرگشان طلب قدسیسازی داشت. آنان قربانی حکومتی شدند که سیاست را با دین آمیخت، خشونت را تقدیس کرد و مرگ را به ابزار مشروعیت بدل ساخت. آمیختن تصویر این جانهای از دسترفته با صداها و نواهایی که طی چهار دهه، زبان رسمی همین نظام بودهاند، ناخواسته به تحریف حافظه آنان میانجامد؛ تحریفی که نه از سر سوءنیت، بلکه از سر بیتوجهی به کارکرد تاریخی زبان و نماد صورت میگیرد.
مسئله در اینجا ایمان یا بیایمانی نیست. مسئله، مرز است. مرز میان باور شخصی و زبان سیاسی. مرزی که اگر مخدوش شود، و یا از سر مصلحت رسانهای یا شتاب در وایرال شدن نادیده گرفته شود، شوربختانه از سرِ بلاهت و سادهلوحی، سکولاریسم به شعاری توخالی فروکاسته خواهد شد. آنچه شهریار ایران، رضا شاه دوم پهلوی، با ارجاع به احمد کسروی بر آن تأکید کردهاند، دقیقاً همین بازپسگیری این مرز است؛ نه ستیز با اندیشه، بلکه جدایی قاطع دین از حکومت و از زبان قدرت.
افزون بر این، باید با صراحت گفت سخن گفتن از جاویدنامان، از فرهنگ والای ایرانی، و از تلاش برای رسانهای کردن اندیشهها و سخنان پادشاهان پهلوی و شهریار ایران رضا شاه دوم پهلوی، با ادبیات محمود کریمی و سایر مبلغان فرهنگ جعلیِ «شهادت»، ترور، تقدسبخشی به مرگ و خط سرخِ قربانیسازی، تناقضی آشکار و ویرانگر است. این کار دقیقا شبیه آن است که از زندگی، نفس کشیدن و هوای پاک سخن بگوییم، اما همزمان با دستان خود آتش به جنگلهای هیرکانی بیندازیم؛ جنگلهایی که قرنها زیستهاند و قرار بوده نفس نسلهای آینده باشند. هیچ پیامی، حتی شریفترین آن، در زبانی که حامل مرگ و تقدیس خشونت است، به سلامت به مقصد نمیرسد.
در داستان «مستأجر» بر این حقیقت پافشاری میشود که خطر اصلی، همیشه از بیرون نمیآید. گاه فضا، بیآنکه فریاد بزند، ما را به تقلید فرا میخواند. میگوید: «شبیه شو تا بمانی».
اما تاریخ معاصر ایران بارها نشان داده است که این زبان نفرین شدهٔ تقدس، هر پیامی را در نهایت به خدمت خود میگیرد؛ حتی پیام آزادی را. آنکه میپندارد میتواند از ابزارهای قدسیشده قدرت، علیه همان قدرت استفاده کند، اغلب فراموش میکند که این ابزارها، پیش از آنکه حامل معنا باشند، خود معنا میسازند.
و اینجاست که باید بدون رودربایستی گفت که؛ بازسازی زبان هیئت، حتی با نیت ملی، حتی با تصویر پادشاهان پهلوی و شهریار ایران رضا شاه دوم پهلوی، و نیز حتی با نام جاویدنامان، نه نشانه هوشمندی سیاسی است و نه نزدیکی به مردم؛ بلکه لغزشی است خطرناک در همان مسیری که جمهوری اسلامی از آن زاده شد. ملتی که برای رهایی از حکومت دینی برخاسته، نمیتواند حافظه قربانیانش را با صداهای همان حکومت بازنویسی کند. این، نه تاکتیک است و نه خلاقیت؛ این، شکل دیگری از مستأجر شدن در خانهایست که سالهاست از آن کوچ کردهایم.
پاینده ایران

