سیروس ملکوتی – یکی از الگوهای رفتاری قابلتوجه اگر نخواهم بگویم کلیت اپوزیسیون ایرانی را محاط نموده، اما قابل مشاهده در بخشهایی از آن، پدیدهای است که میتوان آن را دوگانهسازی کنشی نامید. در واقع وضعیتی است که در آن، گفتار رسمی رهبری سیاسی واجد زبانی آشتیجویانه، دموکراتیک و فراتنش است، در حالی که بدنهی هواداران و گاه حلقههای نزدیکتر به رهبری، در عمل به تنشزایی، تخریب و حذف رقیبان یا دعاوی وارونه از رهبری میپردازند. حال میخواهد این رهبری یک هیبت انسانی داشته باشد و یا در منشور سیاسی خود را متصور سازد.
این شکاف میان گفتار و کنش، صرفا یک ناهماهنگی تصادفی نیست، بلکه حامل دلالتهای مهمی دربارهی منطق قدرت در این جریانهاست. هنگامی که رهبری خود را در جایگاهی فراتر از نزاعها تعریف میکند، اما هیچ سازوکار موثری برای مهار رفتار حذفگرایانهی بدنه ایجاد نمیشود، حذف به سطحی غیررسمی و واگذارشده منتقل میگردد. در چنین وضعیتی، رهبری میتواند زبان دموکراتیک را حفظ کند، بیآنکه هزینهی عملی طرد دیگری را بپردازد.
نمونهی بارز این وضعیت را میتوان در اکثر جریانات سیاسی مشاهده کرد، جایی که دعاوی و رهبری، بر همبستگی و احترام به دگراندیش تأکید میورزد، اما بخشهایی از بدنهی هواداران با کنش، به تخریب نظاممند مخالفان رهبری(دعاوی) خود، و حتی منتقدان درونجریانی بیانجامد.
این ناهمخوانی، نهتنها مسئلهای هویتی، بلکه نشانهای از فقدان همسویی در منطق کنش سیاسی است. دوگانهسازی کنشی، در مجموع، شکلی پنهان از تعلیق دموکراسی است. دموکراسی در سطح گفتار حفظ میشود، اما در سطح کنش به تعویق میافتد. این الگو، اگر مهار نشود، بهسادگی میتواند در نظم آینده به تفکیک صوری میان قدرت رسمی معتدل و کنشگران غیررسمی حذفگرا بینجامد. تفکیکی که از منظر کارکردی تفاوتی با اقتدارگرایی ندارد.
پدیدهی دوگانهسازی کنشی را میتوان در چارچوبی تحلیلیتر، بهمثابه حاصل تنش میان رهبری سیاسی و بدنهی اجتماعی آن بازخوانی کرد. پرسش محوری در اینجا آن است که آیا این دوگانهسازی محصول یک تدبیر آگاهانه و برنامهریزیشده از سوی رهبری است، یا نتیجهی پویاییهای خودجوش و تحمیلشده از پایین میباشد؟ پاسخ به این پرسش، نه در نیتخوانی کنشگران، بلکه در تحلیل سازوکارهای قدرت نهفته است.
از منظر نظری، میتوان میان دو الگوی متفاوت تمایز نهاد، نخست، دوگانهسازی هدایتشده و دوم، دوگانهسازی برآمده از پایین و بدنه اجتماعی گرایش.
در الگوی نخست، رهبری سیاسی با حفظ گفتاری آشتیجویانه، دموکراتیک و فراتنش، عملا میدان کنش حذفگرایانه را به بدنه یا کنشگران غیررسمی واگذار میکند. این واگذاری، اگرچه ممکن است هرگز بهصورت دستور مستقیم صورت نگیرد، اما از طریق سکوت، ابهام یا فقدان مرزبندی روشن، کارکردی معین مییابد(حذف رقیب بدون تحمیل هزینهی مستقیم به رهبری).
در الگوی دوم، دوگانهسازی نه از تدبیر رهبری، بلکه از رادیکالشدن بدنه، ضعف نهادهای درونسازمانی و فقدان سازوکارهای انضباطی برمیخیزد. در این وضعیت، رهبری ممکن است از نظر گفتمانی با رفتار بدنه فاصله داشته باشد، اما به دلیل وابستگی به حمایت نمادین یا ترس از ریزش پایگاه اجتماعی، از مداخلهی مؤثر خودداری میکند. با این حال، حتی در این حالت نیز مسئولیت سیاسی رهبری منتفی نمیشود، زیرا عدم کنش، خود شکلی از کنش است.
وجه تفکیک این دو الگو را باید نه در ادعاهای رهبران، بلکه در الگوهای رفتاری قابل مشاهده جستوجو کرد. واکنش رهبری به کنشهای حذفگرایانه، وجود یا فقدان سازوکارهای رسمی برای مهار این رفتارها، و تکرارپذیری دوگانهسازی در بزنگاههای بحرانی، معیارهایی هستند که امکان تشخیص تحلیلی این دو وضعیت را فراهم میآورند. سکوتهای مکرر، مرزبندیهای مبهم و نبود پیامد برای کنشگران حذفگرا، نشانههایی از تحمل یا بهرهبرداری ساختاری از این دوگانهسازیاند.
از این منظر، انتظار از رهبری دموکراتیک نه کنترل کامل بدنه، بلکه پذیرش مسئولیت سیاسی نسبت به پیامدهای کنش جمعی است. رهبریای که بهراستی به منطق دموکراتیک پایبند باشد، ناگزیر است مرزهای رفتاری را بهصورت علنی ترسیم کند، حتی اگر این امر به از دست دادن بخشی از پایگاه حمایتی بینجامد. ناتوانی یا امتناع از این مرزبندی، نشاندهندهی آن است که دموکراسی در سطح گفتار باقی مانده و هنوز به سطح کنش سیاسی ارتقا نیافته است.
در نهایت، دوگانهسازی کنشی را میتوان شکلی پنهان از تعلیق دموکراسی دانست. وضعیتی که در آن زبان دموکراتیک حفظ میشود، اما منطق حذف از مسیرهای غیررسمی ادامه مییابد. این الگو، اگر در مرحلهی اپوزیسیونی مهار نشود، به احتمال فراوان در نظم آینده به تفکیکی پایدار میان قدرت رسمی معتدل و کنشگران غیررسمی حذفگرا خواهد انجامید. تفکیکی که از نظر کارکردی، تفاوتی اساسی با اشکال نرم اقتدارگرایی ندارد.

