سیروس ملکوتی – آنچه امروز در میدان سیاست و پیرامون نگاه اُنس یافته رخ میدهد، نه صرفا اختلافنظر، بلکه شکلهای پیچیدهای از قطبیسازی است که در شبکهای از پروپاگاندا بازتولید میشوند. این قطبیسازیها، بهجای آنکه محصول گفتوگوی سیاسی باشند، نتیجهی مهندسی هیجانات و روندی هستند که در آن واقعیت قرار نیست به ادراکی جمعی بلکه به روایتی دیکته شده تبدیل گردند.

دیروز گونههای دیگری از خودی و غیرخودی ذهنیت ما را در انقیاد خود انباشته داشتند و امروز دوگانهسازی سلطنت و ضدسلطنت، و اگر انسدادی بر این فرایند صورت نپذیرد فرداها نیز جز بازتولید این قطبیسازیها نخواهد بود. از آنجایی که نمیتوان در این روایت دیکته شده و سادهسازی شده معادلات پیچیده سیاسی، تفاوتها را بدرستی بازیافت، بنابراین هر قطبی آن دیگری را همبسته با حکومت مینگرد، تا عملا جای خالی مبارزه علیه حکومت را در چنین جعلی ذهنیتسازی کند. گویی که این روند به بخشی از مبارزه علیه حکومت مربوط میشود.
مسئله بغرنج شده اما تنها این دوگانه نیست، بلکه منطق حاکم بر آن است. منطقی که هر موضع، نقد یا تفاوت درونی را هم نادیده گرفته و یا به خیانت تعبیر میکند. پروپاگاندا در چنین فضایی قادر به تشخیص تمایزهای ظریف، موقعیتهای بینابینی و صداهای مستقل هم نمیگردد، زیرا حیات آن وابسته به سادهسازی و دوقطبیسازی و حتی نوعی هویتسازی است.
وضعیتی که بیشتر به میدان جنگ شباهت دارد تا هستی اپوزیسیونی که باید با خودآگاهی بر تفاوتها بهسوی تفاهمی در همزیستی روی آورد. منطق این گزینه همان منطق جنگ است که حاکم میشود، روندی که سرباز دیگر به چرایی کشتن نمیاندیشد، او در سنگری قرار گرفته که بقا را تنها در حذف دیگری میبیند. سیاست قطبیشده نیز چنین میکند. افراد را در سنگرهای هویتی مینشاند و امکان پرسش اخلاقی و عقلانی را از آنان میگیرد.
در این شرایط، نفرت نه بهتدریج، بلکه بصورت جهشی افزایش مییابد. این اما نه الزاما به دلیل تغییر واقعیت، بلکه صرفا به این علت که گروهی با برچسب «دشمن» نشانهگذاری شدهاند. پروپاگاندا دقیقا در همین نقطه عمل میکند. با ساختن «جوی متفاوت»، فضایی میآفریند که در آن فرد خود را در سوی خیر یا درستی سویه ادراک تاریخی میبیند. درکی مطلق شده از حقانیت خود. وقتی چنین احساسی شکل گرفت، دادهها و تضادهای این درون دیگر بهطور انتقادی بررسی نمیشوند. همهچیز در قطب خودی باید هارمونیک و یکدست به نظر آید و هر رخدادی، حتی اگر متناقض یا خشونتآمیز باشد، قابل دفاع میگردد. در این فضا، قضاوت جای خود را به واکنش میدهد و خرد به خدمت وفاداری درمیآید. نفی دیگری و پاکسازی از هستی دیگری به رابطه مستقیم با هویتسازی یکدست میانجامد.
نتیجهی این فرایند، بازتولید شکست خرد جمعی است. شکستی که نه ناگهانی، بلکه تدریجی رخ میدهد. از لحظهای که جامعه بهجای پذیرش تکثر و گوناگونی، به تمایز سخت خودی و غیرخودی پناه میبرد. در چنین وضعیتی، سیاست دیگر عرصهی تفاهم و همزیستی نخواهد شد، بلکه میدان حذف و طرد میگردد. موردی که مرحله به مرحله به اتمیزه شدن این خودی نیز دیر یا زود میانجامد.
این قانون قبیله و عشیره هر چند کهنه اما میبینیم که هنوز در زمانه ما میتواند همچنان فعال در تسخیر ذهنیت جمعی و بازتولید در خودیسازی و همزمان پاکسازی غیرخودی باشد. قانون تا نوشتهای که هر بار با لباسی تازه بازمیگردد و هر بار امکان گفتوگو را محدودتر و حتی به انسداد میکشاند.
نقد این وضعیت اما پیش از آنکه متوجه یک قطب خاص با آن دیگری باشد، باید متوجه منطق قطبیسازی باشد. منطقی که اگر مهار نشود، هر نیرویی را فارغ از نام و ادعا به بازوی پروپاگاندا بدل میکند. ما در جایی از انتخاب در کارزار سیاست و تاریخ مبارزاتی خود ایستادهایم که شکست و پیروزی جمهوری اسلامی را بر بنیاد انقیاد همین تفکر یا نفی این انقیاد رقم خواهیم زد، انتخاب با ماست! رو به سوی تو بنیادی یا کهنه رفتار منسوخ شده!
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

