مهدی بهرامی – مسئلهی امروز ایران را نمیتوان با دوگانههای سادهای چون «سقوط یا بقا» فهمید. آنچه در حال رخدادن است نه یک فروپاشی، بلکه فرسایشی عمیق در بنیانهای بازتولید یک نظم سیاسی و فراتر از آن، در باور به کارایی یک سیستم سیاسی است. بدینترتیب، علیرغم آنکه به باور بسیاری ناممکن بنظر میرسد، اگر جمهوری اسلامی پس از جنگ با آمریکا و متحدانش، هرچند زخمی، اما زنده بماند، توانایی خود را برای ادامهدادن از دست خواهد داد. اما چه کسی برای چنین روزی آمادگی بیشتری دارد؟
وضعیتی که جمهوری اسلامی از دیماه گذشته تا شیوهی جنگیدن کنونیاش در پیش گرفته را میتوان «بقای بدون امکان» نامید: لحظهای تاریخی که در آن قدرت هنوز وجود دارد، اما امکان استمرار آن از درون تهی شده است؛ سیستمی که هنوز ایستاده، اما استخوانهایش شکسته است؛ هنوز سخن میگوید، اما صدایش شنیده نمیشود. لحظهای که پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا جمهوری اسلامی فرو میریزد یا نه، بلکه این است که آیا اساسا امکان دارد همچنان بعنوان یک نظم سیاسی ایدئولوژیک خود را بازتولید کند، و اگر نه، چه کسی برای چنین وضعیتی برنامهریزی کرده و چه کسی برندهی آن خواهد بود؟
در هر نظم سیاسی، بقا نه صرفا به ابزارهای سخت قدرت، بلکه به وجود سازوکارهایی وابسته است که امکان تداوم آن را فراهم میکنند. یکی از بنیادیترین این سازوکارها مشروعیت است؛ همان نیروی نامرئی که قدرت را از سطح اجبار فراتر میبرد و آن را در ذهن و زندگی مردم نهادینه میکند. در تحلیل کلاسیک ماکس وبر، اقتدار کاریزماتیک یکی از مهمترین منابع مشروعیت بشمار میرود؛ اقتداری که بر رابطهای زنده، مستقیم و عاطفی میان رهبر و جامعه استوار است. اما مسئلهی اساسی در این نوع اقتدار، ناپایداری و انتقالناپذیری آن است. هر رهبر باید این کاریزما را خود بازتولید کند و نمیتواند آن را صرفا به ارث ببرد. در لحظهای که این پیوند زنده گسسته شود، یا بهجای تجربهی مستقیم، فاصله، ابهام و ناآشنایی جایگزین گردد، نظام با خلأیی روبرو میشود که هیچ سازوکار اداری یا امنیتی قادر به پر کردن آن نیست. در چنین شرایطی، رهبری دیگر حامل معنا نیست، بلکه صرفا حامل موقعیت است؛ و این دقیقا همان نقطهای است که مشروعیت از درون فرو میریزد، حتی اگر ساختار قدرت همچنان پابرجا باشد. هرچند ممکن است بخشی وفادار از جامعه همچنان به آن باور داشته باشد، اما در چنین وضعیتی مشروعیت از امری فراگیر به باوری فرقهای تبدیل میشود؛ مسئلهای که بعید است طراحان انتخاب اخیر رهبری جمهوری اسلامی از آن بیخبر باشند.
در کنار بحران مشروعیت، مسئلهی اقتصاد سیاسی نیز بعنوان یکی از ستونهای بقا دچار فرسایش شده است. در سنت تحلیل دولتهای رانتی، که با نامهایی چون تدا اسکاچپول شناخته میشود، دولت از طریق توزیع منابع نوعی وفاداری اجتماعی تولید میکند. رانت در اینجا صرفا درآمد نیست، بلکه سازوکاری است برای مدیریت تضادها، کاهش تنشها و ایجاد نوعی تعادل، هرچند شکننده، میان نیروهای اجتماعی. اما زمانی که این منابع بهدلیل جنگ، تحریم یا تخریب ساختاری کاهش یابد، امکان این تعادل نیز از میان میرود. در غیاب امکان توزیع برنامهریزیشدهی ثروتی که دیگر وجود ندارد، شکافها پنهان یا مهار نمیشوند، بلکه بصورت عریان، بیواسطه و مداوم ظاهر شده و به بحرانهای فراگیر و فراتر از طبقات اجتماعی تبدیل میشوند. دولت در چنین وضعیتی ناچار است از «توزیعکننده» به «تحمیلکننده» صرف تبدیل شود؛ از نهادی که میتواند حداقلی از رضایت را تولید کند و میزانی از سیاستورزی داشته باشد، به ساختاری که تنها میتواند نارضایتی را سرکوب کند. این تغییر، نشانهی ورود به مرحلهای است که در آن بقا دیگر بر پایهی رضایت نیست، بلکه به قیمت فرسایش مداوم جامعه و در نتیجه، ریشههای نظم مستقر انجام میشود.
در سطحی گستردهتر، میدان ژئوپلیتیک نیز که پیشتر بعنوان فضای مانور و تنفس عمل میکرد، بهتدریج در حال انقباض است. برای سالها، ایران توانسته بود با استفاده از شکافهای موجود در نظام بینالملل، روابطی پیچیده و چندلایه با بازیگران مختلف برقرار کند؛ از تعامل با قدرتهایی چون چین و هند و حتی اتحادیهی اروپا گرفته تا بهرهگیری از ظرفیتهای منطقهای در کشورهایی مانند امارات متحدهی عربی، عمان، ترکیه و قطر. این شبکههای خاکستری امکان دور زدن فشارها و حفظ حداقلی از تعادل را فراهم میکردند. اما با حملات موشکی به این کشورها، این امکان در روز پس از جنگ ناممکن بنظر میرسد. در لحظهای که یک نظام بعنوان منبع بیثباتی در مقیاسی وسیع درک شود، این روابط دیگر کارکرد خود را از دست میدهند. مسئله دیگر نه ایدئولوژی است و نه حتی منافع بلندمدت، بلکه «هزینه» است. هنگامی که حضور یک بازیگر بطور کلی پرهزینه تلقی شود، حتی بازیگران بیطرف یا عملگرا نیز بتدریج فاصله میگیرند. در این نقطه، نظام وارد وضعیتی میشود که میتوان آن را «انزوای چندلایه» نامید؛ وضعیتی که در آن نه امکان ائتلاف وجود دارد، نه امکان مانور، و نه حتی امکان بیطرفی.
در این چارچوب، استفادهی رادیکال از ابزارهای قدرت نهتنها راهحل نیست، بلکه خود به بخشی از مسئله تبدیل میشود. نمونهی بارز، بستن و ناایمن کردن تنگهی هرمز است؛ گلوگاهی حیاتی که در ظاهر میتواند بعنوان یک اهرم فشار تعیینکننده عمل کند. اما استفاده از این اهرم، آن را به ضد خود تبدیل میکند. چنین اقدامی ایران را نه صرفا در تقابل با یک یا چند کشور منطقه، بلکه در تعارض با کل ساختار اقتصاد جهانی از چین تا اتحادیهی اروپا قرار میدهد. در این شرایط، حتی کشورهایی که میتوانستند نقش میانجی یا شریک را ایفا کنند، ناگزیر به فاصلهگیری و جبههسازی میشوند. آنچه در ابتدا بعنوان ابزار بقا به کار گرفته میشود، در نهایت به عاملی برای تشدید انزوا بدل میگردد. این همان پارادوکس بنیادین است: هرچه یک نظام برای حفظ خود به ابزارهای رادیکالتر متوسل شود، شرایط بقا برایش دشوارتر میشود؛ شبیه همان الگویی که نظام در مواجهه با اعتراضات دیماه به کار گرفت؛ رادیکالکردن شرایط، در ظاهر برای مقهور کردن طرفهای مقابل یا طرف سوم، و در عمل بستن راه هر نوع آشتی و گفتوگو. کنشی که نهتنها موجب مقهور شدن نشد، بلکه به ایجاد نوعی همگرایی آشکار یا پنهان میان طرفها انجامید.
در سطح درونی نظام، این فشارها با پدیدهای دیگر همزمان میشوند که کمتر دیده میشود اما تأثیر آن عمیقتر است: تخلیهی نخبگان سیاسی نظام. هیچ نظم سیاسی بدون شبکهای از مدیران، تصمیمگیران و حاملان تجربه نمیتواند کار کند. جنگها و بحرانهای شدید، حتی اگر به فروپاشی فوری منجر نشوند، اغلب این شبکهها را فرسوده یا نابود میکنند. در نتیجه، پس از عبور از بحران، آنچه باقی میماند ساختاری است که ظاهر دولت را دارد، اما فاقد ظرفیت واقعی اداره است. ناکارآمدی در اینجا نه یک خطا، بلکه به یک وضعیت پایدار تبدیل میشود. بحران از خیابان به درون دولت منتقل میشود و در لایههای تصمیمگیری رسوب میکند؛ جایی که اصلاح آن بسیار دشوارتر است.
اما آیا مجموع این رفتارها و رخدادها صرفا خطاهای استراتژیک یک حکومت است؟ آیا امکان دارد تمام اینها واکنش حکومت به حوادث غافلگیرکننده باشد، یا اینکه اینها نه واکنش، بلکه کنش استراتژیک پنهانیِ بخشی از ساختار قدرت است که حفظ قدرت بدون جمهوری اسلامی را هدف خود قرار داده است؟
نگاهی کلی به واکنشها یا شاید بتوان گفت کنشهای حاکمیت به رخدادها بیندازیم. آنچه غافلگیرکننده بوده، نه اعتراضات و نه حتی حملهی نظامی آمریکا و اسرائیل، بلکه نوع رفتار حاکمیت نسبت به آنهاست. بسیاری این دو را پیشبینی میکردند، اما چه کسی سطح آن خشونت در برابر معترضان و حملات موشکی و پهپادی به عربستان، دبی، قطر و حتی عمان را پیشبینی میکرد؟ اینها را بگذاریم در کنار انتخاب بحثبرانگیز رهبری که «هست اما نیست» و هرگز با جامعه ارتباطی نداشته است، و همچنین واکنش رئیسجمهور به نوع برخورد با اعتراضات ومهمتر از آن، موضعگیری او به نمایندگی از شورای رهبری وقت در قبال حمله به کشورهای همسایه و بعضا دوست عربی.
آیا میتوان تصور کرد بخش قدرتمند نظامی امنیتی حکومت، با این فرض که جمهوری اسلامی با این وضعیت بینابینی که از یک سو داعیهی دموکراسی دارد و از سوی دیگر جامعهای گوشبهفرمان میخواهد؛ از یک سو آمریکا را شیطان بزرگ میداند و از سوی دیگر به دنبال تعامل با اوست در درازمدت پایدار نیست، بهنوعی با «فرار به جلو» تلاش کرده باشد پیش از رقبا از جمهوری اسلامی عبور کند و با تابآوری در جنگ، به نوعی آتشبس دست یابد و پایهی حکومتی جدید را هرچند نه علنی، اما در واقعیت میدان بنا کند؟
شاید مهمترین نکتهی امروز ایران فهم همین وضعیت باشد: اینکه ممکن است چنین طرحی در میان باشد و فرسایش و حتی فروپاشی جمهوری اسلامی الزاما به گذار به یک نظم دموکراتیک منجر نشود. امروز میتوان پیشبینی کرد که جمهوری اسلامی دیگر امکان بقا ندارد، اما فروپاشی عمدی ظرفیتهای بازتولید میتواند به اشکال متنوعی از نظمهای رادیکالتر بینجامد؛ از ساختارهای شبهنظامی گرفته تا دولتی معلق، یا حتی شکلهایی بدیع از اقتدارگرایی با خشونت بیشتر. شاید مسئله دیگر امکان بازتولید جمهوری اسلامی نباشد؛ مسئله این باشد که چه بلوکهایی برای در دست گرفتن قدرت، آمادگی و امکانات بیشتری دارند؟
*«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.




