فرد صابری- در راهروهای تاریک ژئوپلیتیک قرن بیستویکم، جنگ سردی جدید آغاز شده است؛ نه با پرده آهنین گذشته، بلکه با بازوهای پنهان و چندجانبهای از اهرمهای اقتصادی، جنگ اطلاعاتی و تهاجم ترکیبی. در قلب این وضعیت، جمهوری خلق چین قرار دارد؛ رژیمی که با مهارت از فضای باز جوامع غربی، نظم بینالمللی مبتنی بر قانون، و پیشرفتهای فناوری و سرمایهای که طی دههها تعامل در اختیارشان قرار داده شد، سواستفاده کرده است.
آنچه با دعوت چین به پیوستن به اقتصاد جهانی آغاز شد، اکنون به یک کارزار نظاممند برای تضعیف برتری غرب و آمریکا و بازطراحی نظم جهان بر اساس الگوی اقتدارگرای پکن تبدیل شده است. برخلاف یک پیشرفت عادی، اقدامات چین یک حمله عمدی به تمدن غرب است که ایالات متحده را بهعنوان ستون اصلی شکوفایی و امنیت دموکراتیک هدف قرار داده است.
الگوی رفتاری چین چندلایه و زیرکانه است. این الگو با حمایت از گروههای نیابتی و دامن زدن به آشوب داخلی در غرب آغاز میشود. پکن روابطی با حماس و دیگر گروههای نیابتی مورد حمایت جمهوری اسلامی برقرار کرده و از شناسایی حماس بهعنوان یک سازمان تروریستی خودداری کرده و آن را در چارچوب روایتهای «مقاومت» بازتعریف میکند. پس از کشتار ۷ اکتبر ۲۰۲۳، رسانههای دولتی چین و شبکههای وابسته، تبلیغات ضداسرائیلی، نظریههای توطئه درباره کنترل یهودیان بر امور مالی و سیاست، و کلیشههای ضدیهودی که اسرائیل را با آلمان نازی مقایسه میکرد، را تقویت کردند. این اتفاقی نبود. از طریق کانالهای مالی مرتبط با افرادی مستقر در شانگهای، پکن از شبکههای فعال آمریکایی که اعتراضات «Shut It Down for Palestine» را سازماندهی میکردند حمایت مالی کرده است. این اقدامات که اغلب در قالب کنشگری مردمی پنهان میشوند، موجب ناآرامی دانشگاهها، اعتراضات خشونتآمیز و شکافهایی اجتماعی شدهاند که اتحادها و انسجام مردم آمریکا را تضعیف میکنند. چین خود را حامی «جهان جنوب» (کشورهای فقر جنوب آسیا،آفریقا و آمریکای جنوبی) معرفی میکند، در حالیکه بهطور خاموش آشوبی را تقویت میکند که غرب را مشغول و دچار تفرقه میسازد.
این روند بهطور مستقیم به حوزه دیجیتال نیز گسترش مییابد، جایی که میلیونها ربات و حسابهای هدایتشده توسط دولت، جنگ تبلیغاتی و پروپاگاندای بیوقفهای را پیش میبرند. «ارتش ۵۰ سنتی» چین و عملیاتهای پیشرفته مبتنی بر هوش مصنوعی، پلتفرمهایی مانند TikTok، X و Facebook را با محتوای ضدآمریکایی پر میکنند. این کارزارها شکستهای داخلی آمریکا را مسخره میکنند، شکافهای نژادی و ایدئولوژیک را تشدید میکنند و آمریکا را بهعنوان یک قدرت رو به افول و زورگو نشان میدهند. شبکهها خود را بهجای شهروندان یا سربازان عادی آمریکایی جا میزنند تا مناقشاتی مانند سقط جنین، اوکراین و اسرائیل را تشدید کنند و خشم مصنوعی مردمی ایجاد کنند که اعتماد به نهادهای دولت و جامعه را تضعیف میکند. رسانههای دولتی چین نیز روایتهایی را ترویج میکنند که چین را جایگزینی صلحآمیز نشان میدهد و در عین حال ارزشهای غربی را تحقیر میکنند. نتیجه، میدان نبردی شناختی است که در آن حقیقت مخدوش، اتحادها شکننده و اراده عمومی پراکنده میشود.
تناقضها و تضادهای فلسفی عمیقی نیز در این روایتها دیده میشود. گروههای فعال چپگرا در غرب علیه نهادهای «سرمایهداری» مانند بلکراک و ونگارد اعتراض میکنند، اما اغلب در برابر سلطه چین بر نظام مالی جهانی سکوت میکنند. چهار مورد از پنج بانک بزرگ جهان از نظر دارایی، تحت مالکیت دولت چین هستند: بانک صنعتی و بازرگانی چین (ICBC)، بانک کشاورزی چین، بانک ساختوساز چین و بانک چین؛ که تریلیونها دلار دارایی را در اختیار دارند و ابزار سیاست اقتصادی پکن محسوب میشوند. این خشم گزینشی نشاندهنده همسویی عمیقتری است: نقد نظام مالی غرب برای تضعیف آن، در حالی که قدرت مالی چین بدون چالش و اعتراض گسترش مییابد.
جهانگشایی سرزمینی و اقتصادی چین حد و مرزی نمیشناسد و اغلب با عنوان «دیپلماسی گرگ جنگجو» توصیف میشود. تحت طرح «کمربند و جاده» و شاخه دریایی آن، چین نفوذ خود را در اقیانوس هند، دریای چین جنوبی و حتی از طریق بنادر آفریقا به اقیانوس اطلس گسترش داده است. ساخت شبکهای از بنادر موسوم به «رشته مروارید» در پاکستان (گوادر)، سریلانکا (هامبانتوتا که پس از نکول بدهی اجاره داده شد)، جیبوتی (محل نخستین پایگاه نظامی چین در خارج)، و دیگر نقاط، همگی قابلیت دوگانه نظامی و تجاری دارند چون گرگی در لباس میش. جزیرهسازی و نظامیسازی در دریای چین جنوبی، پایگاههایی مستحکم ایجاد کرده که مسیرهای حیاتی تجارت جهانی را تهدید میکنند. دیپلماسی بدهی، کشورها را در تله وابستگی قرار داده و به چین اهرم تسلط و فشار بر نقاط استراتژیک میدهد. این یک توسعه بیدلیل نیست، بلکه تصاحب حسابشده و گسترش نفوذ جهانی است.
اکنون آشکارترین نمونه این رویکرد در روابط چین با ایران دیده میشود. چین با خرید نفت تخفیفدار ایران که اغلب با یوآن و با تأخیر پرداخت میشود، از یک حکومت ایدئولوژیک حامی تروریسم حمایت میکند و همزمان تحریمهای غرب را تضعیف مینماید. ایران از این منابع برای حمایت از جنگهای نیابتی خود از جمله حماس و حزبالله استفاده میکند. چین انرژی ارزان برای رشد اقتصادی و نظامی خود به دست میآورد و همزمان روند کاهش وابستگی به دلار را پیش میبرد. این محور همکاری چین، روسیه و ایران، بیثباتی جهانی را تشدید کرده و مستقیماً امنیتِ نظامی، امنیتِ انرژی و اقتصاد غرب را تهدید میکند.
عامل دیگر، نفوذ چین در نهادهای غربی است. هزاران شهروند چینی، از جمله افراد مرتبط با ارتش آزادیبخش خلق، (پی ال آی) تحت عنوان «دانشجو» وارد دانشگاههای آمریکا و اروپا میشوند. بسیاری در رشتههای دانش بنیان تحصیل کرده و فناوریها و تحقیقات حساس را از طریق برنامههای دولتی اعزام دانشجو به چین منتقل میکنند. دولت چین نیز از طریق مالکیت رسانههای غربی، اعطای تبلیغات به آنها و یا فشار غیرمستقیم بر رسانههای کشورهای آزاد بر خودسانسوری در آنها تاکید، و بر روایتها و پروپاگاندای جهانی خود را پیش میبرد. مؤسسات کنفوسیوس و شبکههای «جبهه متحد» نیز ابزارهای نفوذ و جاسوسی فرهنگی هستند. هدف، تضعیف جهان غرب و تسریع ادغام نظامی-صنعتی چین است.
اثر نهایی این روند، نوعی جنگ ترکیبی است که فقط تا مرز جنگ واقعی پیش میرود: فرسایش، تفرقه و جایگزینی تدریجی غرب. اعتراضات ناشی از یهودستیزی و ضدآمریکایی بودن، جوامع را بیثبات میکند؛ ارتشهای رباتها گفتوگو را آلوده میکنند؛ وابستگی اقتصادی آسیبپذیری ایجاد میکند؛ و حمایت از نیروهای نیابتی، جنگهایی را تغذیه میکند که منابع غرب را تحلیل میبرد.
در این چشمانداز تیره، دکترین (نظریه) دونالد ترامپ بهعنوان یک موج مقابلهای ظاهر شده است. رویکرد او، فشار حداکثری بر دشمنان، کاهش وابستگیهای پرریسک و اولویت دادن به قدرت آمریکا نه صرفاً سیاست، بلکه چارچوبی برای پیروزی در قرن حاضر است.
اقدامات او علیه حماس، حزبالله، رژیم پیشین سوریه، ونزوئلا و جمهوری اسلامی، از جمله مقابله با برنامه هستهای و حمایت از تروریسم، نمونهای از این رویکرد است. با مقابله مستقیم با حکومت جمهوری اسلامی، زنجیره چین- ایران که بیثباتی را تغذیه میکند تضعیف میشود. تغییر رژیم در تهران و حرکت بهسوی یک ایران آزاد بر اساس اصول حکومت سکولار- دموکرات و حقوق بشر میتواند گروههای نیابتی را تضعیف کرده، بازار انرژی را تثبیت و خاورمیانه را به سمت صلح پایدار هدایت کند.
شاهزاده رضا پهلوی با چشمانداز یک ایران دموکراتیک و صلحجو، بهعنوان جایگزینی مشروع مطرح شده. بازگشت او به ایران، ایرانیان خواهان آزادی را متحد کرده تا صدور انقلاب را پایان دهد و ایران را به قدرتی سازنده در منطقه تبدیل کند. کشورهای اروپایی اگر خردگرایی پیشه کنند، باید از این روند حمایت کنند. بحرانهای اروپا نظیر مهاجرت، امنیتِ انرژی، امنیت نظامی، افزایش یهودستیزی و تهدیدهای ترکیبی چین و روسیه، ریشه در همین محور اقتدارگرا دارد. ایران آزاد میتواند این معادله را تغییر دهد.
دکترین ترامپ، بازدارندگی قاطع، واقعگرایی اقتصادی و با اتحاد بر پایه قدرت، مسیر قرن آینده را ترسیم میکند. این رویکرد، تعامل سادهلوحانهای را که چین را تقویت کرد، رد میکند و بر نبرد متقابل، امنیت مرزها و عدم وابستگی
فناوری تأکید دارد. در جهانی که مرز میان جنگ و صلح تار شده است، تنها رهبری قاطع میتواند تمدن بشری را
حفظ کند. گزینه دیگر، تسلیم تدریجی است: جوامع از هم گسیخته، اقتصادهای تضعیفشده و نظمی چندقطبی تحت سلطه حکومتهای اقتدارگرا.
جنگ سرد جدید نیازمند وضوح و شجاعت است. چین مدتهاست از حسن نیت غرب بهرهبرداری کرده است. با
حمایت از گذارهای دموکراتیک در نقاط بحرانزده بهویژه ایران و مقابله با ابزارهای جنگ ترکیبی پکن، غرب
میتواند ابتکار عمل را بازپس گیرد. تاریخ این دوران را نه با سازش، بلکه با شناخت خطر و غلبه بر آن قضاوت
خواهد کرد.
همانگونه که شاهزاده رضا پهلوی اشاره کردند:«چرچیل در ۱۹۴۰ با چنین لحظهای روبهرو شد. واسلاو هاول در
۱۹۸۹ با آن مواجه شد و زلنسکی امروز با آن روبهرو است. اما هرکدام به شیوه خود».
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.


