مهدی بهرامی – علم سیاست، همچون هر دانش دیگری، جهان را نه صرفا با دادهها، بلکه با مفاهیم میشناسد. درک ما از سیاست زمانی دچار اختلال میشود که مفاهیم موجود دیگر توان توضیح شرایط جدید را از دست بدهند. از آن لحظه، مسئله کمبود اطلاعات نیست، بلکه ناتوانی زبان نظری در نامیدن وضعیتی است که پیش چشم ما در حال شکلگیری است. در سنت فلسفه علم، بارها تأکید شده است که هرگاه واقعیت از ظرفیت تبیینی پارادایمهای موجود فراتر رود، بحران نه در توان مشاهده دقیق واقعیت که در دستگاه مفهومی ریشه دارد. شاید بخش مهمی از اختلافنظرها درباره جمهوری اسلامی، نه از تفاوت در مشاهده واقعیت، بلکه از ناتوانی مفاهیم موجود در توضیح آن ناشی میشود.
پرسش اصلی این مقاله از همین نقطه آغاز میشود. جمهوری اسلامی ایران امروز دقیقا در چه وضعیتی قرار دارد؟ آیا در آستانه فروپاشی است؟ آیا در مسیر اصلاح حرکت میکند؟ آیا با وجود همه بحرانها همچنان در حال حفظ وضع موجود است؟ یا میکوشد به سالهای آغازین خود بازگردد؟ تقریبا همه روایتهای موجود، با وجود اختلافهای عمیق سیاسی، در نهایت در یکی از این چهار چارچوب قرار میگیرند. اما اگر هیچیک از این چهار مفهوم، توان توضیح آنچه در برابر ما قرار دارد را نداشته باشند، آنگاه شاید لازم باشد مفهومی مؤثرتر برای توصیف این وضعیت صورتبندی شود.
فروپاشی، نخستین و رایجترین روایت از وضعیت کنونی جمهوری اسلامی است؛ روایتی که اغلب بیش از آنکه محصول تحلیل باشد، بازتاب انتظار است. هر بحران اقتصادی، هر اعتراض اجتماعی و هر شکست سیاسی، بار دیگر بهعنوان نشانه «سقوط قریبالوقوع» تفسیر میشود. اما در ادبیات علوم سیاسی و جامعهشناسی تاریخی، میان بحران و فروپاشی تمایزی بنیادین وجود دارد. در نظریههایی که بویژه افرادی چون چارلز تیلی، جوئل میگدال و باری بوزان در آن سهیماند، فروپاشی دولت صرفا بهمعنای افزایش بحران یا کاهش مشروعیت نیست، بلکه زمانی رخ میدهد که دولت بهطور همزمان توان اعمال اقتدار بر قلمرو، انسجام نهادی، ظرفیت استخراج منابع و انحصار ابزار اجبار و مجازات را از دست داده باشد. جمهوری اسلامی، با وجود فرسایش قابل توجه مشروعیت، افزایش نارضایتی عمومی، کاهش سرمایه اجتماعی و حتی جنگ هنوز بخش مهمی از این ظرفیتهای بنیادین را حفظ کرده است. این بدان معنا نیست که فروپاشی هرگز رخ نخواهد داد؛ بلکه تنها نشان میدهد که فروپاشی، دستکم در وضعیت کنونی، توصیف واقعیت موجود نیست، بلکه یکی از سناریوهای محتمل آینده است. تبدیل یک امکان تاریخی به توصیف وضعیت کنونی، بیش از آنکه تحلیل باشد، جابجایی مرز میان واقعیت و انتظار است.
در قطب دیگر، روایت اصلاح قرار دارد؛ روایتی که مسئله را نه در کلیت ایده جمهوری اسلامی، بلکه در شیوه اداره آن و یا نهایتا در اصلاح تدریجی ساختار جستجو میکند. اما اصلاح در نظامهای ایدئولوژیک، بویژه نظامهایی که مشروعیت خود را بر بنیانهای دینی استوار کردهاند، صرفا با کمبود اراده سیاسی روبرو نیست، بلکه با محدودیتهای ماهوی مواجه است. چنین نظامهایی مشروعیت خود را نه از رضایت متغیر جامعه، بلکه از حقیقتی پیشینی، ثابت و فراتر از اراده عمومی اخذ میکنند و همین امر دامنه اصلاح را محدود میسازد. از منظر نهادگرایی تاریخی، هرچه یک نظم سیاسی بیشتر بر مجموعهای از قواعد هویتی استوار شود، امکان تغییر مسیرش کاهش مییابد. در چنین وضعیتی، هر اصلاح مؤثر میتواند بنیانهای مشروعیت نظام را به موضوع اصلاح تبدیل کند، بنیانهایی که مقدس فرض شدهاند.
اصلاح در چنین نظمهایی امری متناقض است که در ادبیات سیاسی با این عبارت مشهور توصیف شده است: «همهچیز باید تغییر کند تا هیچچیز تغییر نکند.» در جمهوری اسلامی نیز هر تغییری که بتواند بحرانهای اصلی را واقعا حل کند، ناگزیر به همان بنیانهایی میرسد که نظام مشروعیت خود را از آنها اخذ میکند. از اینرو، اصلاحات غالبا در سطح تاکتیک، مدیریت، جابجایی نخبگان و تنظیمات اجرایی متوقف میشوند و کمتر میتوانند به بازتعریف نظم سیاسی بینجامند. بررسی روند اصلاحات در تاریخ جمهوری اسلامی نیز این مسئله را تأیید میکند. با گذشت حدود سه دهه از آغاز پروژه اصلاحات، تغییری ملموس، نهادینه، قانونی و پایدار در مسائل بنیادین ایجاد نشده است و در بسیاری از حوزههای سیاست، اقتصاد و حتی فرهنگ، نه تنها مسائل حل نشدهاند، بلکه در مواردی بر دامنه و پیچیدگی آنها افزوده شده است. بنابراین، مسئله صرفا ناکامی چند دولت یا چند سیاست مشخص نیست، بلکه محدودیتی است که از منطق درونی خود نظم سیاسی ناشی میشود؛ منطقی که امکان اصلاح را تا آستانهای مشخص میپذیرد، اما از همان نقطهای که اصلاح میتواند بنیانهای مشروعیت را دگرگون کند، خود به مانع اصلاح تبدیل میشود.
فرضیه استمرار وضع موجود نیز با دشواریهای جدی روبرو است. استمرار در علوم سیاسی بهمعنای تداوم نسبی قواعد، الگوهای حکمرانی و مناسباتی است که امکان بازتولید نظم سیاسی را فراهم میکنند، نه صرفا بقای یک حکومت. در ایران امروز، بحران اقتصادی، کاهش سرمایه اجتماعی، فرار گسترده سرمایه انسانی، افت اعتماد عمومی، فرسایش روزافزون کارآمدی نهادی، تشدید شکافهای نسلی و افزایش هزینههای حکمرانی، بحرانهای سیاست خارجی همگی نشان میدهند که آنچه استمرار یافته، نه «وضع موجود»، بلکه «بحران» است. به بیان دیگر، نظام سیاسی هنوز پابرجاست، اما بقای آن بیش از آنکه بر بازتولید نظم استوار باشد، بر مدیریت و مهار پیوسته بحرانها متکی شده است. از منظر نظریههای پایداری نظامهای سیاسی، هنگامی که بخش عمده ظرفیت حکمرانی صرف جلوگیری از تعمیق بحرانها شود، دیگر نمیتوان از استمرار وضع موجود بهمعنای دقیق کلمه سخن گفت. بنابراین، اطلاق عنوان «وضع موجود» به شرایط کنونی، بیش از آنکه توصیف واقعیت باشد، نامی است برای تداوم مجموعهای از بحرانهای داخلی و خارجی که حتی بسیاری از محافظهکارترین کارگزاران حکومت نیز آن را برای جامعه و خود نظام سیاسی ناپایدار و پرهزینه میدانند.
فرضیه بازگشت به دوران آغازین جمهوری اسلامی نیز، اگرچه بارها از سوی بخشهایی از ساختار قدرت در هر دو جناح سیاسی مطرح شده است، بیش از آنکه یک پروژه عملی و امکانپذیر سیاسی باشد، بر نوعی سوءبرداشت از تاریخ استوار است. این تصور، دهه نخست جمهوری اسلامی را عمدتا مجموعهای از نهادها، سیاستها و شیوههای حکمرانی میبیند و گمان میکند که با احیای همان سازوکارها میتوان همان وضعیت را بازتولید کرد. حال آنکه آنچه جمهوری اسلامی را در سالهای نخست تثبیت کرد، صرفا نهادهای حکومتی یا ابزارهای اعمال اقتدار نبود، بلکه توانایی آن در تولید معنا، سازماندهی افق تفسیری جامعه و شکل دادن به جهان ذهنی شهروندان بود. حکومت نه فقط بر قلمرو، بلکه بر شیوه فهم واقعیت نیز سلطه داشت؛ نه فقط قانون وضع میکرد، بلکه چارچوب تفسیر قانون، اخلاق، هویت، دشمن، دوست، آینده و حتی امید را نیز تا حد زیادی تعیین میکرد.
امروز اما مهمترین تحول، دقیقا در همین نقطه رخ داده است. مردم همچنان در قلمرو جغرافیایی جمهوری اسلامی زندگی میکنند، قوانین آن را تحمل میکنند، مالیات میپردازند و تحت اقتدار نهادهای آن قرار دارند، اما بخش قابل توجهی از آنان مدتهاست دیگر در جهان معنایی جمهوری اسلامی زندگی نمیکنند. فاصله اصلی، صرفا فاصله میان دولت و جامعه نیست؛ فاصله میان دو دستگاه متفاوت برای تفسیر جهان است.
در ادبیات نظری، این وضعیت معمولا با مفهوم «هژمونی» توضیح داده میشود؛ اما این مقاله مفهوم «نفوذ تفسیری» را پیشنهاد میکند. هژمونی، بویژه در سنت گرامشی، بیشتر بر سازوکارهای مدنی و رقابتی بر اساس اقناع و رهبری فرهنگی تأکید دارد، در حالی که مسئله مورد نظر این مقاله، پیش از آنکه رضایت باشد، توانایی حکومت در تعیین چارچوب تفسیر واقعیت بیشتر بر اساس انحصار تفسیر است. «نفوذ تفسیری» به ظرفیت یک نظم سیاسی برای معنا دادن به جهان اجتماعی، طبیعی جلوه دادن روایت رسمی و تبدیل آن به چارچوب مسلط فهم واقعیت هر چند به لطف انحصار تفسیر و بستن صداهای دیگر اشاره دارد.
از این منظر، آنچه در جمهوری اسلامی بیش و پیش از هر چیز فرسوده شده، نفوذ تفسیری آن است. بخش قابل توجهی از جامعه، رخدادهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و حتی امنیتی را دیگر از خلال دستگاه تفسیری رسمی فهم نمیکند، بلکه آنها را با دستگاههای معنایی متفاوت و گاه متعارض تفسیر میکند. هنگامی که نفوذ تفسیری یک نظم سیاسی کاهش مییابد، بازگشت به گذشته دیگر صرفا دشوار نیست، بلکه از منظر تاریخی ناممکن میشود؛ زیرا بازتولید صورت آغازین هر نظام، مستلزم بازتولید همان جهان ذهنی و همان افق معنایی است که زمانی آن نظم را ممکن ساخته بود.
اگر فروپاشی توصیف دقیقی از وضعیت کنونی جمهوری اسلامی نیست، اگر اصلاح با محدودیتهای ماهوی مواجه است، اگر استمرار وضع موجود بیش از آنکه بیانگر ثبات باشد، نامی برای تداوم بحران است و اگر بازگشت نیز از منظر تاریخی امکانپذیر نیست، آنگاه مسئله نه در واقعیت، بلکه در محدودیت دستگاه مفهومی ماست. شاید آنچه بیش از هر چیز به آن نیاز داریم، نه افزودن مصداقی تازه به مفاهیم موجود، بلکه صورتبندی مفهومی تازه برای فهم این وضعیت باشد. از همینجا مفهوم «زیست پیلهای» پیشنهاد میشود.
زیستِ پیلهای نه استعارهای شاعرانه، نه صرفا توصیفی ادبی و نه نامی تازه برای مفاهیم پیشین است؛ بلکه تلاشی نظری برای صورتبندی وضعیت کنونی است.
«زیستِ پیلهای» نه گونهای از نظریههای گذار دموکراتیک است، نه صورتی از نظریه فروپاشی دولت و نه ادامهای بر نظریههای نوسازی. این مفهوم میکوشد وضعیتی را توضیح دهد که موجود سیاسی تلاش میکند به ناچار بر اثر بحرانها و در جهت انطباق برای بقا، خود را مجددا صورتبندی کند.
درون پیله، موجود پیشین از میان نمیرود، بلکه سازمان درونی خود را از نو بازآرایی میکند تا امکان ادامه حیات پیدا کند و این به معنی اصلاح نیست، صرفا به معنای تغییر در سازمان درونی موجود است؛ تغییری که میتواند آن را سازگارتر، انعطافپذیرتر، متمرکزتر، سختتر، اقتدارگراتر، خشنتر و یا روادارتر کند. بنابراین، «زیستِ پیلهای» هیچ داوری هنجاری درباره مطلوب یا نامطلوب بودن این تغییر ارائه نمیدهد؛ بلکه تنها نام مرحلهای از حیات یک موجود سیاسی است که تحت فشار واقعیت، ناگزیر به بازآرایی منطق بقای خود شده است.
در این وضعیت، تغییر الزاما از سطح ساختارهای رسمی آغاز نمیشود، بلکه بیشتر در منطق عملکرد آنها رخ میدهد. ممکن است نام نهادها همان باشد، قانون اساسی تغییر نکند، قوانین دگرگونی چشمگیری نیابند و حتی زبان رسمی حکومت نیز ثابت بماند، اما نسبت میان حکومت و جامعه، رابطه آن با قدرتهای بینالمللی، شیوه اعمال اقتدار، سازوکار تصمیمگیری و منطق بقا دگرگون شود. به همین دلیل، در زیستِ پیلهای، ثبات ظاهری میتواند همزمان با عمیقترین دگرگونیهای درونی همراه باشد.
برای مثال، میتوان وضعیتی را تصور کرد که در آن مجلس شورای اسلامی کاملا از چرخه واقعی تصمیمگیری کنار گذاشته شود و تصمیمات در ساختارهایی محدودتر، غیررسمی اما با سرعت و کارآمدی بیشتری اتخاذ شوند؛ یا بدون آنکه قانون اساسی تغییر کند، شوراها یا نهادهایی خارج از سازوکارهای کلاسیک، عملا هدایت سیاست خارجی را در دست گیرند؛ عدم مذاکره مستقیم با ایالات متحده، که زمانی یکی از خطوط هویتی نظام تلقی میشد، به بخشی از منطق بقا تبدیل شود و همزمان تقابل با آن نیز ادامه یابد و همچنین تغییر در شیوه اعمال حجاب اجباری از آرمانگرایی به مدیریت هزینه بدل شود. در این وضعیت، آنچه تغییر کرده، صرفا یک سیاست یا یک تاکتیک نیست؛ بلکه منطق سازماندهی رابطه میان ایدئولوژی و بقا دگرگون شده است. آنچه روزگاری استثنا تلقی میشد، بتدریج به قاعده تبدیل میشود، بیآنکه لزوما صورت رسمی نظام دگرگون شده باشد.
اهمیت مفهوم «زیستِ پیلهای» نه در پیشبینی آینده، بلکه در فهم اکنون است. این مفهوم ادعا نمیکند که جمهوری اسلامی الزاما به اصلاح، فروپاشی، ثبات یا بازگشت خواهد رسید؛ بلکه تنها بر این نکته تأکید میکند که وضعیت کنونی آن دیگر با مفاهیم رایج علوم سیاسی بطور کامل قابل توضیح نیست. آنچه در برابر ما قرار دارد، آن موجود سیاسی پیشین نیست، اما موجود دیگری هم جایگزینش نشده؛ تغییر کرده اما الزاما اصلاح نشده است و هر چند در زبان به آرمانهای اولیه وفادار باشد، عملا ممکن است هرکدامشان را قربانی بقای خود کند.
از این منظر، «زیستِ پیلهای» نه نظریهای درباره بقای جمهوری اسلامی است و نه نظریهای درباره فروپاشی آن. این مفهوم صرفا نام مرحلهای از حیات یک نظم سیاسی است. اینکه این بازآرایی به تولد نظمی تازه میانجامد یا به مرگ موجود سیاسی در درون پیله ختم میشود، پرسشی است که پاسخ آن را نه نظریه که تاریخ خواهد داد.
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

