محمدعلی غیبی – هماکنون حدود سه ماه از آتشبس میان رژیم جمهوری اسلامی و ایالات متحده آمریکا میگذرد و در این سه ماه هر دو طرف خود را پیروز جنگ دانستهاند. همین روزها هم رژیم جمهوری اسلامی در سایه اماننامهی ترامپ، جنازهی رهبر منفور خود را تشییع میکند.
سیاست آمریکا در میانهی جنگ چهلروزه، ظاهرا بر اثر نفوذ عوامل لابیگر رژیم در دولت آمریکا به رویکرد ازپیش شکستخوردهی تعامل با رژیم بهمنظور تغییر رفتار آن تغییر یافت. غافل از آنکه اگر رهبران مذهبی رژیم جمهوری اسلامی در این راستا وعدهای هم بدهند، دهها حقهی شرعی و فقهی برای عمل نکردن به آن دارند. چون از نظر فقهای شیعه، غیرمسلمانان و دشمنان فقها هیچ حقوق بهرسمیت شناختهشدهای در اسلام ندارند.
اما مشکل بزرگتر از زیرکیهای رژیم، سقوط فاحش هوشمندی و سیاستمداری در ایالات متحده آمریکا است. چنانکه با رفتارهای سیاستمداران و رؤسای جمهور پیشین ایالات متحده سازگاری ندارد. در این فرصت تلاش داریم با تمرکز بر کتاب انقلاب آلمان، تألیف رابرت گروارت، نگاهی به سیاستهای وودرو ویلسون، رئیسجمهور آمریکا در زمان جنگ جهانی اول در قبال آلمان بیندازیم.
اول از همه آنچه سبب فروپاشی قیصر ویلهلم دوم در پایان جنگ جهانی اول بود، طولانی بودن مقاومت و تداوم حملات به نیروهای آلمانی بود. این جنگ نه چهل روز، بلکه چهار سال طول کشید. در این چهارسال، بهخصوص پس از سقوط تزار در روسیه و حتی در آخرین ماههای جنگ، آلمانیها هم در جبههی شرق و هم در جبههی غرب اروپا پست بالاتر را گرفتهبودند. اما در این هنگام هیچ صحبتی از توافق و مذاکره از سوی متفقین دیدهنمیشد.
چهار سال مبارزهی طاقتفرسا و مواجهه با چشمانداز فروپاشی نظامی نهایتا سبب مخالفت با ادامهی جنگ و ادامهی حکومت ویلهلم در داخل آلمان شد. (رابرت گروارت، انقلاب آلمان: نوامبر ۱۹۱۸، ترجمه نوید صادقی، تهران: شیرازه، ۱۴۰۵: ۲۷) همینطور فروپاشی نیروهای سرکوبگر در داخل ایران نیازمند جنگی زمینی یا لااقل تداوم حملات هوایی بود.
علاقه به افتخارآفرینی نظامی، که ویژگی بارز هر ملت و حکومت درحال شکوفایی است، نهتنها در دولت آمریکا بلکه در میان ملت این کشور هم بارز بود. زمانی که خانوادههای آمریکایی، استرالیایی، هلندی و دانمارکی مستقر در آلمان پیش از ورود آمریکا به جنگ در معرض تهدید بودند مردم آمریکا مدعی بودند که “اگر ویلسون دست به سازش بزند از شرم خواهند مرد” (گروارت، ۶۰)
از سویی خبر پیشنهاد آلمان برای اتحاد با مکزیک همراه با اعلان جنگ زیردریایی از سوی آلمان، چارهای جز ورود به جنگ برای ویلسون نگذاشت. در ۲ آوریل ۱۹۱۷، ویلسون قصد قریبالوقوع خود برای اعلان جنگ علیه آلمان را به کنگره اعلام کرد و چهار روز بعد اعلان رسمی جنگ امضا شد. (همان، ۶۱)
گرچه این رئیسجمهور دموکرات، با شعار دور نگه داشتن آمریکا از جنگ به این مقام رسیدهبود اما جنگ ناگزیر بود. (همان، ۶۳) او پیش از ورود به جنگ تلاشی برای صلح و مذاکره کرد و مشاور غیررسمی و شخص معتمد خود، ادوارد هاوس، بازرگان تگزاسی را به اروپا فرستاد تا امکان دسترسی به صلح بدون تعیین برنده و بازنده را بسنجد. نتایج ناامیدکنندهی این مذاکرات ویلسون را بیشتر متقاعد کرد که ایالات متحده تنها در صورتی میتواند ماهیت قرارداد صلح آینده و نظم پس از جنگ را شکل دهد که بطور فعال در جنگ حضور یابد. (همان، ۶۴ و ۶۵)
نتایج جنگهای سرگرفته کاملا بهنفع متفقین و آمریکاییها بود. اما بااینحال رفتار ویلسون بعد از جنگ قاطع هم در قبال دولت آلمان بسیار هوشمندانهتر بود. هنگامی که بحث مذاکرات پیش آمد از مذاکره با مقامات دولت قیصر ویلهلم دوم خودداری کرد و گفت صلح با اصول چهاردهگانه خود را تنها با دولتی میکند که از نظر دموکراتیک مشروعیت داشتهباشد. (همان، ۱۲۹) همین شروط برای آغاز یک انقلاب در آلمان کافی بود.
باوجود آنکه حکومت آلمان چندان هم از دموکراسی پارلمانی دور نبود اما ویلهلم دوم با لحاظ کردن توصیههای ستاد عالی ارتش، در ۳۰ سپتامبر بطور علنی اعلام کرد که «افرادی که از اعتماد مردم برخورداراند باید سهم گستردهای در مسئولیتها و وظایف دولت داشتهباشند». با این فرمان، قیصر فرایند ناخوشایند «دموکراتیزه کردن» را آغاز کرد که هدف آن درعینحال خنثی کردن یک وضعیت بالقوهی انقلابی بود. (همان، ۱۳۰)
تغییر برخی مقامات دولت منجمله صدر اعظم و هیئت مذاکرهکننده چندان اعتماد آمریکاییهای باهوش را جلب نمیکرد. ویلسون خواهان آن بود که بداند آیا دولت آلمان اکنون نمایندهی ارادهی مردم این کشور است یا نه. (همان، ۱۳۳) او اعلام کرد که بهنظرش، آلمان همچنان تحت کنترل یک «قدرت مستبدانه» است. احتمالا مقصود او برکناری قیصر و فرماندهان ارتش، هیندنبورگ و لودندورف بود و استعفا و کنارهگیریشان بهطور ضمنی توصیه شدهبود. (همان، ۱۳۵)
افسران عالیرتبه فاجعهبارترین بخش این فروپاشی عمومی را این میدانستند که نیروهای ارتش آلمان هنوز در وضعیت خوبی هستند اما همه آرامش خود را از دست دادهاند. (همان، ۱۳۹) این تشویش وضعیتیست که متأسفانه ترامپ برای انجام آن تلاش کافی نکرده و بین هر مرحله از کشتار فرماندهان رژیم، ماهها فاصله میاندازد و رژیمی که از گذاشتن افسران جزء بهجای فرماندهان کشتهشده ابایی ندارد از این فرصت نهایت استفاده را میکند.
حاصل این فشار برای دموکراتیزه کردن آلمان نهایتا از میان رفتن هژمونی رژیم قیصر و آغاز جنبشهای انقلابی در تمام ایالتهای آلمان، دور از سایهی سرکوب نظامی بود. انقلاب بشدت گسترش یافت و تمام آلمان را دربرگرفت. زمانی که رژیم قیصر کاملا فروپاشید هیچ نیرویی در مقابل متفقین چه در میدان نبرد در خاک فرانسه و بلژیک و چه بر سر میز مذاکره زورگویی نمیکرد. براثر جنگ طولانی هم دستگاه سرکوب قیصر چنان درهم شکستهبود که انقلاب، بسیار مسالمتآمیز رخ داد.
هماکنون جنگ ایالات متحده و جمهوری اسلامی نیز شباهتهای بسیاری به روایت مذکور دارد و من در این مجال بسیار کوشیدم که، حتی اگر شباهتهای فراوان آن را آشکارا بیان نکرده باشم، دستکم با اشارههایی، فهم آنها را بر عهده خوانندگان محترم بگذارم. اما مهمتر آن است که لازمه چنین نبردی، ارادهای پولادین و تداوم در عمل است، نه آنکه کشوری در میانهی جنگ و در اوج آن، مدام از شاخهای به شاخه دیگر بپرد.
پیش از جنگ و در حین آن ما بر این گمان بودیم که هر آنچه اتفاق میافتد در اتاقهای فکر آمریکا و اسرائیل و انگلیس از دههها قبل تعیین شده و هرچیزی عینا با برنامه پیش میرود اما جنگ چهل روزه، بیبرنامگی و شلختگی و لحظهای بودن تصمیمات دولتمردان آمریکایی را نشان داد. حال دیگر بسیار دور از عقل و خرد خواهد بود که این شلختگی و دستپاچگی دولت ترامپ را هم بخشی از نقشهی آنها یا نمایش پارانوئیدی شان بدانیم.
روش جنگ موفق امروزه مذاکره همزمان با جنگ و ادامه فتوحات است. اینکه مذاکره را پوششی برای گسترش عملیات نظامی و تصرف بیشتر کرد. همانکاری که روسیه پوتین در اوکراین میکند.
هماکنون نیز دونالد ترامپ، در اظهارنظری ناامیدکننده، از شمار اندک تشییعکنندگان جنازه خامنهای، که حتی از انتظار بدبینترین ناظران نیز کمتر بود، ابراز «غافلگیری» کرده و مدعی شده است که «فکر میکرده مردم ایران از خامنهای متنفرند». سخن آلفرد دوبلین در اینباره، و درباره همان جمعیت اندکی که برای تشییع جنازه خامنهای و بهرهمندی از مزایای آن آمدهاند، پاسخی قانعکننده به ترامپ است؛ آنجا که مینویسد: «چند روز پیش همسر یک افسر، که فرزندش بیمار بود، به من گفت اگر قیصر را برکنار کنند، دیگر نمیخواهم زنده بمانم. حالا، پس از برکناری قیصر، دوباره او را دیدم. زنده است و تنها نگرانیاش این است که سرنوشت اثاثیه خانهاش چه خواهد بود.» (همان، ۲۲۱)
بد نیست نگاهی هم به عوامل شکست آلمان هم بیندازیم و نشانههای آن ضعف و انحطاط را در آمریکای امروزی که کاملا مشهود است، بیان کنیم.
چپگرایان آلمانی همانند هازه، کائوتسکی، برنشتاین، لوکزامبورگ و … هرگز از جنگ و نظامیان آلمان در جنگ حمایت نکردند و آنرا تنها حاصل سیاستهای استعماری دولتهایی میدانستند که به مردمان خود اهمیتی نمیدهند. (همان، ۷۷) درحالیکه آتشبس سیاسی همهی احزاب آلمانی شروع به فروپاشی کرد، نشانههای فزایندهای از خستگی و نارضایتی در جبههی داخلی مشاهده میشد. بویژه زمانیکه در ژوئیه ۱۹۱۷، اکثریت نمایندگان پارلمان با حمایت سوسیالدموکراتهای اکثریت، لیبرالهای چپ و حزب چپ مرکز کاتولیک قطعنامه صلح رایشتاگ را تصویب کردند و خواستار صلحی بدون دریافت غرامت یا الحاق سرزمینی به آلمان شدند. (همان، ۱۰۷)
احساس خستگی و نارضایتی بدینگونه ارتش آلمان را بیانگیزه کرد. آخرین عملیات بزرگ لودندورف هم با القای چنین احساسی میان سربازان به شکست فاجعهباری انجامید (همان، ۱۱۷) و سبب میشد لودندورف برای جلوگیری از شیوع چنین احساساتی میان سربازان برای بازگشت به خانه و آسودگی، بر آغاز عملیاتهای بعدی شتاب کند بدون آنکه سرزمینهای فتح شده را برای آلمان تثبیت کند. «تهاجمات روزبهروز نامنسجمتر شد» و خطوط ارتباطی و تدارکاتی با پشتجبهه طولانیتر گردید. (همان، ۱۸۸) نتیجتا تمام دستاوردهای سرزمینی ارتش آلمان در بهار و اوایل تابستان ۱۹۱۸ از دست رفت و یک هفته بعد از درهم شکستهشدن ارتش دوم آلمان در ۸ اوت، لودندورف به قیصر اطلاع داد که آلمان باید بهدنبال صلحی از طریق سازش باشد.
چنین وضعیتی، که ارتش آلمان را بر اثر تحریکات چپگرایان و با القای خستگی، بازگشت به خانه و عدم حضور در جبههها ناتوان کرد و هماکنون نیز، بویژه در مقابله با جمهوری اسلامی، گریبان ارتش آمریکا را گرفته است، مرا به یاد وضعیت لژیونهای رومی در دوران انحطاط و ضعف امپراتوری روم در اوایل قرن سوم میلادی میاندازد. آلبر ماله بهزیبایی وضعیت این سربازان رومی را توصیف میکند که آنها «توانایی قرن دوم را نداشتند. در طبقات متوسط هیچکس تن به سربازی نمیداد. ناچار افراد را از طبقات پستتر میگرفتند. نظامات قشونی و صفات سپاهیگری در تنزل بود. سربازان عملیات نظامی را خستهکننده میدانستند و اسلحه را سنگین میشمردند. غالبا خارج از اردو و در خانه خویش به سر میبردند. در جنگ، بیش از گذشته به وسایل آسایش احتیاج داشتند. اسباب و لوازمی که با خود میآوردند، بار لشکر را سنگین کرده و حرکت را دشوار میکرد.» (آلبر ماله و ژول ایزاک، تاریخ رم، ترجمهی غلامحسین زیرکزاده، تهران: دنیای کتاب، ۱۳۶۲: ۲۹۹)
هماکنون شاهدیم که حتی دکترین ویلسون مبتنی بر «حق تعیین سرنوشت هر ملت توسط خود آن» هم از سوی آمریکا نادیده گرفته میشود. اصلی که لااقل آمریکاییها آنرا برای ملتهای طرفدار خود کاملا محفوظ میداشتند. (گروارت، ۳۳۷)
اما مهمتر از آن سرنوشت خود آمریکاست. آنچه امروز توسط انزواگرایان آمریکایی بهعنوان «انزوا، عامل پیشرفت» یاد میشود براساس نمونههای تاریخی عملا عامل انحطاط یک کشور است. فرانک الشوئل در کتاب «آمریکا چگونه آمریکا شد؟» معتقد است که ویلسون با ورود به جنگ جهانی اول، ایالات متحده آمریکا را از افتادن در سراشیبی یک انزواطلبی سیاسی نجات داد. انزوایی که تطابقی با موقعیت آمریکا در قرن بیستم نداشت و برای این کشور و برای جامعهی ملل مطلوب بهشمار نمیآمد. (فرانک الشوئل، آمریکا چگونه آمریکا شد، ترجمهی ابراهیم صدقیانی، تهران: امیرکبیر، ۱۴۰۱: ۳۲۳)
از نظر حسن پیرنیا هم نشانههای انحطاط هخامنشیان از زمانی آشکار شد که هخامنشیان قبایل مهاجم شمالی را دیگر نه با جنگجویی و نظامیگری، بلکه با دادن طلا به بازگشت وامیداشتند. دلسوزانه توصیه میشود که برای کشوری با ۲۵۰ سال عمر، هنوز خیلی زود است که دچار حلقهی انحطاط ابنخلدون شود. برای دوری از این چرخهی دورانی، باید از آنچه به آسایش و تجمل بیشتر و دوری از جنگ سوق میدهد، دوری گزید.
امپراتوری بریتانیا هم با سیاست انزواگرایی چرچیل بود که سلطهی جهانی خود را از دست داد و جایگاهش را به آمریکا واگذار کرد. برای اقدام همواره وقت است و سیاستمداران جهان بخصوص آمریکاییها باید درنظر بگیرند که آنچه انجام میدهند را تاریخ همواره بهخاطر خواهد سپرد و قضاوت خواهد کرد.
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

