وقتی سرکوبگران در مقام دفاع از شریعتی برمی‌خیزند

دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ برابر با ۰۳ اوت ۲۰۲۶


محمدعلی غیبی – روشنفکری در ایران در نیمه‌ی دوم حکومت قاجاریان به‌طور جدی‌تری اعلام موجودیت کرد. با پیشگامانی همچون میرزا ملکم‌خان با روزنامه ممنوعه‌اش یعنی قانون و میرزا یوسف‌خان مستشار با کتاب «یک کلمه» که در آن تنها راه رهایی و رستگاری ملت ایران را یک کلمه یعنی همان «قانون» می‌دانست. یا میرزا آقاخان کرمانی با روشنگری‌های تاریخی همچون کتاب آیینه‌ی سکندری و همچنین میرزا فتحعلی آخوندزاده که کتاب و نمایشنامه‌های بسیار نوشت و سختی‌های بسیار تحمل نمود.

نسل بعدی، نسلی بود به همان پاکی عمل و خلوص نیت، و البته با دانش بیشتر. آنچنان‌که هنوز هم که هنوز است به بیان اساتید گروه تاریخ دانشگاه‌های کشور، ما در فهم تاریخی، مورخ دانشمندی به پیشگامی احمد کسروی و حسن تقی‌زاده نداشته‌ایم.

بااین‌وجود چنین خلوص دل و صداقت و صراحت بیان و پاکیزگی در عمل و رفتار این روشنفکران، برای شیادانی که یک پا هم در مذهب داشتند چندان مطلوب نبود. علی خامنه‌ای، رهبر معدوم و جنایتکار رژیم جمهوری اسلامی همواره در کتاب‌های خود که به‌واقع آموزش تبهکاری سیاسی بودند، از پیشگامان نامبرده‌ی روشنفکری در ایران نادل‌خوشی خود را ابراز می‌کرد و صراحتا می‌نوشت «روشنفکری در ایران مریض به‌دنیا آمد.»

روشنفکران بعدی همچون کسروی و تقی‌زاده و علی دشتی به‌همان اندازه خار چشم این بدخواهان بودند. چنانکه روح‌الله خمینی هم زمانی که شناخته نشده‌بود، در مقابل حقایقی که کسروی در کتاب شیعه‌گری برملا کرده‌بود حرفی و پاسخی منطقی برای گفتن نداشت کسروی را «تبریزی بی‌سروپا» نامید و او را مورد اتهامات اخلاقی قرار داد و او را «افیونی» ابلهی نامید که به «ناپاکی و خلاف عفت» شناخته شده، مردم را به «آیین ناپاک زرتشت موهوم» فرامی‌خواند. (حمید شوکت، در سایه‌ی ابلیس، کلن: فروغ، ۲۰۲۵: ص ۱۷)

اما اوضاع پس از آن آنچنان مطلوب روشنگران و دلسوزان پیش نرفت و کار ملایان و اسلامگرایان در ادامه بسیار ساده‌تر گردید. ورود مرام چپگرایی بر افکار روشنفکران آنها را وارد انواع مفاسدی کرد که مقابله با آنها و مرام غیردینی و روشنگرانه‌شان خیلی ساده‌تر شود.

روشنفکران مطلوب ملایان و مجتهدها، تنها یک نمونه‌شان جلال آل‌احمد بود. کسی که خامنه‌ای خود را مرید او می‌دانست و هم‌اکنون هرچه زمان می‌گذرد اسناد تازه‌تری از مفاسد جنسی او آن هم به قلم خودش منتشر می‌شود. کتاب سنگی بر گوری که چند سال قبل منتشر شد، یادداشت‌های منتشر نشده‌ی کتاب سفر در اروپای آل‌احمد بود که در آن آل‌احمد اول از آنچه از رنج بی‌فرزندی بر خانواده‌ی خود تحمیل می‌کند نوشته و به هر کاری اشاره می‌کند که در اروپا برای بچه‌دار شدن به‌هر قیمتی دست زده‌است.

به‌تازگی هم خواهرزاده‌اش آنچه از همین کارها که جلال آل‌احمد در سفر حج انجام داده اما در سفرنامه‌ی «خسی در میقات» ننوشته را باز به قلم خود جلال آل‌احمد در کتاب «راز حج جلال» منتشر کرده‌است. استقبال رژیم از این قماش افراد در دروس ادبیات تمام مقاطع تحصیلی دبیرستان، آن بود که برای جوانان دگراندیش و مستقلی که دنبال راه حقیقت بودند مسیری از پیش تعیین شده گذاشته‌شود: روشنفکر باید از خانواده‌ای مذهبی برخیزد؛ پالتو بپوشد و کلاه کپی بگذارد؛ کتاب نخواند؛ سیگار بکشد و همواره یک پایش در دین باشد و دیگر ویژگی‌های جلال آل‌احمد را داشته‌باشد و پس از عمری ابتذال، نهایتا به‌این پی ببرد که اسلام حق بوده است!

اما مهمتر از همه، سرسپردگی این روشنفکران به ملایان و مجتهدها بود. جلال آل‌احمد از هر فرصتی برای نزدیکی به خمینی استفاده می‌کرد و برای جلب اعتماد بیشتر او، کتاب غربزدگی را به‌دست او رساند. روشنفکران دیگر این دوران هم همینگونه در بطن ملایان بودند و ذره‌ای استقلال فکری خارج از چارچوب دینی نداشتند.

«روشنفکر» دیگری با همین مشخصات که او را بسیار در ردیف جلال آل‌احمد می‌گذاشتند و در طول مدرسه هر سال از هر دوی آنها به تناوب درس‌هایی در ادبیات داشتیم، علی شریعتی بود. فردی که بسیاری از مردم ایران نه از فلسفه تاریخ او اطلاعی دارند و نه از نگاه مارکسیستی او به فلسفه دین، تاریخ و اخلاقش؛ و نه آنچه در مورد فلسفه‌ی جبر و اختیار می‌گوید. عامه‌ی مردم تنها چند جمله‌ی قصار و مزخرفاتی که در رابطه با عاشورا نوشته را بلد هستند.

شاید آنچه سبب شد در دبیرستان ما هم عاشق او بودیم آن چیزی بود که به‌ظاهر در نقد خرافات دینی -و نه خود دین – نوشته‌بود. همه‌ی کتاب‌های نازکش را خوانده بودم اما آن موقع از کتاب «اسلام‌شناسی‌»‌اش سردرنیاوردم و البته همین «سر در نیاوردن» مردم عامه از تفکراتش عامل علاقه به او بود.

اما آنچه نقطه‌ی کور تفکراتش بود را پیش از همه، محمدرضاشاه دریافته بود. شریعتی خودش را از اتهام «قاطی کردن اسلام و کمونیسم» دور می‌دانست و مدعی بود نگاه مارکسیستی به فلسفه دین ندارد؛ بلکه تنها نگاه جبری و طبقاتی مارکس به فلسفه تاریخ را می‌پذیرد و از ترکیب آن با اسلام، مفهوم ناس و سنت و … را برای جبر تاریخ مطرح می‌کرد. در این راستا بود که کلماتی مستعجل همچون «جامعه‌ی بی‌طبقه‌ی توحیدی» بجای کمون نهایی مارکس یا همان سوسیالیسم و «ابوذر غفاری» و «سلمان پاک» به‌جای پرولتاریا جعل شد.

وی در این راستا معتقد به هر خشونتی برای رسیدن به هدف بود. چراکه عقاید مارکس و لنین مبتنی بر آنکه جامعه خود باید مراحل خود را طی کند و به سوسیالیسم برسد دیگر کهنه و قدیمی شده بود و سکه‌ی رایج مارکسیست‌های آن زمان، مائوئیسم و عقاید چه‌گوارایی بود که کمونیسم را نه با طی شدن مراحل آن بلکه با زور اسلحه و جنایت تجویز می‌کرد. نتیجه‌ی تأثیر این تفکرات در شریعتی، نهایتا شد چیزی به‌نام سازمان مجاهدین خلق و البته رژیم جمهوری اسلامی!

حالا چهل‌وهشت سال است که یک حکومت با فلسفه‌ی مارکسیستی و استالینیستی و ظاهر اسلامی با یک امام حاکم بر امت و دقیقا مدنظر شریعتی حاکم بر تمام جنبه‌های زندگی ملت ایران است. نمود آنچه گفتیم دولت‌محوریِ تمام طرح‌های توسعه و ستیز با بخش خصوصی است و بخش خصوصی جز نقشی حاشیه‌ای در شرکت‌های خصولتی ندارد و حالا تمام دولت هم نقش خود را به سپاه واگذار کرده‌است. این ایجاد دولت موازی توسط نیروهای نظامی که نقش دولت را زیر سلطه ببرد، از نظر هانا آرنت مهمترین تفاوت یک حکومت توتالیتر با یک حکومت تک‌حزبی است. (هانا آرنت، توتالیتاریسم، ترجمه‌ی محسن ثلاثی، تهران: ثالث، ۱۴۰۴: ۱۵۲- ۱۵۳ و ۲۳۰-۲۳۱)

اما در این میان ظاهرا گفتن حقیقت به بزرگترین خطای یک انسان تبدیل شده‌است. چند روز پیش، موسی غنی‌نژاد اقتصاددان، در مناظره‌ای، علی شریعتی را یک «شیاد» نامید اما بلافاصله دست چپ دستگاه سرکوب کشور، یعنی اصلاح‌طلبان روی دیگر خود را آشکارتر کردند.

اول از همه عبدالکریم سروش بود که گفت «هرجویای نامی هر حرف ناشسته از بستر جهالت …». جملاتش آنقدر دور از منطق و البته مزین به آرایه‌های ادبی بود که دیگر دنبالش نکردم. وب‌سایت‌های اصلاح‌طلب هم بلافاصله قوتی گرفتند و رویکرد همیشگی‌شان یعنی همان جمله که در مقابل هر رفتار احمقانه‌ای از کارشناسان و مجریان و مهمانان صداوسیما می‌گویند را خرج این پیرمرد عالم کردند. همان جمله‌ی «عده‌ای در جستجوی نام‌ونشان، بدنامی را به گمنامی ترجیح می‌دهند!» بدون آنکه کسی بپرسد غنی‌نژاد چه نیازی به نام‌ونشان دارد درحالیکه تمام محققان و علم‌دوستان او را می‌شناسند.

بلافاصله وبسایت‌های اصولگرا وارد کار شدند. پایگاه خبری «الف»، اصلاح‌طلبان و عبدالکریم سروش را در آغوش خود کشید و بدترین اهانت‌ها را نثار غنی‌نژاد کرد تا هزینه‌ی هر صراحت و صداقت گفتار و هر فاشگویی که رژیم از آن واهمه دارد را بالا ببرند.

پیش خود فکر کردم بدنام‌ترین روشنفکر زنده و حال‌حاضر ایران کیست؟ آیا در میان روشنفکران، کسی بدنام‌تر از عبدالکریم سروش را داریم؟

مهمترین ویژگی یک روشنفکر باید دشمنی با یک رژیم حاکم باشد. آنهایی که حرف دل رژیم توتالیتری را می‌زنند که در دو شب چهل‌هزار نفر را به خاک‌وخون می‌کشد و بلافاصله روایت‌سازی می‌کند، نمی‌توانند نام روشنفکر بر خود بگذارند. آنهایی که از دل اصلاح‌طلبان برخاسته‌اند، به‌خصوص آنهایی که در کنفرانس برلین حضور یافتند و سخنرانی کردند و دوستان آنها، وقتی خود را روشنفکر می‌نامند، کلمه‌ی روشنفکر خجالت می‌کشد.

سردبیران روزنامه‌ها و وب‌سایت‌های اصلاح‌طلبی که به‌گفته‌ی عباس میلانی، «بقا را به‌هر قیمتی خریدارند» نمی‌توانند بر خود نام روشنفکر بگذارند. روشنفکر همان موسی غنی‌نژاد است که علیه «روایت رسمی» قیام می‌کند. اما این سردبیران در این چند روز علیه موسی غنی‌نژاد مطلب نوشتند و هرکاری کردند تا دستگاه سرکوب و اعدام رژیم را با خود همراه کنند تا غنی‌نژاد را دستگیر کنند.

نتیجه‌ی این سرکوب آزادی گفتار با لشکرکشی وب‌سایت‌های اصلاح‌طلب وابسته به حکومت، آن می‌شود که در ادارات دولتی و هر مکان دیگری، حتی یک جمع دوستانه اندکی رسمی، کسی جرئت نام بردن از خیزش ملی دی و قتل‌عام ملت توسط رژیم را نمی‌کند. رژیم از هرچیزی که رخ می‌دهد روایت کاملا دروغینی به‌نام «روایت رسمی» می‌سازد؛ همان چیزی که هانا آرنت آنرا، «افسانه‌ی رسمی» می‌نامد و گفتن هرچیزی مغایر با آن، «ساختارشکنی» و «دیوانگی» و «ظلم به خانواده‌ی خود» تعبیر می‌شود و هر کسی که بخواهد همچنان کارش یا احترامش یا امنیت خانواده‌اش را حفظ کند مجبور است روایت رسمی را از آن جنایت بی‌سابقه‌ی رژیم چنین بیان کند: «توطئه‌ای آمریکایی-صهیونیستی برای ایجاد فتنه‌ی سلطنت در ایران که با هوشمندی ملت بابصیرت ایران خنثی شد»

بدین‌گونه حتی کارمندانی که خود شاید بیش از جوانان شایسته‌ی در حاشیه مانده، از رژیم بیزارند، با تن دادن به رذالتی که رژیم بر آنها تحمیل می‌کند، خودشان هم هزینه‌ی درستکاری و راستگویی را برای مردم بالا می‌برند.

بدترین بخش ماجرا آنجاست که هرکسی کارمند دولت یا سایر بخش‌های رژیم می‌شود، حتی آنهایی که از قدیم و به‌طور خانوادگی به سکولار بودن یا لااقل اصلاح‌طلب بودن شهرت داشتند، به‌یکباره رفتار خود را متناسب با شرایط مطلوب رژیم تغییر می‌دهند. به‌یکباره ریش می‌گذارند. لهجه‌شان به نوع چندش‌آور «رسمی» یا درواقع لهجه‌ی ریاکاری تغییر می‌یابد و لباس‌های خود را به لباسی تغییر می‌دهند که رژیم آنرا «در شأن یک کارمند مرد یا بانوی ایرانی-اسلامی» تبلیغ می‌کند و بلافاصله در پروفایل خود در شبکه‌های اجتماعی و به‌خصوص در پیام‌رسان‌های جاسوس‌افزار داخلی، زننده‌ترین تصاویر تبلیغاتی رژیم را می‌گذارند. از تصاویر مجتبی که در هوش مصنوعی ساخته‌شده گرفته تا تصویر رئیسی و هرآنچه بتواند ریاکاری را به نهایت درجه‌ی خود برساند.

تأثیر این گونه رفتارها و خودفروختگی‌ها از شلیک گلوله، و تقصیر این کارمندان از مأموران سرکوبی که در خیابان به فرزندان ملت شلیک می‌کنند، کمتر نیست. این کارمندان تنها چند صباحی بقا در کار خود را، که البته هر روز نسبت به دیروز مستلزم تحمل حقارت بیشتری هم خواهدبود، درنظر می‌گیرند. غافل از آنکه پیام‌رسان‌های داخلی که اکنون برای جاسوسی از ملت آزادی‌خواه ایران ساخته‌شده‌اند، پس از سقوط رژیم که در وقوع آن هیچ شکی نیست، به‌عنوان مهمترین منبع اسناد برای شناسایی طرفداری از رژیم و جنایت‌هایش استفاده خواهندشد. حتی اگر محدود به یک عکس پروفایل باشد که می‌تواند مصداق سرکوب روانی ملت و جلوگیری از شروع اعتراضات تلقی شود.

آنهایی که طرفداری از رژیم را تا بحدی رساندند که پس از کشتار عظیم دی‌ماه به رژیم هیچ اعتراضی نکردند و هیچ خطری به‌جان نخریدند و برعکس، ذلیلانه به پهلویان تاختند اکنون حق ندارند در مقام حفاظت از اخلاق و ادب برآیند. تنها عمادالدین باقی بود که چند روز قبل انتقاد ملایمی از اعدام‌ها کرد و البته دامادش قوچانی که باوجود همراهی بسیار با سرکوبگران، کتاب خوبی در مورد شریعتی و آنچه مردم ایران از او نمی‌دانند تحت عنوان کتاب «روشنفکر مسلح» نوشته‌است.

آنچه رژیم بر ملت ایران تحمیل می‌کند زندگی در روایات جعلی یک جهان موازی است؛ طرفداران رژیم، آنهایی که روایت می‌سازند ته ذهن خود دروغین بودن تمام زیربنای ذهنی طرفداران رژیم را می‌دانند. تنها یک اراده‌ی واقعی از سوی آمریکا در جنگ، و ایجاد یک توان عملی در میان ملت ایران برای دفاع از خود، برای سرنگونی رژیمی که پایه‌هایش تا این اندازه سست است، کفایت خواهد کرد.

 

 


توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۵ / معدل امتیاز: ۴

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=406021