عظیم بادام دوست * – اختلافات اخیر میان علی کریمی و برخی چهرههای نزدیک به پادشاه ایران، رضا شاه دوم پهلوی، را نباید صرفا یک مناقشه شخصی یا رسانهای دانست؛ این رخداد، مسئلهای بنیادیتر را پیش روی اپوزیسیون ایران قرار میدهد.
چگونه میتوان سرمایه اجتماعی را به سازمان، قدرت سیاسی و در نهایت ظرفیت دولتسازی تبدیل کرد؟
در روزهای اخیر، اختلاف میان علی کریمی و برخی چهرههای نزدیک به پادشاه ایران، رضا شاه دوم پهلوی، به سطحی علنی و رسانهای رسیده است . اختلافی که از موضعگیریهای متقابل در فضای مجازی فراتر رفته و به مسئله رابطه میان چهرههای اجتماعی، نمایندگی سیاسی و مجموعه پیرامون پادشاه ایران، رضا شاه دوم پهلوی، کشیده شده است.
اما اهمیت این رخداد، در خودِ اختلاف نیست. اختلاف میان افراد و گروههای سیاسی امری طبیعی است و هیچ جریان سیاسی جدی را نمیتوان یافت که از اختلاف نظر مصون باشد. مسئله مهمتر این است که یک جریان سیاسی با اختلاف چه میکند؟
آیا اختلاف را به فرصتی برای گفتگو و اصلاح تبدیل میکند، یا اختلاف به فرسایش سرمایه اجتماعی و شکاف درونی منجر میشود؟
از این منظر، مسئله اصلی نه علی کریمی است، نه ایرج مصداقی و نه هیچ فرد دیگری که امروز در مرکز این مناقشه قرار گرفته است. این افراد صرفا بخشی از یک مسئله بزرگتر را آشکار کردهاند؛ مسئلهای که میتوان آن را بحران ظرفیت سیاسی نامید.
سرمایه اجتماعی، قدرت سیاسی نیست
یکی از خطاهای رایج در سیاست امروز، یکی گرفتن سرمایه اجتماعی با قدرت سیاسی است.
محبوبیت، اعتبار، شهرت، تعداد مخاطبان، نفوذ رسانهای و حتی توانایی بسیج افکار عمومی، سرمایههای مهم سیاسیاند، اما هیچکدام بهتنهایی قدرت سیاسی محسوب نمیشوند.
سرمایه اجتماعی زمانی به قدرت تبدیل میشود که بتواند در یک ساختار سازمانیافته متراکم شود.
به بیان سادهتر، میان این دو نقطه فاصلهای وجود دارد؛
سرمایه اجتماعی ← سازمان ← ظرفیت سیاسی ← قدرت سیاسی ← دولت
مشکل اصلی بخش مهمی از اپوزیسیون ایران، دقیقا در همین فاصله قرار دارد.
ممکن است یک چهره سیاسی یا اجتماعی میلیونها مخاطب داشته باشد، اما نتواند یک سازمان پایدار ایجاد کند. ممکن است جریانی از حمایت گسترده برخوردار باشد، اما سازوکار روشنی برای تصمیمگیری، تقسیم مسئولیت، حل اختلاف و پاسخگویی نداشته باشد.
در چنین شرایطی، سرمایه اجتماعی به جای انباشت، مصرف میشود.
این تفاوت بسیار مهم است. محبوبیت میتواند یک آلترناتیو را آغاز کند، اما سازمان است که آن را ادامه میدهد و ظرفیت سیاسی است که آن را به قدرت میرساند.
بحران اصلی، بحران سازمان است
اپوزیسیون بودن و آلترناتیو بودن نیز دو مفهوم یکسان نیستند.
اپوزیسیون میتواند مجموعهای از مخالفان یک حکومت باشد؛ اما آلترناتیو باید توانایی جایگزینی آن را داشته باشد.
این تفاوت، یک تفاوت نهادی است.
آلترناتیو باید بتواند پاسخ دهد که در لحظه انتقال قدرت چه اتفاقی خواهد افتاد. چه کسانی تصمیم میگیرند؟ چه ساختاری مسئول انتقال قدرت است؟ نیروهای متخصص چگونه سازمان مییابند؟ امنیت عمومی و خدمات حیاتی چگونه حفظ میشوند؟ چه کسی مسئول اداره کشور در روزهای نخست خواهد بود؟
اگر پاسخ این پرسشها وجود نداشته باشد، نمیتوان صرفا با اتکا به محبوبیت یک چهره یا گستردگی هواداران، از یک آلترناتیو واقعی سخن گفت.
اینجاست که مفهوم «ظرفیت سیاسی» اهمیت پیدا میکند.
ظرفیت سیاسی یعنی توانایی یک جریان برای تبدیل اراده پراکنده جامعه به تصمیم سیاسی، تبدیل تصمیم به سازمان، تبدیل سازمان به قدرت و استفاده از قدرت برای ایجاد نظم و حکمرانی.
بنابراین ظرفیت سیاسی چیزی نیست که پس از پیروزی به وجود آید. ظرفیت سیاسی باید پیش از پیروزی ساخته شود.
اختلاف، آزمون ظرفیت است
از این زاویه، اتفاق اخیر را باید نوعی آزمون ظرفیت دانست.
مسئله این نیست که کدام طرف در یک مناقشه رسانهای محق است. مسئله این است که آیا یک جریان سیاسی دارای سازوکاری هست که بتواند اختلاف را بدون نابود کردن اعتماد و سرمایه اجتماعی مدیریت کند یا خیر.
جریان سیاسی بالغ، جریانی نیست که در آن همه یکسان فکر کنند. اتفاقا تکثر دیدگاهها میتواند نشانه پویایی سیاسی باشد. بلوغ سیاسی زمانی آشکار میشود که یک جریان بتواند با وجود اختلاف، تصمیم بگیرد، حدود اختیار را مشخص کند، مسئولیتها را تقسیم کند و پس از تصمیم، پاسخگوی عملکرد خود باشد.
در نبود چنین ساختاری، اختلاف از یک مسئله سیاسی به بحران نمایندگی تبدیل میشود.
چه کسی از جانب چه کسی سخن میگوید؟
چه کسی نماینده یک فرد است و چه کسی نماینده یک جریان؟
کدام سخن موضع شخصی است و کدام سخن تصمیم سیاسی؟
این پرسشها ظاهرا سادهاند، اما پاسخ آنها بخشی از بنیان قدرت سیاسی است.
جریانی که نتواند حدود نمایندگی و اختیار را در درون خود روشن کند، در مقیاس ملی نیز با مسئله مشابهی مواجه خواهد شد.
سیاست شخصمحور یا سیاست ظرفیتمحور؟
در اینجا شاید بتوان یکی از مهمترین تفاوتهای سیاست سنتی اپوزیسیون ایران با سیاستی را که برای ساختن آینده کشور ضروری است، مشاهده کرد.
سیاست شخصمحور به دنبال آن است که یک چهره را محور همهچیز قرار دهد، سیاست ظرفیتمحور میپرسد این چهره چگونه میتواند مجموعهای از تواناییهای انسانی، تخصصی و سازمانی را در یک ساختار مؤثر گرد آورد.
مسئله، کماهمیت کردن نقش رهبر سیاسی نیست. برعکس، هر تحول بزرگ سیاسی به رهبری، جهت و مرکز تصمیم نیاز دارد. اما رهبری بدون ظرفیتسازی، نمیتواند به دولتسازی منجر شود.
رهبر سیاسی میتواند مسیر را تعیین کند، اما نمیتواند بهتنهایی سازمان بسازد، هزاران نیروی متخصص را هماهنگ کند، اختلافات را مدیریت کند، دستگاه اجرایی ایجاد کند و کشور را اداره کند.
این کار نیازمند ساختار است.
از همینرو، آزمون واقعی یک رهبری سیاسی، فقط میزان محبوبیت آن نیست، بلکه میزان توانایی آن در ساختن ظرفیت پیرامون خود است.
از ظرفیت سیاسی تا دولتسازی
دولتسازی از روزی که قدرت بدست میآید آغاز نمیشود. دولتسازی پیش از آن آغاز شده است؛ از زمانی که یک آلترناتیو برای روز انتقال قدرت آماده میشود.
این آمادهسازی به معنای داشتن یک فهرست از اسامی یا چند سند سیاسی نیست. دولتسازی نیازمند نیروی انسانی، دانش اجرایی، تقسیم مسئولیت، ساختار تصمیمگیری، برنامه، ارتباطات و توانایی حفظ نظم عمومی است.
تجربه تاریخی ایران نیز اهمیت این مسئله را نشان میدهد.
محمدعلی فروغی را میتوان از نمونههای برجسته سیاستمداری دانست که اهمیت «ظرفیت دولت» را درک کرده بود. ارزش تجربه او برای امروز، در تکرار تاریخی شرایط آن دوران نیست ، بلکه در فهم این اصل است که تحول سیاسی بدون ظرفیت اداری و اجرایی، الزاما به دولت کارآمد منتهی نمیشود.
در لحظات تاریخی، کشورها فقط به کسانی نیاز ندارند که بتوانند تغییر را ممکن کنند ، به کسانی نیاز دارند که بتوانند پس از تغییر، نظم را برقرار کنند.
این دقیقا همان نقطهای است که مفهوم آلترناتیو از مفهوم اپوزیسیون جدا میشود.
مسئله آینده ایران
اگر جمهوری اسلامی روزی وارد مرحله فروپاشی یا انتقال قدرت شود، جامعه ایران با یک پرسش فوری مواجه خواهد شد، چه کسی و چه ساختاری قادر است خلأ قدرت را پر کند؟
پاسخ این پرسش را نمیتوان در روز فروپاشی پیدا کرد.
آن پاسخ باید از سالها پیش ساخته شده باشد.
از همین رو، مهمترین وظیفه نیروهایی که خود را آلترناتیو میدانند، صرفا افزایش مخاطب یا گسترش محبوبیت نیست. وظیفه اصلی، ظرفیتسازی است.
باید سرمایههای اجتماعی مختلف را جذب کرد، آنها را در یک ساختار قرار داد، برای اختلاف سازوکار ساخت، مسئولیتها را تعریف کرد، نیرو تربیت کرد و برای لحظه انتقال قدرت آماده شد.
در غیر این صورت، ممکن است جامعه سرمایه اجتماعی فراوانی در اختیار داشته باشد، اما در لحظه تعیینکننده فاقد نیروی سازمانیافتهای باشد که بتواند آن سرمایه را به قدرت و سپس به دولت تبدیل کند.
این شاید مهمترین درسی باشد که باید از اتفاقات اخیر گرفت.
مسئله امروز اپوزیسیون ایران کمبود چهره نیست؛ کمبود شعار هم نیست؛ حتی کمبود سرمایه اجتماعی نیز نیست؛ مسئله، ظرفیت تبدیل است.
تبدیل سرمایه اجتماعی به سازمان؛ سازمان به قدرت سیاسی؛ و قدرت سیاسی به دولت.
هر آلترناتیوی که این زنجیره را نسازد، در بهترین حالت میتواند نیرویی مؤثر در مخالفت با حکومت موجود باشد؛ اما هنوز به یک آلترناتیو کامل برای اداره کشور تبدیل نشده است.
آینده ایران را نمیتوان فقط با امید به سقوط جمهوری اسلامی ساخت. باید برای روز بعد از آن نیز آماده بود.
و اینجاست که معیار واقعی آلترناتیو روشن میشود.
آلترناتیو واقعی آن نیست که فقط بتواند جمهوری اسلامی را کنار بزند؛ آلترناتیو واقعی آن است که بتواند پس از آن، ایران را اداره کند.
* عظیم بادام دوست، تحلیلگر سیاسی و پژوهشگر روابط بینالملل
توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسیزبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

