تن‌زدایی از قدرت؛ غیبت رهبر، جنگ جبرئیل‌ها و زیست پیله‌ای جمهوری اسلامی

پنج شنبه ۲ مهر ۱۴۰۵ برابر با ۲۴ سپتامبر ۲۰۲۶


مهدی بهرامی – نه کودتا رخ داده، نه اعلام مرگ شده، نه مقام رهبری رسما خالی مانده است. اما صاحب قدرت دیده نمی‌شود. صدایش شنیده نمی‌شود. تصویرش در برابر مردم ظاهر نمی‌شود و جامعه، به‌جای مواجهه مستقیم با رهبر، بیشتر با پیام‌های مکتوبی روبروست که به او نسبت داده می‌شوند. در نگاه اول، این فقط یک غیبت است؛ شاید نتیجه نگرانی‌های امنیتی، شاید ناشی از آسیب جسمی، یا ترکیبی از چند عامل. اما مسئله مهم‌تر این است که اگر قدرت بتواند بدون بدن صاحب قدرت هم به کار خود ادامه دهد، آیا غیبت دیگر یک مشکل است یا می‌تواند به شیوه‌ای تازه از حکومت‌کردن تبدیل شود؟

این مسئله از آنجا محتمل‌تر می‌شود که رهبر جدید جمهوری اسلامی حتی پیش از رسیدن به این جایگاه نیز چهره‌ای کم‌حضور و کم‌تصویر بود. برخلاف رهبر پیشین که طی چند دهه با تصویر، صدا، سخنرانی و حضور مستمر خود به بخشی از حافظه سیاسی جامعه تبدیل شده بود، بخش مهمی از اقتدار رهبر جدید پیش از رسیدن به مقام رهبری نه از طریق حضور مستقیم، بلکه از مسیرهای غیرمستقیم شکل گرفته بود. بنابراین شاید مسئله اصلی این نباشد که چرا رهبر دیده نمی‌شود. مسئله این است که یک نظام سیاسی با رهبرِ دیده‌نشده چه می‌کند؟

آیا می‌کوشد او را دوباره به صحنه بازگرداند، یا ممکن است خودِ مفهوم «رهبر» را تغییر دهد؟ قدرت معمولا با بدن صاحبانش دیده می‌شود. چهره، صدا، دست، نگاه و حضور رهبر، بخشی از خودِ اقتدار اوست. اما شاید جمهوری اسلامی، آگاهانه یا ناخواسته، وارد تجربه‌ای شده باشد که در آن قدرت می‌کوشد از بدن صاحب قدرت فاصله بگیرد.

ماکس وبر سال‌ها پیش مسئله را از زاویه دیگری مطرح کرده بود. اقتدار سنتی بر سنت استوار است، اقتدار عقلانی ـ قانونی بر قواعد و نهادها، و اقتدار کاریزماتیک بر رابطه ویژه پیروان با شخصی استوار است که واجد ویژگی‌هایی استثنایی تصور می‌شود. مشکل اقتدار کاریزماتیک از همان لحظه‌ای آغاز می‌شود که مسئله جانشینی پیش می‌آید: وقتی شخص کنار می‌رود، چگونه می‌توان اقتداری را که به شخص وابسته بوده است ادامه داد؟ کاریزما را نمی‌توان مانند یک پرونده اداری از یک نفر به نفر دیگر تحویل داد. رهبر پیشین جمهوری اسلامی فقط صاحب یک مقام نبود.

طی چند دهه، او به تصویر، صدا، خاطره و مرکز ثقل نظام سیاسی تبدیل شده بود. جانشین می‌تواند عنوان، اختیارات قانونی و نهادهای وابسته به رهبری را به ارث ببرد، اما سرمایه نمادین و کاریزماتیک را نمی‌توان صرفا با انتقال مقام به او منتقل کرد. اینجاست که شاید راه دیگری در حال آزموده‌شدن باشد: به‌جای انتقال کاریزما از یک شخص به شخص دیگر، کاریزما از شخص جدا شود و به خودِ جایگاه منتقل شود. این همان چیزی است که می‌توان «تن‌زدایی از قدرت» نامید. قدرتی که زمانی از بدن، چهره، صدا و حضور رهبر نیرو می‌گرفت، می‌کوشد از بدن صاحب قدرت جدا شود و از طریق جایگاه، پیام، سازمان و واسطه‌ها به حیات خود ادامه دهد.

در این صورت، دیگر با یک «رهبر غایب» به معنای معمول کلمه روبرو نیستیم؛ با نوعی «اقتدار بی‌تن» مواجهیم؛ اقتداری که می‌خواهد میان صاحب مقام و خودِ مقام فاصله ایجاد کند؛ به‌گونه‌ای که حتی اگر بدن صاحب قدرت دیده نشود، آسیب ببیند یا از صحنه خارج شود، جایگاه همچنان بتواند فرمان صادر کند، معنا تولید کند و به اطاعت وادار کند و چالش محافظت از رهبر یا یافتن جانشین برای او را با امکان «نامیراییِ جایگاه» از بنیان حل کند.

این ایده از نظر ساختاری، شباهتی عجیب با یک منطق الهیاتی دارد. نه از این جهت که رهبر خداست، بلکه از این جهت که در تصور دینی، سرچشمه فرمان و معنا لزوما قابل دیدن نیست. فرمان‌ها می‌توانند از مرکزی نامرئی صادر شوند و از طریق واسطه‌ای در قالب کلمات ابلاغ شوند. اگر قدرت سیاسی نیز به چنین معماری‌ای نزدیک شود، بدن از مرکز اقتدار کنار می‌رود و رابطه‌ای میان «مرکز»، «پیام» و «واسطه» جای آن را می‌گیرد. ممکن است کسی نداند رهبر کجاست، اما پیام همچنان برسد. رهبر دیده نمی‌شود، اما حضورش از طریق دیگران احساس می‌شود. و در شکل افراطی‌تر، حتی اگر بدن او آسیب دیده یا از میان رفته باشد یا برود، جایگاه می‌تواند ادامه پیدا کند؛ زیرا موضوع اقتدار دیگر الزاما به تن وابسته نیست، بلکه به متافیزیک رهبر وابسته است.

غیبت رهبر می‌تواند برای یک حکومت وابسته به رهبر کاریزماتیک و شبه‌مقدس مزیت‌های زیادی داشته باشد. رهبرِ دیده‌نشده کمتر در معرض فرسایش انسانی قرار می‌گیرد: چهره‌ای که پیر می‌شود، صدایی که می‌لغزد، جمله‌ای که اشتباه از آب درمی‌آید، پرسشی که بی‌پاسخ می‌ماند یا تناقضی که در حضور مستقیم آشکار می‌شود. مزیت‌ها شاید از این هم فراتر بروند؛ در شرایط جنگی که ایران در آن قرار دارد، احتمال حمله به رهبر وجود دارد و مسئله جانشینی می‌تواند کلیت نظام را با تهدید روبرو کند: چه کسی می‌تواند جای او بنشیند و چگونه می‌توان برای شخص تازه، در مدت کوتاه، همان سرمایه نمادین و کاریزماتیکی را ساخت که رهبر پیشین بوجود آورده بود؟ و اگر چنین رخدادهایی در فاصله‌های کوتاه تکرار شوند، ساختن مشروعیت و کاریزما برای رهبران پی‌درپی می‌تواند به مسئله‌ای بسیار دشوار تبدیل شود.

بنابراین منطقی به نظر می‌رسد اگر قدرت بخواهد در شرایط ناایمن کنونی، رهبری را به‌جای شخص، بر جایگاه بنا نماید. در این حالت، حتی مرگ یا حذف صاحب مقام لزوما به معنای آغاز دوباره بازی جانشینی نیست. جایگاه می‌تواند ادامه پیدا کند، پیام می‌تواند ادامه پیدا کند و ساختار اقتدار می‌تواند بدون آنکه هر بار مجبور باشد از صفر برای یک چهره تازه کاریزما بسازد، خود را بازتولید کند. در این معنا، «تن‌زدایی از قدرت» فقط راهی برای محافظت از رهبر نیست؛ می‌تواند راهی برای دورزدن بحران جانشینی نیز باشد.

این امر البته در فرهنگ ایرانی و شیعی نیز نمونه‌هایی آشنا دارد. کیخسرو در شاهنامه از جهان کناره می‌گیرد و ناپدید، یا بهتر بگوییم، ناپیدا می‌شود. در اندیشه شیعی نیز غیبت امام مهدی به معنای حذف مرکز معنا نیست؛ غیبت خود به شکلی از استمرار تبدیل می‌شود. اما سیاست یک تفاوت بزرگ با اسطوره و ایمان دارد: سیاست باید پاسخ بدهد. اسطوره می‌تواند با غیبت زندگی کند؛ ایمان می‌تواند غیبت را به انتظار تبدیل کند؛ اما حکومت در لحظه بحران باید تصمیم بگیرد، مسئولیت بپذیرد و نشان دهد چه کسی تصمیم گرفته است.

اسطوره می‌تواند غیاب را به پاسخی رمزآلود تبدیل کند، اما در سیاست همین غیاب می‌تواند مسئله‌ساز شود. از طرفی، وقتی پیام از بدن جدا شود، اولین پرسش این نیست که «پیام چیست؟»؛ پرسش این است که «چه کسی پیام را آورده است؟» در معماری الهیاتی، زنجیره روشن است: خدا، جبرئیل، پیامبر. اما در معماری سیاسی غیبت امروز ایران، جبرئیل دیگر الزاما شناخته‌شده نیست. وقتی جبرئیل شناخته‌شده نباشد، واسطه‌ها برای اثبات نزدیکی خود به مرکز با یکدیگر رقابت می‌کنند. یکی می‌گوید پیام از بالا چنین است؛ دیگری تفسیری دیگر ارائه می‌کند؛ یکی به جلسه‌ای خصوصی استناد می‌کند؛ دیگری از «منبع نزدیک به رهبری» سخن می‌گوید؛ و دیگری متنی منتشرنشده را به رهبر نسبت می‌دهد. در این لحظه، رقابت دیگر فقط بر سر قدرت نیست؛ بر سر حق سخنگوی قدرت بودن و، از آن مهم‌تر، حق تفسیر پیام است.

اینجاست که «جنگ جبرئیل‌ها» آغاز می‌شود. وقتی مرکز نمی‌تواند مستقیما خود را نمایندگی کند، واسطه‌ها برای اثبات نزدیکی خود به مرکز با یکدیگر رقابت می‌کنند. هرکس می‌کوشد فاصله خود را با «بالا» کمتر و فاصله رقیب را بیشتر نشان دهد. در نتیجه، قدرتی که قرار بود از بدن جدا شود و در جایگاه متمرکز بماند، ممکن است در شبکه‌ای از مدعیان نزدیکی به مرکز پخش شود. در شرایط عادی شاید بتوان چنین وضعیتی را مدیریت کرد. اما اگر رهبر همچنان غایب بماند و واسطه‌ها متعدد شوند، معماری‌ای که در شرایط آرام مزیت به نظر می‌رسید، ممکن است در لحظه بحران به شکافی بحران‌زا تبدیل شود.

از طرفی، ما در عصر تصویر زندگی می‌کنیم. «دیدن» دیگر فقط یک راه شناخت نیست؛ بخشی از خودِ واقعیت روزمره است. فناوری حتی خیال را هم می‌تواند به تصویر بکشد. صداهای مردگان را می‌توان شبیه‌سازی کرد، چهره‌های تاریخی را بازسازی کرد و هوش مصنوعی می‌تواند تصویری بسیار واقعی از چیزی بسازد که هرگز دیده نشده است. در این شرایط، غیبت تصویری یک صاحب قدرت می‌تواند باورپذیری آن را زیر سؤال ببرد. تردید الزاما از بیرون قدرت آغاز نمی‌شود. ممکن است از درون خود قدرت آغاز شود. روحانیون، فرماندهان نظامی، مدیران یا سیاستمداران، در نهایت باید بدانند پیامی که به آن استناد می‌کنند واقعا پیام رهبر است یا پیام فرد یا افرادی که به نام او پیام می‌فرستند.

غیبت رهبر مزایا و مضراتی برای حکومت دارد که هرکدام به‌تنهایی تعیین‌کننده هستند، اما اگر غیبت رهبر بخشی از روندی بزرگ‌تر باشد، دیگر نمی‌توان آن را به‌طور مجرد بررسی کرد. شاید نظام دریافته است که نمی‌تواند با آرایش و سازوکارهای پیشین دوام بیاورد، اما هنوز شکل تازه‌ای نیز پیدا نکرده است. از سوی دیگر، تغییر رسمی و آشکار ساختارها نیز برای آن پرهزینه و پرخطر است. بنابراین ممکن است نوعی بازآرایی غیررسمی در جریان باشد؛ بازآرایی‌ای که در آن نام‌ها و عناوین حفظ می‌شوند، اما کارکردها تغییر می‌کنند. از این روست که بسیاری از ساختارهای قدیمی هنوز در ظاهر وجود دارند، اما کارکردهایشان را از دست داده‌اند، یا در عمل تغییر کرده‌اند. مجلس هنوز هست، اما وزن آن را نمی‌توان با تصویر پیشین آن سنجید و عملا توان انجام بسیاری از وظایف خود را ندارد. مرزهای میان نهادهای رسمی قدرت در مواردی سیال‌تر شده‌اند و نقش برخی نهادها و چهره‌های نظامی، امنیتی و سیاسی در تصمیم‌سازی و مدیریت برجسته‌تر شده است.

در چنین شرایطی، اصل تفکیک قوا نیز ماهیتا معنای خود را از دست می‌دهد. همین است که رئیس مجلس، در حالی که مجلس دیگر حتی جلسات منظم سابق خود را ندارد، به یکی از میدان‌داران اصلی دیپلماسی تبدیل شده است. این جابجایی نقش‌ها فقط یک تغییر فردی یا موقت نیست؛ نشانه‌ای از سیال‌شدن مرز میان نهادهای رسمی و مراکز واقعی تصمیم‌سازی است. تغییر در شکل رهبری نیز می‌تواند بخشی از همین روند باشد: حرکت از شخص به جایگاه، از تن به متن.

اینجاست که «زیست پیله‌ای» می‌تواند معنای خود را پیدا کند. پیله محل پنهان‌شدن نیست؛ آزمایشگاهی برای دگرگونی است. موجودی که در پیله قرار گرفته، دیگر همان موجود قبلی نیست، اما هنوز هم شکل نهایی خود را پیدا نکرده است. شاید جمهوری اسلامی نیز در چنین مرحله‌ای قرار گرفته باشد؛ مرحله‌ای میان دو وضعیت. شکل قدیمی دیگر برای ادامه حیات کافی نیست، اما شکل جدید هنوز ساخته نشده است. ساختارها همچنان دیده می‌شوند، اما کارکردهایشان تغییر می‌کند. قدرت از نهادهای آشکار به لایه‌های کمتر آشکار حرکت می‌کند. مرزها جابجا می‌شوند. و در سطح رهبری، ممکن است تجربه‌ای در حال شکل‌گیری باشد که در آن جایگاه بتواند تا حدی از صاحب جایگاه جدا شود و اقتدار از طریق پیام، متن و واسطه‌های تفسیری بازتولید شود.

اما پیله وعده پروانه نمی‌دهد. ممکن است این دگرگونی به موجودیتی تازه منجر شود؛ موجودیتی که دیگر دقیقا همان جمهوری اسلامی پیشین نباشد، اما بتواند با معماری متفاوتی از قدرت به حیات خود ادامه دهد. و ممکن است برعکس، همین درون‌رفتگی و فاصله‌گرفتن از جهان بیرون، توان بقا را چنان تحلیل ببرد که موجود محبوس در پیله، پیش از آنکه فرصت ظهور پیدا کند، از میان برود.

 

 


توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۹ / معدل امتیاز: ۴٫۸

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=409101