انقلاب ملی: بدیل استعمار

-برای ساخت آینده‌ی ایران، ابتدا باید بدانیم زمین اکنون ما کجاست و ما در چه زمینی مبارزه می‌کنیم. تا زمانی که موقعیت تاریخی و سیاسی خود را به‌درستی نشناسیم، تصویر دقیقی از راه پیشِ رویمان در اختیار نخواهیم داشت و راوی روایتی برآمده از حقیقت نخواهیم بود. 
-«استعمار» فقط مربوط به یک قدرت خارجی یا یک دوره‌ی تاریخی نیست؛ یا چیزی که نیرویی بالادست با تحکم با نیروی پایین‌دست انجام می‌دهد، بلکه یک سازوکار نگاهبان منافع است که برای حفظ منافع استعمارگر، حتی توانایی این را دارد که به لباس دشمن مقابل خویش دربیاید و در ردای دوست مستعمره‌نشینان، با ایشان نَردِ دوستی ببازد.
- پیش از آنکه درباره‌ی آینده‌ی ایران سخن بگوییم، پیش از آنکه بخواهیم نقشه‌ای برای آینده ترسیم کنیم، باید موقعیت اکنون و دیروز را به‌خوبی گشوده کرده و آنچه نادیدنی است را دیدنی کنیم و آنچه نامکشوف مانده را پیدا کرده و بعد در وضعیت اکنون، تدبیر آینده را چیدمان کنیم.
- در نگاه من، انقلاب سیاسی باید مراتب مشخصی داشته باشد: نخست استقلال، سپس آزادی، و پس از آن عدالت. وقتی سرزمین و استقلال سیاسی وجود نداشته باشد، آزادی‌خواهی در هوا معلق می‌ماند؛ و وقتی آزادی وجود نداشته باشد، عدالت‌خواهی نیز به شعاری بی‌پشتوانه تبدیل می‌گردد.
- جامعه‌ای که پس از استقلال به‌جای آزادی‌خواهی مستقیما به سوی سوسیالیسم دولتی حرکت می‌کند، در همان ابتدا و بر اساس پایه‌های نظری ایده‌ی انقلابی خویش نمی‌تواند بدون جهانی کردن ایده‌ی خود، در مسیری که به آن باور دارد، گام بردارد.
- ما با ساختار حاکم بر ایران در حال جنگیم؛ ساختاری که به نظر من حکومت ملی نیست و در ذهن مردمان ایران، نسبت واقعی خود را با ایران و منافع ملی آن از دست داده است و قاعدتا از ماهیت یک حکومت بد به حکومتی اشغالگر و ذیل اراده‌ی استعمار تبدیل شده است.

دوشنبه ۴ آبان ۱۴۰۵ برابر با ۲۶ اکتبر ۲۰۲۶


پژمان گلچین – یکی از مفاهیم مهمی که امروزه در علوم سیاسی خاورمیانه‌ای جایش غایب است و معمولا نیروهای سیاسی لیبرال در زمین ایران، به دلایلی نمی‌خواهند نزدیکش شوند، همین مفهوم «استعمار» است. اتفاقا می‌خواهم در همین نوشتار کوتاه، این سد بزرگ را نادیده بگیرم و مستقیما مخاطب را با دعوت به بازنگری در مواجهه با چنین ابژه‌ای؛ یعنی «استعمار»، وارد جهان زیستی خاورمیانه‌ای بکنم تا او بتواند، با بازنگری در خوانش از همین موضوع، راهی نو برای خروج از شرایط موجود بیابد، شرایطی که به غایت، هم پیچیده است و هم کم‌اندیشیده‌شده (واژه‌ی «نیاندیشیده» اینجا کاربرد چندانی ندارد). این نکته را هم بایستی اضافه کنم که این نوشته تنها و تنها برای کسی نوشته شده است که با آگاهی از این رنج، ذیل اراده‌ی عوامل بحران‌زای حاکم بر زیست خود، همین رنج را چونان هوای غبارآلود روزمره تنفس می‌کند. برای من پر واضح است که اگر ترجمه‌ی این متن، به دست کسی بیفتد که خارج از این گستره‌ی رنج، جهان و امر روزمره را درک می‌کند، محتوای کار، از آن جهت که سوی نگاه من است، به کارش نخواهد آمد.

همان‌طور که در پاراگراف اول نوشتم، دلایل متعددی وجود دارد که نیروی سیاسی لیبرال چندان علاقه‌ای به تأمل یا تمرکز بر روی مفهوم «استعمار» در خاورمیانه ندارد. یکی از این دلایل مهمی که متفکر لیبرال از ورود به این مبحث پرهیز می‌کند، توجه برجسته‌ی پسااستعماری‌ها، مارکسیست‌ها، نئواستعماری‌نگرهای انتقادی و جریان‌های دیگر از این دست است که عموما ایشان را می‌توان در طبقه‌بندی نیروهای فکری چپ طبقه‌بندی کرد و قاعدتا این نگرانی وجود دارد که به نوعی سطحی‌نگری شناختی و فلسفی دچار شده باشد. یکی از دلایل دیگر، نگرانی از قضاوت شدن ذیل ادعایی است که او را دچار توهم توطئه بداند و در ادامه‌ی سناریوی دایی‌جان ناپلئونی، او نزد عامه تبدیل به فردی ابله و کوته‌اندیش گردد که مدام خواهد گفت: کار، کار انگلیسی‌هاست، و مردم چونان یک کمدین که روی صحنه نقش ایفا می‌کند او را نادیده بگیرند. دسته‌ی دیگر که عقلانی‌تر به موضوع می‌نگرند، خود مسئله‌ی استعمار را موضوعی حاشیه‌ای، ناموجود و ناضروری می‌دانند و مطرح می‌کنند، کسانی که قصد برجسته‌سازی این مسئله یعنی «استعمار» را دارند، می‌خواهند از پذیرفتن مسئولیت شکست‌های تاریخی خود و جامعه‌ی خویش شانه خالی کنند، ایشان اعتقاد دارند، اساسا ورود چنین بحثی به جوامع سیاسی خاورمیانه‌ای، اتفاقا واجد عوامل عقب‌افتاده‌ای بوده است که همان عوامل، باعث شده قدرت‌های برتر خارجی بتوانند چنین تعاملی با حاکمان سابق سرزمین‌هایشان انجام دهند و استعمار حاصل نوعی عدم وجود دانایی و تدبیر بوده است، و اساسا چیزی به نام «استعمار» وجود خارجی ندارد. به قول عرفای قدیم، تاریکی وجودیت بیرونی ندارد بلکه عدم‌النور است. و یکی دیگر از ادعاهای مربوط به ناضروری بودن پرداختن به مسئله‌ی استعمار، نزد جریان‌های لیبرال را می‌توان برآمده از ریشه‌های نظری باور به بازار آزاد دانست، این نگاه، ضمن حمایت از مکانیزم‌های ساختاری و اقتصادی نولیبرال، تصورشان بر این است که موضع انتقادی گرفتن در نسبت به چنین مفهومی، چونان است که ایشان در رسته‌ی جریان‌های ضدسرمایه‌داری طبقه‌بندی خواهند شد، و توجه عملی به توسعه که ارتباط تنگاتنگ با بازار آزاد را دارد، به مخاطره خواهد افکند.

البته که می‌توان در یک نگاهی بی‌طرف، با همه‌ی این نظرها از بعدی همراهی کرد و از بعدی نه، اما با انتخاب یا عدم انتخاب ما از این مدل‌های نظری، تضمینی بر این وجود ندارد که به خود بگوییم، گویی به واسطه‌ی این انتخاب، بحران پیش رویمان، که عامل تولید رنج دوچندان روزمره‌ی ماست، را توانسته‌ایم رفع کنیم یا لااقل کمی کاهش بدهیم. ما بعنوان نیروی فکری لیبرال واقع‌نگر، نمی‌توانیم چونان انسان ایدئولوژیک، ابتدا ایده را در دست داشته باشیم و حدود ثغور حقیقت را در تنگنای آنچه از ذهن داریم بر امر موجود بیرونی حقنه کنیم. در همین راستا ابتدا باید مسیر تحولات و انتشار رویدادها را کمی با قضاوتی بی‌طرفانه‌تر بررسی کنیم و به پیش برویم تا برسیم به همان امر لازم‌الاجرایی که نهایتا از آن روشی برای زیست سیاسی خود خلق کنیم، آن‌هم برای کاستن رنج.

برای ساخت آینده‌ی ایران، ابتدا باید بدانیم زمین اکنون ما کجاست و ما در چه زمینی مبارزه می‌کنیم. تا زمانی که موقعیت تاریخی و سیاسی خود را به‌درستی نشناسیم، تصویر دقیقی از راه پیشِ رویمان در اختیار نخواهیم داشت و راوی روایتی برآمده از حقیقت نخواهیم بود. از این منظر پر واضح است، روایت‌های تاریخی‌ای که صرفا فصلی و مقطعی‌اند، برای توضیح وضعیت آنچه بر ما گذشته است کافی نیستند. از این رو، برای توصیف چنین وضع مهمی، ضرورت دارد که رویدادهای تاریخی را با روشی پدیدارشناسانه مورد بررسی قرار دهیم و هر ادعایی که سابق بر این، در قبال چیستی رویدادها نزد خود داشتیم را، به تعلیق در بیاوریم. در ادامه‌ی همین فرایند، ضرورت دارد که کمی بیشتر مستندات را بررسی کرده و تا حد ممکن، آنچه سند تاریخی بوده است را از آنچه از ذهن جهت‌مندِ تفسیرگر، به سند، تحمیل شده است، در سمتی دیگر قرار دهیم. در این زمینه، آن چیزی که امروز برای ما ایرانیان، در این بستر اجتماعی-سیاسی، وجود دارد، یک تاریخ کم‌کاویده‌شده‌ی معاصر است. تاریخی پر از خطوط پاک‌شده و جاافتاده و بخش‌هایی دور از دسترس، تاریخی محذوف از خاطره و خاطراتی مخدوش از گذشته. اما با این احوال و با اتکا به آنچه هست و باقی مانده است، اگر فقط به یک‌سری رویدادهای ابتدایی و دم‌دستی تاریخ معاصر بنگریم و به‌جای یافتن علت رویدادها، از معلول‌های باقی‌مانده، نقبی به همان علت‌های عامل این رویدادها بزنیم، شاهد خواهیم بود که رویدادهای تاریخی؛ حداقل در این دویست و اندی سال پیش، صرفا اموری متصل به جهل سیاستمداران و حاکمان گذشته نبوده‌اند. از حادثه‌ی قتل امیرکبیر تا کشتار بهائیان به دست همان امیر، از حادثه‌ی تأسیس مجلس اول مشروطه تا به توپ بسته شدن همان مجلس به دست لیاخوف روسی و صدور دستور قتل‌عام مجلسیان، از اشغال علنی ایران در دوران قحطی بزرگ و نزاع انگلیس و روسیه تا پیگیری‌های جدی کمپانی نفت انگلیس و کمپانی نفت روسیه در این جغرافیا و پیچیده بودن قراردادهای مرتبط با همان پیمان‌ها و….

از منظر آنچه به این زمین می‌نگرم، و از مسیر آنچه از حضور معلول پی به علت رویداد می‌برم، قائل به این مهم هستم که یکی از مفاهیمی که جای آن در بسیاری از روایت‌های لیبرال از تفسیر تاریخمان خالی است، همان معنای «استعمار» است. «استعمار» فقط مربوط به یک قدرت خارجی یا یک دوره‌ی تاریخی نیست؛ یا چیزی که نیرویی بالادست با تحکم با نیروی پایین‌دست انجام می‌دهد، بلکه یک سازوکار نگاهبان منافع است که برای حفظ منافع استعمارگر، حتی توانایی این را دارد که به لباس دشمن مقابل خویش دربیاید و در ردای دوست مستعمره‌نشینان، با ایشان نَردِ دوستی ببازد. در ایران، نمونه‌های سمبلیک بسیار برای این ادعا وجود دارد؛ مستر جیکاک را می‌توان یک نمونه‌ی لوث‌شده از این ادعا دانست، و در سطوحی بسیار چندلایه، می‌توان نقشی برای بازیگران این صحنه در نظر گرفت که خالقان روایتی بسیار پیچیده‌اند. مثلا در داستان دایی‌جان ناپلئون، شخصیت دایی‌جان ناپلئون فردی متوهم است که پیوسته هر اتفاقی را به انگلیسی‌ها نسبت می‌دهد. طراحان سریال، او را چنان تصویر می‌کنند که جامعه عادت کند، حتی کسانی را که مروج این ایده‌ی استعمارانگاری هستند را به‌سادگی، دیوانه و متوهم بخواند. نتیجه این است که خودِ مواجهه با ایده‌ی باور به وجود «استعمار»، در جامعه‌ی مستعمره، به مضحکه، ساده‌انگاری و سطحی‌نگری تبدیل شود. اما چگونه ممکن است کشوری با ۹ درصد منابع معدنی و نفتی و گازی جهان حضور داشته باشد، کشورهای سلطه‌گر و تمامیت‌خواهی چون چین و روسیه و دولت‌های اقتصادی و فرصت‌طلب اروپایی و انگلیسی باشند، و این جغرافیای سیاسی امن بماند؟ متن و محتوای قراردادهای نفتی از قرارداد گس گلشائیان و دارسی تا کنسرسیوم ۱۹۵۴ چیزی جز همان ساختار منفعت‌طلبی اقتصادی یک‌طرفه در این ماجرای دادوستد سیاسی و اقتصادی قدرت‌های بزرگ با حکومت‌های وقت ایران نبوده‌اند و نیستند. حتی شکایت رضا شاه و مصدق و محمدرضا شاه به صاحبان کمپانی‌ها و دولت‌ها، ره به جایی نمی‌برد و آرام‌آرام و با فشار دیپلماتیک و نرم محمدرضا شاه به ایشان، او می‌تواند نقش ایران را در بنیان این پیمان‌ها پررنگ‌تر کند.

مرز باور من به استعمار با باور کسی که استعمار را یک مکانیزم مخوف خیلی پلید می‌داند اینجاست، که تأکید من بر لحاظ استعمار بعنوان یک فاکتور حقیقی در زمین اقتصاد سیاسی ایران، نه برای پرداختن به این روایت انقلابی-مارکسیستی است که چون ماهیت سرمایه‌داری چپاولگر چنین است، حال ما مردمان حاضر در مستعمره، باید در قبال این نیروی مخوف متحد شویم، و استعمار را از پای بیندازیم، یا تلاش کنیم با نگاهی ضداستعماری یا پسااستعماری دست به تفسیری از هر آنچه زیست اقتصادی-فرهنگی می‌کنیم بزنیم، تا مناسبات جدید در روابط فرهنگی و اجتماعی جاری در جامعه‌ی ایران امروز را به چالش بکشیم، یا با روایت اسلامیزه‌ی حاکم بر حکومت جمهوری اسلامی همراهی کرده و بگوییم این فرهنگ غربی حاصل استعمار، باعث این شده است که ما خودِ بومی و محلی خویش را فراموش کنیم و حال باید تلاش کنیم به شبکه‌ی جهان اسلام متصل شویم و بر علیه استعمار غرب متحد گردیم، دقیقا منظور من، توجه به هیچ‌کدام از این روایت‌های ایدئولوژیک ساده‌انگاری‌شده نیست. به واقع تلاش من در این روایت‌سازی از استعمار، تلاشی برای مواجهه با دشواری‌های زمین سیاست و مبارزه است. تلاشی برای در نظر گرفتن این نکته است که بدون درک درست از زمین پیش روی سیاست، امکان تدوین روشی کارآمد، برای مبارزه تضعیف می‌گردد. به دریافتم استعمار بعنوان یک نیروی طبیعیِ اقتصادی و اجتماعی، برآمده از یک مکانیزم سیاسی بیرون از جامعه‌ی ما، و برای حفظ منافع خودش، همواره اینجا فعال بوده، نیروهای خودش را روی صحنه چیده است، و در راستای حفظ منافع پایه‌ای که دارد، تدبیری به خرج داده است که جز این نمی‌توانسته انجام دهد. این مکانیزم طبیعی ساختار بازار و سرمایه است و در نگاهی کلان‌تر، همان قاعده‌ی طبیعی حیات است که انسانی در قبال دیگری در شرایط طبیعی بقا و رقابت انجام می‌دهد.

اما بایستی پرسید، در چنین مواجهه‌ای ما در کجای این صحنه‌ی رقابت یک‌طرفه حضور داشته‌ایم؟ بخصوص در همین روزهای خون و گلوله که حکومتی به غایت اشغالگر و جنایتکار، همراه با منافع دولت‌های شرقی و غربی، در حال کشتار مردم ایران با سلاح‌هایی از کشورهای روس و چین است و در حال شکنجه با ابزارآلاتی از سوئد و هلند و در حال کنترل و شناسایی مردم با دوربین‌های ترافیکی‌ای از آلمان. حکومتی که پانزده شهرک عظیم موشکی زیرزمینی با تجهیزات وارداتی از آلمان و فرانسه و اسپانیا، ساخته است و آنجا را با پرتابه‌های جنگی چینی و کره‌ی شمالی پر کرده و در میانه‌ی این همه تحریم مالی، به‌راحتی می‌تواند با پول‌های کثیفش در بانک‌های قطری و ترکیه‌ای نیروی محرکه‌ای برای این ماشین عظیم تأمین کند. آیا مگر بدون هماهنگی با چرخه‌های قدرت جهانی خلق چنین فاجعه‌ای ممکن است؟

حالا در چنین وضعیتی مبارز سیاسی باید دست‌به‌کار شود و اول ببیند زمین بازی برایش چگونه چیده شده است؟ وقتی او زمین مبارزه را درست نشناسد، به نوعی مبارزه‌اش در هوا معلق می‌ماند و نمی‌داند کجا باید ضربه‌ی کاری خود را وارد کند. به همین دلیل، پیش از آنکه درباره‌ی آینده‌ی ایران سخن بگوییم، پیش از آنکه بخواهیم نقشه‌ای برای آینده ترسیم کنیم، باید موقعیت اکنون و دیروز را به‌خوبی گشوده کرده و آنچه نادیدنی است را دیدنی کنیم و آنچه نامکشوف مانده را پیدا کرده و بعد در وضعیت اکنون، تدبیر آینده را چیدمان کنیم. در همین رابطه و در نسبت با وضعیت استعمار نیز، باید در نسبت با موقعیت استعماری، نیروهای مؤثر بر آن و نسبت خودمان با این نیروها را بفهمیم.

در تاریخ دویست و اندی ساله‌ی معاصر، انقلاب آمریکا، تجربه‌ای مهم است. این انقلاب را گاهی چپ‌ها نادیده می‌گیرند چون دستگاه ایدئولوژیک خاصی ندارد و گاهی راست‌ها صرفا بعنوان انقلابی برای آزادی تفسیر می‌کنند؛ اما با ارجاع به عنوان اصلی سند بنیادین آن که «اعلامیه‌ی استقلال» نام گرفته است، نه اعلامیه‌ی آزادی، پر واضح است که شاهد دریافت یک پیام از عمق تاریخ هستیم؛ مسئله‌ی استقلال. مسئله‌ی محوری آمریکا، استقلال سیزده ایالت از سلطه‌ی پادشاهی بریتانیای کبیر و ساختن یک کشور منسجم است که در آغاز اصلا موضوعشان ساخت یک نظام با مشخصات غیرپادشاهی نبود، موضوع اصلی استقلال بود. در آنجا دوگانه‌ی جمهوری‌خواهی و پادشاهی‌خواهی، به معنایی که در زمین فرانسه شکل گرفت، مسئله‌ی اصلی نبود؛ مسئله‌ی اصلی استقلال و سازمان‌یافتن یک سرزمین بود، و در طول تاریخ سیصدساله‌ی گذشته، این مواجهه با استعمار را فقط در یک سرزمین می‌بینیم که به‌درستی و هوشمندی پی گرفته شد و ختم به پیروزی یگانه انقلاب واقعی و نیک‌سرشت جهان مدرن گردید.

انقلاب فرانسه تقریبا دو دهه پس از انقلاب آمریکا رخ داد و زمین سیاسی متفاوتی داشت. در فرانسه، مناقشه‌ی جمهوری‌خواهی و پادشاهی‌خواهی به محور مهمی از نزاع تبدیل شد. این دو زمین را نباید با یکدیگر خلط کرد. هر جامعه بر اساس مسئله‌ی بنیادی خود مبارزه می‌کند. در نگاه من، انقلاب سیاسی باید مراتب مشخصی داشته باشد: نخست استقلال، سپس آزادی، و پس از آن عدالت. وقتی سرزمین و استقلال سیاسی وجود نداشته باشد، آزادی‌خواهی در هوا معلق می‌ماند؛ و وقتی آزادی وجود نداشته باشد، عدالت‌خواهی نیز به شعاری بی‌پشتوانه تبدیل می‌گردد.

با ارجاع به خود تاریخ انقلاب‌ها، بسیاری از انقلاب‌هایی که مسیر انقلابی خود را از ایده‌ی عدالت‌خواهی آغاز کردند، بدون آنکه استقلال و آزادی را تثبیت کرده باشند، به ساختارهای بسته و سرکوبگری تبدیل شدند؛ نمونه‌هایی مانند انقلاب اکتبر روسیه، کره‌ی شمالی، چین و کوبا، نمونه‌های واقعی این ادعا هستند. جامعه‌ی آزاد می‌تواند به‌تدریج بخش‌های عادلانه‌تری را وارد قانون اساسی کند و برابری شهروندان در برابر قانون، حقوق مدنی و حقوق سیاسی را گسترش دهد، اما مطالبه‌ی عدالت به معنای کمونیستی کلمه، اگر پیش از شکل‌گیری استقلال و آزادی، به محیط اجتماعی تحمیل شود، می‌تواند برای جامعه‌ای مانند آمریکا یا هر جامعه‌ی دیگری تهدیدی بنیادین ایجاد کند. استقلال که با معنای مالکیت در هم تنیده است، حتی بر مطالبه‌ی آزادی‌خواهی اولویت دارد و درک از استقلال، بدون داشتن افقی آزادی‌خواهانه ناممکن است. اما استقلال از چه و طی چه فرایندی؟

استعمار در بسیاری از موارد، جوامع استقلال‌طلب را به سوی بدیل‌هایی سوق می‌دهد که استقلال آنها را از درون تهی می‌کنند. در عصر جدید و به دریافتم، آنچه می‌تواند بدیل استعمار باشد، انقلاب‌های ملی است، انقلاب‌هایی به سوی مطالبه‌ی امری انتزاعی اما واقعی و بر روی زمین، انقلابی برای معنای دقیق مالکیت، مالکیتی به نام مالکیت سرزمینی، که به شباهت مالکیت مشاع است. آنچه به لحاظ ایده‌ای، در مقابل ایده‌ی تقویت مالکیت خصوصی و تقویت مالکیت سرزمینی در جوامع ایستاده است و همواره در حال تلاش برای از بین بردن معنای مالکیت در ذهن مردمان یک سرزمین است، ایده‌های کمونیستی یا اسلامیستی است. تجربه‌های تاریخی انقلاب‌های معاصر نشان داده است که، در زمانه‌ی انقلاب، عموما اگر انقلاب‌ها، از مطالبه‌ی ملی فراتر بروند، در آن میانه دو بستر آیدتیک کلی، بیش از باقی امور، نقش خود را برجسته‌تر می‌کنند، یکی ایده‌ی انقلابی کمونیستی است و جنبش انقلابی را ختم به تأسیس یک دولت ایدئولوژیک مبتنی بر ایده‌ی عدالت اجتماعی می‌کند، دیگری ایده‌ی اسلامیستی است. هر دو ایدئولوژی، در برخی صورت‌های خود، می‌توانند مفهوم وطن و مالکیت سیاسی را در یک هویت فراملی حل کنند. انسانِ سوسیالیستِ انترناسیونالیست و انسانِ مسلمانِ امت‌محور، ممکن است خود را پیش از آنکه شهروند یک سرزمین بداند، عضو یک جامعه‌ی جهانی تعریف کند. تفاوت تاریخی و درونی این دو سنت مهم است، اما از منظر سیاسی می‌توانند در شرایط خاص، به ابزارهایی برای بی‌ثبات‌کردن مفهوم حاکمیت ملی تبدیل شوند، و بهترین ابزار فروپاشنده‌ی وضعیت ملی خواهند بود. هر دو مرز زدایی را برای فتح جهان نیاز دارند.

اینجا باید این نکته را در پرانتز بگویم که ادعای من، این نیست که عدالت اجتماعی به ذات خود بی‌اهمیت است؛ بلکه بحث بر سر ترتیب تاریخی و سیاسی مطالبات پس از استقلال‌خواهی است. جامعه‌ای که پس از استقلال به‌جای آزادی‌خواهی مستقیما به سوی سوسیالیسم دولتی حرکت می‌کند، در همان ابتدا و بر اساس پایه‌های نظری ایده‌ی انقلابی خویش نمی‌تواند بدون جهانی کردن ایده‌ی خود، در مسیری که به آن باور دارد، گام بردارد. این موقعیت اجتماعی، چه به مدل کمونیسم تبدیل شود و حتی چه به شکل ملی‌گرایی سوسیالیستی، بایستی به گسترش خود و افزایش قلمرو سرزمینی خویش دست بیازد تا فرونپاشد. مکانیزم بقایش، تبدیل به سیستمی می‌گردد برای مرز ‌زدایی از دیگران یا ملیت‌زدایی از خود. سوسیالیست‌ها در بهترین حالت دچار ملیت‌زدایی و بی‌هویتی ملی و قاعدتا آسیب‌پذیری اجتماعی می‌شوند که به‌راحتی بعد از استقلال، خود را در ذیل اراده‌ی یک حکومت استعمارگر دیگر قرار می‌دهند، و در بدترین حالت که در تاریخ حکومت نازی‌ها خود را بروز داد، این مجموعه‌ی فکری، با مرز ‌زدایی از دیگران، دست به گسترش قلمرو خود و خَلق نوعی استعمارگری خویش-فرمایی درونی گردید.

جامعه‌ی ایران، با وجود استعدادهای فراوان، در نظریه‌پردازی سیاسی درباره‌ی استقلال، سرزمین و وطن، هنوز به بلوغ کافی نرسیده است. بخشی از جریان ملی‌گرا به این مفاهیم نزدیک شده، اما هنوز آنها را بصورت منسجم نظریه‌پردازی نکرده است. اگر ندانیم استعمار چیست، از چه کسی باید استقلال پیدا کنیم؟ و اگر ندانیم ساختار استعماری چگونه بر حاکمیت مسلط شده است، چگونه می‌توانیم مبارزه‌ی استقلال‌طلبانه را سازمان دهیم؟ و اگر ندانیم برای عبور از استعمار چگونه مطالبه‌ی ملی را بازمعنا یا معنا کنیم، چگونه راه رسیدن به افقی روشن در آینده را هموار خواهیم کرد؟

صرفا تکرار یک مفهوم نظری، بدون فهم ضرورت کاربرد آن در زندگی روزمره‌ی خویش، کاری عبث خواهد بود. در این چارچوب، مناقشه‌ی جمهوری‌خواهی و پادشاهی‌خواهی نباید جای مسئله‌ی بنیادی استقلال را بگیرد. همچنین نباید پیش از حل مسئله‌ی استقلال و آزادی، نزاع سوسیالیسم و لیبرالیسم را به اولویت اصلی تبدیل کنیم. ممکن است کسی سوسیالیست باشد، اما بداند که برای رسیدن به هر شکل معقولی از عدالت اجتماعی، ابتدا به سرزمینی مستقل و آزاد نیاز دارد. اگر این مراتب رعایت نشود، نتیجه می‌تواند نوعی سرمایه‌داری کمونیستی و اقتدارگرایانه باشد؛ نمونه‌هایی از آن را در چین، جمهوری‌های شوروی سابق، کوبا و کره‌ی شمالی دیده‌ایم. یا فاجعه‌ای چون انقلاب جمهوری اسلامی ایران، که نوعی انقلاب اسلامو-کمونیستی بود.

ما با ساختار حاکم بر ایران در حال جنگیم؛ ساختاری که به نظر من حکومت ملی نیست و در ذهن مردمان ایران، نسبت واقعی خود را با ایران و منافع ملی آن از دست داده است و قاعدتا از ماهیت یک حکومت بد به حکومتی اشغالگر و ذیل اراده‌ی استعمار تبدیل شده است. با این حال، جامعه‌ی ایران باید مسئولیت تاریخی خود را نیز در قبال تقویت این چرخه‌ی استعماری بپذیرد. نمی‌توان در قبال خلق این تاریکی، همه از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنند و بگویند «من که نبودم» یا همه‌ی مسئولیت را بر دوش دیگری بگذارند. ما، بعنوان بخشی از یک جامعه، در برابر خطاهای تاریخی آن مسئولیم. پذیرفتن مسئولیت به معنای سرزنش یکسان همه‌ی افراد نیست؛ به معنای آن است که از همین نقطه بتوانیم گام‌های مثبت و واقعی برای آزادی ایران برداریم و البته با شناخت زمین اکنون با خطاهایی کمتر از سابق.

در این میان خیلی‌ها بیشتر نگران طولانی‌تر شدن عمر حکومت هستند، تا نگران این باشند که چطور می‌توانند این حکومت را سرنگون کنند، پر واضح است که ایران به‌تنهایی و صرفا با یک موج خیابانی و انقلابی، مبارزه‌ی مسلحانه یا فروپاشی ناگهانی حکومت، آزاد نخواهد شد. کسانی که تصور می‌کنند تنها با حضور خیابانی می‌توان همه‌ی مسائل را حل کرد، دچار خوش‌بینی ساده‌انگارانه‌اند. اما کسانی هم که سازماندهی را کاملا نفی می‌کنند و می‌گویند مردم باید خودبه‌خود سازمان یابند، به همان اندازه دچار خطا هستند.

در این زمین، نیروی داخلی و نیروی خارجی، در شرایطی مشخص، باید بتوانند بر یکدیگر اثر بگذارند و گامی واقعی به جلو بردارند. سقوط جمهوری اسلامی، اگر رخ دهد، فقط آغاز مسئله است؛ کیفیت گذار و ساختن نظم بعدی اهمیت اساسی دارد. اما همه‌ی اینها در نسبت با توانایی جامعه در خوانش بازی‌های موجود سیاسی در این زمین سخت سیاست است. از این رو، روشنگری اهمیت دارد: روشنگری‌ای که نه فقط از سوی چهره‌های مشهور، بلکه از سوی هر فرد برای اطرافیان خود انجام می‌شود. در جهان امروز، نزاع‌های بزرگ در چندین سطح جریان دارند: میان استقلال و سلطه، میان دولت ملی و ساختارهای فراملی، و میان پروژه‌هایی که می‌کوشند مفهوم مالکیت، شهروندی و ملت را تضعیف کنند. درباره‌ی نقش بریتانیا، اسرائیل، آمریکا و دیگر بازیگران باید با شواهد دقیق سخن گفت، نه صرفا با فرضیه‌های کلی یا روایت‌های توطئه‌محور. همین احتیاط درباره‌ی حقوق اقلیت‌ها، فمینیسم و حقوق بشر نیز لازم است. دفاع از حقوق زنان، مردان، اقلیت‌ها و شهروندان با یکدیگر تعارض ذاتی ندارد. مسئله، استفاده‌ی ابزاری از این مفاهیم برای تضعیف شهروندی یا حاکمیت ملی است، نه اصل این حقوق. فمینیسم را نباید با هر پروژه‌ی سیاسی که خود را فمینیستی می‌نامد یکی دانست؛ همان‌طور که عدالت اجتماعی را نیز نباید با هر نظام سرکوبگر به نام عدالت یکی گرفت.

برای فهم استعمار و میزان سلطه‌ی این ساختار بر زندگی روزمره‌ی ایرانیان، همه‌ی این نکاتی که ذکر شد را بایستی ذیل یک ساختار شبکه‌ای واحد فهم کرد. بایستی با در نظر گرفتن همه‌ی این مفاهیم و این دوگانه‌ها و چندگانه‌های ناضروری که از سمت نیروهایی بیرون از اراده‌ی ملی، به سمت مردم تحمیل می‌گردد، تمرکز را بر تقویت قوای ملی گمارد و همه‌ی ایده‌ها و اندیشه‌های فضیلت‌مندانه‌ای که در سر داریم را در مسیر تقویت یک افق ملی به تعویق انداخت. ابتدا و از اساس بایستی مطالبه را حول مطالبه‌ی ملی و انقلابی ملی پیش برد و بعد با ساختن افقی جهت آزادی، مطالباتِ حتی سوسیالیستی را فعال کرد. به دریافتم، اهمیت در نظر داشتن ترتیب این محتواها و نسبتشان با هم، راهگشای خروج ما از چرخه‌ی استعماری خواهد بود که سال‌هاست در درونش گیر کرده‌ایم، همان استعماری که البته در راستای منافع خود در حال پیشبرد سیاست‌هایی برای بقای خویش است. ما باید از خود بپرسیم، در این گردونه‌ی قدرت، ما در کجای این زمین ایستاده‌ایم؟

 

پژمان گلچین – پژوهشگر فلسفه

 

 

 


توضیح:
«کیهان لندن» با باور به آزادی بیان بخش «دیدگاه» را برای انتشار نظرات و مطالب علاقمندان، نویسندگان، تحلیلگران و کارشناسان فارسی‌زبان فراهم کرده اما مسئولیت محتوای منتشر شده با نویسنده است.

 

 

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: ۰ / معدل امتیاز: ۰

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید

لینک کوتاه شده این نوشته:
https://kayhan.london/?p=410987